دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

 

مجددا شش سپاهی، چهار ارتشی و دو روحانی آورده شدند و از طرف اقوام و دوستان و آشنایان هدیه شدند. آن عزیزان نیز چون دیگر برادران به فیض شهادت عظیمی رسیدند. من و عده‌ دیگری از برادران را که برای تماشا برده بودند به حالت بیهوشی و اغما به زندان برگرداندند ….


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:52 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهید اسارت‏

عده ‏اى با همه ابزار شکنجه با اشاره افسر به اسرا هجوم آوردند نمى‏دانم چقد زدند ولى همان می دانم که همه نقش بر زمین شده بودیم و هماره یا حسین و یا زهرا و اللَّه اکبر و … فریاد می کشیدیم. بدن ها ناى حرکتى نداشت، مجروحین هم کتک می ‏خوردند فقط می دانستیم که شهادتین زمزمه می ‏کنیم، اشهد ان‏ لااله الااللَّه و اشهد ان محمداً رسول ا… و اشهد ان امیرالمؤمنین علیاً ولى اللَّه … «هوالرّؤف»
چند روزى از اسارت می‏گذشت، فصل جدیدى آغاز شده بود رزمندگان دیروز اسیران امروزند و لحظه لحظه‏ هاى اسارت سخت‏تر یی شد، از همه فشارها و خستگی ها و گرسنگی‏ ها و تشنگى‏هاى شب عملیات و پس از آن که بگذریم آلام اسارت و برخوردهاى غیرانسانى و ناجوانمردانه عراقى‏ ها همگان را متحیر کرده بود، شکنجه‏ هاى جسمانى و رروانى و انواع تبلیغات سوء و تحقیر و توهین بیداد مى‏کرد در محکمه مجازات اسرا جز شلاق حاکم نبود اوایل اسارت جهنمى را ایجاد کرده بودند که آدمى آرزوى مرگ مى‏کرد، تاریکخانه اربیل و سلولهاى استخبارات بغداد و ناصریه با همه شکنجه‏هاى مخوف و وحشتناکش به کمک منافقین و همه محدودیت‏ ها و ممنوعیت‏هاى شدیدش که حتى اسرا را از نعمت آب و هوا و حقوق اولیه ‏ى زنده ماندن محروم مى‏کرد خود حکایاتى جداگانه را مى‏طلبند، روزها و شب‏هایمان چون شام تار بى‏فرق شده بود آنچه هرگز از اسرا جدایى نداشت شلاق و شکنجه بود و ایجاد انواع فشارها و لاغیر، مجروحین جنگ تحمل مصائبى مضاعف را به بلنداى روح مقاوم خویش هموار مى‏کردند هزاران درد و جز توکل و توسل ما را درمانى نبود و کس آرامش دل ریشمان نمى‏داد جز ذکر قدسى آن مهربان، در تنهایى اسارت با هم تنگناها و وحشى‏گرى‏هاى ناجوانمردانه عراقى‏ها فقط خدا آرامش‏مان مى‏داد، اگر خاطرات تلخ آن ایام را رقم زنیم کتابى است مستقل با حوادث و وقایع بى‏شمارش.

آرى ناگفتنی هاى اسارت را به تصویر عینى درآوردن کارى صعب و مشکل است اسارت هر گوشه‏اش جلوه‏هاى درد و بلا را تداعى مى‏کرد چرا که البلاء للولا، هر روز پردردتر از روز قبل مرگى تدریجى به همراه داشت و ارمغانى جز شکنجه را بر اسیران حمل نمى‏کردند، هماره شلاق‏ها بر ابدان نحیف مى‏رقصیدند و حاکمان ظلم جز منطق کتک ‏کارى و تأسى از قوام نابکار ضد علوى عشقى در سر نداشتند، دنیاى اسارت با همه عوالم فرق می‏کرد یاد اسارت کاروانیان جامانده از قافله سالار عشق حسین ۷ بن على ۷ تداعى مى‏شد، کبودى ابدان اسراى کربلاى حسین در دلها غوغا مى‏کرد. درونى آتشین به آه دل زینب همنوا و همناله مى‏شد و فقط مى‏سوخت و مى‏ساخت. اسرا را برهنه بر روى شن‏هاى داغ تابستان عراق در رمادیه داخل محوطه اردوگاه به حالت سجده نشاندند. شلاق به دستان و باتوم به دستان در مستى غرور حیوانى خود قهقهه‏ هاى شیطانى سر مى‏دادند و گه گاهى افسران با همه قساوتهاى جلاد گونه و ناجوانمردانگى کلامى به تحقیر و تمسخر مى‏راندند و بر پیروزى ظاهریشان بر اسیر گرفتنمان فخر مى‏فروختند و با چوبدستى‏شان اشاره بر کوفتن شلاق بر ابدان و سر و روى اسرا مى‏کردند که آدمى به یاد چوب‏خیزان یزیدیان در محفل کاروان اسراى کربلا مى‏افتاد.

عده ‏اى با همه ابزار شکنجه با اشاره افسر به اسرا هجوم آوردند نمى‏دانم چقد زدند ولى همان مى‏دانم که همه نقش بر زمین شده بودیم و هماره یا حسین و یا زهرا و اللَّه اکبر و … فریاد مى‏کشیدیم. بدنها ناى حرکتى نداشت، مجروحین هم کتک مى‏خوردند فقط مى‏دانستیم که شهادتین زمزمه مى‏کنیم، اشهد ان‏ لااله الااللَّه و اشهد ان محمداً رسول ا… و اشهد ان امیرالمؤمنین علیاً ولى اللَّه …. فضایى معنوى ایجاد کرده بود، کارگران و خدمه‏ ها هم در شکنجه شریک شده بودند و هر کس با هر چیزى که در دست داشت حواله مى‏کرد. لحظاتى بعد با کوله بارى از وسایل و تجهیزات مخصوص اسارت با کتک کارى روانه آسایشگاه همان کردند. تشنگى و بى‏رمقى و شکنجه ‏ها و همه عذاب‏ ها اسرا را خسته کرده بود چند دقیقه ‏اى که در آسایشگاه جاى گرفته بودیم چندین بار دژبان هاى عراقى بى‏بهانه و با بهانه‏ هاى مختلف کتک کاریمان مى‏کردند، یکى از اسرا به نام آقا مرتضى که از بچه‏ هاى بسیجى گیلانى و اندکى هم در جبهه مجروح گردیده بود در گوشه آسایشگاه قرار داشت، عراقى‏ها چند بارى به سراغش رفتند همان طور که همه کتک مى‏خوردیم، آقا مرتضى هم کتک مى‏خورد او فریاد مى‏کشید و جملاتى از جمله یا زهرا (س)، یا حسین ۷، اللَّه اکبر، خمینى رهبر، مؤمنین جهاد بنمایید در راه خدا، مرگ بر صدام، مرگ بر آمریکا و … مى‏گفت، لحظاتى بعد، پس از خروج عراقى‏ها از آسایشگاه به کنار آقا مرتضى رفتم و بغلش کردم و او را بوسیدم و به ایشان گفتم: «عزیزم قدرى تحمل کن، توکل بر خدا کن، او آرام سرش را تکان مى‏داد و لحظاتى چند نگذشته بود که براى چندمین بار در آسایشگاه باز شد و دو نفر با لباس بهیار نظامى وارد آسایشگاه شدند در حالى که آمپولى نیز در دست داشتند ظالمانه به کنار آقا مرتضى رفتند دست و پایش را محکم نگهداشتند و سپس آمپولى را به زور به او تزریق کردند. حال خدا مى‏داند آمپول چى بود و چه مایه‏اى در آن وجود داشت ولى همین دیدیم پس از لحظاتى کوتاه آقا مرتضى آرام دراز کشیده و نقش بر زمین و آرام آرام به لقاءاللَّه پیوسته است. پیش خود گفتم:

یوسفا در حسن رویت‏ مانده‏ ام‏

واشگفتا خود به حیرت مانده‏ ام‏

عالمى مجنون کردار تو است‏

صد زلیخا مست دیدار تو است‏

آقا مرتضى مانده بود و اسراى آسایشگاه، همان همرزمان دیروز جبهه و هم اسارتى‏هاى امروز که در دست اجنبى‏هاى از خدا بى‏خبر ناى نفس کشیدن را ندارند، خدایا سکوتى مرگبار همه اسرا را در خود غرق نموده بود آقا مرتضى نه تکبیرى مى‏گفت و نه فریاد و کلامى از او صادر مى‏گشت نگاه معصومانه ولى غرق در کینه دشمن شدت غم جانکاه این فقدان را مضاعف مى‏نمود، بى‏انتظار نبود که هر کس آینده نه چندان دورش را چنین ترسم بنماید، در این درد، همگان مات و مبهوت به جنازه مطهر شهید آقا مرتضى خیره شده بودیم که عراقى‏ها جنازه عزیز شهیدمان بسیجى قهرمان را داخل پتو پیچیدند و از اردوگاه خارج کردند و گفتند که پشت خاکریزهاى اطراف کمپ اسرا دفن کردیم.

آرى چنین شد که آقا مرتضى همچون آقاى مظلومان تاریخ آقا موسى ابن جعفر ۷ با هزار درد و شکنجه و غربت به شهادت رسید.

البته بی ‏جهت نیست که بگوییم چندین مورد اسیرانى که اینچنین در دار غربت و اسارت به شهادت رسیدند و بر ما آلامى مضاعف به ارمغان آوردند و از آن موارد محمد آقا از گیلان و احمد آقا از خراسان و … را که همه خاطراتى دردناک بر سینه ما حک کرده‏اند یادآور شویم و یاد زنده آنها را در پیروى از فرامین اسلام و مستحکم ماندن بر خط توحید و ولایت پاس بداریم.

سائل «آزاده، عیسى مراد>>

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:03:14.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:52 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

دندان مصنوعی

قبلش با دسته مسواک سفید یک چیزی شبیه دندون، بهتر بگم یه دندون مصنوعی درست کرده بود، آماده، با ریشه. خلاصه پلاستیک آب شده قهوه ای رنگ را ریخت توی قالبی که درست کرده بود- البته روی قالب – بعدش به آرومی و با ظرافت خاص خودش دندون رو فرو کرد توی اون و گذاشت تا خودشو گرفت

یادمه یه دفعه یکی از دندونهای « کمال عزیزی » افتاد بود و جاش خالی بود. یک روز دیدم که کمال داره با یک دسته مسواک سفید ور میره . تعجب کردم و کنجکاو؛ چون میشناختم چه مخیه. خلاصه رفت کمی گِل درست کرد و گذاشت روی لثه خودش جایی که دندونش خالی بود. بعدش توی جای خالی گِل رو چرب کرد و با کمی دیگه گل پر کرد تا حالت لثه اش دستش بیاد.

****

یادمه یه دفعه یکی از دندونهای « کمال عزیزی » افتاد بود و جاش خالی بود. یک روز دیدم که کمال داره با یک دسته مسواک سفید ور میره . تعجب کردم و کنجکاو؛ چون میشناختم چه مخیه.

خلاصه رفت کمی گِل درست کرد و گذاشت روی لثه خودش جایی که دندونش خالی بود. بعدش توی جای خالی گِل رو چرب کرد و با کمی دیگه گل پر کرد تا حالت لثه اش دستش بیاد. بعد کمی درب دبه روغن که قهوه ای رنگ بود توی قوطی رب گوجه خورد کرد و گذاشت کنار علاء الدین تا یواش یواش آب بشه.

قبلش با دسته مسواک سفید یک چیزی شبیه دندون، بهتر بگم یه دندون مصنوعی درست کرده بود، آماده، با ریشه. خلاصه پلاستیک آب شده قهوه ای رنگ را ریخت توی قالبی که درست کرده بود- البته روی قالب – بعدش به آرومی و با ظرافت خاص خودش دندون رو فرو کرد توی اون و گذاشت تا خودشو گرفت بعدش با تیغ اصلاح ( خود تراش) یا مکینه یا حلاقه عراقیها( البته بنده عربی ام خوب نیست ) کمی اضافه هاشو زد تا اینکه یه چیزی مثه یک تک دست دندون مصنوعی شد.( منظور یک دندان تکی) و گذاشت روی لثه اش .

خدا شاهده اگه دقت نمیکردی نمیتونستی دندونی که درست کرده بود را تشخیص بدی . فقط رنگش از لثه کمی تیره تر بود.

راوی: آزاده مهدی وطنخواهان اصفهانی، وبلاگ آزادگان اصفهان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:04:48.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:52 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

ماجرای دیدار ۲۳ اسیر ایرانی با صدام چه بود

صدام به ما گفت که می‌خواهد با ما عکس یادگاری بگیرد. زندانبان‌ها هم ما را مجبور کردند که در کنار صدام بایستیم، عکاس‌ها کارشان را آغاز کردند اما آنچه که بیش از هر چیز فضای این لحظه را تحت تأثیر قرار داده بود، اخم نوجوانان اسیر و قیافه‌های عبوس آنها بود.

بعد از باز پس گیری خرمشهر توسط نیروهای ایرانی، صدام در مقابل دوربین های خبرنگاران عراقی و خارجی درقصر خود در بغداد به اتفاق دختر کوچکش «حلا» با ۲۳ بسیجی نوجوان را که در بند اسارت بودند دیدار می کند و با آنها سر یک میز می نشیند و از حلا می خواهد که به نوجوانان ایرانی شکلات و گل تعارف کند، ظاهرا نوجوانان اسیر قدرت انتخابی چندانی در پذیرفتن گل و شکلات دختر صدام نداشتند.

صدام برای نوجوانان توضیح می دهد که وی خواهان ادامه جنگ نیست و دلش می خواهد صلح شود، او نوجوانان را به درس خواندن و نه جنگ توصیه می کند و می گوید جای شما در جنگ نیست، شما باید بروید و درس بخوانید و بعد که بزرگ شده و استاد دانشگاه شوید و برای عمو صدام نامه بنویسید، صدام در ضمن سخنانش نگفت که زمانی که به ایران حمله کرد آیا فکر کرده بود که جای این نوجوانان کجا باید باشد و توضیح نداد که چرا الان به فکر نوجوانان ایرانی افتاده است؟صدام خداحافظی می کند و قرار بود که این نوجوانان با هواپیما و درمقابل دید خبرنگاران خارجی به ایران باز گردانده شوند. اما هیچ گاه این اتفاق نیفتاد و صدام هم که گفته بود جای این نوجوانان اینجا نیست توضیح نداد که چرا آنها به ایران برنگشتند.

یکی از آن نوجوانان شخصی است به نام «احمد یوسف زاده» که قرار است توضیح بدهد چرا این اتفاق نیافتاده است.

احمد یوسف‌زاده متولد سال ۱۳۴۴ در شهرستان کهنوج در استان کرمان است. وی در سال ۶۱ که فقط ۱۶ سال داشت، به همراه چند تن از هم رزمانش از تیپ ثارالله کرمان در عملیات بیت‌المقدس به اسارت درآمد.

هنوز بیشتر از ۲۰ روز از اسارت و انتقالمان به بغداد نگذشته بود که همراه با تعداد دیگری از اسیران که همگی نوجوان بودند، مجبورمان کردند لباس‌های جنگی‌مان را عوض کنیم. نمی‌دانستیم این کارها به چه منظوری انجام می‌شود و هنگامی هم که با ماشین به نقطه نامعلومی انتقالمان دادند، باز هم نمی‌دانستیم که به کجا می‌رویم. در آستانه یک ساختمان مجلل از ماشین‌ها پیاده شدیم و تعدادی از افسران عراقی با دستگاه‌های الکترونیکی ما را بازرسی کردند، سپس وارد تالار بزرگی در همان ساختمان شدیم که فرش‌های گران‌قیمتی کف آن پهن شده بود و چلچراغ‌های بزرگی هم از سقف‌هایش آویزان بود.

در ادامه ما را وارد یک سالن کردند که یک میز بزرگ وسط آن قرار داشت و یک صندلی بسیار فاخر هم در صدر میز بود.
هنوز نمی‌دانستیم کجا هستیم اما دل نگرانی همراه با ابهامی عجیب وجودمان را پر کرده بود.

پس از دقایقی صدای پا کوبیدن‌های مداومی به گوش رسید و سرانجام مردی با لباس نظامی وارد اتاق شد در حالی که دست یک دختر بچه حدود پنج یا شش ساله را نیز در دست داشت، پشت سر مرد هم تعداد زیادی عکاس و آدم‌هایی که دوربین‌های تصویربرداری به دستشان بود، وارد اتاق شدند و دور ما حلقه زدند.

مرد نظامی با سبیل‌های بزرگش به ما لبخند می‌زد و ما کم‌کم داشتیم او را می‌شناختیم، او خود صدام حسین بود.
ما کم‌کم فهمیدیم که داستان از چه قرار است، در واقع حضور عکاس‌های خبری گویای این نکته بود که قرار است از این دیدار که ما از آن بی‌خبر بودیم، استفاده تبلیغاتی شود، اما حقیقت این بود که کاری از دست ما برنمی‌آمد.

صدام به سمت صندلی مجلل رفت و دخترش که بعدها فهمیدیم اسمش «حلا» بود، کنار صدام و روی یک صندلی دیگر نشست.

صدام صحبت کردن با ما را آغاز کرد؛ « اهلا و سهلا بکم …» و ادامه حرف‌هایش را مترجم برای ما اینگونه گفت:

“ما نمی‌خواستیم جنگ آغاز شود! اما شد! ما دوست نداریم شما را در این سن و سال و در جنگ و اسارت ببینیم، ما پیشنهاد صلح داده‌ایم! اما مسئولان کشور شما نپذیرفته‌اند! آنها شما را فرستاده‌اند جبهه در حالی که شما باید در کلاس درس باشید، ما شما را آزاد می‌کنیم بروید پیش خانواده‌هایتان، بروید درس بخوانید، دانشگاه بروید و وقتی که دکتر یا مهندس شدید برای من نامه بنویسید، حالا دخترم به نشانه صلح به هر کدام از شما یک شاخه گل می‌دهد. ”

می‌خواستم با دو تا دست‌هایم صدام را خفه کنم، حتی بعدها یکی از بچه‌هایی که در همان جمع بود به من می‌گفت: “احمد، موقع حرف‌های صدام دست کرده بودم توی جیبم ببینم خدا همان لحظه یک اسلحه به من داده است تا صدام را بکشم یا نه.”

یکی دیگر از بچه‌ها هم گفته بود: “حتی دست بردم به سمت صدام که ببینم می‌شود کاری کرد یا نه اما یکی از محافظان او دستم را محکم گرفت و برگرداند.”

حلا بلند شد و به هر کدام از ما یک شاخه گل سفید رنگ داد که همه ما آن شاخه گل را کردیم توی جیبمان و بعد هم حلا دوباره به جای خود برگشت و مشغول نقاشی کشیدن شد. سپس صدام یک سیگار بزرگ برگ را به دهان برد و ضمن اینکه دود آن را به هوا می‌فرستاد از یکی از بچه‌ها به نام سلمان پرسید: “پدرت چه کاره است؟ “، سلمان هم جواب داد لحاف دوز. اما مترجم نتوانست واژه لحاف دوز را به عربی ترجمه کند و سرانجام مجبور شدند با ایما و اشاره به صدام بفهمانند که پدر سلمان در خانوک ( از توابع شهرستان زرند در استان کرمان ) لحاف‌دوزی دارد.

پس از سئوال و جواب‌ها صدام به ما گفت که می‌خواهد با ما عکس یادگاری بگیرد و از جایش بلند شد و در ادامه زندانبان‌ها هم ما را مجبور کردند که در کنار صدام بایستیم، عکاس‌ها کارشان را آغاز کردند اما آنچه که بیش از هر چیز فضای این لحظه را تحت تأثیر قرار داده بود، اخم نوجوانان اسیر و قیافه‌های عبوس آنها بود.

در همین لحظه صدام به دخترش که مشغول نقاشی کشیدن بود، گفت: “حلا تو نمی‌خواهی برای این ایرانی‌ها یک جک تعریف کنی و حلا بدون آنکه سرش را بالا بیاورد، با لحنی کودکانه جواب داد: نچ. “»

جواب کودکانه حلا و بهت دیکتاتور عراق برای لحظاتی چهره بچه‌ها را از هم باز کرد، اما به‌ هر حال حواس بچه‌ها جای دیگری بود. پس از لحظاتی دیدار تمام شد و صدام و دخترش به همراه عکاس‌ها سالن را ترک کردند و زندانبان‌ها هم جمع ۲۳ نفره ما را از سالن خارج و به در ادامه به زندان محل نگهداریمان انتقال دادند.

تا اینجای کار طبق نقشه صدام پیش رفته بود، اما جمع ما از این به بعد داستان، وارد صحنه شد و کار را تمام کرد.

ما بلافاصله پس از ورود به زندان دست به اعتصاب غذا زدیم و اعلام کردیم تنها در صورتی این اعتصاب را خواهیم شکست که ما را به ایران برنگردانند.

با وجود شکنجه‌های بسیاری که شدیم، اما هیچ یک از اعضای گروه ما حاضر به شکستن اعتصاب نشد تا اینکه از طرف عراقی‌ها پس از پنج روز که تعدادی از بچه‌ها در آستانه مرگ قرار گرفته بودند، به ما گفتند: “نمی‌روید که نروید، به درک، خودتان ضرر می‌کنید. ”

طی پنج روزی که در اعتصاب غذا بودیم، هنگام شکنجه تمام بچه‌ها این نکته را به زندان‌بانان می‌گفتند که کسی ما را به زور به جبهه نفرستاده و ما حاضر نیستیم به این صورت به کشورمان برگردیم. و این شد که ما در عراق بیش از هشت سال ماندیم تا اینکه به فضل الهی به کشور برگشتیم.

تمامی این اسیران بین ۱۴ تا ۱۶ سال سن داشتند و از جمع ۲۳ نفره آنها ۱۷ نفر کرمانی بودند که الان همگی به ‌جز سیدعباس سعادت که به رحمت خدا رفته، زنده‌اند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:06:39.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:51 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

لباسم ۷۲ وصله داشت…

لباس را هر شش ماه یا سالی یک بار می دادند. طولانی بودن مدت جایی راد رلباس بودن وصله نگذاشته بود. یک بار وصله های لباسم را شمردم؛ ۷۲وصله بود، در انواع رنگهای مختلف!

اولین نماز در اسارت
اولین روزی که اسیر شدیم. یک لیوان آب دادند به هر نفر. نمی دانستیم آن را بخوریم یا بگذاریم برای گرفتن وضو. من ترجیح دادم با آن آب وضو بگیرم. همین که آماده شدم برای خواندن نماز، سوزش عجیبی در پشتم احساس کردم. تا آمدم به خودم بجنبم، نقش زمین شده بودم. سرم را که بالا برگرداندم، یکی از سرباز ها را دیدم. از آن به بعد، یکی را می گذاشتیم نگهبان و بعد می ایستادیم به نماز.
*
آب تصفیه نشده، بیماری انگلی، اسهال خونی را در صف اول مریضیها ی اردوگاه نشانده بود. خودم اسهال خونی گرفتم و بعد از دوماه بستری شدن، هنوز نفس راحتی از آن بیماری نکشیده بودم که دردی افتاد به پای راستم؛ آن قدر شدید که اجازة برداشتن یک قدم هم به من نداد. الان هم دست از سرم برنداشته است. چند قدم که راه می روم، درد همان پا، فریادم را بلند می کند.
*
یکی از آزاده ها که طرح فراربا ماشین آشغا لبر را ریخته بود، دستش رو شد. یادم هست که آن روز، سه شنبه بود. فرماندة اردوگاه ما راج مع کرد وسط محوطه؛ لابد برای عبرت گرفتن.اورا لخت کردند ودرزیر آفتاب سوزان، آب جوش روی بدنش ریختند. بعد روی شنهای داغ غلتش دادند. درآخر هم پاهایش را به ماشینی بستند و او را روی همان شنهای داغ کشیدند روی زمین.

راوی:ابوالقاسم پور رحیمی –خرم آباد
********
ایمان واتحاد
حرف حساب آنها این بودکه ما دست ازایمان واتحاد خود برداریم تا آنها با ما راه بیایند.می دانستیم که هرچه داریم، ازایمان است وآنها هرچه می خوردند، ازاتحادما است.
راوی: مسعود خلیلی
*******
امید ما
نشانة های دعاهایی که ازآن روزنه های دورازوطن، خارج می شد درپهنة ابی آسمان می نشست، امام بود وسلامت و پایداری و طول عمر عمرش. رحلتش قبل از آنکه ما را ناامید کند، به حکمتهای پوشیده خداوندی رهنمونمان کرد.
راوی: قربان- داراب
******
امام وآزاده ها
بعد ازرحلت حضرت امام راه و روش مسئولان اردوگاه تغییر کرد؛ حتی غذا بخور و نمیری را که می دادند، ترک می کردند. آنها کودن ترازاین حرفها بودند که بخواهند بفهمند که عشق به اما به دیوارة قلبهای ما حک شده است وخوردن یا نخوردن لقمه ای نان، آن را کم وزیاد نخواهد کرد.
راوی: نورمحمد کامل
*******

پیر زن
در بغداد، ما را گرداندند. مردمی که دو طرف خیابنا ایستاده بودند، با سنگ، چوب، سیب زمینی و… به استقبالمان آمدند. منظرة جالب توجهی که برای خودم اتفاق افتاد، این بود که پیر زن عراقی با اینکه جانی دربدن نداشت ودو نفر دستهایش را گرفته بودند، آهسته –آهسته خودش را به ماشین ما رساند و تف کرد هب طرف من.
*
درهمان منطقه که اسیر شدم، والین زجر را چشیدم. سوزاندن ریش تام رزمندگان اسلام، درد کمی نداشت.
*
لباس را هر شش ماه یا سالی یک بار می دادند. طولانی بودن مدت جایی راد رلباس بودن وصله نگذاشته بود. یک بار وصله های لباسم را شمردم؛ ۷۲وصله بود، در انواع رنگهای مختلف!
********
اختلاف انداختن
ازکارهای شیطانی دشمن دراردوگاه، سعی درجدا کردن برادران پاسدار، بسیجی وارتشی از هم واختلاف انداختن بین آنها بود.  یک روزآمدند ودرهای آسایشگاه را قفل کردند وگفتند : تا سربازها، پاسدارها وبسیجی ها از هم جدا نشوند، درباز نمی کنیم.تعدادی مخالفت کردند.
آنهایی که مخالفت کرده بودند، یک هفته برایشان زندان بریده شد: زندانی که نه آب داشت ونه غذا.

سبزخدا بیرا نوند- خرم آباد

*********
تنبیه عراقیها
جدای ازشلاق کشیهای وحشیانه، گاه ما رامجبور به کارهایی می کردند که شاید تفریحی برای آنها بود. گاهی می گفتند که به خورشید نگاه گنیم، یا روی یک پا بایستیم. انداختن بچه ها درچاهها و جویهای فاضلاب، یکی دیگر از تنبیه های آنها بود.

حمید حیاتی –لامرد.

********

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:07:57.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:51 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

و ما رمیت اذرمیت و لکن الله رمی

تا آخرین قطره خون خودم با آنها جنگ می کنم و یک مشت تحلیل و تفسیر رادیوهای امپریالیستی را هم تحویل ما داد. داشت حرف می زد که ناگهان یک گلوله خمپاره د ر چند متری جمع ما منفجر شد و هر کدام به طرفی خیزیدیم. خیلی ترسیده بودیم. اصلاً انتظار هیچ گلوله ای نمی رفت.

در تاریخ ۲۳/۱۱/۱۹۸۱ از طرف دولت عراق به خدمت احتیاط فرا خوانده شدم. اگر حمل بر خود ستایی نباشد چون کمی اهل مطالعه هستم از روز اول جنگ همه جوانب آن را دریافته بودم و می دانستم که این جنگ به چه انگیزه ای از طرف شخص صدام حسین که مجری فرامین بعضی از دولتهای منطقه و استکبار جهانی است، شروع شده بود. لذا در مقام آن بودم که به هر طریق از آمدن به جنگ طفره بروم. حتی تمارض کردم اما تلاشم بی نتیجه ماند زیرا ما از آمدن به جبهه ناگزیریم و هیچ عذر و بهانه ای قابل قبول بعثیون نیست و به هر طریق باید مطیع فرامین حیوانی آنان بود. در غیر این صورت عواقب بسیار وحشتناک و کشنده ای در انتظار ماست. سرنوشت خانواده و وابستگان آنان که جسارت و شجاعت فرار از این مخمصه را دارند، معلوم است.

وقتی به جبهه آمدم سهمیه واحد پیاده شدم. از لحظه ورود به خط، اوضاع بسیار ملال انگیزی نظر آدم را متوجه خود می کرد. رفتار نظامیان درجه بالا با پرسنل زیر دست انسانی نیست. فقط دستور است، دستور است و دستور، و لگد مال کردن عواطف و انسانیت آدم.

با این اوصاف هیچ خبری از روحیه و نشاط در هیچ یک از افراد نبود. حتی امکانات رفاهی از جمله فیلم ویدئو، لباس، غذا، هیچ کدام نمی توانست آن خلأ اساسی را پر کند و من هم از این احوال مستثنی نبودم. بیشتر افراد برای فرار از تنهایی و خیالات دردآور دور هم جمع می شدند و از هر دری حرف می زدند و شوخی می کردند. حرفهای اینگونه جلسات بیابانی، گفته ها و خنده ها همه در حکم یک مسکن موقت بود و متأسفانه چاره ای هم نبود و اگر بود از دست ما کاری بر نمی آمد.

یک بار در یکی از همین دور هم نشستنها که اتفاقاً در پشت خاکریز و کنار سنگر خودم بود، اتفاقی افتاد. آن روز هوا کاملاً خوب و دلچسب بود و چند نفر از پرسنل دور هم نشسته و از هر دری صحبت می کردند. حرف کشید به جنگ و اینکه چه کسی جنگ را شروع کرد و از این دست حرفها و اظهارات متفاوت که بعضاً با ترس و تظاهر ارائه می شد. در میان ما سربازی بود که ظاهراً خود را شجاع و نترس می دانست و با حرارت حرف می زد، طوری که دشمن نیروهای اسلام است و فقط او می تواند از پس نیروهای شما بر آید و بسیار هم از شخص صدام و حزب بعث دفاع می کرد و ما را در موضع حق می دانست. نام این سرباز را یادم نمی آید ولی این اتفاق باعث شد که این آدم برای همیشه در ذهن ما جا باز کند. او در خلال حرفهایش به مقامات جمهوری اسلامی توهین می کرد و از جمله به امام دشنامهای رکیک می داد و می گفت که ایران به عراق حمله کرده است و جواب متجاوز همین است که من می دهم. یعنی تا آخرین قطره خون خودم با آنها جنگ می کنم و یک مشت تحلیل و تفسیر رادیوهای امپریالیستی را هم تحویل ما داد. داشت حرف می زد که ناگهان یک گلوله خمپاره د ر چند متری جمع ما منفجر شد و هر کدام به طرفی خیزیدیم. خیلی ترسیده بودیم. اصلاً انتظار هیچ گلوله ای نمی رفت. آن روز خطوط جبهه آرام و راکد بود. نه از طرف شما خبری بود نه از طرف ما. تبادل آتش نشده بود و به همین خاطر بود که با خیال آسوده نشسته بودیم و حرف می زدیم.

وقتی دود و غبار خوابید آن سرباز هم خوابیده بود. همه جمع سالم بودند بدون اینکه صدمه ای دیده باشند. فقط آن سرباز فحاش و شجاع صدام حسین در میان خاک و خون خفته بود.

در آنجا به سربازان گفتم: «در هلاکت و تلف شدن این مرد عبرت هایی نهفته است» و گفتم: «چرا از میان این جمع فقط این یک نفر باید هلاک بشود؟» و جواب را برایشان روشن کردم و گفتم که خدا در قرآن می گوید: «و ما رمیت  اذ رمیت و لکن الله رمی…» «ای پیامبر، کفار با دست تو کشته نشدند بلکه این خدا بود که این کفار را کشت».

من هم آنجا گفتم و هم اینجا به شما می گویم و خداوند را که پاک و منزه است را شاهد می گیرم که حق در کنار رزمندگان اسلام است و همچنین پیروزی. تا زمانی که رزمندگان شما در کنار حق باشند، خداوند با آنهاست و اینان بندگان صالح خدا هستند

… الیس الله بکاف عبده … (آیا خداوند در یاری کردن بندگانش کفایت نمی کند؟)

هلاکت آن سرباز اسباب روشنی ما را فراهم آورد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:09:05.

