اول شهید اهل بیت

خواستم از دلیل پاره پاره شدنش بنویسم دیدم نامش علی است و همین برای کینه جویان کافی بود. خواستم از دلیل کینه ی کوفیان بگویم و دیدم شبیه نبی است و همین برای کفار کافی بود....

خواستم بنویسم از درد حسین در فراق فرزند زیبای رشیدش....

دیگر دیده یاریم نمیکرد و اشک مجالم نمیداد....

حالات حسین، خود گویای این درد بود....

و چه دردی بالاتر از پاره پاره شدن فرزند، پیش چشمان پدر...

 

چون یاران حسین کشته شدند، علی اکبر، پسر حسین ، پیش رفت و او از نیکو صورت ترین و زیبا خلقت ترین مردم بود....

از پدر خویش دستوری خواست که به حرب رود.

او را دستوری داد. آن گاه با نومیدی بدو نگریست و چشم به زیر انداخت و بگریست.

دلم بیقرارست و این سینه پر خون

علی را فرستم به میدان هم اکنون

که در راه تو غرق خون بینم او را

که از پاره هایش زمین گشته گلگون...

انگشت اشاره سوی آسمان بلند کرد و گفت" خدایا، گواه باش بر این قوم که جوانی به مبارزت آنان بیرون رفت، شبیه ترین مردم در خلقت و خوی و گفتار به رسول تو. هر گاه مشتاق دیدار رسول تو می شدیم، نگاه به روی او میکردیم. خدایا، برکات زمین را از ایشان بازدار و آنها را پراکنده ساز و جدایی افکن میان آنها. هر یک را به راهی دیگر دار و...."

علی اکبر من، علی اکبرم     ***     قرار دل من بیا در برم

بیاتا ببینم کمی روی تو     ***     کشم شانه بر زلف و بر موی تو

برو سوی میدان و آهسته تر     ***     که بینم خرامیدنت ای پسر

به سیمای او نور حق منجلیست     ***     خدایا دلم بیقرار علیست

علی اکبر من علی اکبرم     ***     ز بعد تو خاک جهان بر سرم

علی جان بیا تا ببوسم تو را     ***     که جوشن به دستم بپوشم تو را

برو سوی میدان خدا یار تو      ***     که جدت علی خود نگهدار تو

به میدان شد اکبر عجب قامتی     ***     عجب شور و شینی عجب هیبتی

خدایا ببین این جوانم علیست     ***     علی اکبر من که شبه نبیست

علی ابن حسین چند بار برآن سپاه تاخت و بسیاری بکشت، تا مردم از بسیاری کشتگان به خروش آمدند. با تشنگی صد و بیست مرد بکشت و بعضی گفتند هفتاد مبارز بینداخت.

و نزد پدر بازگشت، زخمهای بسیار بدو رسیده.

گفت" ای پدر، تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن تاب از من ببرد. شربتِ آبی هست تا بر دفاع دشمن قوت یابم؟"

حسین گفت "ای فرزند، زبان خود را نزدیک آور"

زبان او را در دهان گرفت و بمکید و انگشتری بدو داد که "نگین در دهان نه" و گفت" به جنگ دشمن بازگرد که امیدوارم پیش از شام، جد تو جامی پر به تو بنوشاند که دیگر تشنه نشوی"

تن نازنینش شده غرق خون     ***     لبش تشنه اما سرش پر جنون

او بازگشت...

کشتگان او به دویست تن رسید.

مرة ابن منقذ عبدی او را بدید و گفت" گناه همه ی عرب بر گردن من، اگر این جوان بر من گذرد و من پدرش را به داغ او ننشانم"

بر او بگذشت و با شمشیر میتاخت. مره ناگهان نیزه بر پشت او فرو برد و تیری به گلوی او آمد و بشکافت و علی در خون خود بغلطید. دست در گردن اسب آورد و اسب او را سوی لشکر دشمن برد و آن مردم بر او ریختند و با شمشیر میزدند و او را پاره پاره کردند....

وقتی روح به حنجر او رسید، به بانگ بلند گفت" ای پدر! این جد من پیمبر است که جامی پر به من نوشانید که دیگر تشنه نشوم" و گفت" العجل العجل.....بشتاب بشتاب....

چو زخم تنش از هزاران فزون شد

ز شمشیر دشمن تنش غرق خون شد

صدا زد پدر جان بیا تا ببینی

که از پاره هایم زمین لاله گون شد

و حسین بیامد و بر سر علی بایستاد.

روی بر روی او نهاد.

اشک از دیدگانش روان گشت و گفت" بعد از تو خاک بر سر دنیا "

صدای حسین به گریه بلند شد _ و کسی تا آن زمان صدای گریه ی او را نشنیده بود.

زینب خواهر حسین، شتابان بیرون آمد و فریاد زد " آه برادرم! ای دریغ پسر برادرم!"

آمد تا خویش را بر او افکند. حسین او را بگرفت و به خیمه بازگردانید و جوانان را فرمود" برادر خویش را بردارید و ببرید....

 

علی اکبر من علی اکبرم     ***     تو را من چگونه برم در حرم

به تن کرده بودم تو را جوشنی     ***     نه جوشن بمانده نه پیراهنی

رخم بر رخ ماه تو ای پسر      ***     دلم تاب ماندن ندارد دگر

کسی مانده آیا برد اکبرم     ***     مه پاره پاره، به پیش حرم

بیا خواهرم اکبرم را ببین     ***     گل لاله ی احمرم را ببین

 

و او اول شهید از اهل بیت بود....

 


تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 3
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید