السلام علیک یا صاحب الزمان
موضوعات
مهدویت
اخلاق
ولایت
قرآن
شعر
دیگر موارد
تعداد مطالب : 375پست
آخرین بروز رسانی : شنبه 29 مهر 1396 
بازدید کل : 30623بازدید
تعداد کل نظرات : 5نظر
تاریخ تاسیس وبلاگ : یک شنبه 7 تیر 1394 
آرزوهاى سپید
نوشته شده به دست شهید گمنام
نظرات 0

آرزوهاى سپید

امام زمان

امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پایان فقط یك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در میان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى این خط داغ، یك دنیا صحبت عاشقانه است كه نمى‏توانم به زیبایى آن چه كه هست تفسیر كنم كه یك كهكشان آرزوهاى سپید در كالبد دارد. اگر تو شكافى در آن به وجود بیاورى یك آسمان شكوفه خواهى دید و بعد یك دریا احساس از آن تو خواهد بود; مثل یك گنج هفت كلید است كه هر كلید نام تو و یاد توست.

اى عزیز! سالهاست تو را مى‏شناسم; نمى‏دانم صداى لطیف تو را كى شنیدم كه اینچنین عاشق زارت شدم، مانده‏ام اگر تو را با چشم ببینم با عشقت چه خواهم كرد.

آن وقت كه مرگ گل و مرگ برگ اتفاق مى‏افتد و هیكل نازنین تمام یاسهاى عالم شاپرك‏وار مى‏فرسایند آن وقت كه بیدها بوى اشك پرنده را به خود مى‏گیرند مى‏خواهیم كه بیایى، تمام دنیا با یك كهكشان احساس به تو خواهند گفت كه بیایى تا امیدشان به یاس دچار نشود.

نگذار تا احساسهاى زشت، عشق تو را از من بدزدد كه ناامیدى امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهایم را از جسم و روحم بدزدد. منتظر لطیف‏ترین حرمت الهى خواهم بود، منتظر سپیدترین دست‏بشر، طولانى‏ترین پیراهن آرزو و خوشبوترین نسیم الهى.

آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به این زودى راندیم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال یك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ مى‏دانم كه ابلیس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برایم چیزى نماند جز كبر و آن هم رهایم كرد، حال هیچم بدون تو و بدون عشق تو. آن روز كه عشق را قسمت مى‏كردى نبودم، اما از راهى دور دستانم دراز بود;آسمان نمى‏بارید اما زمین‏تر بود.

دلم مى‏خواهد با اشك نامه‏اى به پنهانى تمام رازهاى عالم بنویسم، بعد دستى گرم از جنس لطیف تو هویدایش كند كه نامه از آن من است، كه من عاشق‏ترینم. آه اگر مى‏دانستى كه چقدر به عشقى چون تو مى‏بالم بى دریغ، تمام ندیده‏هاى دنیایى را به رویم مى‏گشودى

از زمان اولین گریه‏ام تا به حال عشق تو را در من تزریق كردند; اما حال، شك، تكه تكه عشقت را از قلبم مى‏رباید. صدایت مى‏زنم، بشنو، فریاد مى‏زنم با جانم، دلم با گلویم هم آوا مى‏شود كه اى منجى! اى سوار سبز پوش جلگه همیشه سبز، كاش تو مى‏ماندى!

آن روز كه از كنارم گذشتى از خاطر نمى‏برم كه نسیم، بوى خوش پاكى‏ات را سالهاست كه برایم هدیه مى‏آورد.

دلم مى‏خواهد با اشك نامه‏اى به پنهانى تمام رازهاى عالم بنویسم، بعد دستى گرم از جنس لطیف تو هویدایش كند كه نامه از آن من است، كه من عاشق‏ترینم. آه اگر مى‏دانستى كه چقدر به عشقى چون تو مى‏بالم بى دریغ، تمام ندیده‏هاى دنیایى را به رویم مى‏گشودى.

بخش مهدویت تبیان


تاریخ : پنج شنبه 8 مرداد 1394 
ساعت : 8:33 AM
لینک ثابت

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

.:: Translate by : ebtekar.rasekhoonblog.com ::.

منو اصلی
صفحه ي نخست
پست الکترونیک
درباره وبگاه
شهید گمنام
آرشیو مطالب
مهر 1396
فروردین 1395
شهریور 1394
مرداد 1394
آذر 1394
تیر 1394
دی 1394
نویسنده
شهید گمنام
آخرین مطالب
بسیج هنوز راهش را پیدا نکرده...
فقط می‌رود مسجد نمازش را می‌خواند و برمی‌گردد
چرا صلۀ رحم، خیلی مهم است
کجا آدم شویم؟
تلختر از حنظل
خدا که از ما کار نمی‌خواهد!
طلبه‌های حوزه، چقدر می‌توانند کار جمعی کنند؟
متأسفانه این‌قدر رشدنایافته هستیم که ...
حوزه و مدارس علمیه
مانند چهارپایانی در یک چراگاه