پلاک هشت
میخوام اینجا تلنگری باشه برای به خدا رسیدن

شلمچه بودیم!
شیخ مهدی می خواست آموزشِ پرتابِ نارنجک بده. گفت: « بچه ها خوب نگاه کنید. محمد! حواست این جا باشه. احمد! این جوری نارنجکو پرتاب می کنند. خوب نگاه کنید تا خوب یاد بگیرید. خوب یاد بگیرید که یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای رو نفله نکنید. من توی پادگان بهترین نارنجک زن بودم. اول، دستتون رو می ذارین این جا. »
بعد شیخ مهدی ضامنو کشید و گفت: « حالا اگه ضامنو رها کنم، در عرض چند ثانیه منفجر می شه.» داشت حرف می زد و از خودش و نارنجک پرانی اش تعریف می کرد که فرمانده از دور داد زد:« آهای شیخ مهدی! چیکار می کنی؟» شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجک و پرت کرد. نارنجک رفت و افتاد رو سرِ خاکریز. بچه ها صاف ایستاده بودند و هاج و واج نارنجک و نگاه می کردند که حاجی داد زد: « بخواب برادر! بخواب!» انگار همه رو برق بگیره. هیچ کس از جاش تکان نخورد.
چند ثانیه گذشت. همه زُل زده بودند به سرِ خاکریز؛ که نارنجک، قِل خوردو رفت اون طرفِ خاکریز و منفجر شد. شیخ مهدی رو به بچه ها کرد و گفت: « هان! یاد گرفتید! دیدید چه راحت بود!» فرمانده خواست داد بزند سرش که یه دفعه ای صدایی از پشت خاکریز اومد که می گفت: « الله اکبر! الموت لِصدّام!» بچه ها دویدن بالای خاکریز ببینن صدای کیه؟ دیدند یه عراقی ای، زخمی شده و به خودش می پیچه.
شیخ مهدی عراقی رو که دید، داد زد:« حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد نیست؟! ببینید چیکار کردم!»

راوی: محسن صالحی حاجی آبادی



[ سه شنبه 10 آبان 1390  ] [ 9:54 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

قرار بود گروهان ما با هلی کوپتر جابه جا شود. وقتی وارد هلی کوپتر شدم، روی یک صندلی خالی نشستم. مدتی بعد کمک خلبان آمد و گفت: «می خواهی در جای من بنشینی؟ من کلی آموزش دیدم تا این صندلی را به من دادند!» من که تازه متوجه اشتباهم شده بودم، به شوخی گفتم: «روی صندلی نشستن که آموزش نمی خواهد! شما می آمدی پیش خودم تا بدون آموزش، دو تا صندلی بهتان می دادم.»

راوی: خود شهید



[ سه شنبه 10 آبان 1390  ] [ 9:53 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

برخی مواقع تا حاج آقا می آمد صحبت کند، بچه ها به بنده ی خدا فرصت نمی دادند حرفی بزند. شاید اصل مطلب مربوط به خودش هم نمی شد. او می خواست در مورد عملیات و شرح وظایف و سایر موارد صحبت کند، ولی بچه ها مجال نمی دادند.
تا می گفت: من... همه دوره اش می کردند که اول بگو ریا چه قدر ثواب داره، بعد تعریف کن. خلاصه، نمی گذاشتند او حرفش را بزند. او هم می گفت: «بابا از خیرش گذشتیم، ما نبودیم.» گاهی هم طور دیگری می گفتند که بله... ریا خیلی ثواب داره، شما که ماشا الله سرتان تو کتاب است، و خلاصه به هر نحوی باب شوخی و برقراری ارتباط و نزدیکی دل ها را باز می کردند.

راوی: -

کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد 2، صفحه:162




[ جمعه 6 آبان 1390  ] [ 12:16 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بی کار که می شدیم، برای این که نشانه گیریمان بهتر شود، روی تپه ها و دپوها، قوطی خالی کمپوت و کنسرو می کاشتیم و هدف می گرفتیم. بسیار اتفاق می افتاد که قبل از نشانه روی، همان نقطه را عراقی ها با خمپاره ی 60 می زدند. بچه ها می گفتند: «تو را به خدا نگاه کن! ما تیر کلاش آن قدر نداریم که نوبت به همه برسد، آن وقت آن ها با خمپاره ی 60 تمرین تیراندازی می کنند! این که می گویند یک بام و دو هوا این جاست!
یکی را می دهی صدگونه نعمت
یکی نان جوی آغشـته در خون!

راوی: -

کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد 3، صفحه:134




[ جمعه 6 آبان 1390  ] [ 12:14 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بسیجی ترکش خــورده، انشاالله مبارکش باد
ترکش سرش رو بـــرده، انشاالله مبارکش باد
عروسی نکرده مـــــرده، انشاالله مبارکش باد
ترکش به زلفش خـورده، انشاالله مبارکش باد
خمپاره خورده مــــــرده، انشاالله مبارکش باد
بسیجی چه قدر زیــــاده، انشاالله مبارکش باد
کلاش چه قدر قشنـــگه، انشاالله مبارکش باد
دستش حنایی رنـــــگه، انشاالله مبـارکش باد
داشته کلاش می بــرده، انشاالله مبـارکش باد
ترکش تو قلبش خـورده، انشاالله مبارکش بـاد
شهید شده نمـــــــرده، انشاالله مبارکش بـاد

راوی: -



[ جمعه 6 آبان 1390  ] [ 12:12 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

