عمه....!؟

سؤالی هست....

می‏ترسم بپرسم........

در دیدگان مردمان کوفه گویا...

عمه خیالی هست...

می‏ترسم بپرسم...

***

 

عمه...

چرا مردم به دامن سنگ دارند؟....

در چشم‏هاشان خدعه و نیرنگ دارند؟....

عمه یکی با تازیانه زد به دستم.....

عمه...؟

مگر با کودکان هم جنگ دارند؟....

***

از ضرب نی بازوی دستم رنگ رنگ است....

عمه دلم از بهر بابا تنگ،....تنگ است....

عباس عمویم نیست تا من را ببیند....

بر روی گوشم زخم گشته....

جای چنگ است....

***

عمه تو یادت هست وقت رفتن عباس؟....

من را که بوسید از برایش ناز کردم؟....

آندم که از اسبش به روی خاک افتاد....

از دور آغوشم برایش باز کردم....

***

عمه دلم تنگ است عمه....تنگ تنگ است....

عمه؟

به چشمانت کبودی جای سنگ است؟؟....

***

اصغر که یادت هست عمه........خنده‏هایش؟....

قنداق سبزی را که بستم من به پایش؟....

اما خودم دیدم که بابایم نهاده....

قنداقه‏ای قرمز به روی دست‏هایش....

عمه....

سؤالی هست....

می‏ترسم بپرسم..............

اینجا..... خیالی هست....

می‏ترسم بپرسم....

 


تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 1
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید