پلاک هشت
میخوام اینجا تلنگری باشه برای به خدا رسیدن

يه بچه بسيجي بود خيلي اهل معنويت و دعا بود. براي خودش يه قبري كنده بود. شب‌ها مي‌رفت تا صبح با خدا راز و نياز مي‌كرد. ما هم اهل شوخي بوديم.
يه شب مهتابي سه، چهار نفر شديم توي عقبه. گفتيم بريم يه كمي باهاش شوخي كنيم. خلاصه قابلمه‌ي گردان را برداشتيم با بچه‌ها رفتيم سراغش. پشت خاكريز قبرش نشستيم. اون بنده‌ي خدا هم داشت با يه شور و حال خاصي نافله‌ي شب مي‌خوند ديگه عجيب رفته بود تو حال!
ما به يكي از دوستامون كه تن صداي بالايي داشت، گفتيم داخل قابلمه براي اين كه صدا توش بپيچه و به اصطلاح اكو بشه، بگو: اقراء.
يهو ديدم بنده‌ي خدا تنش شروع كرد به لرزيدن و شور و حالش بيشتر شد يعني به شدت متحول شده بود و فكر مي‌كرد برايش آيه نازل شده! دوست ما براي بار دوم و سوم هم گفت: اقراء
بنده‌ي خدا با شور و حال و گريه گفت: چي بخونم. رفيق ما هم با همون صداي بلند و گيرا گفت: بابا كرم بخون.

منبع :نشريه قافله نور -  صفحه: 14




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:22 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.
درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 6933 نفر
كل مطالب : 55 عدد
تعداد کل نظرات: 2 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 16 مهر 1390 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 10 آبان 1390 
امکانات وب