پلاک هشت
میخوام اینجا تلنگری باشه برای به خدا رسیدن

سال 64 در اردوگاه شماره‌ي 9 رمادي بوديم. بهانه‌جويي‌ها و آزارهاي نگهبانان بي‌رحم به حدي بود كه به ناچار دست به اعتصاب غذا زديم. آن‌ها باز دست‌بردار نبودند. با بازرسي‌هاي پي در پي از وسايل شخصي، ما را كلافه كرده بودند. همه چيز را به هم مي‌ريختند و اگر مهر نماز يا نوشته‌اي به دست مي‌آوردند، صاحب آن را به زندان مي‌انداختند.
من يك جانماز زيبا را گلدوزي كرده بودم كه طرح يك گنبد و بارگاه با چهار گلدسته و در پايين آن دستي در حال قنوت قرار داشت كه روي آن اين آيه‌ي قرآن گلدوزي شده بود: " ربنا افرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين. "
آن‌ها در حال تفتيش به كيسه‌ي انفرادي من رسيدند. تا گروهبان عراقي كيسه را خالي كرد، چشمش به پارچه‌ي گلدوزي شده افتاد. زود آن را برداشت و گفت: « احسنت! احسنت»!
هنوز تحسين او تمام نشده بود كه ديدگانش به آيه‌ي قرآن دوخته شد و مثل برق گرفته‌ها خشكش زد. صورتش سرخ شد و داد زد: « روي اين پارچه چه نوشته‌اي؟ اين پارچه كثيف است. نوشتن آيه‌ي قرآن روي اين گناه دارد. تو چرا لباس را پاره كرده‌اي. تو به قرآن هم توهين كرده‌اي» در همين حال، مشت محكمي به دهان من كوبيد و گفت: « حالا بگو ببينم چه كسي كافر است؟ چرا ما را كافر حساب كرده‌اي»؟ تا آمدم چيزي بگويم، مشت ديگري بر دهانم زد و گفت: « چرا اين‌جا نوشته‌اي ما را بر قوم كافر پيروز كن؟ ما بوديم كه شما را مسلمان كرديم؛ حالا شما ما را كافر حساب مي‌كنيد و ... » مشت او بود كه بر سر و كله‌ي من فرود مي‌آمد.
حسابي كه مرا كتك زد، آرام شد و گفت: « تو بايد به جاي آيه‌ي قرآن بنويسي، خدايا صدام حسين را حفظ فرما و ما را به خانه برگردان»! به او گفتم: « اين كه مي‌گويي، آيه‌ي قرآن نيست. نوشتن آن اشكال دارد. » او هم گفت: « خوب، اشكالي ندارد من به عربي مي‌گويم تو هم بنويس. »
من كه از حماقت او حيران شده بودم، خنده‌ام گرفت. او هم به جرم اين‌كه او را مسخره كرده‌ام، مرا به يك ماه زندان محكوم كرد.


راوي:محمددرويشي

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 259
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:28 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بعثي‌ها براي اين كه از گسترش فعاليت‌هاي فرهنگي آزادگان جلوگيري كنند، در ارديبهشت سال 66 از هر اردوگاهي پانزده تا بيست نفر را جدا كردند و در اردوگاهي بسيار كوچك به نام ملحق تكريت 5، كنار اردوگاه افسران جا دادند. سه ماه اول شرايط بسيار دشواري حاكم بود؛ كتك‌هاي دسته‌جمعي، بيگاري‌هاي وقت تلف‌كن، بهانه‌جويي‌هاي پياپي و محدود كردن برنامه‌هاي عبادي.
برخي از دوستان اهل نماز شب بودند. براي آن‌ها بسيار سخت بود كه شب‌زنده‌داري و راز و نياز با خدا را در سحرگاهان ترك كنند. شب اول، عراقي‌ها ديدند كه عده‌اي پيش از نماز صبح مدتي طولاني ايستاده‌اند، در يك دست تسبيح مي‌چرخانند و دست ديگر را به حال قنوت گرفته‌اند. صبح با شگفتي سر از ماجرا درآوردند؛ تازه فهميدند كه اين‌ها نماز شب مي‌خوانند. اعلام كردند: « نماز شب خواندن ممنوع است! كسي هم حق ندارد ديگري را براي نماز صبح بيدار كند. »!
" سيد " اهل نماز شب بود. برمي‌خاست و نماز مي‌خواند؛ بار اول او را به اتاق خودشان كشاندند. تهديدش كردند كه نبايد برخيزد و كسي را بيدار كند. شب بعد او برخاست و در حالي كه براي وضو گرفتن مي‌رفت، با نوك پا چند نفر از دوستانش را بيدار كرد. نگهبان عراقي ديده بود؛ صبح سيد را بردند و او را زدند.
از آن شب ديگر او نماز شبش را نشسته مي‌خواند. او با زرنگيِ خاصي كه داشت، دوستانش را بيدار مي‌كرد و آن‌ها نيز نشسته نماز شب مي‌خواندند. عراقي‌ها وقتي درمانده شدند، دنباله‌ي قضيه را رها كردند.


راوي:عبدالمجيد رحمانيان

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 172
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:25 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

من و داوود به يكي از پادگان‌هاي بعقوبه منتقل و هر كدام در يك سلول انفرادي زنداني شديم. از صبح دست‌هايمان را از پشت بسته بودند. ديگر كمرمان خشك شده بود. درد در تمام بدنم مي‌پيچيد. سعي مي‌كردم كمرم را راست كنم تا كمتر درد بكشم؛ ولي بي‌فايده بود. دست و چشم بسته مانده بودم بدون اين كه بدانم كجا هستم.
اول كه وارد سلول شدم به لولاي در تكيه دادم و دور تا دور اتاق را با دست كشيدن به ديوار، ورانداز كردم؛ اتاقي بود به اندازه‌ي دو در سه متر. نيش‌هاي پي در پي پشه‌ها اعصابم را خرد كرده بود. در فصل پاييز و هواي شرجي عراق و هواي دم‌كرده‌ي سلول، حسابي عرق كرده بودم. با زحمت كفش كتاني را از پا درآوردم. خواستم نماز بخوانم؛ اما وضو كه هيچ، تيمم هم نمي‌توانستم بكنم. سمت قبله را هم كه در آن سلول تاريك نمي‌توانستم پيدا كنم. خود را كنار ديوار كشاندم و به موازات آن ايستادم و نماز مغرب و عشا را خواندم. آن نماز برايم نمازي تاريخي بود؛ نمازي با دستاني كه از پشت بسته بودند و چشماني بسته، بدون تيمم و وضو و با آن همه دردسر، در جايي تنگ بي‌آن كه سمت قبله را بدانم.
مي‌دانستم كه خداوند به حال بندگانش آگاه است.


راوي:حسن حسن شاهي

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 34
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:25 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

در استخبارات بغداد ( اداره‌ي اطلاعات و امنيت ) بيش از هفتاد نفر از ما را در يك اتاق تنگ و محقر جا دادند. جا به قدري تنگ بود كه نمي‌توانستيم تكان بخوريم. بيشتر افراد زخمي بودند و بي‌مداوا در آن‌جا قرار داشتند. هنگام نماز به پشت همديگر مي‌زديم و تيمم مي‌كرديم و همان‌طور و به هر طرف كه نشسته بوديم، نماز مي‌خوانديم. بعد ما را به موصل بردند.
يكي از شب‌ها برادري كه شب زنده‌دار بود، زودتر از شب‌هاي قبل برخاست. وضو گرفت و دو ركعت اول نافله‌ي شب را خواند. در دو ركعت بعدي، نگهبان عراقي آمد پشت پنجره و با صداي بلند گفت: نوم، نوم! كلهم نائمون و انت تقرء صلوه؟ انت مجنون؟ ( بخواب، بخواب؟ همه خوابيده‌اند و تو نماز مي‌خواني؟ ديوانه‌اي)
آن بنده‌ي خدا نمازش را شكست و رفت دراز كشيد تا ديگران از سر و صداي نگهبان عراقي در امان باشند. او آن‌قدر زير چشمي نگاه كرد كه نگهبان رد شد. دوباره بلند شد و شروع كرد به نماز خواندن . بنده‌ي خدا تا نماز شبش را تمام كرد، چندين بار خوابيد و بلند شد. ياد آن اراده‌ها به خير.


راوي:نايب علي فتاحي

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 169




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:23 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

اگر عراقي‌ها ما را در حال نماز جماعت مي‌ديدند، ضروري ترين نيازها را از ما مي‌گرفتند؛ مثلاً آب را قطع مي‌كردند يا نمي‌گذاشتند كسي به دستشويي برود يا درِ آسايشگاه را قفل مي‌زدند و همه را زنداني مي‌كردند.
يك روز پس از چهل و هشت ساعت در را باز كردند و ما را جلوي دفتر فرمانده‌ي اردوگاه بردند. افسري كه مورد تمسخر بچه‌ها بود و به او چينگ چانگ چونگ مي‌گفتند، شروع به سخنراني كرد. او در نكوهش نماز جماعت دادِ سخن سر داد؛ سپس تهديد كرد و گفت: « ما اگر همه‌ي شما را بكشيم، كسي نيست كه از ما بازخواست كند بنابراين هر كس مي‌خواهد نماز جماعت بخواند، بيايد اين طرف كه مي‌خواهيم او را اعدام كنيم»!
تا آن افسر خنده‌دار بعثي اين حرف را زد، همه‌ي ما يك‌باره به آن طرفي كه او اشاره كرده بود، هجوم برديم. آن لحظه قيافه‌ي او تماشايي بود. بر و بر همه را نگاه مي‌كرد. چند دقيقه بعد گفت: « شما چند روزي بيشتر مهمان ما نيستيد. سعي كنيد نماز جماعت و دعا نخوانيد تا ما هم با شما خوب باشيم ... »
ما هم تا برگشتيم به آسايشگاه، دوباره همان آش بود و همان كاسه.


راوي:محمد محمدپور

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 247




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:22 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

در روزهاي اول زندگي در اردوگاه، عراقي‌ها فشار مي‌آوردند كه ما نماز جماعت را ترك كنيم؛ ولي ما اعتنا نمي‌كرديم. آن‌ها تلاش مي‌كردند تا نماز ما را به هم بزنند. وقتي كه از اين كارشان هم نتيجه‌اي نگرفتند، گفتند: « اگر مي‌خواهيد نماز جماعت بخوانيد، حق نداريد بيش از ده نفر باشيد »!
مدتي نمازهاي جماعت ده نفره مي‌خوانديم؛ ولي پس از مدتي بر تعداد افراد افزوده شد و اين دستور هم ور افتاد. وقتي ديدند كه به مقصودشان نرسيده‌اند، جيره‌ي غذايي ما را كم كردند. ما گرسنگي مي‌كشيديم، اما نماز جماعت هم مي‌خوانديم. مدتي گذشت و عاجزانه اعلام كردند: « اگر نماز جماعت نخوانيد، هر چه بخواهيد برايتان مي‌آوريم. » در جواب آن‌ها گفتيم: « ما نماز جماعت را به هيچ قيمتي رها نمي‌كنيم. »
بعد از مدتي نماز جمعه را هم برپا كرديم. روز به روز بر همبستگي ما افزوده مي‌شد و عراقي‌ها كلافه شده بودند. آن‌ها براي مقابله با ما به زور متوسل شدند؛ به نوبت ما را مي‌بردند و شكنجه مي‌كردند، ولي باز هم نتيجه‌اي نگرفتند. فرمانده‌ي اردوگاه كه حسابي از دست ما شاكي شده بود، گفت: « معلوم نيست شما چه جور آدم‌هايي هستيد! با زور برخورد مي‌كنيم، حرف گوش نمي‌دهيد؛ امكانات رفاهي مي‌گذاريم، باز هم به حرف ما توجه نمي‌كنيد. غذايتان را كم يا زياد مي‌كنيم، برايتان فرقي نمي‌كند؛ حرف فقط حرف خودتان است. شما در اين‌جا يك جمهوري اسلامي راه انداخته‌ايد ... »


راوي:محمدرضا صادقي

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 183
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:19 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

در اسارتگاه موصل بوديم؛ اردوگاه شماره‌ي 2. صد و بيست و پنج نفر در يك آسايشگاه زندگي مي‌كرديم؛ پتوها سه لا و چسبيده به هم. بعثي‌ها به اقامه‌ي نماز جماعت خيلي حساس بودند. وقت نماز، هر كس در جاي خود نماز مي‌خواند و به نظر مي‌رسيد كه نماز جماعت برپاست.
احمد سوزني، نگهبان عراقي دنبال بهانه بود. او از پشت پنجره ارشد آسايشگاه را صدا زد. ارشد به طرف پنجره رفت. بحث و جدل احمد سوزني با او ربع ساعت طول كشيد. از حركات دست و نشان دادن جاي بچه‌ها پيدا بود كه بحث بر سر نماز جماعت است؛ او فكر مي‌كرد كه بچه‌ها دارند نماز جماعت مي‌خوانند.
پس از رفتن احمد سوزني، مسئول آسايشگاه گفت: « برادران! اگر امكان دارد همه در يك زمان هماهنگ نماز نخوانند تا اين‌ها تصور نكنند نماز جماعت مي‌خوانيم. دشمن دنبال بهانه مي‌گردد. »
از آن روز به فكر افتاديم كه صف‌هاي نماز جماعت را به صورت ستوني تغيير دهيم و با تغيير دادن جاي پتوها وضع ظاهري آسايشگاه را به گونه‌اي جلوه دهيم كه عراقي‌ها متوجه نشوند و به ثواب نماز جماعت هم نايل شده باشيم.


راوي:علي رضا لطفي

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 196
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:18 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

پس از يك ماه بستري بودن در بيمارستان زبير بصره، همراه دوازده نفر از اسراي زخمي به پادگان الرشيد بغداد منتقل شديم. با وجود زخم‌ها و شكستگي‌هايي كه توان راه رفتن را از ما گرفته بود، بعثي‌ها با خشونت و بي‌رحمي ما را از اتوبوس پياده كردند و در حياط پادگان روي زمين گذاشتند و گفتند: « بايد خودتان را به طرف اتاق بكشيد! ما نمي‌توانيم شما را بلند كنيم. »
هر چه به آن‌ها گفتيم كه ما نمي‌توانيم تكان بخوريم، با ناسزاگويي و پرتاب آب دهان جوابمان را دادند. در همين حال يك خودرو وارد اردوگاه شد و در كنار ما توقف كرد. مرد لاغر اندامي كه لباس بلند عربي به تن داشت، از خودرو پياده شد و به سوي ما آمد. به ما كه رسيد، سر و صورتمان را با مهر و عطوفت بوسيد و دست به سرمان كشيد و يكي‌يكي ما را بلند كرد و با زحمت بسيار همراه با لبخند به اتاق برد.
بعضي از بچه‌ها خونريزي داشتند. عطش همه را بي‌رمق كرده بود. همه درد داشتيم. عراقي‌ها حتي يك زيرانداز هم به ما ندادند؛ آن‌ها با بي‌خيالي در اتاق را قفل كردند و رفتند. در آن ديار درد و غربت، تنها روزنه‌ي نوازش و محبت در چهره‌ي همين مرد ديده مي‌شد كه قلب خسته‌ي ما را آرامش مي‌بخشيد. تنها وسيله‌ي او يك جانماز بود كه زير يكي از بچه‌ها كه قطع نخاع بود، پهن كرد.
آن مرد پس از نيمه شب به نماز ايستاد؛ بعد از هر نماز دو ركعتي كه مي‌خواند، سري به مجروحان مي‌زد و دوباره نماز بعدي را مي‌خواند. به او گفتم: « آقا! شما كيستي كه اين‌قدر به ما محبت مي‌كني »؟ او در حالي كه لبخند مي‌زد، گفت: « من سيدعلي‌اكبر ابوترابي هستم » و باز نمازش را ادامه داد.


راوي:سيدمحمدتقي طباطبايي

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 163
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:17 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

تا نگهبان عراقي مرا در حال نماز ديد، به آسايشگاه داخل شد و ارشد را بيدار كرد و به او دستور داد تا جانماز و تسبيح را از پيش رويم بردارد و به وي تحويل دهد. دنباله‌ي نماز را به جاي مهر بر انگشتم سجده كردم. پس از نماز نگهبان عراقي خواست كه با او به دفتر نگهباني بروم. آن‌جا خشمگينانه از من پرسيد: « آيا شما نماز واقعي مي‌خوانيد»؟
گفتم: « خدا به همه چيز آگاه است. »
سيلي محكمي به صورتم زد و سؤالش را تكرار كرد. باز هم جواب را از من شنيد و سيلي ديگري به صورتم نواخت؛ طوري‌كه بر زمين افتادم. هم‌زمان يكي از افسران عراقي داخل اتاق شد. تا مرا روي زمين ديد، از نگهبان پرسيد: « چه شده است»؟ نگهبان در پاسخش گفت: « اين اسير از شب تا صبح آواز مي‌خواند. » افسر عراقي رو به من گفت: « خوب، مقداري هم براي ما آواز بخوان تا بشنويم»!
من شروع به خواندن سوره‌ي حمد و توحيد كردم. صورت افسر بعثي از شدت خشم سرخ شد؛ كابل را برداشت و به جانم افتاد. آن‌قدر زد كه بي‌هوش شدم. وقتي چشم‌هايم را باز كردم، خود را در آسايشگاه كنار بچه‌ها ديدم؛ در حالي كه از شدت ضربه‌ها بدنم خسته و كبود شده بود.


راوي:قدرت الله حمزه لو

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 258
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:16 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

در اردوگاه 12 برگزاري نماز جماعت ممنوع بود. يكي از روزها در سال 67، پس از غروب آفتاب ما رو به قبله نشسته بوديم تا اذان گفته شود و نماز با آمادگي قبلي اقامه گردد. در آن سكوت فراگير، هر كس زير لب ذكر مي‌گفت تا اين‌كه صداي دلنشين اذان شنيده شد. يكي از دوستان بود كه از عمق جانش بانگ اذان را سر داد. پس از اذان من كه پيشنماز بودم، اقامه را شروع كردم. تازه به « اشهد ان محمداً رسول الله » رسيده بودم كه هر دو نگهبان خودي اعلام كردند: « سرباز عراقي دارد مي‌آيد؛ صف‌ها را به هم بزنيد»!
هنوز صف‌هاي نماز كاملاً به هم نخورده بود كه سرباز با داد و بيداد كنار پنجره آمد و مسئول آسايشگاه را صدا زد. گويا او صداي اذان را شنيده بود. مي‌گفت: « شما داشتيد قرآن مي‌خوانديد. » ما هم با قاطعيت قسم خورديم كه قرآن نمي‌خوانديم. او هم پس از نيم ساعت جز و بحث قانع شد و رفت. البته در حالي كه ما مشغول بحث بوديم، آسايشگاه‌هاي ديگر از فرصت استفاده كردند و نمازهايشان را به جماعت خواندند. برخي از افراد آسايشگاه ما هم نمازشان را به تنهايي اقامه كردند.
وقتي نگهبان عراقي رفت، ما نماز جماعت را برگزار كرديم. نماز مغرب را با خيال راحت خوانديم؛ مشغول نماز عشا بوديم كه باز نگهبان خودي خبر داد كه حدود ده عراقي دارند با كابل و چوب مي‌آيند. چون وضعيت اضطراري بود، عده‌اي نماز را دو ركعتي خواندند و بعضي هم فرادا به سرعت نماز را تمام كردند؛ اما يكي از بچه‌ها به صورت عادي نمازش را ادامه داد. ناگهان درِ آسايشگاه با سر و صدا باز شد. عراقي‌ها همراه فرمانده‌شان داخل شدند و اعلام كردند: « به خط شويد! مي‌خواهيم آمار بگيريم»
همه در صف‌هاي پنج نفره نشستيم و نمازگزارِ ما هنوز در حال و هواي نمازش غرق شده بود. افسر عراقي گفت: «‌ موقع دستور نظامي چه وقت نماز است »! به ناچار صبر كردند و او نمازش تمام شد. آمار كه گرفتند، منتظر كتك خوردن بوديم كه ديديم با خوشحالي بيرون رفتند. گويا در آمار عصر اشتباه كرده بودند. ما هم با خاطري آسوده، دوباره نماز عشا را به جماعت برگزار كرديم.


راوي:شكرالله حيدري

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 155
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:15 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.
درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 6914 نفر
كل مطالب : 55 عدد
تعداد کل نظرات: 2 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 16 مهر 1390 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 10 آبان 1390 
امکانات وب