دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

هر روز بعد از آموزش‌ها و تمرین‌های سخت نظامی و حتی آموزش‌های آبی ـ خاکی که بسیار خسته‌کننده و انرژی‌بر بود، حدود دو ساعت مانده به مغرب صدای حسین نجابت‌جو می‌پیچید توی محوطه؛ شده بود مرشد زورخانه. 


 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خاطره اي شيرين ازپرواز با هواپيماي اف ۵
محسن رضايي از فرماندهان دوران دفاع مقدس خاطره اي شيرين را درباره پرواز با هواپيماي اف ۵ پيش از عمليات فتح المبين نقل مي كند. 

چند روز پيش از عمليات فتح المبين با مشكلي مواجه شديم، مشكل از اين قرار بود كه دشمن با پيشدستي در يكي از جبهه هاي عمليات در منطقه شوش و ارتفاعات رادار، خود را به رودخانه كرخه رساند و يكي از مناطقي را كه در اختيار داشتيم، تصرف كرد.
بدين ترتيب يكي از بازوهاي اصلي براي انجام عمليات از دست رفت لذا ترديد داشتيم كه در چنين شرايطي عمليات را به انجام برسانيم يا نه؟
فرماندهان لشگر ۷۷ كه تركيبي از ارتش و سپاه بودند بر سر انجام اين عمليات در چنين شرايطي اختلاف نظر داشتند، موافقان لغو عمليات، معتقد بودند با يك بازو نمي توان به جنگ با دشمن رفت، مخالفان نيز مي گفتند، اگر عمليات صورت نگيرد يا به تاخير افتد، احتمال از دست رفتن بازوي ديگر نيز وجود دارد.
لذا جلساتي را با فرماندهان برگزار كرديم اما به نتيجه اي نرسيديم، بنابراين تصميم گرفتيم، براي مشورت نزد امام (ره) برويم.
گفتيم، اگر اين مشورت منجر به انجام عمليات شود، وقت چنداني وجود ندارد لذا بايد يك ساعته خدمت امام برسيم و بازگرديم والا بازوي دوم نيز از دست خواهد رفت، زيرا نور ماه يكي از ابزارهاي كار براي انجام اين عمليات بود و اگر در زمان پيش بيني شده اين كار را انجام نمي داديم، قطعا با مشكل روبرو مي شديم.
فرماندهان گفتند، برادر محسن بايد براي اين كار با هواپيماي جنگي به تهران برود، من هم كه تا آن زمان پروازي را انجام نداده بودم به همراه سرهنگ خلبان حق شناس عازم تهران شديم.
خلبان حق شناس گفت، بايد با اف ۵ آموزشي به تهران برويم لذا در مدت ۱۰ دقيقه آموزش هاي لازم را به من داد و من پس از پوشيدن لباسهاي سنگين خلباني كه ۱۰ تا ۱۲ كيلو به وزنم افزوده بود، به كابين دوم رفتم.
تازه آنجا متوجه شدم پرواز سختي درپيش داريم، هواپيماي روي باند قرار گرفت تا سرعت بگيرد و پرواز كند، وقتي حق شناس به انتهاي باند رسيد، ناگهان اوج گرفت و بلند شد، در اين حالت فشار سنگيني بر من وارد شد و احساس كردم، كسي مثل رستم در حال زدن من است.
خود را محكم نگهداشتم، حق شناس هم مشغول صحبت با من شد، آمدم حرف بزنم، ديدم فشار خلا اجازه باز شدن فكم را نمي دهند با خود فكر كردم من فرمانده سپاه هستم، اگر حرفي نزنم خيلي بد است، فكم را به سختي باز كردم و گفتم، خوبم.
حق شناس مي گفت، فكر مي كردم قادر به صحبت نباشي، پس از دو سه دقيقه وقتي از بالاي سد دز عبور كرديم، حق شناس فرمان را به من داد و گفت، حالا شما برانيد.
گفتم: برادر عزيز! بايد زود برويم خدمت امام و برگرديم، بايد هرچه سريعتر درباره عمليات تصميم گيري كنيم، آموزش را بگذار براي بعد.
گفت: نه، فرمان را رها كرد، من هم آن را گرفتم، با حركت دستهاي من هواپيما بالا و پايين مي رفت،۲۰ دقيقه اي طول كشيد تا به تهران رسيديم.
پس از اينكه خدمت امام رسيديم، ايشان را در جريان مشكل قرار داديم و درخواست استخاره كرديم، امام گفت، نيازي به استخازه نيست، فكرهايتان را بكنيد، اگر به بن بست رسيديد، طلب خير كنيد.
امام وقتي گزارش مرا شنيد، گفت، شما پيروز هستيد، به خدا توكل كنيد، هر چه صبر كردم، امام چيز ديگري بگويد، ديدم نه خبري نيست.
لذا دوباره با اف ۵ به دزفول بازگشتيم، فرماندهان همه جوياي نتيجه اين ديدار شدند و سئوال كردند، چه شد؟، گفتم، امام فقط گفتند، پيروزي از آن شماست.
آن شب را تا نزديكي نماز صبح بيدار مانديم و تصميم خود را گرفتيم، قرار شد به موقع عمليات را انجام دهيم ولو اينكه يك بازوي ما از كار افتاده باشد.
اين چنين شد كه عمليات فتح المبين به آزادسازي دو هزار و ۷۰۰ كيلومترمربع از خاك پاك ايران عزيز منجر شد و در آن ۱۲ تا ۱۳ هزار عراقي به اسارت در آمدند اما پيروزي در اين عمليات را مديون شجاعت ها و رشادت هاي فرماندهان ارتش و سپاه هستيم كه با ايثار و از خودگذشتگي هاي خود آن را رقم زدند. 

منبع : ایرنا

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/5 8:31:30
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

من و مادرم کارگری می‌کردیم تا برای رزمنده‌ها کلوچه درست کنیم
نامه‌ای روی دیوار سنگر توجه‌ام را جلب کرد که در آن نوشته بود: «من و مادرم تصمیم گرفتیم برای اینکه از ثواب رزمندگان اسلام بهره‌مند شویم، در زمین‌های کشاورزی کارگری کنیم و با مزد حاصل از در آمد آن آرد خریداری کنیم و برای شما کلوچه درست کنیم». 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، دفاع هشت ساله ایران در مقابل هجمه‌های دشمنان، در کنار رنگ و بوی دفاع نظامی که به خود گرفته بود، یک دفاع مردمی نیز بود. مردمی که بسیج شدند، مردمی که اگر یک نان در سفره داشتند، نیمی از آن را به جبهه می‌فرستادند. حجت‌الاسلام عباس‌علی‌ سیدی از مبلغان در جنگ بود که روایتی از نمونه کمک‌های مردمی را روایت می‌کند.

جهت بازدید از سنگر رزمندگان در منطقه قصر شیرین به تک تک سنگرها وارد شدیم؛ بعد از بازدید از چند سنگر وارد سنگر کوچک شدم، در اولین نگاه نظرم به نامه‌ای که روی دیوار سنگر نصب بود، جلب شد. متن نامه با دست‌خط ساده و ابتدایی نوشته شده بود:

«برادر رزمنده، پدرم در حالی که میان روستا مشغول فعالیت بود، در سانحه‌ای از بین رفت و حالا پدر ندارم؛ حتی برادری ندارم که در جبهه‌های جنگ در کنار شما باشد؛ اما من و مادرم تصمیم گرفتیم برای اینکه از ثواب رزمندگان اسلام بهره‌مند شویم، در زمین‌های کشاورزی کارگری کنیم و با مزد حاصل از در آمد آن آرد خریداری کنیم و برای شما کلوچه درست کنیم. من و مادرم می‌خواستیم تا ما را از ثواب عمل‌تان شریک گردانید و پدر مرحومم که به رحمت خدا رفته و نتوانست در جبهه‌های جنگ حاضر شود نیز از ثواب این عمل روحش شاد شود».

بعد از قرائت نامه به فکر فرو رفتم؛ طوری که نمی‌توانستم از سنگر بیرون بروم؛ این نامه با مهر و محبتی که از صداقت و لطف فرزند عزیزمان سرشار بود، مرا مجذوب خود کرده بود.

نگارنده : admin2 در 1392/6/5 10:37:51

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

یادآور شدم اگر دشمن بتواند ازکرخه عبور کند، تمام راه‌های تهران - خوزستان را، اعم از خطوط راه‌آهن و راه آسفالته، تصرف خواهد کرد و در نتیجه‌ اندیمشک، دزفول و در پی آن انبارهای مهمات منطقه نیز به تصرف دشمن درخواهد آمد.

 
 
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

برخورد احمد با منافقین و اعضا و هواداران این سازمان ارشادی بود. ساعت‌ها وقت می‌گذاشت و با زندانیان بحث و مناظره می‌کرد. خیلی از زندانیان در همین مناظره‌ها می‌بریدند و اطلاعات خود را به احمد می‌دادند... 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 در منطقه دربندی‌خان مجروح شدم. سه ماه و نیم نمی‌توانستم راه بروم. شبی خیلی گریه کردم، دیگر خسته شده بودم. امام زمان‌(عج) را به مادرش قسم دادم. دلم برای جبهه پر می‌زد. صبح زود همین که از خواب برخاستم 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

مقاومت در سلول 20
خاطره ای از شهید رجایی از سالهای زندان حضرت آیت الله خامنه ای 
آن سال که من کمیته(ضد خرابکاری ساواک) را مى گذراندم (سال 53)، واقعا جهنمى بود. در تمام کمیته، شبها تا صبح، فریاد آه و ناله بود. صبح هم تا شب همین طور، آن آیه (ثم لایموت فیها و لایحیى ) تصدیق مى شد.

افرادى که آن جا بودند، نه مرده بودند و نه زنده؛ براى این که آنها را آن قدر مى زدند تا دم مرگ و باز دو مرتبه مى زدند، و مقدارى رسیدگى مى کردند تا حال شخص نسبتا بهبود مى یافت و دو مرتبه همان برنامه اجرا مى شد.

سلولى که من بودم و از آن جا به دادگاه مى رفتم، سلول 18 بود. در سلول 20 آقاى خامنه اى زندانى بود.

من در سلول مورس زدن را یاد گرفته بودم، اکثرا با سلولهاى مجاورم، از طریق زدن مورس، اخبار را مى دادیم و مى گفتیم. اخبار را به سلول پهلویى مى دادم و آن هم مى داد به آقاى خامنه اى.

خاطرم هست که براى تحقیر، سیلى به صورت آقاى خامنه اى زده بودند. ولی ایشان هم مقاوم و محکم، بلوز زندان را به صورت عمامه به سرشان مى بستند و با شادى و شعف رفت و آمد مى کردند. 

منبع: کتاب جرعه نوش کوثر صفحه 97


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/6 9:28:40

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

بچه ها من کربلا را می بینم! آقا ابا عبدالله را می بینم ...!
شهید علی اصغر خنکدار موقع وداع٬ شهید بلباسی را سخت در آغوش کشید و رها نمی کرد. با این که همه ی بچه ها مشغول خداحافظی بودند اما وداع آن دو از همه تماشایی تر بود. 

عملیات که می خواست آغاز شود، اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ما به سمت فاو حرکت کرد با این که آب خروشان اروند آن را به تلاطم واداشته بود اما اصغر نا گهان از جا برخاست و شروع کرد به صحبت. در آن تاریکی او حرف هایی زد که مو بر تنمان سیخ شد. می گفت: "بچه ها من کربلا را می بینم ... آقا ابا عبدالله را می بینم.."

از حرف هایش بهت زده بودم. جملاتش را که ادا کرد، تیری آمد و درست نشست روی پیشانیش. آرام زانو زد و افتاد توی بغلم. خشکم زده بود. دست انداختم تو موهایش. سرش را بالا گرفتم و به صورتش خیره شدم. چهره اش مثل قرص ماه می درخشید. خون موهایش را خضاب کرده بود.

خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/6 9:7:32

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده، می‌ره جبهه!
یکی از همسایه‌ها گفت: «برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده، می‌ره جبهه!» وقتی به عبدالحسین گفتم، گفت: «باید یک صندلی توی کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم و بعد به همه‌شون بگم که بابا! من زن و بچه‌ام را خیلی دوست دارم اما جبهه واجب‌تره». 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، احساس وظیفه کرده بودند، کاری با حرف‌‌های دور از منطق مردم نداشتند که درباره‌شان چه فکری می‌کنند؛ چون هدفشان را با معرفت دنبال می‌کردند. شهید «عبدالحسینن برونسی» نمونه‌ای از همین افراد بود که احساس وظیفه کرد و با داشتن خانواده‌‌‌ای نسبتاً پرجمعیت به فکر مردمی که بود در مرزها امنیت نداشتند.

«معصومه سبک‌خیر» همسر این شهید در آن ایام علاوه بر دوری از مرد زندگی‌اش حرف‌های مردم را هم تحمل می‌کرد، که خاطره او را در این رابطه می‌خوانیم.

                                                              *** 

تا بعد از شهادتش هیچ وقت نفهمیدم توی جبهه مسئولیت مهمی دارد؛ خیلی از فامیل و در و همسایه هم نفهمیدند؛ گاهی که صحبت منطقه رفتن او پیش می‌آمد، بعضی از آشناها می‌گفتند: «این شوهر تو از جبهه چی می‌خواد که این قدر می‌ره؟».

یک بار توی همسایه‌ها صحبت همین حرف‌ها بود؛ یکی از زن‌ها گفت: «من که می‌گم آقای برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده که می‌ره جبهه و پیش اونا نمی‌مونه». هیچ کس تحویلش نگرفت، تا دست و پای بیشتری بزند اما ادامه داد: «آخه آدم اگه از زن و زندگیش محبت ببینه، بالاخره ملاحظه اونا را هم حتماً می‌کنه، دیگه».

حرفش به دلم سنگینی کرد؛ نمی‌دانم غرض داشت یا مرض یا هر دو را باهم؟! هر چه بود چیزی نگفتم؛ سرم را انداختم پایین و با ناراحتی آمدم خانه.

همان موقع عبدالحسین در مرخصی بود؛ حرف آن زن را به‌اش گفتم؛ فهمید که خیلی ناراحت شده‌ام؛ شاید برای طبیعی جلوه دادن موضوع، خندید و گفت: «می‌دونی من باید چه کار کنم؟» گفتم: «نه» گفت: «باید یک صندلی توی کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم و بعد به همه‌شون بگم که بابا! من زن و بچه‌ام را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم اما جبهه واجب‌تره».

خنده از لبش رفت؛ توی چشم‌هام نگاه کرد؛ پی حرفش را گرفت و گفت: «اون خانمی که این حرف رو به تو زده، لابد نمی‌دونه زن و بچه من در اینجا در امن و امان هستند؛ ولی توی مرزها خیلی‌ها هستن که خونه و همه چیزشون از بین رفته و اصلاً امنیت ندارند».

نگارنده : admin2 در 1392/6/7 9:9:1

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

از‌‌ همان کودکی بیماری صرع داشت و بسیار می‌شد که آن حالت خاص به سراغش بیاید و او را اذیت کند و تا پایان عمرش هم این بیماری سخت و طاقت‌فرسا با او بود. چند بار نیز در جبهه ‌دچار حمله شده بود، ولی این بیماری هرگز نتوانست بین او و جبهه‌ها فاصله بیندازد.

 

 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 140 ] [ 141 ] [ 142 ] [ 143 ] [ 144 ] [ 145 ] [ 146 ] [ 147 ] [ 148 ] [ 149 ] [ > ]