اشک امانم نمیداد

حال خودم رو نمیفهمیدم...

بیچاره ملیحه...

هر ناله ای که میزد و جیغی که میکشید تمام بدنمو به لرزه مینداخت....

صدای گریه های مظلومانش آتیشم میزد....

نمیدونستم باید چیکار کنم...

انگار آوار رو سرم خراب شده بود....

همسایه ها داشتن یکی یکی میومدن تو خونه...

«ملیحه جان! خواهر عزیزم! این چادرو سرت کن مردم میخوان بیان برا تسلیت...

فدات بشم....

ملیحه جان؟»

سرشو تو بغلم گرفتم تا شاید آرومتر بشه...

اما خودم انگار بدتر از اون بودم...

دست و پام میلرزید....یهو دیدم صدای ملیحه قطع شد و بی حال شد ...از تو بغلم کشیدمش کنار و دیدم از هوش رفته....

با دست به صورتش زدم....

یکی از همسایه ها بلند شد و بدو بدو رفت از تو آشپزخونه یه لیوان آورد و چنتا قند انداخت توش و گفت: «گلاب دارین؟...»

هاج و واج مونده بودم...

حالم اصلا خوب نبود... گریه و سردرد و سردرگمی....

اومدم بگم تو کابینت اولی که  یهو با صدای مادر شوهر ملیحه که از دم در با ضجه وارد شد و داشت خودشو میزد، رعشه به تنم افتاد ...

«...کجاااااست؟ پسرم کجاست؟....مادرش بمیره براش.....ملیحه جان پسرم کو؟.....عزیزم کو؟..........احمدم......احمدم......»

همینطور میزد تو سر و صورتش و همسایه ها نمتونستن آرومش کنن....

نمیدونستم بلند بشم و اونو بگیرم یا ملیحه رو به هوش بیارم...

خانم اکبری دوباره پرسید: «مهناز خانوم! گلاب ندارین؟ برم از خونه بیارم؟ »

با دست به کابینت اشاره کردم و گفتم: «درِ اول......»

به زور آب دهنم و قورت دادم.....

یه نفر متکایی رو آورد و گفت: «سرش رو  بذار رو این....»

همونطور که با دست سرو صورت ملیحه رو نوازش میکردم، گذاشتمش رو متکا.

خانم اکبری گفت:

«بیا بگیر....!»

دیدم داره شربت گلابِ تو لیوان رو هم میزنه...

ازش گرفتم و با قاشق کمی ریختم تو دهن ملیحه....

اما انقدر دستم میلرزید که خانم اکبری گفت: «مهناز خانوم اجازه بده من بهش میدم...»

دست منو گرفت و بلندم کرد...

اطاق داشت همینطور پر میشد....

یادم افتاد به مامان و برادرام خبر بدم تا زودتر از کرج بیان...

رفتم طرف تلفن....

یکی از آقایون داشت در میزد و میگفت: «یا الله... ببخشید میشه کسی بیاد دم در؟»

اومدم چادر سرم کنم برم طرف در که فاطمه خانوم زن نانوای محل بلند شد و رفت دم در .....

منتظر شدم ببینم چی میخوان....

دیدم چنتا از خانوما دارن خونه رو جارو میزنن و عکسای خونوادگی رو از رو طاقچه بر میدارن.....

و خونه رو آماده میکنن تا روزهای تلخ آینده رو تجربه کنه....

یکی گفت: «روحانی محل و عده ای از مسجد اومدن تو حیاط و منتظرن تا اجازه بدین بیان برا تسلیت...»

مغزم کار نمیکرد.....داشتم بی حال میشدم....

رفتم از تو کابینت یه جعبه دستمال کاغذی آوردم و دادم به یکی از خانوما و گفتم ببخشید اینو بذارین وسط اطاق و بگین یکی بره چنتا بسته گلاب و دستمال اضافه بخره...

