پلاک هشت
میخوام اینجا تلنگری باشه برای به خدا رسیدن

تا نگهبان عراقي مرا در حال نماز ديد، به آسايشگاه داخل شد و ارشد را بيدار كرد و به او دستور داد تا جانماز و تسبيح را از پيش رويم بردارد و به وي تحويل دهد. دنباله‌ي نماز را به جاي مهر بر انگشتم سجده كردم. پس از نماز نگهبان عراقي خواست كه با او به دفتر نگهباني بروم. آن‌جا خشمگينانه از من پرسيد: « آيا شما نماز واقعي مي‌خوانيد»؟
گفتم: « خدا به همه چيز آگاه است. »
سيلي محكمي به صورتم زد و سؤالش را تكرار كرد. باز هم جواب را از من شنيد و سيلي ديگري به صورتم نواخت؛ طوري‌كه بر زمين افتادم. هم‌زمان يكي از افسران عراقي داخل اتاق شد. تا مرا روي زمين ديد، از نگهبان پرسيد: « چه شده است»؟ نگهبان در پاسخش گفت: « اين اسير از شب تا صبح آواز مي‌خواند. » افسر عراقي رو به من گفت: « خوب، مقداري هم براي ما آواز بخوان تا بشنويم»!
من شروع به خواندن سوره‌ي حمد و توحيد كردم. صورت افسر بعثي از شدت خشم سرخ شد؛ كابل را برداشت و به جانم افتاد. آن‌قدر زد كه بي‌هوش شدم. وقتي چشم‌هايم را باز كردم، خود را در آسايشگاه كنار بچه‌ها ديدم؛ در حالي كه از شدت ضربه‌ها بدنم خسته و كبود شده بود.


راوي:قدرت الله حمزه لو

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 258
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:16 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.
درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 6953 نفر
كل مطالب : 55 عدد
تعداد کل نظرات: 2 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 16 مهر 1390 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 10 آبان 1390 
امکانات وب