دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

زین الدین و نماز اول وقت
خاطره ای کوتاه از سردار شهید مهدی زین الدین
 
جاده‌های کردستان آن قدر ناامن بود که وقتی می‌خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می‌گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی‌کردی. اما زین‌الدین که همراهت بود، موقع اذان، باید می‌ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت.

پس از شهادتش یکی از برادران در عالم رویا آقا مهدی رو در حال زیارت خانه خدا دید عده ای هم به دنبالش بودند. 
پرسیده بود: اینجا چه می‌کنی؟ گفته بود: به خاطر نمازهای اول وقت که خواندم اینجا هم فرمانده هستم.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 10:11:27

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 3:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

درآوردن گلوله از ستون فقرات به کمک انبردست
عزیزپور کوله‌اش را باز کرد و مقداری مایع ضدعفونی‌کننده ریخت روی گلوله و بعد انبردستش را بیرون آورد. زدم زیر خنده. قنبر که بی‌حس و بی‌رمق می‌نالید، گفت: چه شده؟ باز نکند سرنیزه‌ای، چیزی گیر آوردید. 

به گزارش  فارس، هوا کم‌کم داشت رو به سپیدی می‌رفت که بلند شدم و اطراف کمین، گشتی زدم. هوا دیگر روشن شده بود. خیالم راحت شد که نگهبان‌ها رفت‌و‌آمد نمی‌کنند.

فانوس را برداشتم و به طرف خط اول راه افتادم. از کمین که بیرون آمدم، قنبر دودانگه، جانشین گردان را دیدم که به طرفم می‌آمد. به من که رسید، نشست و گفت: رسول! ببین انگار عقرب پشتم را گزیده، بدجوری می‌سوزه. فانوس را گذاشتم زمین و تند لباسش را بالا زدم.

ناگهان وحشت‌زده داد زدم: خدای من! این دیگر چیست؟! قنبر سرش را برگرداند طرفم و گفت: چه شده مگر؟ گفتم: بابا عقرب کجا بود؟! تو تیر خوردی؛ تیر کلاش، شاید هم قناسه. قنبر گفت: تیر خوردم!؟ چه می‌گویی رسول، تیر کجا بود؟! خوب دقت کن؛ گمان نکنم تیر خورده باشم.

گفتم: تکان نخور. قناسه هم است لعنتی. قنبر خندید و گفت: شوخی نکن رسول! جدی ببین چی شده؟ بدجوری درد دارد. گفتم: گلولة قناسه درست خورده تو ستون فقراتت.

قنبر همین‌طور که به سینه رو خاک افتاده بود، داد زد: راست می‌گی؟! تو را خدا، قطع نخاع نشم! مرمی گلولة قناسه، نصفش توی ستون فقرات و نصفش بیرون بود. شروع کردم به گفتن «لا اله الا الله محمداً رسولُ الله» و «لاحَولَ وَلا قُوَةَ الا بالله». بدجوری ترسیده بودم.

قنبر که توی آن وضعیت شوخی‌اش گرفته بود، گفت: مگر زلزله آمده؟ حکماً نماز آیات هم دارد! گفتم: آدم به میت که دست بزند، غسل هم دارد، چه برسد به نماز میت. خندیدیم.

قنبر دودانگه آرامش عجیبی داشت. گفتم: مرد! تو چه‌طور گلوله خوردی و خودت حالیت نیست؟! تو دیگر کی هستی بابا؟! فکر می‌کنی شوخی می‌کنم یا گذاشتمت سرکار؟! والله قسم؛ گلوله قناسه است.

بدن که سرد شود، تازه درد سراغ آدم می‌آید. قنبر انگار سست شد و یک مرتبه حالش بد شد. گفتم تکان نخور تا بروم و کمک بیاورم. گفت: اگر عراقی‌ها آمدن چه؟ گفتم: هیچی، خودت را بزن به مردن.

دویدم به‌ طرف خط اول که امدادگرها را بیاورم. «عزیزپور» را که دکتر عزیزپور صدایش می‌کردیم، پیدا کردم. البته دکتر نبود، امدادگر بود. تو محله خودشان آمپول می‌زد، به همین خاطر معروف شده بود به دکتر. خودش هم ژست دکتر‌ها را می‌گرفت. همراه یکی دیگر از بچه‌ها به نام «محمد خراسانی» از روستای قلی‌آباد گرگان، به‌سرعت خودمان را رساندیم بالای سر قنبر. قنبر بی‌حس و حال افتاده بود کف کمین.

عزیزپور کوله‌اش را باز کرد و مقداری مایع ضدعفونی کننده ریخت روی گلوله و بعد انبردستش را بیرون آورد. زدم زیر خنده. قنبر که بی‌حس و بی‌رمق می‌نالید، گفت: چه شده؟ باز نکند سرنیزه‌ای، چیزی گیر آوردید؟! امدادگر خندید و گفت: نه داداش! می‌خواهم فنرکشی کنم. قنبر گفت: شما را به‌خدا، فقط فلجم نکنید. اگه بهش می‌گفتیم که قرار است با انبردست گلوله را از کمرت دربیاوریم، شاید بی‌هوش می‌شد.

آرام در گوش امدادگر گفتم: راستی‌راستی می‌خواهی با انبردست گلوله را دربیاوری؟ گفت: پس چه فکر کردی؟ من تخصصم را از دانشگاه گرفتم.

با تعجب گفتم: یعنی تو واقعاً دکتری؟!

انبردست را انداخت بیخ گلوله و گفت: پس چی؛ تازه مکانیکی لُجستیک هم خوندم. جلّ‌الخالق! دیگر این‌طورش را نشنیده بودم. با تمام وجود گلوله را کشید.

قنبر آخ بلندی گفت و داد زد: شما دارید چه گندی به کمرم می‌زنید؟! امدادگر عرقش را با چفیه خشک کرد و یک آه از ته دل کشید و گفت: جراحی با موفقیت به پایان رسید، خبرش را فردا شبکة شلمچه منتشر می‌کند.

با حیرت و ترس در گوش قنبر گفتم: پایت را تکان بده. تکانی خورد و خیالم راحت شد. قطع نخاع نشده بود و مثل فنر از جایش پرید.

نویسنده: غلامعلی نسائی

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 10:20:29

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 3:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

امداد غيبي براي شهيد وزوايي
در ارديبهشت ماه 1360 فرمانده گردان شد... 

درحين عمليات، بيشتر رزمندگان مجروح يا شهيد شدند و تنها محسن و چند رزمنده ديگر زنده ماندند...

شگفت آنکه همين چند نفر، توانستند 350تن از کماندوهاي دشمن را به اسارت بگيرند...

در حين تخليه اسيران، يکي از افسران عراقي با اصرار خواستار ملاقات با فرمانده نيروهاي ايراني شد...

به علت مسائل امنيتي، رزمنده ديگري را به جاي فرمانده معرفي کردند، ولي افسر بعثي ناباورانه گفت:

«نه! اين نيست. او سوار بر اسبي سفيد بود و ما هرچه به سويش تيراندازي کرديم، در او اثري نداشت. من مي خواهم او را ببينم...» 


منبع :http://mahdi-mashinchian.blogfa.com/

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/13 10:29:43

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 3:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

مادر شهید : عبدالکریم ، پلی بین برادران اهل تشیع و تسنن بود که با تاکید بر حفظ وحدت شیعه و سنی مانع سوء استفاده دشمن می شد .

 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

انتشار آخرین عکس از برادر شهید یک مرجع تقلید
شهید محمد مبشر نوجوان مذهبی و بسیجی اهل کاشان که درنوزدهم دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 ،درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمداست. 
به گزارش رسانه الکترونیکی تابش کوثر شهید محمد مبشر برادر کوچک حضرت آیت الله العظمی مبشر کاشانی در سن ۱۶ سالگی توفیق حضور در جبهه یافت و در ۲۱ سالگی در عملیات کربلای ۵ به مقام رفیع شهادت نائل گردید.

شهید محمد مبشر نوجوان مذهبی و بسیجی اهل کاشان که درنوزدهم دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 ،درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمداست.








حضرت آیت الله العظمی مبشر کاشانی در مراسم تشییع پیکر شهید محمد مبشر(اخوی معظم له)

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/16 11:5:55

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خاطره ای کوتاه از سرهنگ پاسدارخیر الله علوی تبار درباره سردارشهید عنایت الله بازگیر
فشار گرما و تنگی نفس ناشی از شرجی بودن هوا و نوجوانی او و نشاط و شادابی آشکار در چهره ایشان که همه و همه نشأت گرفته از خلوص ایشان بود ، باعث جذابیتی شد که همه محافل کارگری و بنه های دیگر نیز  به ما توجه می کردند.  

 تابستان 1357 که خود جوانی 20 ساله بودم به علت مشکلات مالی برای کارگری  به شهر ماهشهر و بندرشاهپور ( بندر امام خمینی (ره) فعلی رفتم از بهبهان به وسیله دوستان با نوجوانی  آشنا شدم که عنایت اله بازگیر نام داشت او نیز همچو  ما برای کار  و کارگری آمده بود .

 پس از آشنا شدن و آگاهی از اوصاف قابل تحسین ایشان خصوصاً توجه و التفات به نماز و الفت و انس با قرآن بویژه حسن قرائت شبانه اش در حقیقت مجذوب وی شدم و به عنوان رفیق عازم شدیم.

 در شهر ماهشهرکه منزل نداشتیم، توفیقی حاصل شد به مسجدی  رفتیم و پس از  مذاکره و مشورت با اولیاء و امناء مسجد رضایت آنها را برای سکنی گزیدن در اتاق کنار مسجد جلب  کردیم. ماه رمضان آن دوران در فصل گرما و وضعیت کارگری و نداشتن منزل و غذا و استقلالی که داشتیم از یک سو و حالات و شخصیت عنایت الله  از سوی دیگر برای من بسیار جذابیت داشت.

 فشار گرما و تنگی نفس ناشی از شرجی بودن هوا و نوجوانی او و نشاط و شادابی آشکار در چهره ایشان که همه و همه نشأت گرفته از خلوص ایشان بود ، باعث جذابیتی شد که همه محافل کارگری و بنه های دیگر نیز  به ما توجه کرده و سعی می کردند که بر ما میهمان شوند و یا اینکه ما به میهمان آنها برویم و یا به هر شکلی با هم همنشین و هم صحبت شوند

 از مهمترین آثار عملکرد و تقید آن بزگوار این بود که هم روزه داران خوشحال می شدند و هم روزه خواران تحقیر شده و سعی در اختفاء این خطای خود را داشتند و اصلاً به توجیه و یا پاسخگویی بر نمی خواستند

 نا گفته نماند  آنچه که برای همیشه توجهات حقیر را به آن دوران جلب می کند  عبارتند از :

1- راه  خلوص آن بزرگوار

2- تقید به احکام و تسلط براین امر

3- احساس مسئولیت در امر مهم امر به معروف و نهی از منکر

4- صراحت لهجه ایشان

 که معتقدم یا می توان گفت مدعی ام که صحت ادب ایشان یا سعادت مبتنی بر خلقت پر ودیعه ایشان زمینه را برای کمال یابی در صفوف حق و باطل در وجودش مهیا کرد و یا آنکه مقام شهادت این زمینه ها را تأمین نمود

  به امید شفاعت آن شهید بزرگوار

  خیراله علوی تبار


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/16 11:43:58

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

عنايت الله بازگير در سال 1342 هجري شمسي در روستاي امام زاده نورالدين(ع) از توابع شهرستان كهگيلويه متولد شد. وي از همان ابتداي تولد، در ميان خانواده از محبوبيتي خاص برخوردار بود و در عين حال داراي استعداد و هوش سرشاري بود.  


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

لحظه شهادت فرمانده در سنگر کمین
گردان «یا رسول» سه گروهان داشت؛ یک گروهان رفت داخل کمین و ما هم خط اول بودیم. کمین جلوتر از خط اول بود. دو گروهان دیگر هم توی خط مستقر شدند.
 

 

به گزارش خبرگزاری فارس، آنچه که می‌خوانید برشی از یک نیم روز از روزهای هشت سال دفاع مقدس است که به قلم یکی از رزمندگان به رسم ثبت و ماندگاری در تاریخ برای شما آورده شده است. *** یک روز عصر گفتند: دیگر وقتش است؛ سربندها را ببندید. سربند که روی پیشانی می‌آمد، حال بچه‌ها جور دیگری می‌شد. یک حال‌ و هوای معنوی خیلی خاص. خوب که به چهرة بچه‌ها نگاه می‌کردی، ذره‌ای ترس و تردید در آن‌ها نمی‌دیدی. اشک از گوشه چشم بچه‌ها نم‌نم می‌چکید. دلی به دنیا نیست که کشیده شود؛ پایی به دنیا نیست که کنده شود؛ همه از همه چیز رها؛ از تعلقات به دنیا؛ از جاذبه خاک؛ دل‌ها روانة کربلا بود.

نگفتند به کدام منطقه می‌رویم. حال‌و‌هوایی غریب ریخته بود توی دل رزمنده‌ها؛ مثل عصر تا‌سوعا. انگار نه انگار که به جنگ تانک‌ها می‌رفتیم. ترسی در دل‌ها نبود؛ لرزشی در پا‌ها نبود؛ قرص و محکم. سوار مایلرها شدیم. قد‌مان خیلی بلند نبود که بفهمیم از کجا رد می‌شویم. نخل‌ بود و بوی خرما؛ همه نفس عمیقی کشیدند.

مدتی بعد مایلر تکانی شدید خورد و بچه‌ها بلند صلوات فرستادند. یکی داد کشید: خرمشهر. از مایلر که پایین پریدیم، حدود دو ساعت راه رفتیم و درحاشیه یک رودخانه بزرگ در نخلستان‌های خرمشهر، مستقر شدیم. سه، چهار شبی را کنار رودخانه گذراندیم. گفتند این‌جا اروند پرتلاطم است. قایق‌ها که آمدند، شب شده بود. سوار شدیم و به سمت فاو حرکت کردیم. طولی نکشید که به فاو رسیدیم.

گردان «یا رسول» سه گروهان داشت؛ یک گروهان رفت داخل کمین و ما هم خط اول بودیم. کمین جلوتر از خط اول بود. دو گروهان دیگر هم توی خط مستقر شدند. ده روزی گذشت. «رحمان صفار» رفت برای سرکشی کمین. غروب بود و ما دلواپس و نگران. دو نفر را فرستادیم پی رحمان و خبر آوردند که رحمان ترکش خورده. رحمان فرمانده دسته‌‌مان بود. سریع هم‌راه فرمانده گروهان دنبالش رفتیم تا ببینیم چه خبر شده. نوک کمین روی زمین افتاده بود و داشت ذکر می‌گفت. جایی از بدنش خونی و زخمی نبود. خیال‌مان راحت شد.

چند دقیقه‌ای که گذشت، دیدیم حالش یک جوری شد. بلندش کردیم و بردیمش به یک جای امن و لباس‌هایش را درآوردیم تا ببینیم کجایش زخمی شده؛ اما هر چه نگاه کردیم، تیر و ترکشی نبود؛ یعنی اصلا نشان نمی‌داد. هنوز نفس می‌کشید و آرام شهادتین می‌خواند.

لباسش را که پس زدیم، روی قلبش یک لخته خون نشسته بود. انگشتم را گذاشتم روی خون، یک حفره زیر لخته خون بود؛ انگشتم را که برداشتم، مثل چشمه‌ای که بجوشد، خون از یک روزنه کوچک از قلبش فوران کرد. نه ناله‌ای، نه فریادی؛ آرامش در چهره‌اش موج می‌زد و نگاهم می‌کرد. خیلی طول نکشید. آرام یک «یا حسین» گفت و پرید. نام و یادش در دفتر دلم ثبت شد.

نویسنده:غلامعلی نسائی


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/16 11:52:33
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

دیدار یار
سردار شهید محمدعلی صادقی از دیدارش با امام (ره) چنین تعریف می کرد :

در جماران بیشتر اوقات روی پشت بام منزل امام نگهبان بودم . سنگر نگهبانی به خانه های اطراف به گونه ای مشرف بود که از داخل منازل به راحتی می توانستند با یک نردبان آهنی بالا بیایند .
در حال نگهبانی ناگهان صدای بالا آمدن کسی را از نردبان شنیدم. خودم را جمع و جور کردم، نگهبان بعدی نمی توانست باشد، زیرا نگهبانی من هنوز نیمه هم نشده بود. چند قدم جلوتر رفتم و به پایین نگاه کردم. برایم باور کردنی نبود. امام بزرگوار داشتند بالا می آمدند. یک سینی هم در دست مبارکشان داشتند. از شرم آب شدم، آن عزیز با سختی از پله ها بالا می آمدند. سلام گفتم و احوالپرسی کردیم. داخل سینی یک لیوان چای ، قندانی کوچک و یک پیش دستی میوه بود.
به خودم فشار آوردم که به امام بگویم چرا احتیاط نفرمودند؟ اگر من منافق بودم و فکر شومی به سرم می زد ...
ناگهان امام مرا به اسم صدا زدند :
-محمدعلی! بیا یک لیوان چای بخور!
گفتم: آخر من سر پستم و نباید چیزی بخورم.
فرمودند: اسلحه ات را به من بده و چایی ات را بخور.
امام ،سلاح را از من گرفتند. سراسر وجودم را اضطراب فراگرفته بود. با عجله نشستم و چایداغ را به سرعت خوردم. آنقدر داغ بود که انگار هنوز داغی اش را حس می کنم. سریع برخاستم و سلاح را گرفتم. تشکر کردم و سینی را به امام تقدیم کردم .
امام هنگام رفتن رو به من فرمودند:
محمدعلی ! ما دوستانمان را خوب می شناسیم، آن فکرها را از ذهنت بیرون کن .
متعجب تکانی خوردم که امام چگونه فکرم را خواندند؟ آن شیرینی به اسم صدا کردن، آن همه ابراز محبت، با آن سختی از پله ها بالا و پایین رفتن و با زحمت چایی و میوه آوردن را هیچ گاه فراموش نمی کنم ...

راوی : علی رضا صادقی، برادر سردار شهید محمدعلی صادقی
نقل از کتاب : افلاکیان خاکی


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 10:20:18

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

پایگاه های شکاری نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به نام خلبانان شهیدی که با نثار جان خود عزت و اقتدار را برای کشورمان به ارمغان آورده اند، نامگذاری شده است که شاید نام برخی از آنها برای همگان نیز ناشناخته باشند.

 

 
 
 
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 140 ] [ 141 ] [ 142 ] [ 143 ] [ 144 ] [ 145 ] [ 146 ] [ 147 ] [ 148 ] [ 149 ] [ > ]