بار اولم بود که مجروح می شدم و زیاد بی تابی می کردم. یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت: «چیه، چه خبره؟» تو که چیزیت نشده بابا! تو الآن باید به بچه های دیگر هم روحیه بدهی، آن وقت داری گریه می کنی؟!
تو فقط یک پایت قطع شده، ببین بغل دستی ات سر نداره، هیچی هم نمی گه، این را که گفت، بی اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده ی خدایی که شهید شده بود! بعد توی همان حال که درد مجال نفس کشیدن هم نمی داد، کلی خندیدم و با خودم گفتم: عجب عتیقه هایی هستند این امدادگرا.
راوی: -