زن صاحب خونه تا اومد تو دیدم داره خودشو میزنه.... رفتم جلو و بغلش کردم ... با زبون ترکی داشت یه چیزایی میگفت و گریه میکرد که متوجه نمیشدم و هی وسطش میگفت ملیحه جان.....و بعد رفت طرف ملیحه که با ناله هاش معلوم بود دیگه داره بهوش میاد....

یکی از همسایه ها پرسید: «چایی کجاست؟»....  

با دست به گوشه ی سماور اشاره کردم.....

اشک امان نمیداد....

فاطمه خانوم با چنتا پرچم و پارچه سیاه اومد و با بغض گفت: «اینا رو  بچه های بسیج دادن و گفتن عکس احمد آقا رو بدین ببرن برا اعلامیه ........»

 

هنوز جملش تموم نشده بود که مادر احمد آقا با گریه گفت: «مادرت بمیره احمدم .....کاش من میمردم و نمیدیدم عکس قشنگتو برا اعلامیه میخوان .... کاش میمردم و نبودنتو نمیدیدم....»

صدای ناله هاش بین گریه ی مردم و نوای نوحه ای که بچه های بسیج دم در روشن کرده بودن گم شد...

برگشتم برم طرف اطاق خواب تا بگردم و از تو آلبوم یه عکس بیارم.....

در اطاق رو باز کردم و تا لامپ رو روشن کردم........... خشکم زد......

انگار برای چند ثانیه همه جا ساکت شد.....

بدنم یخ کرد....

زهرا کوچولو.......ساکت و بی صدا.....کنج اطاق، کنار رخت خوابش، عروسکشو بغل کرده و داشت میلرزید.....

اصلا یاد زهرا، دختر خواهر نازنینم نبودم.....

وقتی خبر شهادت احمد رو یک ساعت پیش دم در به ملیحه گفتن، زهرا خواب بود....

دویدم به سمتش و بغلش کردم و صورت خیس از اشکش رو بوسیدم و گفتم:

«چی شده عزیزم... ترسیدی؟»

هیچی نمیگفت... خواب زده و ترسیده بود.

دوباره بوسیدم و تو بغل گرفتمش. اشک امانم نداد....

دوباره یاد عکس افتادم.... اومدم برم طرف کمد، دیدم عکسی که پارسال عید، احمد آقا  با زهرا تو باغ انداخته بودن رو دیواره....

زهرا رو گذاشتم پایین و گفتم: «یه لحظه صبر کن خاله جون، من این عکس رو بدم به خانومه بیام...»

رفتم عکسو از رو دیوار بردارم....

دیدم زهرا کنار قاب رو پر کرده از نقاشی هایی که برا باباش کشیده و چنتا گل خشکم با اون دستای کوچیکش بهش چسبونده.....

قبل از اینکه دستم به قاب برسه صدای بغض آلود زهرا رو شنیدم که گفت:

«عکس بابامو میخوای ببری؟!»

برگشتم و اشکامو پاک کردمو چند لحظه فقط به صورت غیرتی و ناز زهرا نگاه کردم.....

نمیدونستم چی باید جواب بدم .....

دوباره گفت:

«اون عکس بابای منه ها.....

نقاشیامو چسبوندم بهش تا بابا که اومد بیاد ببینه چقدر دلم براش تنگ شده بوده....

تازه گلاشم خودم چسبوندم واسه بابام....

.....»

دیگه دستم نمیرفت قاب رو بردارم.....

فقط رفتم و بغلش کردم و زدم زیر گریه....

دلم آتیش گرفته بود برا دل کوچولو و قشنگش....

کی میتونست به این دختر پنج ساله بگه بابا احمدت شهید شده؟.....

کی میتونست بگه دیگه نمیبینیش؟.......

کی میتونست بگه دلت باید براش یک عمر تنگ بمونه و .....

.....

تو کنج اطاق فقط صدای گریه های خودمو میشنیدم و دستای کوچک زهرا رو نوازش میکردم....

 


تاريخ : جمعه 23 آبان 1393  | 6:07 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید