پلاک هشت
میخوام اینجا تلنگری باشه برای به خدا رسیدن

هر بار كه به مرخصي مي‌رفتم براي پسرم آن‌قدر از جبهه و صفا و صميميت، اخلاص و نورانيت بچه‌هاي رزمنده مي گفتم كه جبهه را نديده يك دل نه صد دل عاشق آنجا شده بود و يك بار پايش را توي يك كفش كرد كه من هم مي‌آيم و الا نمي‌گذارم برويد. در جبهه هم هر كس را مي‌ديدم توضيح مي‌دادم كه ايشان چند سال در منطقه است. برادر 2 شهيد است يا چند وقت به مرخصي نرفته و ... اما مرتب از نورانيت نيروها برايش مي‌گفتم. يكبار با يكي از برادران جنوبي برخورد كرديم كه سيه چرده بود و او با حساسيتي گفت: «بابا مگر فرمانده‌ها نبايد نوراني‌تر از بقيه باشند؟» من هم گفتم: «باباجون او از بس نوراني بوده صورتش سوخته!!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 162




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:18 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.
درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 6952 نفر
كل مطالب : 55 عدد
تعداد کل نظرات: 2 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 16 مهر 1390 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 10 آبان 1390 
امکانات وب