جون ابن ابی مالک

وقتی ابوذر از دنیا رفت، او را غلامی سیاه و پیر و بد بو بود که در کار سلاح تجربه ای داشت ولی از ترس آنکه در زمان آزادی و بعد از ابوذر به او کار دنیا سخت شود و آزارش کنند، به غلامی حسین در آمد و نامش"جون ابن ابی مالک" بود...

 

میگویند "جون" شب عاشورا در خیمه ی حسین بود و شمشیر او را جلا میداد که نوای مظلومانه اش را شنید که با خود زمزمه میکرد:

«یا دهر اف لک من خلیل، کم لک بالاشراق و الاصیل...؛ ای روزگار! اف بر تو باد که هر صبح و شام دوستی را از من می گیری...».

شاید اینجا دل غلام گرفت...

شاید با خود میگفت و اشک میریخت که....

من گدا کجا و حسین کجا....

خدایا قربانی راه حسین شدن گواراست، ولی قربانی بد بو و سیاهی چون من شرم ارباب نباشد؟

....

شاید می‏ترسید اگر اول قربانی حسین باشد و اول کسی باشد که سر از تنش در راه مولایش و اربابش جدا می‏شود... دشمن صدای به شماتت بلند کند که کسی جز این سیاه بد بو نداشتی برای قربانی؟...

شاید آرام اشک میریخت بر مظلومیت مولای خویش....

فردای آن روز جون شهادت اصحاب خوب حسین را میدید که یکی یکی پر میکشند و هر کس که میرفت دلش آشوب تر میشد برای ارباب... و دلش آماده تر میشد برای اینکه شاید نوبت من هم برسد که در مقابل دیدگان آقایم قربانی شوم...

حسین بالای سر هر کسی که میرفت این آیه میخواند:

فمنهم مَن قَضی نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن یَنتَظِر و ما بَدَّلو تبدیلا....

بعضی از مومنان جان باختند بر سر عهدی که با خدا بسته بودند و بعضی چشم به راهِ آن جان باختن‏اند و عهدشان بی هیچ تغییری همان است....

نماز ظهر که خوانده شد ، دیگر دل در دلش نبود....

قصد میدان کرد.

حسین با او گفت" تو را مرخّص کردم.... که در پی ما آمدی . عافیت جوی. مبادا در این راه آسیبی به تو رسد....

عرض کرد ای سبط پاک مصطفی _____ دور باشد این ز آیین وفا

روز نعمت کاسه لیس خوان تو _____ روز نقمت، دور از سامان تو؟

 

جون گفت " یابن رسول الله، من در فراخی کاسه لیس شما باشم و در سختی، شما را تنها گذارم؟!

به خدا قسم که بوی من ناخوش است و حسبِ من پست و رنگم سیاه...

بهشت را بر من دریغ داری تا بویم خوش شود و جسمم شریف و رویم سفید؟

نه...

به خدا سوگند از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون شما آمیخته شود....

.....

حسین اجازه داد....

یافت اذن جنگ چون از شاه دین _____ شد روانه جانب میدان کین

بر سپاه کوفیان شد حمله ور _____ زد به جان جمعی از ایشان شرر

ناگهان افتاد از زین بر زمین _____ همچو مشک نافه از آهوی چین

چون به خاک و خون قرین شد پیکرش _____ از وفا آمد شه دین بر سرش

آنچه با فرزند خود اکبر نمود _____ با غلام خویش آن سرور نمود

خود نهاد از مهر رو بر روی او _____ گفت (اللهم بیض وجههُ)

....

مردانه رزمید و پاداش غلامی گرفت و پیش چشمان ارباب شهید شد...

حسین بر سر او ایستاد و گفت" خدایا، روی او را سفید گردان و بوی او را خوش کن و حشرِ او را با نیکان قرار ده و او را با محمد و آل محمد آشنا و معاشر گردان....

(بعد ازحادثه کربلا مردم آمدند و کشتگان را به خاک سپردند. جون را پس از ده روز دیدند: بوی مشک از او شنیده میشد)...

 .............

و حال مانده ام آیا در آن دنیا مرا این غلام ارباب .... به غلامی پذیراست؟...

منی را که سیاه سیاهم و چهره ام لایق آن نیست که ارباب به آن بنگرد......

من ناقابل و پست را که حسبم پست و رویم سیاه و بویم نا خوش است....

آقای من....

کاش فرصتی بود تا این جسم ناقابل و این جان بی ارزش را در راهت قربانی میکردم....

مولای بی کفنم....

دستم را بگیر و از این رو سیاهی و بد رنگی رهایم کن....

گاهی با خود میگویم

من گدا و تمنای وصل او هیهات......

مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست...

ولی وقتی ماجرای جون را میشنوم انگار دریچه های امید به رویم باز میشود...

آقای من...

مرا نیز میپذیری....؟

 


تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید