جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوي دوستان
کاربردي

”چهارمین

Online User

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

امر به معروف و نهی از منکر

یکی از شرائط امر به معروف و نهی از منکر، احتمال تاثیر پذیری شخص عامل به منکر، می باشد و در صورت عدم احتمال، تکلیف ساقط است. ولی متاسفانه در بسیاری از موارد، عدم احتمال تاثیرگذاری را بدون بررسی،به راحتی می پذیریم و از همین جا مرتکب ترک واجب الهی می شویم. آیا براستی تمام راه ها را بررسی می کنیم! تا به این نتیجه برسیم که احتمال تاثیر گذاری وجود ندارد؟

عبارات زیر، هوشمندی و زیرکی عارف کامل حضرت آیت الله العظمی شاه آبادی ( استاد امام ره) در یافتن راه درست و موثر برای اجرای نهی از منکر را، به نمایش می گذارد. بسیار جالب و خواندنی است:

 

«در نزدیکی منزل ایشان در خیابان امیرکبیر، دکتری بود به نام ایوب که برای دخترانش معلم موسیقی آورده بود و صدای موسیقی بلند بود، به گونه‏ای که از صدای آن همسایه‏ها ناراحت بودند. ایشان برای دکتر پیغام فرستاد و از او خواست که از این کار دست بردارد، اما دکتر جواب داده بود که من این کار را ترک نمی‏کنم و شما هر اقدامی که می‏خواهید بکنید.

مرحوم شاه‏آبادی تا روز جمعه صبر کردند و آنگاه در جلسه روز جمعه که در مسجد شاه سابق تشکیل شده بود، به مردم گفتند خوب است از این به بعد هر کس از این خیابان عبور می‏کند چون به مطب دکتر رسید، داخل مطب شده و سلام کند و آنگاه با خوشرویی از او بخواهد که آن عمل خلاف را ترک کند. از آن پس هر کس از جلوی مطب عبور می‏کرد برای انجام وظیفه شرعی خود، داخل مطب می‏شد و سلام کرده و موضوع را با زبان خوش در میان می‏گذاشت و خارج می‏شد.

گل

چند روز به این منوال گذشت و دکتر هر روز با صدها مراجعه کننده مواجه می‏شد که همگی یک مطلب را به او تذکر می‏دادند. وی دید اگر بخواهد به لجاجت خود ادامه دهد نه تنها باید مطب خود را تعطیل کند بلکه مجبور است از آن خیابان هم کوچ کند. از این رو دست از ایجاد مزاحمت برداشته، جلسه آموزش موسیقی دخترانش را تعطیل کرد. آیت‏الله شاه‏آبادی در یکی از روزها که به طرف مسجد می‏رفت دکتر ایوب را دید که به طرف او می‏آید، وقتی دکتر نزدیک شد، از شدت خنده نمی‏توانست سلام کند و بالاخره پس از احوالپرسی گفت: آقای شاه‏آیادی با قدرت ملت کار را تمام کردی. و من گمان می‏کردم که شما به مراجع قانونی و محاکم قضایی مراجعه می‏کنید؛ در این صورت، من به سادگی می‏توانستم جواب آنها را بدهم و هرگز درباره این روش مردمی نیاندیشیده بودم.»1

 

گروه دین و اندیشه - مهدی سیف جمالی


پی نوشت:

1- عارف کامل، ص 45


مناجات

 مقدمه:

 

شیخ جعفر كاشف الغطا, فقیه بزرگ و مجتهد وارسته در عصر خویش بوده است(معاصر با فتحعلی شاه، حدود 200 سال قبل) وی شاگردان بسیارى تربیت كـرده اسـت؛ سـیـد جواد صاحب مفتاح الكرامة و شیخ محمد حسن صاحب جواهر الكلام از جمله شـاگـردان اویـند. او چهار پسر داشته كه هر چهار تن ازفقها بوده اند. كاشف الغطا در فقه نظریات دقیق و عمیقى داشته و از او به عظمت یاد مى شود. متن زیر از احوالات آموزنده این فقیه وارسته حکایت می کند.1

 

گدای نیمه شب باش

در حالات مرحوم شیخ جعفر کبیر کاشف الغطاء که از بزرگانِ علما در قرن سیزدهم و ساکن نجف اشرف بوده، آمده است:

در یکی از شب ها برای «تهجّد» برخاست، فرزند جوانش را از خواب بیدار کرد و فرمود: برخیز به حرم مطهّر مشرّف شده و در آن جا نماز بخوانیم. فرزند جوان که برخاستن از خواب در آن ساعتِ شب برایش دشوار بود، در مقام اعتذار برآمد و گفت: من فعلاً مهیّا نیستم شما منتظر من نشوید؛ بعداً مشرّف می شوم.

فرمود: نه، من این جا ایستاده ام؛ مهیّا شو که با هم برویم. آقازاده، بناچار از جا برخاست و وضو ساخت و با هم راه افتادند. کنار درِ صحنِ مطهّر که رسیدند آنجا مرد فقیری را دیدند که نشسته و دست نیاز به طرف مردم دراز کرده است. آن عالم بزرگوار ایستاد و به فرزندش فرمود: این شخص در این وقتِ شب برای چه این جا نسته است؟ گفته: برای تکدّی از مردم.

فرمود: آیا چه مقدار ممکن است از رهگذاران، عاید او گردد؟ گفت: احتمالاً یک تومان (به پول آن زمان). مرحوم کاشف الغطاء فرمود: فرزندم! درست فکر کن و ببین این آدم برای مبلغ بسیار اندک و کم ارزش دنیا (آن هم محتمل)، در این وقت شب از خواب و آسایش خود دست برداشت و آمد در این گوشه نشست و دست تذلّل به سوی مردم  دراز کرده است. آیا تو، به اندازه ی این شخص، به وعده های خدا درباره ی شب خیزان و متهجّدان اعتماد نداری که فرموده است: «فَلا تَعلَمُ نَفسٌ مَّا أُخفِیَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعیُنٍ» - هیچ کس نمی داند چه پاداش های مهمّی که مایه ی روشنی چشم هاست برای آنها نهفته شده –(سجده/17).

گفته اند آن فرزند جوان از شنیدن این گفتار پدرِ زنده دل خود چنان تکان خورد و تنبّه یافت که تا آخر عمر از شرف و سعادت بیداری آخر شب برخوردار بود و نماز شبش ترک نشد.

 

منبع: شب مردان خدا، ص 44-45

گروه دین و اندیشه - مهدی سیف جمالی


1- برای آشنایی بیشتر با کاشف الغطا، اینجا را کلیک کنید.


گناه

بی مقدمه بروم سر اصل مطلب:

آیا می‌دانید با گناهی که می‌کنید، چه بلایی دارید سر خودتان می‌آورید؟

قطعا نمی‌دانید که چنین می‌کنید وگرنه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!

اما می‌خواهم صورت شما به آتشی که به خرمن وجود خود می‌زنید نزدیک کنم تا شاید سوزی که به گونه‌هایتان می‌نشنید، شما را به هراس آورده و خدا کند که خود را عقب کشید.

حضرت زین‌العابدین علیه السلام می‌فرماید: «گناه»، سه خسارت سنگین به بار می‌آورد:

 

خسارت اول گناه، پوشاندن لباس ذلّت

 

اََلْبَسَتْنِی الْخَطَایَا ثَوْبَ مَذَلّتِی1

گناه انسان را در پیشگاه خداوند بسیار خوار، و بی‌ارزش می‌کند. اگر این پستی و بی‌مقداری در وجود آدم بماند و با توبه، فرد به عزت و شخصیت انسانی‌اش بر نگردد، در قیامت، راه نجات بر روی او بسته خواهد بود.

سند این سخن، آیۀ نهم سورۀ مبارکۀ اعراف است که حق تعالی می‌فرماید: وَ مَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ... «خف»؛ یعنی سُبک، بی‌ارزش و بی‌مقدار....فَأُولئِكَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُم بِمَا كَانُوا بِآیَاتِنَا یَظْلِمُونَ. (همان). اینها در قیامت می‌بینند که با گناه، تمام سرمایۀ وجودشان را تباه کرده و در زندگی‌شان چیزی که در میزان قیامت قابل وزن باشد تا بر آن پاداش داده شود، نمانده است. وَ مَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِكَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُم بِمَا كَانُوا بِآیَاتِنَا یَظْلِمُونَ. یعنی خسران و تباهی اصل وجود؛ یعنی این قدر بی‌مقدار و بی‌ارزش شدند که انگار از آن‌ها چیزی نمانده که آن را به حساب بیاورند. اگر این گناهان ظاهر و آشکار هم باشد، در میان خانواده، جامعه و آشنایان، آبروی‌شان رفته و پیش چشم دیگران هم پست و بی‌مقدار و بی‌اعتبار می‌شوند.

 

خسارت دوم گناه، دوری از قرب حق

 

جَلَّلَنْیِ الّّتَبَاعُدُ مِنْكََ لبَاسَ مَسَكَنَتِی

به تدریج گناه باعث دور شدنم از حضرتت شده است. این دوری تا جایی ممكن است ادامه پیدا كند که من را از هر عبادتی و خدمتی بازداشته و زمین‌گیر سازد: ثُمَّ كَانَ عَاقِبَه الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوءى‏ أَن كَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُونَ (روم: 10).

 «گناه»، وقتی زمانش طولانی شود و دایمی گردد و به تعبیر خود قرآن، مَا كَانُوا یَعْمَلُونَ: پی در پی و پیوسته شود، تا وقت مرگ باعث می‌شود که تمام نیروهای معنوی انسان از دست برود و او تبدیل به ُاُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ (اعراف: 179) گردد؛ كه دیگر نمی‌تواند نه قدم عبادت بر‌دارد، و نه قدم خدمت. این گونه، «گناه»، انسان را خلع سلاح می‌کند.

 

خسارت سوم گناه، مرگ قلب

وَ اَمَاتَ قَلَبِی عَظَیمَ جَنَایَتِی

طلسم گناه

 امّا ضرر و خسارت سوم گناه که سنگین‌ترین خسارت است، و در بیان آن، امام زین العابدین علیه السلام خود متأثّر شده و در پیشگاه پروردگار به التماس و گریه می‌افتد: وَ اَمَاتَ قَلَبِی عَظَیمَ جَنَایَتِی: «گناه»، باعث مرگ قلب می‌شود.

 وقتی قلب بمیرد خدا در افق یک مّیت، چه طلوعی دارد؟ خدا اگر بخواهد با صفاتش طلوع کند، طلوع حضرت حی در افق حی خواهد بود. هیچ وقت حضرت حی در افق میت، طلوع نمی‌کند، میّت هر کس می‌خواهد باشد.

 قلب مرده، نه محلّ طلوع رحمانیت است، نه محل طلوع رحیمیت؛ نه محلّ طلوع حکمت است، نه محلّ طلوع لطف؛ نه محلّ طلوع مهر است، نه محلّ طلوع رزاقیت؛ نه محلّ طلوع ربوبیت.

 امیرمؤمنان علیه السلام این قلب مرده را در سینه هر کس دید، چنین توصیف نمود: فَالصُّورَة صُورَة إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ (نهج‌البلاغه، خطبه 85).‏ قیافه، قیافه آدمیزاد است و قلب، قلب حیوان؛ یعنی دل، دلِ شتر، گاو، الاغ، سگ و گرگ است. این دل‌مردگی، خسارت «گناه» است.

 

اما درمان این بیماری خانمان سوز

 تنها درمان گناه توبه است و توبه یعنی به سوی عزت رفتن. توبه یعنی رفتن به سوی این كه صلاح از دست رفته را برگرداند. توبه یعنی مرده را زنده کردن.

 

دین و اندیشه - حسین عسگری


1- بحارالانوار، ج 91، ص 142


نماز جماعت

دوستان تبیانی، 

وجوب اقامه نماز بر شما پوشیده نیست و احادیث و روایات بسیاری در باره نماز، خوانده و یا شنیده اید و همچنین بسیار دریافته اید که برای افزایش ثواب نماز اعمالی وارد شده است و بسیار از شما هم به آن عمل می کنید، اما برپایی نماز جماعت از آن مواردی است که توصیه فراوان بر آن شده است. براستی چرا؟

جالب است بدانید، همین موضوع برای ابوعلی سینا یک سوال بوده است! و جالب تر از آن، جواب شیرین و دقیقی است که ابوسعید ابوالخیر به شیخ الرئیس داده است. متن زیر را بخوانید:

 

شیخ الرئیس ابوعلی سینا در نامه ای که برای ابوسعید ابی الخیر نوشت پرسید: چه لزومی دارد که مردم در مسجد اجتماع کنند و نماز را به جماعت برگزار نمایند، با این که خداوند از رگ گردن به انسان نزدیکتر است، هر جا که باشی اگر رابطه ات را با خدا برقرار کنی نتیجه خواهی گرفت؟ ابوسعید پاسخ نامه ی بوعلی سینا را نوشت و در آن چنین مثال زد: اگر چندین چراغ در یک جا روشن باشد و یکی از آنها خاموش شود، چراغ های دیگر روشن است و آن مکان تاریک نیست. ولی اگر هر یک از چراغ ها در یک اتاق در بسته روشن باشد همین که یکی از آنها خاموش شود آن اتاق در تاریکی فرو می رود.

ولی اگر نماز را به جماعت برگزار کنند، شاید خداوند به خاطر حضور افرادی پاک و شایسته که همچون چراغهای فروزان و وسیله ی نزول رحمت پروردگارند این دسته را نیز مشمول فیوضات و برکات خود قرار دهد.

انسانها نیز همین گونه اند. بعضی از آنان گنه کارند و اگر در خانه به تنهایی نماز بخوانند، مانند همان چراغ و لامپ خاموشند که نوری ندارد و نمازِ این دسته نیز تأثیر و فایده ی کمی دارد، بنابر این شاید از رحمت و برکات نور الهی نیز محروم بمانند، ولی اگر همین دسته در مسجد باشند و نماز را به جماعت برگزار کنند، شاید خداوند به خاطر حضور افرادی پاک و شایسته که همچون چراغهای فروزان و وسیله ی نزول رحمت پروردگارند این دسته را نیز مشمول فیوضات و برکات خود قرار دهد.1

قال رسول الله - صلى الله علیه وآله - :صلاة الرجل فى جماعة خیر من صلاته فى بیته اربعین سنة …

نماز خواندن انسان در جماعت بهتر است از نمازى كه چهل سال در خانه خوانده شود …. 2

 

تهیه و تنظیم: گروه دین و اندیشه – مهدی سیف جمالی


1- داستانها و پندها، ج 9، ص 58-59.

2- وسائل الشیعه ، ج 5، ص 374


بزرگترین درد انسان

بسیار پیش می آید كه انسان در طول سفر مقصدش را از یاد می برد. فراموش كردن نیات، رایج ترین حماقتی است كه مردم مرتكب می شوند. « نیچه »

 

درد انسان چیست؟

چیزهائی که به آن ها ارزش های انسانی گفته می شود و معنویات انسانی و ملاک انسانیت انسان است، شامل خیلی چیزهاست؛ ولی می توان همه ارزش ها را در یک ارزش خلاصه کرد و آن ارزش «درد داشتن» و «صاحب درد بودن» است. هر مکتبی که در دنیا راجع به ارزش های انسانی بحث کرده است، یک درد ـ ماوراء دردهای عضوی دردهای مشترک انسان با هر جاندار دیگر ـ در انسان تشخیص داده است. « درد انسانی انسان چیست؟ »

بعضی فقط تکیه شان روی درد غربت انسان و درد عدم تجانس بیگانگی انسان با این جهان است؛ چرا که انسان حقیقتی است که از اصل خود جدا شده و دور مانده؛ و از دنیای دیگر برای انجام رسالتی آمده است این «دورماندگی از اصل» است که در او شوق و عشق و ناله و احساس غربت آفریده است؛ میل به بازگشت به اصل وطن، یعنی میل بازگشت به خدا که او را آفریده است. از بهشت رانده شده و به عالم خاک آمده است و می خواهد بار دیگر به آن بهشت موعود خودش باز گردد. البته آمدنش غلط نبوده؛ برای انجام رسالتی بوده ولی به هر حال این هجران، همیشه او را در حال ناراحتی (نگاه داشته است). درد انسان فقط درد خداست، درد دوری از حق است [و میل او] میل بازگشت به قرب حق و جوار رب العالمین است؛ و انسان به هر مقام و کمالی که برسد، باز احساس می کند که به معشوق خود، نرسیده است.

 

انسان، طالب کمال مطلق

شخصی می گفت: در یکی از موزه های خارجی که مشغول تماشا بودم، مجسمه یک زن جوان بسیار زیبایی را دیدم که روی یک تختخواب خوابیده است و جوان بسیار زیبائی که یک پایش روی تختخواب و پای دیگرش روی زمین بود و رویش را برگردانده بود؛ مثل کسی که فرار می کند. می گفت: وقتی من این را دیدم، معنایش را نفهمیدم که آن پیکر تراش از تراشیدن این دو پیکر ـ پیکرهای زن و مرد جوان، آن هم نه در حال معاشقه بلکه در حال گریز مرد جوان از زن ـ چه مقصودی داشته است. از افرادی که وارد بودند توضیح خواستم، گفتند: این تجسم فکر معروف افلاطون است که می گوید انسان هر معشوقی که دارد، ابتدا با یک جذبه و عشق و ولع فراوان به سوی او می رود ولی همین که به وصال رسید، «عشق» در آنجا دفن می شود؛ وصال، مدفن عشق است و آغاز دلزدگی و تنفر و فرار.

 منحصراً با یک چیز قلب بشر آرام می گیرد و از اضطراب و دلهره نجات پیدا می کند و آن، یاد خدا و انس با خداست.

چرا اینطور است؟ این مسأله یک امر غیرطبیعی و غیرمنطقی به نظر می رسد؛ اما آنهایی که دقیقتر در این مسئله فکر کرده اند، آن را حل کرده اند؛ گفته اند: مسئله این است که انسان آنچنان موجودی است که نمی تواند عاشق محدود باشد، نمی تواند عاشق فانی باشد، نمی تواند عاشق شیئی باشد که به زمان و مکان محدود است؛ انسان عاشق کمال مطلق است و عاشق هیچ چیز دیگری نیست؛ یعنی عاشق ذات حق است، عاشق خداست همان کسی که منکر خداست، عاشق خداست؛ حتی منکرین خدا که به خدا فحش می دهند، نمی دانند که در عمق فطرت خود، عاشق کمال مطلقند ولی راه را گم کرده اند، معشوق را گم کرده اند.

دعا

محی الدین عربی می گوید: «ما احب احد غیر خالقه» هیچ انسانی غیر از خدای خودش را دوست نداشته است و هنوز در دنیا یک نفر پیدا نشده که غیر خدا را دوست داشته باشد «ولکنه تعالی احتجب تحت اسم زینب و سعاد و هند و غیر ذلک» لکن خدای متعال در زیر این نام ها پنهان شده است. (مثلاً) مجنون خیال می کند که عاشق لیلی است؛ او از عمق فطرت و وجدان خودش بی خبر است. لذا محی الدین می گوید: پیغمبران نیامده اند که عشق خدا عبادت خدا را به بندگان یاد دهند ـ [چون] این، فطری هر انسانی است ـ بلکه آمده اند که راههای کج و راست را نشان دهند؛ آمده اند بگویند ای انسان! تو عاشق کمال مطلقی، خیال می کنی که پول برای تو کمال مطلق است، خیال می کنی که جاه برای تو کمال مطلق است، خیال می کنی که زن برای تو کمال مطلق است، تو چیزی غیر از کمال مطلق را نمی خواهی ولی اشتباه می کنی؛ پیامبران آمده اند که انسان را از اشتباه بیرون بیاورند.

درد انسان، آن درد خدایی است که اگر پرده های اشتباه از جلو چشمش کنار رود و معشوق خود را پیدا کند، به صورت همان عبادت های عاشقانه ای در می آید که در علی (ع) سراغ داریم.

چرا قرآن می گوید: الا بذکر الله تطمئن القلوب بدانید که منحصراً [...] با یک چیز قلب بشر آرام می گیرد و از اضطراب و دلهره نجات پیدا می کند و آن، یاد خدا و انس با خداست. قرآن می گوید اگر بشر خیال کند که با رسیدن به ثروت و رفاه، به مقام آسایش می رسد و از اضطراب ناراحتی و شکایت بیرون می آید، اشتباه کرده است. قرآن نمی گوید نباید دنبال این ها رفت، می گوید این ها را باید تحصیل کرد، اما اگر خیال کنید این ها هستند که به بشر آسایش و آرامش می دهند و وقتی بشر به این ها رسید، احساس می کند که به کمال مطلوب خود نائل شده است، اشتباه می کنید؛ منحصراً با یاد خداست که دلها آرامش پیدا می کند.

 

منبع: مطهری، مرتضی، انسان کامل

تخلیص و تنظیم: گروه دین و اندیشه – مهدی سیف جمالی


وصیت امیرالمومنین علی علیه السلام ، هرچند نام وصیت را به خود گرفته است، لیکن گنجینه ای از دستورات الهی برای همگان جهت سازندگی و بالندگی است و به یقین می توان گفت که آن به مثابه یک کارخانه انسان سازی الهی است؛ باشد تا درس بگیریم و عمل کنیم.

متن زیر قسمتی از این وصیت نامه است:

 

- و الهوی شریک العمی.

- و هوای نفس، شریک و همدم کوری است.

 

اشارت:

برخی گمان می‌کنند که دشمن‌ترین دشمن انسان، شیطان است. بخصوص که با جدیت برای گمراه کردن انسان، قسم خورده است. در صورتی که شیطان بدون اتکاء به پایگاه هوای نفس در وجود انسان، هیچ کاری از پیش نمی‌برد. به نحوی که می‌توان گفت: هوای نفس، عامل نفوذی شیطان در وجود انسان است. شاید بر همین اساس، گفته‌اند: «اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک.» دشمن‌ترین دشمن‌ تو، نفس توست که در وجودت تعبیه شده است.

اولین کاری که پیروی از هوای نفس با انسان می‌کند، این است که بینایی‌اش را به کلی از بین می‌برد و کورش می‌سازد و طبیعی است که شیطان، این انسان فاقد بینایی را به هر طرف که بخواهد، سوق می‌دهد.

این؛ یکی از سنن متقن و قواعد خدشه‌ناپذیر عالم است. یعنی امکان ندارد که کسی از هوای نفس تبعیت کند و بصیرت و بینایی‌اش را از دست ندهد.

اولین کاری که پیروی از هوای نفس با انسان می‌کند، این است که بینایی‌اش را به کلی از بین می‌برد و کورش می‌سازد و طبیعی است که شیطان، این انسان فاقد بینایی را به هر طرف که بخواهد، سوق می‌دهد.

خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید:

آیا دیدی آن کس را که بنده هوای نفس شد و خداوند- علیرغم دانایی- گمراهش ساخت و بر گوش و دلش مُهر زد و بر بینایی‌اش پرده انداخت؟

بعد از این- رفتار- خدا، چه کسی می‌تواند او را هدایت کند!؟ آیا هشیار نمی‌شوند!؟1

پس فرمایش حضرت مولا مبنی بر ملازمت کوری و هواپرستی، بیان قاعده‌ای است که خداوند وضع فرموده و تبیین سنتی است که حضرت حق، بنیان نهاده، حضرتش در جایی دیگر می‌فرماید:

اطاعت از هوای نفس، تو را کر و کور می‌کند و معادت را تباه می‌سازد و تو را به هلاکت می‌رساند.‌‌2

و در نهایت نگرانی و دلواپسی هشدار می‌دهد که:

«بیشترین نگرانی و واهمه من در مورد شما، پیروی از هوای نفس است و آرزوهای دور و دراز.»‌3

و تصریح می‌کند که:

«هوای نفس تو، از هر دشمنی، دشمن‌تر است نسبت به تو. پس بر او غلبه کن و الا تو را هلاک می‌سازد.» 4

دو گناه نابودگر

و آنچنان این دشمن  را زیرک و مکّار و قدرتمند می‌‌داند که رهایی از دست او را تنها با استعانت از خداوند متعال، ممکن می‌شمارد:

«از خداوند سبحان بخواهید که شما را از مکر و فریب هوای نفس و فتنه‌های دنیا، در امان بدارد.»‌5

 

منبع: وصیت نامه امام علی به امام حسن علیهماالسلام، سید محمد شجایی

تنظیم: گروه دین و اندیشه - مهدی سیف جمالی


پی نوشت ها:

1- أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن یَهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُون.

(جاثیه/23)

2 - انک ان اطعت هواک اصمک و اعماک و افسد منقلبک و ارادک. (غررالحکم - ج3 - ص56)

3 - الا و ان اخوف ما هخاف علیکم اتباع الهوی و طول الامل. (غررالحکم - ج 2 - ص 332)

4 - هواک اعدی علیک من کل عدو و الا اهلک. (غررالحکم - ج 6 - ص 231)

5 - سلوا الله سبحانه العافیه من تسویل الهوی و فتن الدنیا. (غررالحکم - ج 4 - ص 138)


مناجات

کاربران صالح و محترم تبیان؛ متن زیر هر چند متنی ادبی تلقی می شود، لیکن ضمن دارا بودن شیرینی زبان فارسی، از محتوای غنی و بلندی برخوردار است و  بسیار آموزنده است. توجه به ذکر خداوند و جلب رضایت معبود، از اهداف این متن است. دعوت می نمایم کام خود را شیرین فرمایید:

«روزگار عیسی بن مریم علیه السلام، زنی بود صالحه ی عابده، چون وقت نماز در آمدی، هر کاری که بودی بگذاشتی و به نماز و طاعت مشغول شدی روزی نان همی پختی، مؤذن بانگ کرد، نان پختن رها کرد و به نماز مشغول گشت چون در نماز ایستاد، شیطان در وی وسوسه کرد: تا تو از نماز فارغ شوی نان همه سوخته شود. زن به دل جواب داد:

اگر همه نان بسوزد بهتر که روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد، دیگر بار شیطان وسواس کرد که: پسرت در تنور افتاد و سوخته شد. زن در دل جواب داد: اگر خدای تعالی قضا کرده است که من «نماز» کنم و پسر مرا به آتش دنیا بسوزاند من به قضای خدای تعالی راضی گشتم و از نماز به در نیایم که الله تعالی فرزند را نگاه دارد از آتش.

اگر هزار کار در دست داشتم چون بانگ نماز بشنیدم همه ی کارها به جای رها کردم و به نماز مشغول گشتم و دیگر هر که با ما جفا کرد و دشنام داد، کین و عداوت وی در دل نداشتم و او را جواب ندادم و کار خویش با خدای خویش افکندم

شوهرِ زن از درِ خانه درآمد، زن را دید در نماز، نان را در تنور به جای خویش دید ناسوخته و فرزند را دید در آتش بازی همی کرد و یک تار موی وی به زیان نیامده بود و آتش بر وی بوستان گشته به قدرت خدای عزّوجل، چون زن از نماز فارغ گشت شوهر دست وی بگرفت و نزدیک تنور آورد و در تنور نگریست، فرزند را دید به سلامت و نان به سلامت هیچ بریان ناشده، عجب ماند و شکر باری تعالی کرد و زن سجده ی شکر کرد خدای را عزّوجلّ. شوهر فرزند را برداشت و به نزدیک عیسی علیه السلام برد و حال قصه با وی بگفت.

عیسی علیه السلام گفت: برو از این زن بپرس تا چه معاملت کرده است و چه سرّ دارد از خدای؟

چه اگر این کرامت آنِ مردان بودی او را وحی آمدی و جبرئیل وحی آوردی او را، شوهر پیش زن آمد و از معاملتِ وی پرسید. زن جوان داد: کار آخرت پیش داشتم و کار دنیا باز پس داشتم و دیگر تا من عاقلم هرگز بی طهارت ننشستم الا در حال زنان، و دیگر اگر هزار کار در دست داشتم چون بانگ نماز بشنیدم همه ی کارها به جای رها کردم و به نماز مشغول گشتم و دیگر هر که با ما جفا کرد و دشنام داد، کین و عداوت وی در دل نداشتم و او را جواب ندادم و کار خویش با خدای خویش افکندم و قضای خدا را تعالی راضی شدم و فرمان خدای را تعظیم داشتم و بر خلق وی رحمت کردم وسائل را هرگز باز نگردانیدم اگر اندک و اگر بسیار بودی بدادمی و دیگر نماز شب و نماز چاشت1 رها نکردمی، عیسی علیه السلام گفت: اگر این زن مرد بودی پیغامبر گشتی2

 

گروه دین و اندیشه - مهدی سیف جمالی


1- نماز چاشت یا صَلاةُ الضُّحی، یکی از نمازهای اول روز است که بعد از بلند شدن آفتاب مقدار ربع آسمان تا انتصاف آن گزارند. (بنگرید به: فرهنگ معین، بخش دوّم، ترکیبات خارجی، صلاة الضّحی).

2- عرفان اسلامی، ج 1، ص 333.


نماز شب

متنی را که در زیر ملاحظه می فرمایید، نامه مرحوم حجت الاسلام و المسلمین استاد علی اصغر کرباسچیان به یکی از شاگردانش است که در عین کوتاهی، دریایی از معارف را در خود نهفته است که با هم می‏خوانیم:

 

بسم ‏اللَّه ‏الرّحمان‏ الرّحیم

فرزند عزیزم، سلامٌ علیکم، نامه ‏ات رسید. از خبر سلامتی‏ات خوشحال شدم. امیدوارم که در همه حال خوش و خرّم باشى.

ای نــــســـخــه اســرار الاهـی که تویی                وی آیــنـــه جـمــال شـاهــی کــه تــویـی

بـیـرون ز تو نیست آن چه در عــالم هست               از خود بطلب هر آن چـه خـواهی که تـویی

آرى: «دَواؤکَ فیکَ وَ ما تَشْعُرُ وَ داؤکَ مِنْکَ وَ ما تَنْظُرُ» دواى تو در وجود توست و نمى‏دانى و درد تو از خود توست و نمی بینى »

اگر خداوند عالم لطف بفرماید و معناى این شعر مولاعلیه‏السّلام را درک کنیم، اوّلین قدم براى حلّ همه‏ى مشکلات است؛ زیرا اگر به دانسته‏هاى خودمان عمل کنیم با هر قدمى که برداریم پیش پاى ما روشن مى‏شود و مى‏توانیم قدم بعدى را هم برداریم و اگر فهمیدیم و عمل نکردیم، مثل آن است که فانوسى در دست داشته باشیم و حرکت نکنیم؛ در این صورت، امکان ندارد به مقصد برسیم. « مَن عَمِلَ بِما عَلِمَ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلمَ ما لَم‏یَعلَمْ »2 هر کس به آن‏چه مى‏داند عمل کند، خداى متعال او را به آن‏چه نمى‏داند هم آگاه مى‏سازد.»

کرباسچیان

گر مرد رهى ، میان خون باید رفــت

از پاى ‏فتــاده سرنــگـون باید رفــت

تـو پـاى بـه راه در نـِه و هـیـچ مـگو

خود راه بگـویدت که چون باید رفـت

در این راه، کلّى‏گویى فایده ندارد؛ همان‏طور که اگر هزار سال به خود مى‏گفتى: باید لیسانس داشته باشم، بدون سال‏ها زحمت و مطالعه فایده نداشت. در معنویات هم همین‏طور است.

دستورى را که از امروز باید شروع کنى تا بعد از یک ماه آثار معنویش را مشاهده نمایى، خواب اوّل شب است. فعلاً قبول کن تا به نتیجه برسى. راهش این است که ظهرغذا را سبک بخورى تا پیش از غروب آفتاب گرسنه شوى و بعد از نماز عشا بخوابى و اگر به‏واسطه‏ى خلاف عادت خوابت نبرد، به حالت استراحت در بستر با آرامش بمان تا خوابت ببرد.

مرحوم آقاى دکتر کوثرى مى‏گفت: « الدراز نصف الخواب! » این جمله شوخى است؛ ولى حقیقتى را دربردارد. پس از مدّتى از لذّت سحرخیزى بهره‏مند خواهى شد.

مرا در این ظلمات آن که رهنمایی کـــرد

دعای نیمه شبی بود و گریه ی سحری

چنین شنیدم که هر که شب‏ها نظر ز فیض سحر نبندد

ملک ز کــــارش گره گشـاید فلک به کینـش کمر نبنــدد

بدون خواب اوّل شب، نمى‏توان سحرخیزى داشت.

خداحافظ

 

تنظیم : گروه دین و اندیشه - مهدی سیف جمالی

منبع: آفاق، شماره 32-31


نامه‏ امام موسی صدر به جوانان(قسمت اول)

امام موسی صدر

آنچه می‏خوانید نامه صوتی امام موسی صدر خطاب به دکتر صادق طباطبایی، هنگام عزیمت به آلمان برای ادامه تحصیل بر روی نوار ضبط، و همراه او شده است.  متن کامل نامه امام موسی صدر، بنیان گذار جنبش اهل لبنان خطاب به جوانان بدین شرح است:

 

بسم‏ الله الرحمن الرحیم

صادق عزیز! شب سه شنبه‏ای است که تصور می رود، فردای آن، ما را ترک کرده به سوی آلمان، یعنی کشوری که تا حد زیادی فعالیت در آن در سرنوشت تو مؤثر است، بشتابی. حالت فعلی ما را که مشاهده می کنی: شبی است و نیمه شب، همه در خواب برفتند و شب از نیمه گذشت، میزی است و چراغی، اجتماعی است[...]. تصور می کنی که این منظره، این صدا و این حالت، با گذشت امشب محو می شود؟ ابدا! خود این ضبط صوت بهترین سند و گویاترین شاهد برای ابدی بودن موجودات در این جهان است. صدای من را این ضبط صوت در خود ثبت می کند و به همراه تو و در شب های تو و در روزهای تو به گوش تو فرو می خواند.

همه افعال و اقوال و حالات، در کتاب الهی یعنی این ضبط صوت بزرگی که همه چیز را در خود ضبط می کند، مسجل و یادداشت می شود.

 همه چیز محفوظ می ماند تا روز حساب.

         جهان ما ضبط صوت بزرگی است که صدای ما، و هر کلمه ای که از ما صادر می شود را ثبت می کند. هر حالتی را که از ما به وقوع بپیوندد ضبط می کند و هر عملی که از ما صادر شود در خود نگه می‏دارد. در قرآن به این آیه بر می خوریم: «وَمَا تَكُونُ فِی شَأْنٍ وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَیْكُمْ شُهُودًا»(سوره یونس آیه 61). همه افعال و اقوال و حالات، در کتاب الهی یعنی این ضبط صوت بزرگی که همه چیز را در خود ضبط می کند، مسجل و یادداشت می شود. همه چیز محفوظ می ماند تا روز حساب. مقصود من از روز حساب نه تنها حساب قیامت است و جزای الهی! مقصود حساب زندگی نیز هست. تصور کنیم که دو نفر راهی را می پیمایند. اولی قدمی بر می دارد و قدمی می‏گذارد؛ گاهی می‏خوابد و گاهی باز می گردد؛ گاهی چرت می زند و گاهی آرام می رود. دیگری ساعات خود را هدر نمی دهد و به سوی هدف خود می شتابد. بدیهی است که دومی زودتر به مقصد می رسد و اولی یا به هدف نمی رسد و یا دیرتر! آیا می توان شک کرد ساعاتی که بر این دو گذشته و حالاتی که این دو در این ساعات داشته اند، در سرنوشت آن ها بی تاثیر است؟ چگونه می توان فرض کرد گامی را که یکی از این دو تن در آن لحظه برداشته اند، در حساب آخر و در روز برداشت محصول بی اثر بوده است؟

امام صدر

       به طور کلی آنچه از ما صادر می شود، آنچه می گوییم و آنچه می شنویم، مجسم و متبلور شده و به صورت جزای اعمال در این جهان و آن جهان به دست ما داده می شود. آن روز است که به تعبیر قرآن می گوییم: «مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلَا كَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا»(سوره کهف آیه 49). امتحانات خود نمونه زنده ای از حساب الهی است و همچنین شاهد صدقی بر نتیجه اعمال ما در سعادت زندگی ماست.

خرید پایان‌نامه، تحقیق، علم آموزی،

تصور می کنم که دقت در این بحث اگر با اقناع توأم باشد و اگر طغیان و عنفوان جوانی بر این تفکر پرده ای نیندازد، با کمال وضوح نشان دهد سفری را که با این رنج برای تو فراهم شده است، ایامی را که با نهایت تلخی بر خویشان تو می گذرد، بسیار گرانبهاتر است از آنکه به هدر رود و یا در ترسیم آینده تو بی‏تأثیر باشد. فکر می کنم که اگر ممکن بود کسی تمام عمر را به تلاش و فعالیت و به قدم برداشتن در راه حق و خیر و صلاح صرف نماید، حتما جز این شیوه عقل و آیین منطق نبود.ولی چه باید کرد که انسان خسته می شود. انسان نشاط هم لازم دارد. ولی به قدری که نمکی در طعام باشد، نه آنقدر که غذا را شور کند! و نه آنقدر که هدف از زندگی انس و تفریح باشد، و درس چون آبی و چون صورتی و ماسکی بر زندگی انسان قرار گیرد. در باره رعایت مسائل دینی تصور می کنم همین مقدمه ای گفتم کافی باشد.

(ادامه دارد...)

 

تنظیم: گروه دین و اندیشه - مهدی سیف جمالی

منبع : آفاق؛ شماره 30-29


اشاره:

ستون دین، مجموعه ای است که قصد دارم در آن در هر شماره با داستانی از نماز به سراغ شما بیایم، تا به خواست خدا تذکری باشد برای من و شما که از این به بعد، توجه بیشتری به این شفیع روز جزا و عمود خیمه دین داشته باشیم.
 
سلام

امروز می‌خواهم برایتان داستانی تعریف کنم که تقریبا مطمئنم که برای همه لااقل یک بار پیش آمده است. (اطمینان تقریبی هم نوبر است!)

این ماجرا شما را هم مثل من به خنده در می‌آورد. اما بعد از خندیدن بیایید کمی فکر کنیم.

 

اول خنده:

 

نماز فکر کودک

در روزگاران گذشته، یک بنده خدایی مقداری پول داشته که نمی‌دانسته کجا پنهانش کند. آخر الامر به رسم همان قدیم، آن را در گوشه‌ای زیر خاک دفن می‌کند. اما از بخت بدش، جای کیسه زرش را فراموش می‌کند. (مثل خیلیهای دیگر که فراموش کردند و الان خوش به حال بعضیها می‌شود و گنج می‌یابند).

این دوست ما خیلی این طرف  و آن طرف می زند، اما هرچه بیشتر می‌جوید کمتر می‌یابد. تا اینکه به فکرش می‌زند برود سراغ "ابوحنیفه" (بزرگ خاندان همین برادران اهل سنت حنفی)، و از او کمک بگیرد.

بله،  جانم برایتان بگوید که مرد مال باخته به خدمت شیخ می‌رسد و ماجرایش را با سوز تمام تعریف می‌کند. جناب شیخ هم بعد از شنیدن ماجرا تاملی می‌کند و می‌گوید: از نظر فقهی که برای خواسته‌ی تو چاره‌ای ذکر نشده اما من کلکی به ذهنم رسیده ‌است که با آن می‌توانی مشکلت را حل کنی. (البته کلک ترجمه امروزی حلیه است به معنای راه چاره بوده است. ذهنتان جای دیگر نرود).

بعد شیخ رو به مرد کرد و گفت: برو امشب تا صبح نماز بخوان و مطمئن باش که گمشده‌ات را پیدا خواهی کرد. کاری هم نداشته باش که چرا و چطور!

مرد هم بدون اینکه سوالی بکند رفت و شب که فرا رسید، دست به کار شد و شروع به خواندن نماز کرد. اما هنوز شاید دو ساعت هم نشده بود که داشت نماز می‌ خواند که به ناگاه وسط نماز جای پولها را به یاد آورد. بنابر این فی‌الفور نمازش را تمام کرد و به سروقت کیسه‌اش رفت. بله درست بود، کیسه سر جایشه بود و الحمد لله شماره پولها درست.

بالاخره آن شب گذشت و فردا روز، اول صبح دوست ما با خوشحالی نزد ابوحنیفه رفت و برایش گفت که چه زود حیله‌اش کارساز شده و پولش را یافته است.

شیخ نیز مسرور از ترفند خود، لبخندی زد و گفت: می‌دانستم که شیطان نمی‌گذارد تو تا صبح نماز بخوانی! چرا به شكرانه پیدا كردن محل و دفینه خود، تا صبح نماز را ادامه ندادى؟

 (راستی فکر نکنید که داستان را از خودم درآورده‌ام، نخیر، مثل فیلمها باید بگویم : " این داستان واقعی است"  آدرس آن هم در پی‌نوشت آمده است).

می‌دانستم که شیطان نمی‌گذارد تو تا صبح نماز بخوانی!

و حالا شاید بشود گفت: گریه!

 

حالا وقت آن است که کمی به این ماجرای عبرت آموز فکر کنیم و امیدوارم که همه‌مان درس بگیرم. (خدایا خودت کمکمان کن).
 
1- اولین چیزی که باید به آن اندیشید و از آن خجالت کشید، حواسپرتی در نماز است. شما هم مثل این آقا شاید بارها مشکلاتتان سر نماز حل شده باشد. و این جای تاسف دارد. من که از حضرت حق بخاطر این همه بی‌ادبی شرمنده‌ام. آخر می‌دانید، خود من اصلا خوشم نمی‌آید کسی با من حرف بزند اما حواسش جای دیگری باشد. من که عددی نیستم، حالا حساب کنید آن طرف خداوند جهانیان، تبارک و تعالی باشد. (فکر کنم جا دارد که همین الان بخاطر اسائه ادبهای گذشته یک استغفر الله بگوییم!)

 

2- دوم اینکه چرا هیچگاه نشده است بخاطر لطفهای کوچک و بزرگ خدا، دو رکعت نماز شکر بخوانیم؟ برای همه نعمتها که اصلا نمی شود، چون آنقدر زیاد است که به قول علما! لا تعد و لا تحصی است. یکی از آن هزاران، همین نعمت نفس کشیدن. (یاد آن حکایت گلستان افتادم که در کتابهای مدرسه می‌خواندیم و چقدر هم درس نگرفتیم!! "هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر میاید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب").

اما لا اقل در شبانه روز یک برای همه که امکان دارد. ندارد؟

 

3- حدیث از نماز زیاد شنیده‌ایم. اما دوتا از آنها آتش به جان آدم می‌زند یکی "الصلاة معراج المومن" است و دیگری "الصلاة قربان کل تقی". و خلاصه معنای این دو حدیث این است که نماز بال پرواز آدمی است.

سومین چیزی که شایسته است به آن بیندیشیم ، پریدن است. اما ایراد می دانید کجاست؟ یکی در اینکه بالهای ما، بال پریدن نیست، درست مثل مرغ! و دیگری اینکه ما آدم پریدن نیستیم، درست مثل شتر. چرا که نه نماز ما "صلاة" است و نه خود ما "تقی" (غافل از اینکه گم شده‌ی ما همین پرواز است و چاره‌اش هم همین نماز، درست مثل آن مرد مال باخته!)

اولین چیزی که باید به آن اندیشید و از آن خجالت کشید، حواسپرتی در نماز است

اما برای این همه درد من حیله‌ای بلدم!

 

روزی از آیت الله امجد آموختم که قبل از تکبیرة الاحرام نماز سلامی به حضرت اباعبدالله، سید الشهدا دهم و خودم را از همان آغاز به دامان آن شهید نماز افکنم. و این اکسیر چه خوب دارویی است. اول نماز باید با یاد آن عزیز نماز را آغاز کنیم و سعی کنیم که آنْ به آنْ یادمان باشد که در پیشگاه حضرت دوستیم.

راستی چه کسی از حضرت حسین علیه السلام، بهتر که برای پریدن، برای متقی شدن، برای مصلی شدن و برای عروج از او کمک خواهیم.

آرزوی آسمان و پرواز در دلتان نماناد

حسین عسگری – گروه دین و اندیشه تبیان

 




تعداد صفحات :

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |