دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

 
مادر شهیدان سیبی از مهمانی فرزندان می گوید:
بهشت زهرا که می آیم آرام می شوم/ از وقتی که رفت جبهه و برگشت صورتش نورانی تر شد 

من تا دوسال قبل دوشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها بهشت زهرا بودم. الان فقط پنج شنبه ها می آیم بهشت زهرا. اینجا که می آیم آرام هستم، فکر می کنم به منزل فرزندانم آمده ام.

خبرگزاری دفاع مقدس: آن گاه که زینب (س) در دهم محرم 61 هجری، دو فرزندش محمد وعون را تقدیم اسلام و آرمان راه برادرش حسین (ع) کرد، به زنان جامعه اسلامی درسی آموخت که باعث شد مسیر تاریخ همواره گواه بر ایثارگری ها و فداکاری های مادران اقتدا کننده به آن بانوی صبر و استقامت باشد.

مادرانی که با تاسی از بانوی دریا دل کربلا، در 8 سال دفاع عاشقانه، لبیک گفتند به ندای یاری پیر خمین و به همه جهانیان فهماندند که راه، همان راه حسین است و زینب (س) الگوی تمام زنان...


در گلزار شهدای بهشت زهرا(س)، اینبار چه زیبا خداوند، همصحبتی با مادر دو شهید را، در سبد رزق روزانه مان قرار داد. تا عصر پنجشنبه ای، به طعم میوه های بهشتی نصیب روح بی قرارمان باشد. مادر شهیدان مجید و خسرو سیبی که با تقدیم دو فرزند برومندش در راه دین خدا، ثابت کرد درس آموخته مکتب زینب (س) است و ادامه دهنده راهش...

مجید در مجنون وخسرودرماووت شهید شد
 
پسر اولم در جزیره مجنون سال 64 شهید شد؛ اما پسر دومم در سال 66 در ماووت به شهادت رسید.
 
از وقتی که رفت جبهه وبرگشت صورتش نورانی تر شد
 
مجید تازه دیپلم گرفته بود. گفته بودند اول برود سربازی بعد برود دانشگاه. 6 ماه رفت سربازی و بعد در دانشگاه ثبت نام کرد، اما خسرو رفت بسیج، از مالک اشتر اعزام شد. از 7 سالگی می رفتند هیات، مجید بچه ای بود که زیاد بیرون نمی رفت. از 8 شب منزل بود. می گفت دوستان من خانواده من هستند. هر جا می رفتیم هر مسافرتی می رفتیم با خانواده بود. مجید که شهید شد همسایه ها نمی دانستند که پسر من است از وقتی رفت جبهه و برگشت خیلی تغییر کرد، چه اخلاقی، چه ظاهری انگار صورتش نورانی تر شده بود.
 
می روم حلالم کنید
 
آن شبی که شهید شد پدرش شب خواب دیده بود. گفت: من فردا سر کار نمی روم یک جوری هستم، مجید پنج شنبه ساعت 12 به ما زنگ زد، گفت: من به ماموریت می روم، حلالم کنید و در جمعه ساعت 12 شهید شد.

اگر خدا بخواهد بر می گردم
 
به پدرش گفته بود اگر من شهید شدم، نگذارید مامان داد و بیداد کند، گریه کند، اما عمه اش داشت دق می کرد. چون پسر نداشت و مجید می رفت خانه ی عمه اش و مدام و به او سر می زد. خسرو 15 سالش بود که شهید شد.
 
بعد از اینکه مجید شهید شد خسرو وقتی می خواست برود جبهه، ما اجازه نمی دادیم، می گفت نه من باید بروم. اگر خدا خواست بر می گردم اگر خدا نخواست بر نمی گردم. امام خواسته پس باید برویم.
 
بهشت زهرا که می آیم آرام می شوم

شهادت مجید خیلی اذیتم کرد. داغ مجید چون اولش بود خیلی بر من اثر گذاشت. آن موقع اصلا کسی را نمی شناختم. 15 روز بعد از اینکه مجید شهید شد، ما را بردند پیش امام. خیلی بهتر شدم، من تا دو سال قبل دوشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها به بهشت زهرا می آمدم. الان فقط پنج شنبه ها می آیم، اینجا که می آیم آرام هستم. فکر می کنم به خانه ی فرزندانم آمده ام.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:43:24
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

عزمی که برای اهدای قلب به امام جزم شد
پیمودن مسافت 1500 کیلومتری برای اهدای قلب به امام (ره)
 
 

وقتی مادر، پسرش را جلوی در خانه دید، با تعجب از او پرسید برای چه به کشور باز گشته ای، تو که لبنان را رها نمی کردی؟ در پاسخ به مادر گفت: آمدم تا قلبم را به امامم هدیه کنم.
خبرگزاری دفاع مقدس: شهدا رفتند و ما ماندیم. این جمله را بارها شنیده ایم. اما بی تفاوت از کنار آن رد شده ایم. بیایید لحظه ای بیندیشیم و بگوییم شهدا رفتند اما چه به یادگار گذاشتند که ما می توانیم از آن بهره بگیریم  و همچون این سبکبالان عاشق، عاشقانه زندگی کنیم. گذری بر زندگی شهید "ابراهیم حاتمی کاسوایی" نشان از عشق او به مقام ولایت دارد.

اواز جمله همرزمان شهید چمران در جنگ های نامنظم بود. حدود 10 ماه از حضور فعالش در لبنان می گذشت که خبر بستری شدن امام(ره) در بیمارستان را شنید. قلبش به درد آمد و برای اهدای قلب به پیر جماران راهی تهران شد.

وقتی مادرش "سیدة لیلا نورمحمدیان " او را جلوی در خانه دید، با تعجب از او پرسید برای چه به کشور باز گشته ای تو که لبنان را رها نمی کردی؟ در پاسخ به مادر گفت: آمدم تا قلبم را به امامم هدیه کنم.

مادر خندید و گفت: فقط میان این جمعیت قلب تو کم بود! ابراهیم به روی خود نیاورد و دست به دعا منتظر ماند تا وضعیت امام (ره) رو به بهبود رفت. آنگاه دوباره به لبنان بازگشت.

هنوز شش ماه از بازگشتش به لبنان نگذشته بود که دوباره به کشور آمد. بازهم مادر با دیدن روی فرزندش متعجب شد. سوال قبل خود را تکرار کرد و این بار ابراهیم با پرسیدن سوال مگر شما رادیو گوش نمی کنید؟  سوالش را پاسخ داد. مادر گفت: مگر اتفاق جدیدی رخ داده که من از آن بی خبرم. ابراهیم که در پوست خود نمی گنجید به مادر گفت: امامم فرمان بسیج داده است. آمده ام تا عضو بسیج شوم.


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:44:47

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

چند روزی از سالروز بازگشت شکوهمند آزادگان غیور به میهن اسلامی می‌گذرد. یاد فداکاری‌ها و از جان‌گذشتگی‌های آنها، هرگز در ذهن مردم قدرشناس ایران کهنه و قدیمی نمی‌شود. هرچند در سال‌های اخیر و پس از تاکیدات فراوان رهبر معظم انقلاب مبنی بر زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا و ایثارگران، شاهد کارهای ارزشمندی بخصوص در حوزه خاطره‌نگاری و ادبیات داستانی هستیم، اما خلأ این آثار به ویژه برای ارائه به نسل جوان کشور همچنان مشاهده می‌شود. و از این روست که محدود کردن دلاوری‌ها و رادمردی‌های آزادگان عزیز، به روز و هفته خاصی از سال، کوتاهی در ادای حق این بزرگمردان است. با این رویکرد، خبرنگار کیهان در آبادان گفت‌وگویی با یکی از آزادگان سرافراز کشورمان که با گمنامی و صبوری، در زادگاهش روزگار می‌گذراند انجام داده است که با خواندن آن، با قطره‌ای از دریای صبوری و اخلاص آنها در برابر مصائب و سختی‌های طاقت‌فرسای دوران اسارت آشنا می‌شویم. حبیب‌الله ابراهیمی عسکری، آزاده سرافراز آبادانی است که با روی گشاده و صمیمیت و خونگرمی آبادانی‌اش در این گفت‌وگوی کوتاه شرکت کرده است.


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
شهیدی که بعد از شهادتش حلالیت طلبید
شهید اسدالله اقبالی، شهیدی که بعد از شهادتش از دوست خود حلالیت طلبید. 

 شهید اسدالله اقبالی در سال 1347در خانواده ای متدین و مستضعف در شهرستان آبدانان دیده به جهان گشود در یک سالگی از نعمت مادر محروم شد. وی  تحصیلات خود را تا دوم متوسطه ادامه داد و در آن هنگام ندای پیامبر گونه امام جهت مقابله با دشمن متجاوز بر امت تکلیف شد و شهید سنگر مدرسه را رها و جبهه را تکلیفی مقدس شمرد.در تاریخ 64/3/7 همراه همکلاسی هایش لبیک گویان به ندای آن مرد آسمانی عازم جبهه گردید در مورخه64/4/20 از ناحیه سینه و پا مجروح و در بیمارستان بستری گردید بعد از بهبودی مجددا به جبهه رفت تا اینکه سرانجام در منطقه عملیاتی چنگوله مورخه 64/5/10  بر اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقه چنگوله به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

شهید اقبالی وقتی از زخم ترکش بهبود یافت  مسرانه به خط مقدم جبهه برگشت

مسلم کولیوندی، یکی از همرزمان شهید اقبالی می گوید:سال 1364 و در کوران جنگ تحمیلی ،من و شهید اقبالی هر دو دانش آموز مقطع متوسطه بودیم و بعد از امتحانات خرداد ماه تصمیم گرفتیم به جبهه های نبرد حق علیه باطل برویم ، وقتی موفق به ثبت نام شدیم به منطقه عملیاتی چنگوله اعزام شدیم.

کولیوندی می گوید : شهید اقبالی بسیار فرد مومن و با اخلاقی بود و بسیار جبهه را دوست داشت، وقتی در یکی از عملیات ها بر اثر ترکش تیر مستقیم زخمی شد و به بیمارستان منتقل شد ، بلافاصله بعد از بهبودی نسبی مسرانه به خط مقدم جبهه برگشت.



کولیوندی می گوید؛ شهید اقبالی شجاعانه در جبهه های نبرد می جنگید تا اینکه در منطقه عملیاتی چنگوله به شهادت رسید.

مسلم کولیوندی می گوید: ما هفت نفر بودیم  که بر اثر اصابت خمپاره اسد الله اقبالی شهید شد و سه نفر دیگر زخمی شدند، من بسیار ناراحت بودم بر اساس حس دوستی و رفاقتی که بین من و شهید اقبالی بود پیکر مطهر این شهید را داخل پتو پیچیدم  به پشت گرفتم(کول گرفتم) و از روی تپه ای که حدوداً 200 متر ارتفاع داشت پایین آورده و تحویل بچه ها برای انتقال به پشت جبهه دادم.

شهید اقبالی بعد از شهادتش حلالیت طلبید

بعد از گذشت سالها از شهادت و دفن این شهید گرآنقدر و بعد از پایان جنگ، یکروز پدر شهید اسدالله اقبالی به نام « طهماسب اقبالی» که الآن هم الحمدلله در قید حیات است ،بدون اینکه قبلاً مرا بشناسد، به محل کارم آمد و گفت: مسلم کولیوندی تویی.

گفتم:بله برفرمایید

گفت:من پدر شهید اسدالله اقبالی هستم، مدتی است که پسرم به خوابم می آید و می گوید ،دوستم مسلم کولیوندی دینی به گردنم دارد ،بروید و آنرا ادا کنید، حالا آمده ام ببینم چه دینی بر گردن پسرم دارید تا آرا ادا کنم.

من گفتم:من هیچ دینی به گردن شهید اقبالی ندارم و هیچ حقی به گردنش ندارم و  واقعاً هم  چیزی به یاد نداشتم.

کولیوندی می گوید:بعداً متوجه شدم که منظورش به کول گرفتن شهید در موقع شهادتش بوده، بسیار متأثر شدم و ایشان را حلال کردم و از او خواستم که در قیامت من را شفاعت کند.

اینجا به یاد این آیه شریفه افتادم که: وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ) و كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده مپندار، بلكه آنها زنده ‏اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند)

منبع: آبدانان نیوز
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/3 8:17:38

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

قبض خمس ...
بچه های سپاه، جسدهایشان را، کنار هم، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها، ماشین را به گلوله می بندند، مجید در دم شهید می شود، و مهدی را که می پرد بیرون، با آر پی جی می زنند. 




هفت صبح، بی سیم زدند دو نفر تو جاده ی بانه - سردشت به کمین گروهک ها خورده اند. بروید، ببنید کی هستند و بیاوریدشان عقب.

رسیدیم. دیدیم پشت ماشین افتاده اند. به هر دوشان تیر خلاص زده بودند. اول نشناختیم. توی ماشین را که گشتیم، کالک عملیاتی و یک سررسید پیدا کردیم. اسم فرمان ده گردان ها و جزئیات عملیات را تویش نوشته بودند.

بی سیم زدیم عقب. قضیه را گفتیم. دستور دادند باز هم بگردیم. وقتی قبض خمسش را توی داشبرد پیدا کردیم، فهمیدم خود زین الدین است.

 خاطره ای از شهید مهدی زین الدین 

منبع : افسران

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/3 9:53:3

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:59 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
دیدار از پروژه های عمرانی با دوچرخه
خاطره‌ای از بازدید نخست‌وزیر با دوچرخه 
استاندار کهگیلویه و بویراحمد با ذکر خاطره‌ای از بازدید پروژه‌های عمرانی توسط شهید رجایی با دوچرخه برای مدیران کهگیلویه و بویراحمدی سخن گفت.

سید حسین صابری در جمع مدیران کل استانی و رؤسای سازمان‌های استان کهگیلویه و بویراحمد اظهار کرد: بهترین سیره برای مدیران امروزی سیره و روش زندگی شهید رجایی و باهنر است.

استاندار کهگیلویه و بویراحمد در همین خصوص با ذکر خاطره‌ای از شهید والامقام رجایی اظهار کرد: در سال‌هایی که شهید رجایی به عنوان نخست وزیر خدمت می‌کردند یک روز برای افتتاح پروژه‌های عمرانی به زادگاه ما شهر کرمان آمدند.

وی گفت: در همان روز یکی از خیرین کرمانی که ید طولایی در کارهای خیر و به خصوص مدرسه‌سازی دارد از شهید رجایی خواست تا از پروژه‌هایی که توسط این خیر در دست ساخت بود بازدیدی به عمل آورد.

صابری که خود از نزدیک شاهد و ناظر این قضیه بود در ادامه گفت: شهید رجایی از خیر کرمانی در مورد وسیله نقلیه سؤال کرد و از او پرسید چه وسیله‌ای داری که با آن برای بازدید حرکت کنیم.

صابری در ادامه گفت: خیر کرمانی به دوچرخه قدیمی لاری خود اشاره کرد و گفت آقای رجایی من همین دوچرخه را دارم که رجایی بلافاصله بر ترک دوچرخه آن خیر سوار شد و این‌گونه از پروژه‌های عمرانی در دوران صدارت رجایی بازدید به عمل آمد.

استاندار کهگیلویه و بویراحمد که همشهری شهید باهنر محسوب می‌شود آن شهید والامقام را هم دارای خصوصیات بارز اسلامی و اخلاقی معرفی کرد و گفت: شهید باهنر متخلق به اخلاق ناب اسلامی بود.

منبع : افکارنیوز

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/3 10:7:12

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

وقتی شهید شدی می خواهی تو بهشت جگرکی بزنی
یک ماه قبل از عملیات والفجر 8 من در گروهان 3 گردان حمزه سیدالشهدا لشکر ویژه 25 کربلا بودم. از گروهان ما درخواست چندتا شناگر جهت آموزش غواصی شد. 
من، «شهید حسین دل پیشه» و چند نفر دیگر عضو شدیم.
دل پیشه، مسن ترین عضو گردان بود که حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت.
او یک مغازه جگرکی در قائمشهر داشت و از این راه امرار معاش می کرد
بعضی وقت ها بچه ها به شوخی به او می گفتند: «وقتی شهید شدی می خواهی تو بهشت جگرکی بزنی؟»
او می خندید و می گفت:
بگذارید شهید شوم و به بهشت بروم، آن جا تصمیم می گیرم چه حرفه ای داشته باشم.»

وقتی در آموزش غواصی، مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا، دل پیشه را دید، گفت:
- «پیرمرد! تو کجا، اینجا کجا؟ تو چرا در این آموزش سخت شرکت کردی؟»
دل پیشه رو به فرمانده کرد و با صدای بلند به او گفت:
- «من شمالی ام و اهل آب، از این حرف ها به من نزن، راست می گویی بیا با هم کشتی بگیریم تا قدرت هر کدام ما معلوم شود.»
عملیات شروع شد و بچه ها دسته دسته وارد خاک عراق می شدند، شب دوم عملیات ستون ما در حال پیش روی بود، من جلو بودم و دل بیشه کمی پشت سر من حرکت می کرد.
لحظه ای بعد گلوله ای قوی که ظاهراً مینی کاتیو شا بود به پشت سر ما شلیم شد.
سرعت ام را زیاد کردم و از او فاصله گرفتم، نمی توانستیم بایستیم، باید حرکت می کردیم،پس از مدتی که جلوتر رفتیم و از آتش دشمن در امان ماندیم، بچه ها از حالت پراکنده درآمدند و در گوشه ای جمع شدند.
من و چند نفر از دیگر بچه ها به عقب برگشتیم تا دل پیشه را پیدا کنیم، وقتی رسیدیم با صحنه ی تکان دهنده ای مواجه شدیم، گلوله ی مینی کاتیوشا، درست به کمر دل بیشه اصابت کرده بود و او را از وسط دونیم کرد، در حالی که نیمه ی بالایی او را در آغوش گرفته بودم، بلند فریاد می زدم و اشک می ریختم.

راوی: بهزاد شیرسوار
برگرفته از وبلاگ لشکر 25 کربلا 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/3 10:49:13

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
مهر پدر به فرزند
نزدیک عملیات بود. میدانستم دختر دار شده. 

یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون.
گفتم: این چیه؟ گفت: عکس دخترمه. 
گفتم: بده ببینمش. 
گفت: خودم هنوز ندیدمش. گفتم: چرا؟ 
گفت: الان موقع عملیاته. میترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد. 

 

منبع : حیات

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/3 10:8:54

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روزی که فرمانده سپاه به خواستگاری رفت
در این گفت‌وگوی دلهره‌آور، از سوابق دانشجویی خودم برایشان گفتم؛ از وظیفه‌ای که در جبهه به عهده‌ام گذاشته‌ شده بود. گفتم: «در حال حاضر فقط یک رزمنده ساده در جبهه هستم و تا وقتی نیاز باشد، در منطقه خواهم ماند». 


سردار محمدعلی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که در سال های دفاع مقدس، به نام نظامی‌اش، «عزیز جعفری» شهرت پیدا کرد؛ کتاب «کالک‌های خاکی» خاطرات شفاهی عزیز جعفری را از زمان تولد تا تابستان 1361 در بر می‌گیرد، که روایت خواندنی او از مراسم خواستگاری‌‌اش در ادامه می‌آید:

                                                              ***

طی دو روزی که مهمان خانواده مهربان بشردوست بودم، چند بار خواستم درخواست خودم را مطرح کنم؛ ولی هر دفعه در لحظه سخن گفتن درباره این موضوع، ناگهان ته دلم خالی می‌شد و جرأت بیان پیدا نمی‌کردم.

روز دوم حضورم در آنجا بالاخره دل به دریا زدم و سرِّ ضمیرم را برای پسر ارشد خانواده آشکار کردم؛ ایشان هم خیلی بزرگوارانه حرف‌هایم را با دقت و حوصله گوش داد و بعد از مشورت با پدر و مادرش در پاسخ به من گفت: «خیلی خوب، فکر می‌کنم لازم باشد اول شما و دختر خانم یکدیگر را ببینید و حرف‌هایتان را بزنید؛ اگر باهم به توافق رسیدید من به سهم خودم تلاش می‌کنم این وصلت پا بگیرد».

در ادامه این گپ و گفت صمیمانه، خود حاج آقا جلسه معارفه‌ای بین من و خواهرشان تشکیل دادند. در این جلسه من یک طرف، حاج آقا طرف دیگر و خواهرشان هم با فاصله‌ای کم، کنار ایشان روی زمین نشستیم. حاج آقا کتاب در دست گرفته بود و وانمود می‌کرد دارد مطالعه می‌کند؛ ما هم باید از این فرصت استفاده می‌کردیم و حرف‌هایمان را می‌زدیم.

یکی از ما دو نفر باید سکوت را می‌شکست و سر صحبت را باز می‌کرد؛ باید هر طور شده یخ جلسه را می‌شکستم؛ این شد که بعد از کلی مِن مِن کردن دلم را به دریا زدم و سن و سال و میزان تحصیلات طرف گفت‌وگو را پرسیدم. ایشان گفت: «نوزده سال دارم و در سال آخر دبیرستان رشته علوم تجربی تحصیل می‌کنم» گفتم: «با توجه به سن شما قاعدتاً باید درستان تا حالا تمام شده باشد، چه شده که تمام نشده؟» گفت: «قبل از انقلاب به خاطر حفظ حجابم یک سال نتوانستم ادامه تحصیل بدهم؛ برای همین هنوز دیپلمم را نگرفتم».

در ادامه این گفت‌وگوی دلهره‌خیز، من هم از سوابق دانشجویی خودم برایشان گفتم؛ از خانواده‌ام که در یزد زندگی می‌کردند و از وظیفه‌ای که در جبهه به عهده‌ام گذاشته‌ شده بود. گفتم: «من دانشجوی رشته معماری‌ام؛ اما در حال حاضر فقط یک رزمنده ساده در جبهه هستم و تا وقتی نیاز باشد، در منطقه خواهم ماند».

بعد در حالی که زیر چشمی حاج آقا بشر دوست را زیر نظر داشتم، رو به خواهرشان گفتم: «به امید خدا، اگر هم روزی جنگ تمام بشود، درسم را ادامه بدهم و مهندس معماری بشوم، اصلاً دوست ندارم داخل شهر بمانم. می‌خواهم بروم روستاها و برای مردم محروم مناطق روستایی خانه و جاده بسازم؛ اگر شما حاضر به ازدواج با من باشید باید خودتان را برای خانه به دوشی و از این روستا به آن روستا رفتن آماده کنید؛ من همسری می‌خواهم که هم سنگر من باشد».

از آنجا که ایشان هم در بسیج سپاه بابلسر فعالیت می‌کرد و هم چند بار برای کارهای سازندگی به روستاها رفته بود، روحیه جهادی خوبی داشت، شرایطم را پذیرفت و حتی مرا برای داشتن چنین ایده‌هایی تحسین کرد.

در پایان گفت‌وگوی دو نفره، هر دو احساس کردیم تفاهم اصولی وجود دارد و می‌توانیم یکدیگر را درک کنیم. بعد از آن جلسه معارفه دیگر معطل نکردم و سریع به تهران برگشتم و تلفنی به خانواده‌ام در یزد تماس گرفتم.

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/4 11:57:15

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خاطرات دوستان وهمرزمان شهید حسین رنجبر
یادمه چهارم محرم سال ۶۱ بود که بعد ازمدتها صبرو انتظار نوبت ما رسیده بود تا توفیق حضور در جبهه ها رو پیدا کنیم . اول رفتیم اعزام نیروی سپاه رودبار و از اونجا مستقیم مارو بردند رامسر.

 موقع رفتن و توی مینی بوس ما چهار نفر که از یک روستا و به قول خودمون هم محلی بودیم و از بچگی با هم بزرگ شده و رفیق جون جونی بودیم یک قشقرقی راه انداختیم که نگو و نپرس. شهید حسین رنجبر هم نزدیک ما نشسته بود شورش را درآوردیم و خیلی سرو صدا و شلوغ بازی راه انداختیم.تا بالاخره به رامسر رسیدیم. موقع استقرار نیروها باز هم ما ۴ نفر داخل یک چادر افتادیم و اونجا هم شروع کردیم به شلوغ بازی. دو سه روزس به همین ترتیب گذشت و دیگه علام و آدم از دست ما کلافه شده بودند، تا اینکه یک روز شهید حسین رنجبر اومد پیش ما و با کمال ادب و احترام و بارویی باز و محبت آمیز گفت: بچه ها من هم مثل شما رودباری هستم و خودتون می دونید اینجا رودباری کم نیست، شما که این کار ها رو میک نید باعث میشه که فکر کنن همه رودباری ها اینجوری هستند. شوخی و خنده وبذله گویی خوبه ولی اونهم حدو اندازه ای داره و نباید کاری کنیم که باعث آزارو اذیت دیگران بشه.

البته از اون بزرگوار گفتن بود و از ما شندن و از اون گوش در کردن. خلاصه توی اون یک هفته ای که اونجا بودیم چند بار این قضیه تکرار شد تا اینکه از ظهر روز عاشورا ما و یک تعدادی دیگر از نیروها سوار مینی بوس کردند تا ببرند کردستان.

بین راه وقتی که به لوشان رسیدیم به حدی شلوغ کردیم و دادو فریاد زدیم که شهید حسین رنجبر بلند شدو رفت دم گوش راننده یک چیزی گفت ، راننده ماشین رو زد کنار و اون وقت شهید رنجبر گفت، برادرای محترم! شما! اره شماهارو عرض می کنم بفرمایید پایین و تشریف ببرید منزلتون.

باورمون نمی شد ولی انگار قضیه جدی جدی بود. این که به منت و خواهش افتادیم و گفتیم اشتباه کردیم و قول می دیم که دیگه تکرار نکنیم. خلاصه از ما اصرار و از او انکار که راننده پا در میانی کردو گفت آقای رنجبر شما اینبار ببخشید من ضمانت اونها را می کنم.و ادامه داد: تازه مسئولیت داره.ممکنه خدای نکرده اتفاقی براشون بیافته ما باید همه این نیروها رو صحیح و سالم ببریم کردستان.

این بود که قضیه فیصله پیدا کردو ما هم تا خود سنندج دیگه آروم گرفتیم. از سنندج رفتیم مریوان و اونجا تقسیم شدیم و شهید حسین رنجبر افتاد توی گروه ضربت و دو نفر از ما رفتیم تپه راه خون و دو نفر دیگر هم رفتند طرف شرق مریوان .

دیگه از شهید حسین رنجبر اطلاعی نداشتیم تا اینکه بعد از پایان ماموریت و برگشت به رودبار که متوجه شدم اون بزرگوار به شهادت رسیده و هنوزم که هنوزه وقتی میرم سر مزارش یاد این خاطره می افتم.

راستی تا یادم نرفته بگم که از اون ۵ نفر، دو نفر دیگه به نام های مصیب سرداری و بهرامعلی اسدی به فیض عظمای شهادت رسیدند و من رو سیاه و دوست عزیز رزمنده ام نعمت احمدی لیاقت نداشتیم و هنوز داریم نفس می کشیم. یاد همه شهدای دفاع مقدس و به خصوص شهیدان رنجبر، سرداری و اسدی گرامی باد.

به نقل ازحمید رضا پورکریم

**********************************

من و شهید رنجبر از دوستان خیلی صمیمی و هم کلاسی قدیمی و تقریبا از دبستان تا دبیرستان در کنار هم بودیم. بعد از پیروزی انقلاب که شهید بزرگوار مخزن موسوی سپاه رودبار را تشکیل داد ما هم وارد بسیج شدیم و به عنوان پاسدار ذخیره عضو سپاه شدیم. من به همراه شهید رنجر و آقای میر جمال احمدپور و سهید غلامحسن صورتی و شهید پور رضا و یکسری بچه های دیگر آموزش نظامی را در سپاه رودبار و زیر نظر شهید حجت ا… بیات و آقایان اصغر صیاد شیرازی( برادر امیر شهید صیاد شیرازی) و حافظ رنجبر(بردار بزرگ شهید حسین رنجبر) گذراندیم و در اولین اعزام به جبهه و منطقه غرب کشور با هم بودیم.

شهید بزرگوار به واقع عاشق ائمه اطهار (ع) بود و شور و حال معنوی خاصی داشت و همیشه کارهای عجیب و غریبی انجام می داد.مثلا می رفت و مخفیانه پوتینهای ما را بر می داشت و واکس می زد. موقعی که در یکی از قله های اطراف سر دشت بودیم، بارها و بارها پیش می آمد که دبه های خالی آب را بر می داشت و تنهایی مسافت زیادی را میان آن سرمای سوزناک و زمین پر از برف تا ته دره می رفت و آنها را پر از آب می کرد و به پایگاه می آورد.یک بار هم در آن سرمای وحشتناک و طاقت فرسا در حالیکه با اورکت خوابیده بود ولی به خاطر اینکه یکی از بچه ها خیلی اظهار سردی می کرد، پتوی خودش را روی او انداخته بود.

شهید رنجبر همیشه خنده رو و شاد و شنگول بود. او عاشق اذان زدن بود و هر روز صبح می رفت بیرون سنگر و اذان می گفت .

شهید می گفت:پدرم هم موذن بود و به همین خاطر همیشه آخر اذان یک صلوات نثار روح پدرش می کرد.

به نقل از زکریا قاسمی


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/4 12:17:3

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 140 ] [ 141 ] [ 142 ] [ 143 ] [ 144 ] [ 145 ] [ 146 ] [ 147 ] [ 148 ] [ 149 ] [ > ]