دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 6:43 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 6:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 6:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 6:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 6:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
مهمان حضرت زهرا سلام الله علیها...
صبح یک روز گرم تابستانی، زیر سایه چادری در هفت تپه، مآمن «لشکر خط شکن 25 کربلا» لابه‌لای تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح» را دیدم که با لبخندی از جنس سرور، به طرفم می‌آمد، سرش را از ته تراشیده بود. 
 
کنارم نشست.گفتم: پسر قشنگ شدی‌ها! عجبا چرا این روزها، بعضی از بچه‌ها موهاشون رو از ته می‌تراشند! نکنه خبرایی هست ما بی‌خبریم، عین حاجی واقعی‌ها شدی‌ها!... تقصیر که میگن همینه دیگه، نه؟ شهید ملاح دستش را روی شانه‌هایم کرد و با لبخندی غریبانه گفت: سید، بذار برات از خواب دیشب بگم. تو هم از اصحاب خواب دیشب من هستی...گفتم: من! این یعنی چی؟ خواب! حالا چه خوابی دیدی؟ پسر نکنه جرعة شهادت را تو خواب نوشیدی!گفت: برو بالاتر سید، اصلا یادت هست من همیشه بهت می‌گم که به شکل غریبانه‌ای شهید می‌شم،ولی دیشب به ظهور رسیدم. بشارتش را گرفتم. خندیم و گفتم: آره، تو از همین حالا سوت شهادتت رو بزن!گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسینة گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشة چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء...حال غریبی پیدا کردم، من و حضرت زهرا(س)... حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

 

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود. بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم، این بشارت بود.
سید جون! مدت‌هاست که منتظرش بودم، واقعیت اینه که تا منتظر نباشی، خونده نخواهی شد. باید آرزو کنی، تا آرزوهات سراغت بیان. بیدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز دیگه... اصلاً خبر که داری داریم میریم مهران؟ میدونی، انشالله من شهید می‌شم، بشارتش رو گرفتم، می‌دونم که به غریبانگی حضرت زهرا(س) به شکل غریبانه‌ای هم شهید خواهم شد... ان‌شالله.
بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و این‌ها نشانة آن ظهور حقیقت مطلق است. بلند شدم، شهید ملاح را بغل کردم.گفت: تو شک داری؟ گفتم: بیا یک شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.عصر روز پنجم از این واقعه، شانزدهم تیرماه شصت‌وپنج، سربندها که روی پیشانی رفت، به‌یاد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون می‌ایستاد. رفتم نزدیکش و گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو که یادت هست؟لبخندی زد و گفت: سید، از همین حالا تو سوتت را بزن. طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند. در سحرگاه هفدهم تیرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.

راوی:غلام علی نسا ئی

منبع:ماهنامه امتدادشماره 62،فروردین

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:38:9

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
اقتدا به زینب- سلام الله علیها-
در اوایل جنگ برای شناسایی به منطقه ی چنانه رفته بودیم. روزها استتار می کردیم وشب ها راه می رفتیم.   
 


ما در حقیقت میان نیروهای دشمن بودیم. خوراکی هم خیلی کم داشتیم. یک نفر هم طلبه با ما بود. بعد از سه شبانه روز خوراکی هایمان تمام شد.آب وغذا نداشتیم از ریشه ی گیاهان استفاده می کردیم. آن طلبه ای که با ما بود، بریده بود و عقب می ماند. یک روز گفت: « من دچار شک و تردیدم!».(سردار) شهید(عبدالحسین) برونسی گفت: «اگر من این حرف را بزنم اعتراضی نیست، اما تو که چند سال نان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را خورده ای چرا این حرف را می زنی؟»آن طلبه متاثر شد وگفت: « من باید خودم را بسازم». روزهای بعد دیدیم خیلی سرحال است. گفتم: چی شده؟ سرحال شدی؟ گفت: « نگفتم خودم را درست می کنم؟» گفتم: «چی شد؟» گفت: دیشب وقتی استتار کرده بودیم، دیدم آقایی بالای سرم ایستاده که صورتش آفتاب را منعکس می کرد. به من گفت: پاشو! مگر فرزند اسلام و شهید انقلاب به تو نگفت تو که نان امام زمان را خورده ای چرا باید تردید به خود راه دهی؟ سخن او حجت است!بلند شدم وگفتم: آقا! عاقبت ما چی می شود؟ فرمود: پیروزی با شماست و شکست با دشمن است؛ ولی اگر پیروزی واقعی را می خواهی برای فرج من دعا کنید. گفتم: آقا! شهید می شوم؟ فرمود: اگر بخواهی. گفتم: چگونه؟ گفت: تو در همین مسیر شناسایی،  شهید می شوی؛ به این نشانی که از سینه به بالا چیزی از بدنت باقی نمی ماند.

نشانه ی دیگر این که وقتی آمدی خواهر و مادرت برای زیارت به مشهد رفته بودند، به برونسی بگو جنازه ات را بیرد قم که آن ها منتظرند.دشمن متوجه حضور ما در منطقه شد و ما را به گلوله بست و ایشان از سینه به بالا چیزی از بدنش باقی نماند و من با شهید برونسی جنازه اش را به قم بردیم. در قم خواهرش آمد سر تابوت تا جنازه را ببیند، مانع شدیم.گفت: من دیشب خواب دیدم صدّام سر برادرم را بریده. من از زینب کمتر نیستم. من وقتی برادرم به جبهه رفت، مشهد بودم و او را ندیدم حالا باید او را ببینم.و واقعاً زینب وار برخورد کرد. سینه ی سوخته ی برادر را بوسید بعد بدن را بلند کرد و صدا زد: خدایا! این قربانی را از انقلاب اسلامی قبول کن!


منبع:« ستاره ها/ص26

راوی : حجة الاسلام محمد قاسمی».


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:36:59

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

صاحب پوتین
خاطره ای کوتاه از شهید محمد نصر الهی
 

وقتی همه از مسجد آمدند بیرون، فقط یک جفت پوتین پشت در مانده بود که آن‌ها هم برای محمد نبود. هرچه اصرار کردیم و دلیل آوردیم که همان پوتین‌ها را بپوشد، قبول نکرد. گفت: "می‌‌ترسم این‌ها را بپوشم و نتوانم صاحبش را پیدا کنم." اون روز فاصله‌ی مسجد تا مقر رو پابرهنه آمد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:39:7

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

وقتی آمدند شهر ما هم حال هوایی دیگر داشت روز وصال فرا رسیده بود. بزرگمردانی که کتاب، درس ،مشق،مدرسه و بازی‌های کودکانه را رها کردند رفتند و یحیی کمالی‌پور یکی از آن بزرگمردان است که هم اکنون 44 سال سن دارد و در زمان اسارت فقط 13 سال داشت. یعنی دو سال بعد از اسارت به سن تکلیف رسید. 


 
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

به گزارش فارس، در هشت سال دفاع مقدس حوادثی رخ داده است که بسیاری از آن لحظه‌ها برای همیشه در تاریخ محبوس خواهد شد و کسی نمی‌تواند از آن با خبر شود. چرا که اغلب افرادی که در حین ماجرا حضور داشته‌اند یا شهید شدند و یا به نوعی از دنیا رفته‌اند. اما وقایع دیگری هم هست که در دل رزمندگانی است که هنوز به لطف خدا در قید حیات هستند و می‌توان در مورد جنگ از آنها پرسید. افرادی که رسالت‌شان ثبت آن دوره طلایی ملت ایران و ایثار فرزندانی است که در گمنامی به خون خود غلتیدند تا ذره ای از خاک کشورشان را به دشمن ندهند.

 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 140 ] [ 141 ] [ 142 ] [ 143 ] [ 144 ] [ 145 ] [ 146 ] [ 147 ] [ 148 ] [ 149 ] [ > ]