هر روز بعد از آموزشها و تمرینهای سخت نظامی و حتی آموزشهای آبی ـ خاکی که بسیار خستهکننده و انرژیبر بود، حدود دو ساعت مانده به مغرب صدای حسین نجابتجو میپیچید توی محوطه؛ شده بود مرشد زورخانه.
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
یادآور شدم اگر دشمن بتواند ازکرخه عبور کند، تمام راههای تهران - خوزستان را، اعم از خطوط راهآهن و راه آسفالته، تصرف خواهد کرد و در نتیجه اندیمشک، دزفول و در پی آن انبارهای مهمات منطقه نیز به تصرف دشمن درخواهد آمد.
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 2:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
برخورد احمد با منافقین و اعضا و هواداران این سازمان ارشادی بود. ساعتها وقت میگذاشت و با زندانیان بحث و مناظره میکرد. خیلی از زندانیان در همین مناظرهها میبریدند و اطلاعات خود را به احمد میدادند...
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 2:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
در منطقه دربندیخان مجروح شدم. سه ماه و نیم نمیتوانستم راه بروم. شبی خیلی گریه کردم، دیگر خسته شده بودم. امام زمان(عج) را به مادرش قسم دادم. دلم برای جبهه پر میزد. صبح زود همین که از خواب برخاستم
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
افرادى که آن جا بودند، نه مرده بودند و نه زنده؛ براى این که آنها را آن قدر مى زدند تا دم مرگ و باز دو مرتبه مى زدند، و مقدارى رسیدگى مى کردند تا حال شخص نسبتا بهبود مى یافت و دو مرتبه همان برنامه اجرا مى شد.
سلولى که من بودم و از آن جا به دادگاه مى رفتم، سلول 18 بود. در سلول 20 آقاى خامنه اى زندانى بود.
من در سلول مورس زدن را یاد گرفته بودم، اکثرا با سلولهاى مجاورم، از طریق زدن مورس، اخبار را مى دادیم و مى گفتیم. اخبار را به سلول پهلویى مى دادم و آن هم مى داد به آقاى خامنه اى.
خاطرم هست که براى تحقیر، سیلى به صورت آقاى خامنه اى زده بودند. ولی ایشان هم مقاوم و محکم، بلوز زندان را به صورت عمامه به سرشان مى بستند و با شادى و شعف رفت و آمد مى کردند.
منبع: کتاب جرعه نوش کوثر صفحه 97
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
عملیات که می خواست آغاز شود، اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ما به سمت فاو حرکت کرد با این که آب خروشان اروند آن را به تلاطم واداشته بود اما اصغر نا گهان از جا برخاست و شروع کرد به صحبت. در آن تاریکی او حرف هایی زد که مو بر تنمان سیخ شد. می گفت: "بچه ها من کربلا را می بینم ... آقا ابا عبدالله را می بینم.."
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
از همان کودکی بیماری صرع داشت و بسیار میشد که آن حالت خاص به سراغش بیاید و او را اذیت کند و تا پایان عمرش هم این بیماری سخت و طاقتفرسا با او بود. چند بار نیز در جبهه دچار حمله شده بود، ولی این بیماری هرگز نتوانست بین او و جبههها فاصله بیندازد.

منبع : ایرنا
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

آن سال که من کمیته(ضد خرابکاری ساواک) را مى گذراندم (سال 53)، واقعا جهنمى بود. در تمام کمیته، شبها تا صبح، فریاد آه و ناله بود. صبح هم تا شب همین طور، آن آیه (ثم لایموت فیها و لایحیى ) تصدیق مى شد.
ادامه مطلب

خبرگزاری دفاع مقدس
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب