شهادت

 

 

شنیدم که دوستی میفرمود" خدای تعالی معشوقیست که ابتدا جلوه ای کند تا عاشق او شویم و وقتی عاشق او شدیم....منتظر نامه ای از اوییم که ما را به لقاء خود برساند... و چون نامه نیامد، آنگاه عاشق اگر عاشق باشد، در پی معشوق روان میشود و چون به او رسد فقط یک چیز میخواهد و آن فنای در راه اوست و آنگاه باید از هر چیز رها شود و ناز معشوق را با نیاز پاسخ دهد که معشوق او را اجازه ی شهادت و فنای دهد.... و آنگاه تازه شهید است و این رقص خونین، خود نتیجه ی عشق ...

 

هر که عاشق خدای شد شهید نمیشود که شهادت، هنریست در کف خاصان درگاه الهی.

به قول عارفی: سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، درِ خزاین بگشود، گنج بر عالم پاشید....

و هر که لایق این عشق بود، در عالم گرد او جمع شد و فدای معشوق ...

و اینجا حسین، سلطان عشق است و معشوق، خدا...

حسین گفت" نزد آنان بازگرد و اگر توانی، کار را به فردا انداز و امشب باز گردانشان. شاید برای پروردگار نماز گزاریم و او را بخوانیم و استغفار کنیم. خدا داند که من نماز و خواندن قرآن و استغفار را دوست دارم"

پس عباس نزد آن قوم آمد و پیغام حسین بگزارد و پذیرفتند و عباس بازگشت.

حسین اصحاب خود را نزدیک غروب جمع کرد.

علی ابن حسین گفت:

نزدیک او شدم تا گفتار او بشنوم.( در آن وقت بیمار بودم ) شنیدم با اصحاب خود می‏گفت" خدا را ستایش میکنم _بهترین ستایش _ و او را سپاس میگویم بر خوشی و بر سختی.

بار خدایا، تو را سپاس گزارم که به نبوت ما را بنواختی و قرآن را به ما آموختی و در دین بینا گردانیدی و ما را چشم و گوش و دل دادی. پس ما را از سپاسگزاران شمار.

 اما بعد، من اصحابی ندانم باوفاتر و بهتر از اصحاب خود، و نه خانواده ای فرمانبردارتر و به صلتِ رحم، پای بسته تر از خاندان خود.

پس خدا شما را جزای نیکو دهد از من. و من گمان دارم با اینان کار به جنگ و ستیز کشد.همه ی شما را اذن دادم: بروید! و عقد بیعت از شما بگسستم و تعهد برداشتم. اکنون شب است و تاریکی شما را فرو گرفته. آن را شترِ سواری ِ خود انگارید و هر یک، دست یک تن از اهل بیت مرا بگیرید و در ده‏ها  و شهرها پراکنده شوید تا خداوند فرج دهد. این مردم تنها مرا خواهند و چون دست یافتند، شما را ننگرند."

و این خود ناز سلطان عشق بود برای عاشقانی که در پی او بودند، تا بیازمایدشان ...

تا بیان نیاز کنند و اصرار به آن....

تا من و تو بعد از سالها بشناسیم که فدایی حسین، مشتاق و ملتمس شهادت است.

برادران و پسران و برادر زادگان و دو پسر عبدالله جعفر گفتند" این کار برای چه کنیم؟ برای اینکه پس از تو زنده مانیم؟ خدا نکند که هرگز چنین شود" و عباس ابن علی آغاز سخن کرده بود و آن جماعت پیروی او کردند...

دوباره سلطان عشق خواست تا نیاز عاشقان بشنود.

پس حسین با بنی عقیل گفت" کشته شدن مسلم شما را کفایت کرد، شما بروید! اذن دادمتان"

گفتند" سبحان الله، مردم چه میگویند؟ میگویند بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود را که بهترین اعمام بودند، رها کردیم و با آنها تیری نیفکندیم و نیزه و شمشیری نزدیم و ندانیم چه کردند؟ نه! قسم به خدا، چنین نکنیم و به مال و جان و اهل، مواسات کنیم و همه را در راه تو دربازیم و کارزار کنیم و هر جای تو روی، ما با تو رویم. زشت باد زندگی پس از تو."

و اینجا بود که لشکر حسین ناله‏های دلشان برخاست و آغوش سخن باز کردند که تشنه ی شهادتند و محتاج دیدار معشوق.

و مسلم ابن عوسجه برخاست و گفت" آیا ما دست از تو برداریم؟ نزد خداوند در ادای حق تو بهانه ی ما چه باشد؟ به خدا سوگند، این نیزه را در سینه ی آنها فرو برم و به شمشیر، تا دسته ی آن در دست من است بر آنها بزنم. و اگر سلاح نداشته باشم سنگ بر آنها افکنم. قسم به خدا ما تو را رها نمیکنیم تا خدا بداند پاس حرمت رسول را در غیبتِ او داشتیم درباره ی تو. والله اگر من دانستم که کشته میشوم ، باز زنده میشوم، باز سوخته میشوم ، باز زنده میشوم، باز کوبیده و پراکنده میشوم، و هفتاد بار با من این کار کنند، باز از تو جدا نمیشدم تا نزد تو مرگ را دریابم. که کشته شدن یکبار است و پس از آن کرامتی که هرگز به پایان نرسد."

و زهیر ابن قین برخاست و گفت" دوست دارم کشته شوم، باز زنده شوم ، باز کشته شوم و همچنین تا هزار بار ، تا خداوند کشتن را از تو و این جوانان اهل بیت تو بازگرداند"

و جماعتی از اصحاب سخن گفتند، همه در یک معنی و مانند یکدیگر : گفتند" سوگند به خدای که از تو جدا نمیشویم و جان ما فدای جان توست. با گلوگاه و پیشانی و دست ، تو را نگاهداری میکنیم. وقتی ما کشته شدیم، آنچه بر ما بوده است وفا کرده ایم و انجام داده."

و اینجا حسین وعده ای شیرین و خبری از لقای معشوق داد و فرمود:

" همه ی شما فردا کشته شوید. و از شما یک تن هم نماند."

گفتند الحمدلله.......که ما را به یاری کردن تو بنواخت و به کشته شدن با تو گرامی داشت....

الحمدلله.....

و فردای آنروز همه فنای معشوق شدند و با رقصی خونین پرگشودند....

و حالا ماییم و دل بیمار، که دنیا اسیرمان کرده و بر نیکبختان و مظلومیتشان در آن صحرا میگرییم ....

و کاش ذره ای بر حال دل زار خودمان میگریستیم، از حسرت و غبطه به حال آنان...

هر چه میگذرد، انگار زمین بی فروغ تر و جهان تشنه تر میشود برای ظهور ارباب، که بیاید و باب شهادت را بگشاید....

و چقدر تشنه ام که در حضورش فریاد برآورم که ای آقای من ....

آتشی بر افروزید که در آن شَوَم، سینه ام را آماج تیرها قرار دهم و صدبار پاره پاره گردم، برای آنکه همه بدانند که عشق، ما را میسوزاند و فقط وقتی آرام می‏گیرد که خون از رگهایمان در راه تو بیرون ریزد....

آقای من! تا به کی مارا به این حال باید گذاشت و تا به کی انتظار ...

وعده گاه ما کجاست؟.....

مولای من!....

سر و جان و مال و اهلم فدای تو باد....

چه میشود روزی دل ما را هم به نوایی چون نوای حسین خوش سازید که "فردا کشته ی راه منید...."

و چه خوش بود وقتی نوای الحمدلله یاران حسین را شنیدم...

چون کبوتری که او را بعد از سالها که در قفس و در آرزوی پرواز بوده، وعده ی پرواز داده باشند....

آقای من....

مرا نیز بپذیر؟....  

 


تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 1
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید