"حرٌ"

 

هر چه مینگرم در ماجرای حر . مبهوت میشوم...

که حر ....حر ابن یزید ریاحی....سردار سپاهی با هزار سوار و مرد جنگی.....

آمده بود راه بر حسین بندد مسیر حسین را عوض کند....

و حسین مسیر زندگی حر را عوض نمود...

آمده بود حسین در بند کشد که بنده ی حسین شد....

آمده بود برای جنگ .... "عاشق شد"....

 

یک تن از یاران حسین ناگهان تکبیر گفت!

حسین گفت " الله اکبر، برای چه تکبیر گفتی؟"

گفت "درخت های خرما بینم"

گروهی از یاران گفتند" به خدا سوگند که در اینجا ما هرگز نخل ندیده ایم"

حسین گفت "چه میپندارید؟ و آن چیست؟"

گفتند" گمان داریم گوش اسبان است"

حسین گفت" من هم چنین میبینم" آن گاه پرسید" در این زمین پناهگاهی هست که آن را در پشت سر قرار دهیم و با این مردم از یک جانب روبه رو شویم؟"

گفتند " آری. در این جانب ذو حسم است و آن کوهی است. از سوی چپ سیر فرمای که اگر زودتر بدان رسیدی، مراد حاصل است"

از سوی چپ گرایید و ما هم به سوی چپ روانه شدیم. به اندک مدتی، گردن اسبان نمایان گشت و ما تشخیص دادیم . و چون دیدند ما راه بگردانیده ایم، آنها هم سوی ما بگردیدند. نوک نیزه ی آنها مانند مگس عسل و پرچم ها مانند بال مرغان بود.

"ما پیشتر رسیدیم از ایشان و حسین فرمود خیمه و خرگاه برافراشتند. و آن مردم که نزدیک به هزار سوار بودند، با حر ابن یزید ریاحی می آمدند تا در مقابل ما بایستند در گرمای نیمروز."

حسین و اصحاب او عمامه بر سر بسته و شمشیر حمایل کرده بودند. حسین به یاران فرمود" این جماعت را آب دهید . مردان را سیراب کنید و اسبان را اندکی تشنگی بنشانید."

چنین کردند: کاسه و طشت می آوردند و از آب پر میکردند و نزدیک اسبان میبردند.  چون اسبی سه یا چهار یا پنج جرعه مینوشید از آن اسب دور کرده نزدیک اسب دیگر میبردندتا همه اسبان را آب دادند. علی بن طعان محاربی گفت:

آن روز با حر بودم و آخر همه آمدم چون حسین تشنگی من و اسب مرا دید گفت "برادر زاده ، شتر را بخوابان"

من شتر را خوابانیدم و فرمود" بنوش"......

 

داستان که به اینجا میرسد دلم میخواهد بدانم حر وقتی آب بر حسین بسته میشد چه حالی داشت...

و نمیدانم با خود چه گفت و چطور عرق شرم را در دلش به عشق مبدل نمود...

هر چه هست معتقدم ادب حر در مقابل حسین او را نجات داد...

 

و حر همچنان در پیش حسین ایستاده بودتا هنگام نماز ظهر شد...

حسین حجاج ابن مسروق را فرمود اذان بگوید. اذان بگفت. و هنگام اقامه حسین بیرون آمد. خدای را سپاس گفت و ستایش کرد، آن گاه گفت" ای مردم ، من نزد شما نیامدم تا وقتی که نامه های شما به من رسیدو فرستادگان شما آمدند که:" نزد ما آی! ما امامی نداریم! شاید به سبب تو خداوند ما را بر صواب و حق جمع کند". اگر بر همان عهد و پیمان استوار هستید، باز نماید که مایه ی اطمینان من باشد و اگر نه بر عهدید که بودید و آمدن مرا ناخوش دارید، از همین جای باز میگردم و بدان جایی که بودم میروم"

هیچ یک کلمه ای در جواب نگفت.

پس موذن را فرمود " اقامه گوی" او اقامه نماز گفت. پس به حر گفت "میخواهی با اصحاب خود نماز گزاری؟"

حر گفت:" نه، بلکه تو نماز گزار و ما همه با تو نماز گزاریم"

پس حسین نماز گزارد و آنان اقتدا کردند.

باز ،موذن برای نماز عصر اذان گفت و اقامه، و حسین را پیش داشتند و با همه نماز بگزارد. آن گاه روی بدان ها نمود و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد. پس از آن گفت " اما بعد، ای مردم، اگر از خدای بترسید و حق را برای اهلش بشناسید، خدای – تعالی- بیشتر از شما راضی گردد. و ما اهل بیت محمد اولی تریم به تصدی امر خلافت از این مدعیانِ مقامی که از آنِ آنها نیست و میان شما به ستم و زور رفتار میکنند. و اگر از حق ابا دارید و ما را نمی پسندید و حق ما را نمی شناسید و رای شما اکنون غیر از آن است که در نامه ها فرستاده بودید و فرستادگان شما گفتند، از نزد شما بر میگردم."

حر گفت" سوگند به خدا که من از این نامه ها و فرستادگان که میگویی، چیزی نمیدانم"

حسین به یک نفر از همراهان گفت" ای عقبة ابن سمعان، آن خورجین را که نامه های ایشان در آن است حاضر کن"

او خورجین را انباشته از نامه ها ، بیاورد و نزد او ریخت.

حر گفت " ما از اینها که نامه نوشته اند نیستیم. ما را فرموده اند چون تو را دیدیم، از تو جدا نشویم تا تو را نزد عبیداللهِ زیاد به کوفه بریم"

حسین گفت" مرگ به تو نزدیکتر است از این!" آن گاه اصحاب خود را فرمود" سوار شوید"

چون خواستند بازگردند، آن مردم بر او راه گرفتند.

حسین گفت" ای حر، مادرت به عزای تو بنشیند! چه میخواهی؟"

حر گفت " اگر دیگری از عرب این کلمه را به من گفته بود، در مثل این حالت نام مادر او را میبردم _ هر که باشد! ولیکن نام مادر تو را نتوان برد، مگر به بهترین وجه"

حسین گفت "چه میخواهی؟"

حر گفت "میخواهم تو را نزد عبید الله برم"

امام گفت " به خدا قسم با تو نیایم"

حر گفت" به خدا قسم تو را رها نکنم"

سه بار اسخن تکرار کردند. چون گفتگو دراز شد، حر گفت " مرا به قتال امر نکردند. همین اندازه مامورم از تو جدا نشوم تا به کوفه ات برم. اکنون که از کوفه آمدن ابا داری ، راهی برگزین که نه به کوفه روی نه به مدینه بازگردی و این را طریق عدالت است میان من و تو، تا من به امیر نامه نویسم و تو نیز نامه به یزید یا عبیدالله فرستی_ شاید خداوند امری پیش آورد که من بی گزند برَهم و مبتلا به کار تو نشوم. پس این راه سیر کن."

حسین از راه عذیب و قادسیه به جانب چپ عنان تافت و حر با همرهان با وی رفتند...

.............

هر چه حسین میخواست اصحاب را پراکنده سازد حر می آمد و نمیگذاشت و هر چه حر میخواست آنها را به جانب کوفه برد و اصرار میکرد آنها امتناع میکردند، تا از محاذی کوفه گذشتند و بالا رفتند( یعنی به سمت شمال) تا به نینوا رسیدند.

آنجا که حسین فرود آمد ناگهان شتر سواری، تمام سلاح، کمان بر دوش از کوفه آمد. همه ایستاده او را مینگریستند. چون برسید بر حر و همراهان او سلام کرد و بر حسین و اصحاب او سلام نکرد. نامه ای به دست حر داد از عبیداللهِ زیاد، و در آن نامه نوشته بود:

همان هنگام که نامه ی من به تو رسد و رسولِ من نزد تو آید، حسین را نگاهدار و تنگ گیر بر او و او را فرود میاور مگر در بیابان بی سنگر و پناه و بی آب. و فرستاده ی خود را فرمودم از تو جدا نشود تا خبر انجام دادنِ فرمانِ مرا بیاورد.

والسلام

حر چون نامه را بخواند، با اصحابِ حسین گفت" این نامه ی عبیدالله است! مرا فرموده است در هر جا نامه ی او بدست من رسد، شما را بازدارم. و این رسول اوست! از من جدا نمیشود تا فرمان او را درباره ی شما انجام رسانم"

حر حسین و اصحاب او را سخت گرفته بود که فرود آیند در همان مکان بر آب و آبادی.

حسین گفت" وای بر تو ! بگذار در این ده(یعنی نینوا و غاضریه) یا آن ده(یعنی شفیٌه) فرود آییم."

حر گفت " نه! قسم به خدا نمیتوانم. این مرد را بر من جاسوس کرده اند."

......

حسین گفت " این زمین چه نام دارد؟"

گفتند "عَقر"

حسین گفت" خدایا به تو پناه میبرم از عقر" باز نام آن زمین را پرسید.

گفتند" کربلا، آن را نینوا هم گویند که دهی است بدینجا"

حسین را آب در چشم بگردید و گفت" کرب و بلا. جای اندوه و رنج است. امٌ سلمه مرا خبر داد کخ جبریل نزد رسول خدا آمد و تو با من بودی . بگریستی. رسول خدا فرمود " پسر مرا رها کن" من تو را رها کردم. پیغمبر تو را بگرفت و در دامن نشانید. جبریل گفت" آیا او را دوست میداری؟" گفت " آری" گفت " امٌتِ تو او را میکشند و اگر خواهی خاک آن زمین را که بدانجا کشته میشود به تو بنمایم" فرمود " آری" پس جبرئیل بال را بالای زمین کربلا بگشود و آن زمین را به پیمبر نمود"

حسین آن خاک را ببویید و گفت " والله این همان خاک است که جبرئیل رسول خدا را به آن خبر داد و من در همین زمین کشته میشوم"

گفت " فرود آیید! بارهای ما اینجا بر زمین گذاشته شود و خون ما اینجا بریزد و قبور ما اینجا باشد. جدٌ من، رسول خدا با من چنین حدیث کرد...."

