پدر سردار شهيد حاج قاسم ميرحسيني؛ قائم مقام لشكر 41 ثارالله تعريف ميكند:
هيچ وقت نشد كه ميرقاسم از ما چيزي بخواهد. آخرين باري كه به مرخصي آمدهبود، رو به من كرد و گفت: يكي از گاوهايت را به من بده! گفتم: بابا جان اين چه حرفياست، همهاش مال توست.
گفت: براي مخارج شهادتم ميخواهم.
با هم به طويلهرفتيم و دست گذاشت روي يكي از گاوها و گفت: اين را ميخواهم.گفتم: باشه بابا
براي تو.

پس از چند روز دوباره به جبهه برگشت. راديو مارش حمله ميزد. از اتاق بيروندويدم يكي ازگاوها ماغ ميكشيد و خودش را به در و ديوار ميكوبيد و يك لحظه آرام وقرار نداشت. همان گاوي بود كه قاسم روي آن دست گذاشته بود. انگار داشتند او را به مسلخ ميبردند بعدها كه فكرش را كردم، ديدم كار آن گاو، مصادف با همان ساعت و روزشهادت قاسم بود.

