دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

نخستين شب اسارت را در غربتي تلخ تجربه كرديم
 تاريكي شب كم كم از راه مي رسيد، ما مي رفتيم تا اولين شب را در غربت تجربه كنيم؛ غربتي تلخ كه در عين اسارت مصمم بوديم همچنان در مقابل دشمن ايستادگي و مقاومت كنيم. 

ابراهيم معلم بود، معلمي جوان با جثه اي لاغر و نحيف اما صبور و متين، همچون مردان پا به سن گذاشته.
او حالا مشغول روحيه دادن به اسراي جوان تر از خود بود، كنار من يكي از رزمندگان مجروح روي زمين افتاده بود و درد مي كشيد، خون زيادي از او رفته بود اما به روي خودش نمي آورد.
او با خداي خود راز و نياز مي كند اما او به خداي خود چه مي گفت، از خداي خود چه مي خواست ؟
نمي دانم اما هر چه بود راز و نياز با معبود به او آرامش مي داد، من اين را در چشم و نگاه او مي ديدم كه به نقطه اي خيره مانده بود، كم كم سياهي و سكوت شب دغدغه هاي غروب را از دل ما زدود.
همانطور كه به پشت روي زمين افتاده بودم، نگاهم براي چند لحظه محو حركت ستارگان بر پهنه بيكران آسمان شد، ماه كامل را لكه ابر سياهي تا نيمه پوشانده بود و انگار عروس سياه پوشي در شب غربت ما بود.
آرامش ما زياد طول نكشيد، دغدغه هاي غروب كه براي چند لحظه جاي خود را به آرامشي كوتاه داده بود، حالا رنگ نگراني به خود مي گرفت، عراقي ها نمايش را از نو آغاز كرده بودند و ما را يكي يكي براي بازجويي مي بردند، بازجويي همراه شكنجه، كتك و فحش و ناسزا.
ايراني مجوس
- سكوت
سيلي محكمي صورت ابراهيم را سرخ كرد.
اسمت چيست پدر...؟
- سكوت
لگد محكمي به كمر سيد محمود هاشمي كوفته شد و او را به گوشه اي پرتاب كرد.
مال كدام يگاني؟
- سكوت
شلاقي بالا رفت و محكم پايين آمد و به گردن علي حيدري نشست و رگه باريكي از خون جاري شد و روي زمين ريخت.
پاسداري؟
-سكوت
مشت محكمي دهان مهدي را پرخون كرد.
طلبه اي ؟
- سكوت
كابل فشار قوي بالا رفت و پايين آمد و روي پيشاني حميد نشست و خطي از كبودي بر جا گذاشت.
فرمانده اسرا كيست؟
- سكوت
شوك برقي بدن اصغر زاغيان را لرزاند و دندان هايش بر اثر شوك چندين بار به هم خورد
عقبه تون در كدام منطقه است؟
- سكوت
علي اكبر از پا به پنكه اي در حال گردش آويزان شد و همين طور چرخيد و چرخيد تا از هوش رفت.
آنچه به دل هاي شكسته ما آرامش مي داد، ذكر و ياد خدا بود؛ ذكري كه در قلب ناآرام تك تك ما به گردش در مي آمد و راه ذهن و لب را مي پيمود و جاري مي شد و سكوت ظلمت را مي شكست.
*راوي عبدالله كريمي مشاور امور آزادگان در بنياد شهيد و امور ايثارگران

ایرنا
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/26 8:55:30

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

کودکی که در اسارت سهمیه میوه‌اش را هدیه می‌داد
خدیجه میرشکار می‌گوید: «رضا» آن کودک مهربان اصفهانی بود که وقتی در بهداری بستری بودم، میوه‌ای را که عراقی‌ها به او می‌دادند، به من هدیه می‌کرد.
 
 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، اسارت فقط برای مردان نبود، زنان شیردلی هم زینب‌وار دوره‌های اسارت را گذراندند و پاس می‌داریم این همه صبر و استقامت آنها را که در مقابل صدامی‌ها ایستادند؛ «خدیجه میرشکار» یکی از آزادگان زن در دوران دفاع مقدس است که بخشی از خاطره او را از اسارت در ادامه می‌خوانیم.

                                                        ***

برخلاف تمام مقررات خشک و تنگناهایی که عراقی‌ها پیش روی‌مان قرار داده بودند، کلاس‌های آموزش و تفسیر قرآن و کارهای دستی از جمله گلدوزی را که در اردوگاه قبلی داشتیم، از نو آغاز کردیم و برای جلوگیری از مزاحمت عراقی‌ها، در هر جلسه خواهری پشت پنجره نگهبانی می‌داد.

برادران این اردوگاه نیز دارای یک شبکه قوی خبری بودند و اغلب هنگام تقسیم غذا و یا رفتن به بهداری ما را در جریان اتفاقاتی که در ایران و محیط اردوگاه می‌گذشت، قرار می‌دادند. وقتی سر و کله مأمورین صلیب سرخ در اردوگاه پیدا شد، از آنها خواستم نسبت به آزادی من و بقیه اسرای زن اردوگاه اقدام کنند ولی آنها تصمیم‌گیری را به عهده رژیم عراق گذاشتند و در توجیه این امر، خود را تنها، نامه‌رسان معرفی می‌کردند.

روزهای رمادیه به مراتب سخت‌تر از موصل می‌گذشت؛ فضای بسته، سوءتغذیه، نبودن بهداشت و امکانات رفاهی و بدتر از آن  90 روز حبس، در یک اتاق عرصه را بر ما تنگ می‌کرد.

گاه با خواهران، خاطرات اردوگاه موصل را مرور می‌کردیم و یاد برادران ایثارگری را زنده می‌کردیم که در برابر گرگ‌صفتان بعثی سپر ما بودند. با آنکه در بین آنها کسانی بودند که از درجه بالای نظامی برخوردار بودند، داوطلبانه لباس بیماران و مجروحین را می‌شستند و پیرمردها را حمام می‌کردند.

یاد سربازی که طینت پاک خود را به نظام بعث کافر نفروخته بودند و هر کاری که می‌توانستند برای اسرا انجام می‌دادند تا آنجا که سربازی به نام محمد می‌گفت: مادرم شیرش را حرامم می‌کند، اگر یکی از اسرا کاری داشته باشد و من در حل مشکل او تلاش نکنم.

زینت‌بخش خاطراتمان، «رضا» آن کودک مهربان اصفهانی بود که وقتی در بهداری بستری بودم، میوه‌ای را که عراقی‌ها به او می‌دادند، به من هدیه می‌کرد و نخستین لبخند واقعی را تا آن روز در اسارت، او بر لب‌ها نشاند، آن وقتی که در آسایشگاه به خواب رفته بود و عراقی‌ها موقع آمارگیری وقتی او را غایب دیدند، همه جای اردوگاه و حتی بشکه‌های آب را جستجو کردند و بالاخره او را زیر پتویی که به خواب رفته بود، یافتند. حتی سربازان عراقی هم به این پیشامد می‌خندیدند.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/23 11:37:17

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهادت عجیب یک مداح
در دوران جنگ مداحی داشتیم به نام «حاج شیرعلی سلطانی» او در روزهای اول دفاع مقدس با گردان‌هایی که از شیراز اعزام می‌شدند به جبهه می‌آمد. 
 مشاور رئیس ستادکل نیروهای مسلح یادآور شد: نور واقعی عاشورا نوری است که حتی گاندی برای نجات از استکبار بریتانیا تمسک به دامان امام حسین (ع) می‌کند؛ ۸ سال دفاع مقدس ما هم از جنس عاشورا است.

وی با اشاره به خاطره‌ای از یک مداح شهید گفت: در دوران جنگ مداحی داشتیم به نام «حاج شیرعلی سلطانی» او در روزهای اول دفاع مقدس با گردان‌هایی که از شیراز اعزام می‌شدند به جبهه می‌آمد. او در مداحی‌ها جملاتی می‌گفت که من فکر می‌کردم شگرد مداحی اوست، او می‌گفت «ما نوکری آقا امام حسین (ع) را پذیرفتیم، آیا سزاوار است که ارباب ما در روز محشر بدون سر بیاید و نوکر با سر بیاید؟» حاج شیرعلی این جمله را می‌گفت و چنان مداحی می‌کرد که رزمنده‌ها را به حال و هوای خوبی می‌رساند.

سردار اسدی یادآور شد: سرانجام در تپه ۱۲۲ شوش، صدامی‌ها یک آرپی‌جی زدند و سر حاج‌شیرعلی سلطانی از بدنش جدا شد؛ شهید حاج موسی رضازاده و یکی از رزمنده‌ها رفتند تا پیکر حاج شیرعلی را به عقب بیاورند که ماشین‌شان با برخورد به میدان مین در آنجا ماند؛ فردای آن روز ماشین را بکسل کردند و آوردند؛ حاج شیرعلی سر نداشت و ممکن بود در بین شهدا گم شود، لذا یکی از رزمنده‌ها با ماژیک روی سینه او اسمش را نوشت تا بعداً به راحتی پیدایش کنند.

وی افزود: دوستان نقل می‌کردند بعد از چند روز، این شهید و تعدادی دیگر از شهدا را به شیراز بردیم؛ نماز به امامت آیت‌الله حائری شیرازی بر پیکر مطهر این شهدا خوانده شد و بنا بود این شهدا در قطعه شهدا دارالرحمه دفن شوند. مادر حاج شیرعلی سلطانی به محضر آقای حائری آمد و گفت: «پسرم یک قبر برای خودش درست کرده و گفته است که مرا در قبر خودم به خاک بسپارید». از مادرش شهید سراغ قبر موردنظر را گرفتند و او گفت: «پسرم یک مسجد در خیابان زرهی شیراز به نام مسجد المهدی(عج) ساخته و کنار این مسجد قبری درست کرده و وصیتش این بود که مرا در اینجا دفن کنید».

اسدی ادامه داد: آیت‌الله حائری شیرازی نیز تأکید بر این داشتند که باید به وصیت شهید عمل کنیم؛ بچه هایی که شیرعلی را دفن کردند، می گفتند «ما شاهد بودیم که کف پای شیرعلی سلطانی به ته قبر و گردنش به سر قبر می‌رسید. اگر شیرعلی سر داشت، در این قبر جا نمی‌شد». شیرعلی این قبر را قبل از پیروزی انقلاب برای خودش آماده کرده بود یعنی از سال‌ها پیش آماده سر دادن برای دین خدا بود که آن نوحه را در جمع رزمندگان می‌خواند.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/23 11:2:20

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

مسعود پلاتيني روي عراقي ها را كم كرد
مسعود يكي از بچه هاي اصفهان بود، او به خاطر پيچ و مهره اي كه در پاي راستش بود در بين بچه ها به مسعود پلاتيني معروف شده بود. 

بعد ازظهر يكي از روزها ناگهان صداي نكره نگهبان عراقي فضا را شكافت و مثل يك پتك تو سرم خورد، وقتي به خود آمدم، نقش بر زمين شده بودم، يالله بابا، آمار پنج پنج.
به هركس كه نگاه مي كردي، مي ديدي كه به طرف جلوي آسايشگاه خود به راه افتاده، كم كم صف اسرا شكل گرفت، دوباره فرياد نگهبان بلند شد، بنشينيد سرها پايين.
نفس ها در سينه ها حبس شده بود و كسي جرات جيك زدن نداشت، فرياد نگهبان باز بلند شد، مگر نگفتم سرها پايين.
با خود گفتم، خدايا باز چه شده ؟ همه سرها كه پايين است . با شنيدن صداي درگيري آرام سرم را برگرداندم كه ببينم چه خبر است، چيزي را ديدم كه حيرت كردم، نگهبان عراقي با كابل و مشت و لگد به جان مسعود افتاده بود و او را يك نفس كتك مي زد اما مسعود خم به ابرو نمي آورد، سرش را بالا گرفته بود و به چشم هاي نگهبان زل زده بود.
چند نگهبان ديگر هم به كمك نگهبان اول آمدند و تا مي توانستند مسعود را كتك زدند اما او تصميم خود را گرفته بود، ‌سر بالا.
با هر لگدي كه مي خورد از گوشه اي به گوشه ديگر پرتاب مي شد، تا اينكه تاريكي شب از راه رسيد و عراقي ها دست از سرش برداشتند.
فرداي آن روز مسعود را درون چاله فاضلاب انداختند، اما انگار نه انگار، وقتي از فاضلاب نجات يافت، روز از نو روزي از نو، كارهاي سابقش را از سر گرفت.
اين بود كه معروف شده بود به مسعود پلاتيني
 
راوي: عبدالله كريمي مشاور امور آزادگان در بنياد شهيد
ایرنا

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/26 9:0:55

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نامه‌ی عاشقانه یک دختر ناشنوا
این عاشقانه مختصر و کوتاه، توسط یک دختر ناشنوا به نگارش درآمده، که در زمان نگارش آن، در مجتمع آموزشی ناشنوایان پاسداران (بوستان نهم) مشغول تحصیل بوده است. 

به گزارش مشرق، آن چه پیش رو دارید، سندی است که توسط یکی از رزمندگانِ سال های دفاع مقدس، حدود سه دهه نگهداری شده است و امروز در اختیار گروه جهاد و مقاومت مشرق قرار گرفته تا با انتشار آن، بار دیگر، یاد آن سال های حماسه و غیرت زنده شود. این عاشقانه ی مختصر و کوتاه، توسط یک دختر دانش آموز ناشنوا به نگارش درآمده، که در زمان نگارش آن، درکلاس اول دبستان در مجتمع آموزشی ناشنوایان پاسداران(بوستان نهم) مشغول تحصیل بوده است.دانش آموزان این مجتمع، در کنار بسته های حاوی کمک به رزمندگان اسلام، هر کدام نامه ای نوشته و ارسال کرده اند که این برگ، تنها یکی از آن اسناد عشق و افتخار است. جناب «قدبیگی» یکی از آن بسته ها را دریافت کرده و این نامه را به یادگار، نگاه داشته است. :

سلام برادر رزمنده ام

خیلی برای من عزیز هستی

امیدوارم به زودی با یاری تو پیروز شویم. من دختر 8 ساله ناشنوا هستم. خیلی تو را دوست دارم.



 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/26 10:27:28

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

محمدعلی حدادی یکی از آزادگان دوران دفاع مقدس است که اوایل جنگ تحمیلی اسلحه اسیر شد و در اردوگاه‌های موصل،تکریت و عنبر دوره اسارت خود را گذراند. او در اردوگاه کلاس‌ها ترتیل و تفسیر قرآن برگزار کرد.
 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خبرگزاری دفاع مقدس: مسأله ی کردستان از جمله مشکلاتی بوده که همواره پس از سلسله ی قاجار ذهن حاکمان وقت کشور را درگیر خود نمود. ماجرای خود مختاری خواهی در کردستان از همان اوائل دوره ی پهلوی اول آغاز شد. رضاخان با تبعید عده ای به دیگر نقاط کشور سعی در آرام نگاه داشتن این بخش حساس نمود؛ ولی این راه حل تنها نوعی مسکن قلمداد می شد، نه درمان قطعی برای این بیماری که ویروس آن از طریق سرویس های اطلاعاتی بریتانیا در منطقه پخش شده بود.

 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

یک سیر استخوان و چند لیتر خون
حسین در حالی که همان طور با دست به سینه ی [...] می زد، ادامه داد:«ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم». بعد نشست و به خوردن غذا مشغول شد.

 
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، حسین اسکندلو به سال 1341 در جنوب تهران متولد شد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انفلاب اسلامی پیوست و زمانی که در اردیبهشت 1365 در منطقه ی عملیاتی «فکه»، بال در بال ملائک گشود، فرماندهی گردان حضرت علی اصغر (از «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)») را بر عهده داشتن چه خواهید خواند، خاطره ای است از آن شهید بزرگوار که توسط یکی از همرزمانش، جناب «باقریان» روایت شده :


شهید «حاج حسین اسکندرلو» فرمانده ی گردان حضرت علی اصغر(علیه السلام) 
(نفری که دست روی سینه گذاشته) - شهید «حاج عباس کریمی قهرودی» هم 
در تصویر دیده می شود(نفری که می خندد)

 
بعد از عملیات «خیبر»، در بین یگان های تابعه ی «سپاه منطقه ی 10 تهران» اعتراضاتی نسبت به استراتژی رزمی سپاه در جبهه ی جنوب شکل گرفت که فرماندهی سپاه را تحت فشارهایی قرار داد. کانون این اعتراضات «لشکر10 سیدالشهدا (صلوات الله علیه)» بود. «حسین اسکندرلو» یکی از نفرات اصلی این ماجرا بود. مدتی قبل از عملیات «بدر»، امام خمینی، رزمندگان را به کنار گذاشتن اعتراضات و تبعیت از فرماندهی کل سپاه امر کردند. 
یادم می آید، بعد از اعلام نظر حضرت امام، روزی در مقر «لشکر10 سیدالشهدا (صلوات الله علیه)»، بعد از نماز ظهر، برای صرف نهار، به غذا خوری رفته بودیم. بچه ها، دیس های غذا را بر می داشتند و می رفتند داخل صفِ دریافت غذا. «حسین اسکندلو» و [...] جلوی من بودند. این دو نفر خیلی با هم رفیق بودند. [...] داشت به حسین حرف هایی می زد که من هم آن ها را شنیدم و متوجه شدم موضوع صحب همان اعتراضات است. [...] به حسین سرکوفت می زد که چرا ملجرا را پی گیری نمی کند و می گفت چی شده حسین؟ چرا دیگه صدات درنمیاد؟ الان باید پای قضیه وایسیم؟ نباید پشت بچه ها را خالی کنی. نکنه ترسیدی؟ وجود نداری؟ پس اون جیگرت کجا رفته؟ از چی می ترسی پسر؟ آخرش مگه غیر از اینه که فرماندهی رو ازت می گیرن؟ پس اون همه ادعاهات چی شد و ... 
این بنده ی خدا یک ریز حرف های سنگین بارِ حسین می کرد و ایشان هم لام تا کام حرفی نمی زد. غذاهایمان را گرفتیم و رفتیم سر میزها. من هم که ماجرا برایم جالب شده بود، پشت سر حسین و [...] رفتم و کنار آن ها نشستم. [...] و حسین، روبروی هم نشستند و [...] همین طور حرف های سرزنش آمیز می زد که یک دفعه حسین بلند شد. ایشان آدم بسیار با اخلاقی بود اما لحن صحبت هایشان  داش مشتی بود و خیلی که می خواست به کسی عتاب و خطاب کند، از عبارت «ازگل» استفاده می کرد. حسین اول دستش را گذاشت زیر چانه ی رفیقش و سرش را بالا آورد و بعد با همان لهجه ی جنوب شهری و  تحکم آمیز در حالی که با دستش، به سینه ی او می زد، گفت: « ازگل! امام گفته تمومش کنید! من هم خفه شدم! تو هم خفه شو! تمام» بعد در حالی که همان طور با دست به سینه ی [...] می زد، ادامه داد: «ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم». بعد نشست و به خوردن غذا مشغول شد. [...] هم دیگر حرفی نزد. این ماجرا در ذهن من ماند تا سال 1365 که در جریان عملیات، حسین و گردانش جلو رفتند و خبر دادند که حسین را زدند. آمبولانسی فرستادیم برای انتقال حسین به عقبه. آمبولانس، حسین را برداشت و راه افتاد اما در میانه ی راه، گلوله خورد و منفجر شد. اوضاع که کمی آرام تر شد. بچه ها رفتند سراغ آمبولانس تا بقایای جنازه ها را جمع کنند. وقتی دیدم بچه های تعاون، از «حسین اسکندلو»، تنها یکی - دو مشت خاکستر را توانسته اند جمع کنند. یاد همان حرفی افتادم که حسین در سال 63 به آن رفیقش زد: «ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم».

روحمان با یادش شاد

 


ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:49 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، محسن رضایی یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در طول 8 سال دفاع مقدس می باشد که ارتباط مستمر وی با فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی(ره) یکی از خصوصیات بارز او و همرزمانش می باشد، متن زیر ذکر خاطره ای است از وی که در پیچیدگی های عملیات فتح المبین اتفاق افتاده است.

 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

ماجرای کاشتن آرم جمهوری اسلامی ایران در باغچه اسارتگاه عراقی‌ها
روزها یکی پس از دیگری سپری شد و گل‌ها و سبزی‌ها به سرعت در حال رشد و نمو بودند تا این که صبح یکی از روزهای زیبای تابستان که بچه‌ها برای هواخوری به بیرون از اسارتگاه رفته بودند با صحنه عجیبی روبرو شدند. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، آزاده بودند و اسارت هم نتوانسته بود آنها را به بند بکشد؛ بندگی را در اسارت به ظهور ‌کشیدند و نگهبانان اسارتگاه را به اسارت ‌بردند؛ سرهنگ آزاده «حسین یاسینی» یکی از همین آزاده‌هاست؛ روایت او از آخرین روزهای اسارت در ادامه می‌آید: 

                                                           ***

با قبول تمام پیشنهادات دولت جمهوری اسلامی ایران مبنی بر بازگرداندن اسرا و همچنین قبول قرارداد الجزایر از طرف رژیم بعث عراق، شور و شوق وصف ناشدنی در اردوگاه به وجود آمد. اسرا هر روز و هر ساعت، اخبار منتشره از تلویزیون و روزنامه‌ها دنبال می‌کردند و بی‌صبرانه در انتظار مراجعت به آغوش گرم ملت عزیز ایران بودند. من نیز یکی از اسرای اردوگاه 19 تکریت بودم که باید تا چند روز دیگر به همراه دیگران به خاک میهن اسلامی بازمی‌گشتم.

در یکی از روزها که به اتفاق دوستم شیبانی، در گوشه‌ای از حیاط نشسته و مشغول صحبت بودیم با یکدیگر قرار گذاشتیم تا در واپسین روزهای اسارت یک یادگاری از خود در اردوگاه به جای بگذاریم. لذا تصمیم گرفتیم مقداری از تخم گل‌ها و سبزی‌هایی که در اختیار داشتیم را در باغچه اسارتگاه بکاریم تا بعد از بازگشت ما، سربازان عراقی از آنها استفاده کنند و به یاد ما باشند!

همان روز جریان را با سایر بچه‌ها در میان گذاشتیم اما هیچ یک از آنها حاضر به همکاری با ما نشدند. حتی چند نفر ما را شدیداً انتقاد کردند. یکی از بچه‌ها که به شدت به این کار ما مخالف بود، می‌گفت: «بابا دست مریزاد، در طول دوران اسارت همه نوع شکنجه و آزار و اذیت دشمن را تحمل کردیم اما تن به ذلت‌شان ندادیم، حالا شما می‌خواهید این کار را انجام بدهید!».

پاسخ بقیه اسرا همین بود اما من و شیبانی دست بردار نبودم. آن روز مقدمات کار را فراهم کرده و دست به کار شدیم اما برای شروع کار می‌بایست از جناب سروان فلاح‌دوست که در طراحی از ذوق و سلیقه سرشاری برخوردار بود، کمک می‌گرفتیم؛ خوشبختانه او هم موافقت کرد.

روزهای اول، بچه‌ها با نگاه خشم‌آلودی نظاره‌گر ما بودند. مرتب هم به من و دوستم طعنه می‌زدند به طوری که این مسئله تعجب نگهبانان اردوگاه را نیز برانگیخته بود اما هیچ‌کدام از ما گوش‌مان به این حرف‌ها بدهکار نبود و همچنان به کار خود ادامه می‌دادیم.

هر روز صبح هنگامی که در آسایشگاه‌ها به روی اسرا باز شد، من و یکی از دوستانم به نام سرهنگ سلاجقه کنار باغچه می‌رفتیم و حسابی آن را آبیاری می‌کردیم. بعد همان‌جا کنار باغچه می‌نشستیم تا ساعت راحت‌باش تمام شود. یکی از روزها که ساعت راحت‌باش تمام شده بود و به طرف آسایشگاه حرکت می‌کردیم، در بین راه نزد یکی از نگهبان‌ها به نام «احمد سارق‌الحجر» رفتم و گفتم: «ببین، من و دوستانم همه این زحمت‌ها را برای شما می‌کشیم. این گل‌ها و سبزی‌ها هم برای شماست اما چون شب‌ها در آسایشگاه قفل است ما نمی‌توانیم آنها را آبیاری کنیم. از این به بعد، شب‌ها شما آنها را آب بدهید».

نگهبان همان طور که در محوطه قدم می‌زد سری به علامت رضایت تکان داد و ظاهراً بدون هیچ گونه اعتراضی قبول کرد. بعد هم هر شب یک نفر را به عنوان مسئول آبیاری باغچه تعیین کرد.

روزها یکی پس از دیگری سپری شد و گل‌ها و سبزی‌ها به سرعت در حال رشد و نمو بودند تا این که صبح یک از روزهای زیبای تابستان که بچه‌ها برای هواخوری به بیرون از اسارتگاه رفته بودند با صحنه عجیبی روبرو شدند. تعداد زیادی از گل‌های زرد و سفید شیپوری شکفته شده و سبزی‌ها هم سطح باغچه را کاملاً سبز کرده بودند اما آن چیزی که تعجب بچه‌ها را برانگیخته بود، آرم مقدس جمهوری اسلامی بود که در میان باغچه خودنمایی می‌کرد.

بچه‌ها با مشاهده این صحنه بسیار خوشحال شدند. عده‌ای از آنها نزد من و دوستم آمدند و به خاطر این کار از ما تشکر کردند اما بعضی دیگر از اینکه جریان را از ابتدا برایشان نگفته بودیم اظهار نارضایتی می‌کردند.

خوشبختانه در طول آن چند روز، سربازان بعثی متوجه موضوع نشدند و همچنان به آبیاری گل‌ها ادامه دادند تا این که زمان آزادی فرا رسید. در راه بازگشت به ایران هنگامی که داخل اتوبوس نشسته بودیم، ناگهان به یاد باغچه و یادگاری که برای سربازان بعثی به جای گذاشته بودیم افتادم. در همان لحظه به یکی از بچه‌ها که کنارم نشسته بود رو کردم و گفتم: «خدا می‌داند که فرمانده اردوگاه با مشاهده آرم مقدس جمهوری اسلامی، چه بلایی بر سر نگهبان‌ها خواهد آورد».

نگارنده : admin2 در 1392/5/26 17:1:43

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 120 ] [ 121 ] [ 122 ] [ 123 ] [ 124 ] [ 125 ] [ 126 ] [ 127 ] [ 128 ] [ 129 ] [ > ]