دور هم نشسته بودیم. یکی از بچه ها که زیادی اهل حساب و کتاب بود و دلش می خواست از کُنه هر چیزی سر در بیاورد، گفت: «بچه ها بیایید ببینیم برای چه اومدیم جبهه» و بچه ها که سرشان درد می کرد برای این جور حرف ها، البته با حاضر جوابی ها و اشارات و کنایات خاص خودشان، همه گفتند: «باشه.»
از سمت راست نفر اول شروع کرد: «والله بی خرجی مونده بودم. سر سیاه زمستونی هم که کار پیدا نمی شه، گفتیم کی به کیه می رویم جبهه و می گیم برای خدا آمدیم بجنگیم» بعد با این که همه خنده شان گرفته بود، او باورش شده بود و نمی دانم تندتند داشت چه چیزی را می نوشت.
نفر بعد با یک قیافه ی معصومانه ای گفت: «همه می دونن که منو به زور آوردن جبهه، چون من غیر از این که کف پام صافه و کفیل مادرم هستم و دریچه ی قلبم گشاد شده، خیلی از دعوا می ترسم، سر گذر هر وقت بچه ها با هم یکی به دو می کردند، من فشارم پایین می آمد و غش می کردم.»
دوباره صدای خنده ی بچه ها بلند شد و جناب آقای کاتب یک بویی برده بود از قضیه و مثل اول دیگر تندتند حرف های بچه ها را نمی نوشت. شکش وقتی به یقین تبدیل شد که یکی از دوستان صمیمی اش گفت: «منم مثل بچه های دیگه، تو خونه کسی محلم نمی گذاشت، تحویلم نمی گرفت. آمدم جبهه بلکه شهید بشوم و همه تحویلم بگیرن.»

راوی: -

کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد 1، صفحه:52




[ جمعه 6 آبان 1390  ] [ 12:11 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بار اولم بود که مجروح می شدم و زیاد بی تابی می کردم. یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت: «چیه، چه خبره؟» تو که چیزیت نشده بابا! تو الآن باید به بچه های دیگر هم روحیه بدهی، آن وقت داری گریه می کنی؟!
تو فقط یک پایت قطع شده، ببین بغل دستی ات سر نداره، هیچی هم نمی گه، این را که گفت، بی اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده ی خدایی که شهید شده بود! بعد توی همان حال که درد مجال نفس کشیدن هم نمی داد، کلی خندیدم و با خودم گفتم: عجب عتیقه هایی هستند این امدادگرا.

راوی: -

 




[ سه شنبه 3 آبان 1390  ] [ 9:00 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بوي عمليات كه مي‌آمد، يكي از ضروري‌ترين كارها تميز كردن سلاح‌ها بود. در گوشه و كنار مقر، بچه‌ها دوتادوتا و سه‌تا‌سه‌تا دور هم جمع مي‌شدند و جزبه‌جز اسحه‌شان را پياده مي‌كردند و با نفت مي‌شستند، فرچه مي‌كشيدند و دست آخر براي اطمينان خاطر يكي دو تا تير شليك مي‌كردند تا احياناً اسلحه‌شان گيري نداشته باشد.
در ميان دوستان، رزمنده‌اي به نام سيدمرتضي بود كه بعدها شهيد شد، اسلحه‌ي وي آرپي‌جي‌ بود، ظاهراً اولين بار بود كه او در عمليات شركت مي‌كرد. بعد از نظافت قبضه‌ي آرپي‌جي‌اش اين مسأله را جدي گرفته بود كه او هم بايد دو سه تا گلوله پرتاب كند. تا شب عمليات دچار مشكل نشود. هرچه همه مي‌گفتند، بابا! پدرت خوب، مادرت خوب، كسي كه با آرپي‌جي آزمايشي نمي‌اندازد، به خرجش نمي‌رفت و مي‌گفت: «بايد مثل بقيه اسلحه‌اش را امتحان كند».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 51

 




[ دوشنبه 2 آبان 1390  ] [ 1:02 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

آن شب يكي از آن شب‌ها بود، بنا شد از سمت راست يكي‌يكي دعا كنند، اولي گفت: «الهي حرامتان باشد.» بچه‌ها مانده بودند كه شوخي است، جدي است، بقيه دارد يا ندارد، جواب بدهند يا ندهند؟ كه اضافه كرد: «آتش جهنم» و بعد همه گفتند: «الهي آمين.»
نوبت دومي‌ بود. (همه هم سعي مي‌كردند مطلب بكر و نو باشد.) يك تأملي كرد و دستش را به سوي آسمان بلند كرد و خيلي جدي گفت: «خدايا مار، را بكش.» دوباره همه سكوت كردند و معطل ماندند چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مار، را بكش.» بچه‌ها بيشتر به فكر فرو رفتند، خصوصاً كه اين بار بيشتر صبر كرد. بعد كه احساس كرد خوب توانسته بچه‌ها را به اصطلاح «بدون حقوق سركار بگذارد» گفت: «تا ما را نيش نزند.» شرح: منظور مار و پدر و مادر مار است.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 143

 




[ دوشنبه 2 آبان 1390  ] [ 1:01 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

هيچ چيز به اندازه‌ي ماندن در مقر و عدم شركت در عمليات، براي بچه‌ها ناخوشايند و عذاب‌آور نبود. در اين موقع بود كه به زمين و زمان بد مي‌گفتند. خصوصاً به دوستاني كه قرار بود به خط بروند و در عمليات شركت كنند. مثلاً با حرص و اشك و آه مي‌گفتند: «الهي برويد ديگر... برگرديد.» يعني اين‌كه الهي سالم بمانيد و شهيد و مجروح نشويد، تا دل ما خنك شود. اين صحنه‌ها، هم گريه‌دار بود و هم خنده‌آور!

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 204

 




[ دوشنبه 2 آبان 1390  ] [ 1:01 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 1 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  

درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 6913 نفر
كل مطالب : 55 عدد
تعداد کل نظرات: 2 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 16 مهر 1390 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 10 آبان 1390 
امکانات وب