پس همه فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند....

و پنجشنبه ، دوم محرم الحرام سال شصت و یکم بود....

 

نمیدانم

شاید حر وقتی برای عبیدالله مینوشت که "حسین در کربلا فرود آمد" دیگر دلش با حسین بود. حسینی که بارها و بارها در سفر با او سخن گفته بود و دلش را برده بود...

شاید میخواست بنویسد که من در کربلا اسیر حسین شدم....

شاید ....

نمیدانم آن روزها بر دل حر چه گذشت و پشیمانی و پریشانی با او چه کرد.

اما دلش در کف حسین بود و هر چه میگذشت شرم وجودش را میگرفت... اما دیگر دیر شده بود....

با روی سیاه چه کند.... با حسین چه کند....

با عزیز زهرا چه کرده بود؟!!!

شاید آن روزها همه فهمیده بودند دیگر حر عاشق حسین است و حسین او را دل برده.....

روزها گذشت و چهل تن از اصحاب حسین شهید شده بودند....

ناگهان حر فریاد حسین بشنید که میگفت....

" هل من ناصر ینصرنی.....

آیا فریادرسی هست که در راه خدا به فریاد ما رسد؟ آیا مدافعی هست که شر این مردم را از حرم پیغمبر بگرداند؟....

حر دیگر دل در دلش نبود....

عاشقی مجنون و سوخته بود که میخواست قربانی حسین شود ولی شرم حضور داشت .

ز رو سیاهی خویش.....

کاش حسین مرا بپذیرد....

 

پس حر بیامد و دور از مردم به کناری ایستاد_ و یک تن از عشیرت او با وی بود: قرة ابن قیس.

با قرة ابن قیس گفت: " امروز اسب خویش را آب دادی قرٌه؟"

قرٌه گفت"

والله به خاطرم گذشت و اندیشه کردم که میخواهد از کارزار کناره جوید و دوست ندارد من ببینم.

گفنم" آب نداده ام، اکنون میروم آن را آب می دهم."

....

اندک اندک به حسین نزدیک شد.

مهاجر ابن اوس گفت" چه اندیشه داری؟ میخواهی بر وی حمله کنی؟"

حر جواب نداد و اندام او را لرزه گرفته بود.

مهاجر با او گفت" در کار تو سخت حیرانم. به خدا سوگند که از تو چنین موقفی ندیدم و اگر مرا از دلیرترین اهل کوفه پرسیدندی، از تو در نمیگذشتم."

حر گفت" والله خود را میان دوزخ و بهشت مخیر میبینم و بر بهشت چیزی نمیگزینم، هرچند مرا پاره پاره کنند و بسوزانند."

آنگاه اسب بر انگیخت: دست بر سر نهاده و میگفت" بار خدایا ، سوی تو بازگشتم. توبه ی من بپذیر که هول و رعب در دل دوستان تو و فرزندان رسول تو افکندم"

به حسین بپیوست و با او گفت" فدای تو شوم یابن رسول الله،

منم! که راه بازگشت بر تو بستم و همراه تو شدم و در این جای بر تو تنگ گرفتم. و نمیپنداشتم این مردم پیشنهاد تو را نپذیرند و کار را بدینجا کشانند و به خدا سوگند که اگر دانستمی که چنین شود که اکنون میبینم ، هرگز راه بر تو نگرفتمی. اینک پشیمانم و به خدا از کار خویش توبه کنم. آیا تو برای من توبه ای بینی؟...

حسین گفت آری، خدای توبه ی تو را بپذیرد......

حر گفت " چون من نخست به جنگ تو آمدم میخواهم اکنون پیش از همه نزد تو کشته شوم"

پس حسین او را اذن جهاد داد و بعد از شهادتش به بالای سر او آمد در حالی که خون از او جاری بود گفت"

تو آزاده هستی ای حر...

 

آقای من

ارباب من....

آرزوی من دلسوخته این است که توبه ی من روسیاه را هم پذیرا باشی...

و قلب مرا از عشق و محبت خویش سرشار کنی...

نمیدانم در این سالهای عمر در کدام صف بوده ام و چه با دل شما کرده ام......

ولی امروز به عظمت خون شهدای کربلا...

به عشق بی بدیل حر....این آزاد مرد شهید....

مارا در صف دوستداران و فداییانت قرار ده.....

آقای من...

ارباب بی کفنم....

همه محتاج عنایتیم....

عنایتی.....

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین...

 


تاريخ : یک شنبه 25 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید