|
زین الدین و نماز اول وقت
|

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 3:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 3:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 3:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 2:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید محمد مبشر نوجوان مذهبی و بسیجی اهل کاشان که درنوزدهم دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 ،درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمداست.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 2:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
تابستان 1357 که خود جوانی 20 ساله بودم به علت مشکلات مالی برای کارگری به شهر ماهشهر و بندرشاهپور ( بندر امام خمینی (ره) فعلی رفتم از بهبهان به وسیله دوستان با نوجوانی آشنا شدم که عنایت اله بازگیر نام داشت او نیز همچو ما برای کار و کارگری آمده بود .
پس از آشنا شدن و آگاهی از اوصاف قابل تحسین ایشان خصوصاً توجه و التفات به نماز و الفت و انس با قرآن بویژه حسن قرائت شبانه اش در حقیقت مجذوب وی شدم و به عنوان رفیق عازم شدیم.
در شهر ماهشهرکه منزل نداشتیم، توفیقی حاصل شد به مسجدی رفتیم و پس از مذاکره و مشورت با اولیاء و امناء مسجد رضایت آنها را برای سکنی گزیدن در اتاق کنار مسجد جلب کردیم. ماه رمضان آن دوران در فصل گرما و وضعیت کارگری و نداشتن منزل و غذا و استقلالی که داشتیم از یک سو و حالات و شخصیت عنایت الله از سوی دیگر برای من بسیار جذابیت داشت.
فشار گرما و تنگی نفس ناشی از شرجی بودن هوا و نوجوانی او و نشاط و شادابی آشکار در چهره ایشان که همه و همه نشأت گرفته از خلوص ایشان بود ، باعث جذابیتی شد که همه محافل کارگری و بنه های دیگر نیز به ما توجه کرده و سعی می کردند که بر ما میهمان شوند و یا اینکه ما به میهمان آنها برویم و یا به هر شکلی با هم همنشین و هم صحبت شوند
از مهمترین آثار عملکرد و تقید آن بزگوار این بود که هم روزه داران خوشحال می شدند و هم روزه خواران تحقیر شده و سعی در اختفاء این خطای خود را داشتند و اصلاً به توجیه و یا پاسخگویی بر نمی خواستند
نا گفته نماند آنچه که برای همیشه توجهات حقیر را به آن دوران جلب می کند عبارتند از :
1- راه خلوص آن بزرگوار
2- تقید به احکام و تسلط براین امر
3- احساس مسئولیت در امر مهم امر به معروف و نهی از منکر
4- صراحت لهجه ایشان
که معتقدم یا می توان گفت مدعی ام که صحت ادب ایشان یا سعادت مبتنی بر خلقت پر ودیعه ایشان زمینه را برای کمال یابی در صفوف حق و باطل در وجودش مهیا کرد و یا آنکه مقام شهادت این زمینه ها را تأمین نمود
به امید شفاعت آن شهید بزرگوار
خیراله علوی تبار
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
عنايت الله بازگير در سال 1342 هجري شمسي در روستاي امام زاده نورالدين(ع) از توابع شهرستان كهگيلويه متولد شد. وي از همان ابتداي تولد، در ميان خانواده از محبوبيتي خاص برخوردار بود و در عين حال داراي استعداد و هوش سرشاري بود.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش خبرگزاری فارس، آنچه که میخوانید برشی از یک نیم روز از روزهای هشت سال دفاع مقدس است که به قلم یکی از رزمندگان به رسم ثبت و ماندگاری در تاریخ برای شما آورده شده است. *** یک روز عصر گفتند: دیگر وقتش است؛ سربندها را ببندید. سربند که روی پیشانی میآمد، حال بچهها جور دیگری میشد. یک حال و هوای معنوی خیلی خاص. خوب که به چهرة بچهها نگاه میکردی، ذرهای ترس و تردید در آنها نمیدیدی. اشک از گوشه چشم بچهها نمنم میچکید. دلی به دنیا نیست که کشیده شود؛ پایی به دنیا نیست که کنده شود؛ همه از همه چیز رها؛ از تعلقات به دنیا؛ از جاذبه خاک؛ دلها روانة کربلا بود.
نگفتند به کدام منطقه میرویم. حالوهوایی غریب ریخته بود توی دل رزمندهها؛ مثل عصر تاسوعا. انگار نه انگار که به جنگ تانکها میرفتیم. ترسی در دلها نبود؛ لرزشی در پاها نبود؛ قرص و محکم. سوار مایلرها شدیم. قدمان خیلی بلند نبود که بفهمیم از کجا رد میشویم. نخل بود و بوی خرما؛ همه نفس عمیقی کشیدند.
مدتی بعد مایلر تکانی شدید خورد و بچهها بلند صلوات فرستادند. یکی داد کشید: خرمشهر. از مایلر که پایین پریدیم، حدود دو ساعت راه رفتیم و درحاشیه یک رودخانه بزرگ در نخلستانهای خرمشهر، مستقر شدیم. سه، چهار شبی را کنار رودخانه گذراندیم. گفتند اینجا اروند پرتلاطم است. قایقها که آمدند، شب شده بود. سوار شدیم و به سمت فاو حرکت کردیم. طولی نکشید که به فاو رسیدیم.
گردان «یا رسول» سه گروهان داشت؛ یک گروهان رفت داخل کمین و ما هم خط اول بودیم. کمین جلوتر از خط اول بود. دو گروهان دیگر هم توی خط مستقر شدند. ده روزی گذشت. «رحمان صفار» رفت برای سرکشی کمین. غروب بود و ما دلواپس و نگران. دو نفر را فرستادیم پی رحمان و خبر آوردند که رحمان ترکش خورده. رحمان فرمانده دستهمان بود. سریع همراه فرمانده گروهان دنبالش رفتیم تا ببینیم چه خبر شده. نوک کمین روی زمین افتاده بود و داشت ذکر میگفت. جایی از بدنش خونی و زخمی نبود. خیالمان راحت شد.
چند دقیقهای که گذشت، دیدیم حالش یک جوری شد. بلندش کردیم و بردیمش به یک جای امن و لباسهایش را درآوردیم تا ببینیم کجایش زخمی شده؛ اما هر چه نگاه کردیم، تیر و ترکشی نبود؛ یعنی اصلا نشان نمیداد. هنوز نفس میکشید و آرام شهادتین میخواند.
لباسش را که پس زدیم، روی قلبش یک لخته خون نشسته بود. انگشتم را گذاشتم روی خون، یک حفره زیر لخته خون بود؛ انگشتم را که برداشتم، مثل چشمهای که بجوشد، خون از یک روزنه کوچک از قلبش فوران کرد. نه نالهای، نه فریادی؛ آرامش در چهرهاش موج میزد و نگاهم میکرد. خیلی طول نکشید. آرام یک «یا حسین» گفت و پرید. نام و یادش در دفتر دلم ثبت شد.
نویسنده:غلامعلی نسائی
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 2:47 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
در جماران بیشتر اوقات روی پشت بام منزل امام نگهبان بودم . سنگر نگهبانی به خانه های اطراف به گونه ای مشرف بود که از داخل منازل به راحتی می توانستند با یک نردبان آهنی بالا بیایند .
راوی : علی رضا صادقی، برادر سردار شهید محمدعلی صادقی
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
پایگاه های شکاری نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به نام خلبانان شهیدی که با نثار جان خود عزت و اقتدار را برای کشورمان به ارمغان آورده اند، نامگذاری شده است که شاید نام برخی از آنها برای همگان نیز ناشناخته باشند.

ادامه مطلب

درحين عمليات، بيشتر رزمندگان مجروح يا شهيد شدند و تنها محسن و چند رزمنده ديگر زنده ماندند...
شگفت آنکه همين چند نفر، توانستند 350تن از کماندوهاي دشمن را به اسارت بگيرند...
در حين تخليه اسيران، يکي از افسران عراقي با اصرار خواستار ملاقات با فرمانده نيروهاي ايراني شد...
به علت مسائل امنيتي، رزمنده ديگري را به جاي فرمانده معرفي کردند، ولي افسر بعثي ناباورانه گفت:
«نه! اين نيست. او سوار بر اسبي سفيد بود و ما هرچه به سويش تيراندازي کرديم، در او اثري نداشت. من مي خواهم او را ببينم...»
منبع :http://mahdi-mashinchian.blogfa.com/
ادامه مطلب
مادر شهید : عبدالکریم ، پلی بین برادران اهل تشیع و تسنن بود که با تاکید بر حفظ وحدت شیعه و سنی مانع سوء استفاده دشمن می شد .
ادامه مطلب

به گزارش رسانه الکترونیکی تابش کوثر شهید محمد مبشر برادر کوچک حضرت آیت الله العظمی مبشر کاشانی در سن ۱۶ سالگی توفیق حضور در جبهه یافت و در ۲۱ سالگی در عملیات کربلای ۵ به مقام رفیع شهادت نائل گردید.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
حضرت آیت الله العظمی مبشر کاشانی در مراسم تشییع پیکر شهید محمد مبشر(اخوی معظم له)
ادامه مطلب


ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب

در حال نگهبانی ناگهان صدای بالا آمدن کسی را از نردبان شنیدم. خودم را جمع و جور کردم، نگهبان بعدی نمی توانست باشد، زیرا نگهبانی من هنوز نیمه هم نشده بود. چند قدم جلوتر رفتم و به پایین نگاه کردم. برایم باور کردنی نبود. امام بزرگوار داشتند بالا می آمدند. یک سینی هم در دست مبارکشان داشتند. از شرم آب شدم، آن عزیز با سختی از پله ها بالا می آمدند. سلام گفتم و احوالپرسی کردیم. داخل سینی یک لیوان چای ، قندانی کوچک و یک پیش دستی میوه بود.
به خودم فشار آوردم که به امام بگویم چرا احتیاط نفرمودند؟ اگر من منافق بودم و فکر شومی به سرم می زد ...
ناگهان امام مرا به اسم صدا زدند :
-محمدعلی! بیا یک لیوان چای بخور!
گفتم: آخر من سر پستم و نباید چیزی بخورم.
فرمودند: اسلحه ات را به من بده و چایی ات را بخور.
امام ،سلاح را از من گرفتند. سراسر وجودم را اضطراب فراگرفته بود. با عجله نشستم و چایداغ را به سرعت خوردم. آنقدر داغ بود که انگار هنوز داغی اش را حس می کنم. سریع برخاستم و سلاح را گرفتم. تشکر کردم و سینی را به امام تقدیم کردم .
امام هنگام رفتن رو به من فرمودند:
محمدعلی ! ما دوستانمان را خوب می شناسیم، آن فکرها را از ذهنت بیرون کن .
متعجب تکانی خوردم که امام چگونه فکرم را خواندند؟ آن شیرینی به اسم صدا کردن، آن همه ابراز محبت، با آن سختی از پله ها بالا و پایین رفتن و با زحمت چایی و میوه آوردن را هیچ گاه فراموش نمی کنم ...

نقل از کتاب : افلاکیان خاکی
ادامه مطلب
ادامه مطلب