مهربان تر از پدر

شد ثانیه های دل ، در شوق عبور تو

ای صبح خدا هستیم ، دلتنگ ظهور تو

از نام تو میریزد ، در سینه شراب و شهد

تا چند بخوانم من ، دلخسته دعای عهد

آقــــا بـــیــــا... آقــــا بـــیــــا...

 

 

در شهر مدینه هم ، چشمی به تو دل بسته

عَجّل به تو دلتنگ است ، آن مادر دلخسته

در علقمه جانها ، دستان حق افتاده

بردار ز خاک غم ، آن بیرق افتاده

آقــــا بـــیــــا... آقــــا بـــیــــا...

 

ای مُحرم شش گوشه ، جان بر لب ما آمد

تا جد غریب تو ، در کرب و بلا آمد

ای مسیح آل الله ، ای منتقم گلها

دل ز گریه ات خون است ، در غروب عاشورا

آقــــا بـــیــــا... آقــــا بـــیــــا...

 

 

من تشنه خورشیدم ، در این شب بارانی

دلتنگ تو هستم من ، ای ماه جمارانی

ایام خوش آن روزی ، که سینه حسینی بود

شبهای دلم روشن ، با نور خمینی بود

آقــــا بـــیــــا... آقــــا بـــیــــا...

 

ما شمع ولایت را ، هستیم چو پروانه

در قافله عشقیم ، با رهبر فرزانه

صد شکر که شیعه سر ، در خط ولی دارد

ای عهد شکن کوفه ، این خطبه علی دارد

آقــــا بـــیــــا... آقــــا بـــیــــا...


نوشته شده در سه شنبه 27 تیر 1391  ساعت 3:38 PM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

آقا بیا به خاطر باران ظهور کن

 

ما را از این هوای سراسیمه دور کن

 

وقتی برای بدرقه عشق می روی

 

از کوچه های خسته ما هم عبور کن

 

افسرده از هجوم هوس های عالمیم

 

اقا دل شکسته ما را صبور کن

 

اقا بیا به حرمت مفهوم انتظار

 

اشعار ساده دل ما را مرور کن

 

کی می رسد شبی که تو از راه می رسی

 

این باغ های شب زده را غرق نور کن...

 

 


نوشته شده در سه شنبه 27 تیر 1391  ساعت 2:05 PM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

انتظار 19 ...

اين دلخوشي کجاست که تو زود مي رسي ؟

در يک پگاه جمعه ي موعود مي رسي ؟

سهراب مُرد ، رستمِ بيچاره سکته کرد

ايا شما هميشه چنين زود مي رسي ؟ !

بعداز سه بار جنگ جهاني و قتل عام

در بدترين زمانه ي موجود مي رسي !

اخبار گفت : منتظر مقدم توائيم

او در ادامه اش که نيفزود مي رسي

اين فرش از جواني خود بود منتظر

وقتي که مُـرد قالي و فرسود مي رسي !

تا بود ناز کردي و پيشش نيامدي

حالا که شاعرت شده نابود مي رسي

اقا ! جسارتا به شما عرض ميکنم :

باور نمي کنم که شما زود مي رسي


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:49 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

انتظار 18 ...

 

تمام خاك را گشتم به دنبال صداي تو

 

ببين ، باقي است روي لحظه‌هايم جاي پاي تو

اگر مومن ، اگر كافر ، به دنبال تو مي‌گردم

چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو ؟

دليل خلقت ادم ! نخواهي رفت از يادم

خدا هم در دل من پر نخواهد كرد جاي تو

صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي اي موعود

پر از داغ شقايقهاست اوازم براي تو

تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم

كدامين جاده امشب مي‌گذارد سر به پاي تو ؟

نشان خانه‌ات را از تمام شهر پرسيدم

مگر ان سوتر است از اين تمدن ، روستاي تو ؟

 


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:48 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

انتظار 16 ...

قاضي بيا که فضاحت به بار امده است

بيا که محتسب امشب خمار امده است

بيا که مي زده ها را به تازيانه زنند

بيا که اهل ريا را قرار امده است

قاضي بيا و قضاوت به عشقبازي کن

بيا که ننگ به روي نگار امده است

قاضي بيا که تملق ز کار برگردد

قاضي بيا که گدا بي شمار امده است

قاضي بيا که جوانان شهر بيمارند

که حکم باد خزان در بهار امده است

قاضي بيا و بخند لا اقل به اين اوضاع

که گريه دارترين خنده دار امده است

قاضي بيا که نبش قبر جد پدر جد ما کنند

قاضي بيا که فضاحت ببار امده است

 


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:45 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

شبيـه قطعـه ي گنگي که تـوي پازل نيست

شکستـه هـاي دلم بي تو هيچ کامل نيست

دو چشم مشکي و يک جفت ابروي ...! اما

عزيز! فکر من اصلا به اين مسائل نيست !

دلـم گرفـته از اين نبضهـاي تکـراري

دلي کـه ياد تـو را دم نمي زند دل نيست

چـقـدر پشت سرت حـرف مي زنند ، ولي

نگـاه اينـه جز نقطه ي مقـابـل نيست

بيـا و دسـت مـرا هـم بگيـر ، غير از تو

کـسي بـراي دلـم احـتـرام قــائـل نيست

انتظار 14 ...

تو گفته اي که مي ايي غروب جمعه و حيف

هـميشـه حرف زدن بـا عمـل معادل نيست !


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:44 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

تـا کي بـه پاي حسرت باران بايستيم ؟

با چـتر در ميان بيابان بايستيم ؟

مثل متـرسکي همـه ناچار و ناگـزير

در زير سايه هـاي کلاغان بـايستيـم ؟

هر فرد ميله ي قفسِ خاليِ خود است

تا کي ميان اينهمه زندان بايستيم ؟

اي رود سـمـت امدنـت را نـشان بـده

رخصـت بـده کنار درختـان بـايستيم

انتظار 13 ...

يک جمعه گفته اي که مي ايي ، ولي بگو

بايـد کـدام سمـت خيـابان بـايستيـم ؟ !


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:28 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

غم ميدواند عقربک ها را ، ارامش ساعت به هم خورده ست

کو لحظه ي سبزي که مي ايي ؟ ان لحظه که غيبت به هم خورده است

روزي گران بودند عاشق هات ، بازارها از نامشان پر بود

امروز اما در نبود تو ، بدجور اين قيمت به هم خورده است

ايوب بودم سالها بي تو ، طاقت مي اوردم شتابم را

اما نمي دانم چرا حالا ، ان صبر و ان طاقت به هم خورده است

من با تو پيمان بسته بودم تا ، يک جمعه ي نزديک برگردي

هر کس نداند فکر خواهد کرد ، امروز ان صحبت به هم خورده ست

دنيا فقط يک شوخي تلخ است ، وقتي که جاي تو در ان خالي است

اما تو جدي مي رسي از راه ، روزي که جديت به هم خورده است

معلول چشمان به در مانده است ، علت تويي که باز ميگردي

اين گونه با يک لحظه تأخيرت ، قانون عليت به هم خورده است

انتظار 12 ...


دلم هواي تو كرده هواي امدنت

صداي پاي تو ايد صداي امدنت

چقدر وعده ي وصل تو را به دل بدهم

چقدر جمعه بخوانم دعاي امدنت ؟


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:27 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

بي تو چه سخت مي گذرد روزگار من

خود را به من نشان بده ايينه دار من

اي افتاب ! خيره به راهت نشسته ام

رحمي به حال ديده چشم انتظار من

هر شب براي امدنت گريه مي کنند

سجاده و دو ديده شب زنده دار من

اميد بسته ام که مي ايي و مي کشي

دستي به روي اين دل اميدوار من

دل را براي امدنت فرش کرده ام

بشتاب اي اميد دل بي قرار من

دست دعا و اشک و نيازم براي توست

کي مستجاب مي شود اين انتظار من ؟

انتظار 11 ...


گمان مبر که از پا مي نشينيم ، نه هرگز ! سر سخت تر از انيم

شيداتر ، عاشق تر ، باز هم سر کوچه منتظر مي مانيم ...

تا بيايي ...


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:24 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

انتظار 10 ......

تا بيايي آرزويت را که شاه آرزوهاست

با خيالت در دلم هم خانه گفتم تا بيايي !

با همه بالا بلندان چمن با سرو شمشاد

از شکوه قامتت افسانه گفتم تا بيايي !

مشق چشم روزهاي بي قرار و خسته ام را

پنج نوبت گريه مستانه گفتم تا بيايي !

ماه رويت را به تاريکي شب تصوير کردم

زلف بر رخ حايلت را شانه گفتم تا بيايي !

خط به خط هجران نوشتم با سرشکم تا فرستم

با کبوترها به سويت نامه گفتم تا بيايي !

هر کجا در امپراطوريت روشن بود شمعي

دل به گرد شعله اش پروانه گفتم تا بيايي !

عزلتت را بر گزيدم از همه عالم بريدم

مسکنم را گوشه ويرانه گفتم تا بيايي !

اي همه کار و کسم دل غير تو خويشي ندارد

خويش را با خويشتن بيگانه گفتم تا بيايي !

شاه من ! بي نام تو شعرم چه سرد و تلخ و کال است

خط به خط با نام تو شهنامه گفتم تا بيايي !

در غروب بي تو بودن عقل را تاراج کردم

تا هميشه نام خود ديوانه گفتم تا بيايي !

با همه آدينه ها ايينه در راهت نهادم

شنبه را آدينه بي باکانه گفتم تا بيايي !

با تمام قاصدک ها هم سفر پرواز کردم

ترک نام و خانه و کاشانه گفتم تا بيايي !


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:23 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

آقا ! نگاهت سوي آهوهاست مي دانم !

دستان پاکت مثل من تنهاست مي دانم !

آقا ! اگر تو بر نمي گردي دليل آن

در دست هاي پرگناه ماست ، مي دانم !

انتظار 9 ...


برآر دست دعا تا دعا كنيم بيايد ...

براي يوسف زهرا دعا كنيم بيايد ...

بيا و حاجت خود را فداي حاجت او كن

به هر نياز و تمنا دعا كنيم بيايد ...

بريزد اشك شب و روز ، آن غريب زمانه

دلش شكسته ز غمها ، دعا كنيم بيايد ...

اگر دعا نكنم من ، اگر دعا نكني تو

كشد غمش به درازا ، دعا كنيم بيايد ...


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:20 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

انتظار 8 ...

با تمام شبنم چشمان خود

اب و جارو مي كند شهر دلم را جمعه ها

من به طول جاده هاي بي سوار انتظار

لاله مي كارم بيا...

اي تو اقيانوس بي پايان شوق

بي تو ديگر ياس ها هم بي قراري مي كنند

پس كدامين روز جمعه باز مي گويي ...

بگو...  

لاله هاي عشق را در كوچه قربان مي كنم

جمعه هاي عمر من در حسرت ديدار تو

رو به پايان مي رود ...

اي تمام وسعت ادينه ها

جان دلهاي غريب و منتظر ديگر ...

بيا...


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:18 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

انتظار 7 ...

در دفـتـرم هــزار معـما نوشته ام

يعني كه باز نام شما را نوشته ام

خورشيد پشت ابر ! ببين دفتر مرا

ديشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

عمــريست روي تخـته سـيـاه نگاه خود

تصميم نه ... كه غيبت كبري نوشته ام

پشت در كلاس ، فقط گفته اي و من

از درس انـتـظـار تو امـلا نوشته ام

زنگ كلاس ... بغض تو ... موضوع انتظار

از جمــعه هـاي غــم زده انشـاء نوشته ام

من را ببخـش ! در ورق خيـس زندگيم

خطم اگر بد است و شما را نوشته ام


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:17 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

 

يلدا دوباره امد و يلدا نيامدي

اتش گرفت ماه و اهورا نيامدي

در زير باد و خش خش وسرماي اين خزان

يک سال ما گذشت ، دريغا نيامدي

ما بي تو سال را شب يلدا رسانده ايم

پاييز شد بهار ، تو اما نيامدي !

اسفند گون زاتش هجرت سياه و سرخ

دلها ، نگاه ها ، همه ، دردا ... نيامدي

ايينه را نگاه تو شايد که زنده کرد

ما منتظر ولي تو مسيحا نيامدي

ما لحظه هاي غربت دل را شمرده ايم

نامت هميشه بوده به لبها ...  نيامدي

گاهي زهجر روي تو گريان نشسته ايم

گاهي نموده ايم مدارا ، نيامدي

هرهفته پنج شنبه شبي را نشسته ايم

اين پنج شنبه هم شده فردا ... نيامدي

انتظار 6 ...


ز راه بلکه بيايي به در نگاهم ماند

و اشک باز در اين چشم بي پناهم ماند

به اين اميد که يک روز باز مي گردي

دوباره منتظرت اي عزيز خواهم ماند ...


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:15 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

hkjzhv 5 ...

 


آقا سلام ... باز منم خاك پايتان

من انكه سالهاست دلش هست جايتان

آقا ... دوباره پشت به من كرده قلبتان

ديگر نميدهد به دلم روي خوش نشان

آقا...دلم گرفته چرا دير كرده ايد ؟

مُردم در انتظار شب جمعه هايتان

هر جمعه انتظار ، دعا ، ندبه ، جانماز

هر شب دو چشم خيس و دلي در هوايتان

من جمعه ها عجيب دلم شور مي زند

اي كاش رنج و غصه نيايد سراغتان

يا لااقل خدا كند از لحظه هاي تلخ

باشد نصيب من همه درد و بلايتان

من سالهاست كه خواب به چشمم نمي رود

در پاي گاهواره ي بي لا لايتان

آقا... زمان بدرقه تان هيچ كس نبود ؟

ابي نريخت مادرتان پشت پايتان ؟

ديگر غريبگي نكن و زودتر بيا

اري ، هنوز مانده دو چشمم به راهتان

باشد صبور مي شوم اما تو لا اقل

دستي براي من بده از دورها تكان

حرفي نمانده بين شما و من و خدا

جز اينكه باز ميكنم امشب دعايتان

امضاء :‌ دو چشم خيس و دلي در هوايتان

ديوانه اي كه لك زده قلبش برايتان !!


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:13 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |

تعداد کل صفحات:2      1    2