من و شهيد ابوالفضل شفيعي با هم دوست بوديم. شب عمليات خيبر در كنار هم حركت ميكرديم كه به ما حمله شد و عدهاي از بچّهها زخمي شدند.
چون ما فرصت توقف نداشتيم، به پيشروي ادامه داديم. صبح، وقتي به عقب برگشتيم باپيكر غرقه به خون ابوالفضل مواجه شديم كه دو دستش قطع شده بود و جاهاي مختلف بدنش تير و تركش خورده بود. يكي از بچهها كاغذي را كه وصيت نامهاش بود از جيب او بيرون كشيده و خواند. در آن نوشته بود:
خدايا! دوست دارم همان گونه كه اسمم را ابوالفضل گذاشتهاند مثل حضرت ابوالفضل شهيد شوم.