 


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:51 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا می‌خواستم سرم را بشویم ناگهان مرا از زیر دوش بیرون کشیدند و در حالی که هنوز آب و گل از سرم می‌ریخت، حوله‌ای به من دادند تا سرم را خشک کنم….


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

مجبور شدند آزادمان بگذارند!

داشتن مهر هم ممنوع شد. یک عده از بچه ها از قبل با خودشان مهر داشتند، اما اکثریت مهر نداشتند. برای همین مجبور شدیم از سنگ استفاده کنیم. روز که می رفتیم هواخوری، می گشتیم و سنگ هایی که برای مهر مناسب بود، برمی داشتیم. وقتی عراقی ها این را دیدند، گفتند: هیچ کس حق ندارد از توی حیاط همراه خودش سنگ ببرد توی آسایشگاه.

وقتی در بیست و سوم خرداد ماه ۶۷ در شلمچه اسیر شدم، یک روز نگه مان داشتند توی بصره، بعد منتقل مان کردند پادگان «الرشید» بغداد و توی سلول های خیلی تنگی جای مان دادند. ۲۰نفر را می ریختند توی سلول دو در دو یا دو در دو و نیم. آن قدر جا تنگ بود که بچه ها حتی نمی توانستند پای شان را دراز کنند. با این حال، نماز جماعت بچه ها ترک نمی شد. وقتی مأمور عراقی می آمد، آمار می گرفت و می رفت، ما تازه کارمان شروع می شد. می رفتیم سراغ برنامه های نماز و دعا.
برای هر سلول، سطل آبی می گذاشتند و یک لیوان، تا اگر کسی تشنه شد، آب داشته باشد. صبح ها هم در را برای بچه ها باز نمی کردند که بروند دستشویی، وضو بگیرند و نماز بخوانند. همه از همان آبی که برای خوردن گذاشته بودند استفاده می کردند. صورت شان را که می شستند، برای اینکه سلول بیشتر خیس نشود، دست ها را از لای میله ها می بردند بیرون و می شستند. هر طور بود، نماز جماعت در بین بچه ها ترک نمی شد.
بعد از هشت روز منتقل شدیم به اردوگاه ۱۲ تکریت. همان اول، حسابی کتک مان زدند. بعد توی هر آسایشگاه، ۱۵۰نفر را جا دادند که می شود گفت به هر نفر یک وجب و چهار انگشت جا رسید. نماز جماعت هم ممنوع شد. حتی گفتند: جمع شدن سه چهار نفر با همدیگر ممنوع است.
داشتن مهر هم ممنوع شد. یک عده از بچه ها از قبل با خودشان مهر داشتند، اما اکثریت مهر نداشتند. برای همین مجبور شدیم از سنگ استفاده کنیم. روز که می رفتیم هواخوری، می گشتیم و سنگ هایی که برای مهر مناسب بود، برمی داشتیم. وقتی عراقی ها این را دیدند، گفتند: هیچ کس حق ندارد از توی حیاط همراه خودش سنگ ببرد توی آسایشگاه.
ترفند جدید بچه ها جعبه های تاید بود که وقتی تمام می شد، کاغذش را پاره می کردند تا به عنوان مهر استفاده کنند. باز سر و صدای مأموران عراقی درآمد. هر کس کاغذ داشت تنبیه می شد. مجبور شدیم کار دیگری بکنیم؛ کاغذها را نگه داریم توی دست های مان تا وقتی می رویم سجده، آن را بگذاریم جای مهر و دوباره وقتی سر از سجده بر می داریم، کاغذ را بگیریم توی دست مان.
چند بار بین بچه ها و عراقی ها درگیری پیش آمد. هر بار، مأمورها مهر بچه ها را می گرفتند و حسابی کتک شان می زدند؛ اما بچه ها دست بردار نبودند. دوباره چیزی پیدا می کردند تا به جای مهر از آن استفاده کنند. این وضعیت یکی دو هفته ای ادامه داشت تا اینکه مأموران عراقی خسته شدند. وقتی دیدند در زمینه نماز حریف ما نمی شوند، مجبور شدند آزادمان بگذارند.

 

راوی : محمود گشتاسبى

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:11:33.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

پس از سه بار زیارت شهید خواهی شد!

چهار سال حضور مداوم در جبهه از او دلاوری نام آور ساخت که حماسه حضورش در عملیات های کربلای یک، کربلای چهار، کربلای پنج و بسیاری از عملیات های دیگر جاودانه شد. او که بارها زخم عشق بر جان نشانده بود، سرانجام در اولین روز از بهمن سال ۱۳۶۶ در عملیات بیت المقدس دو، منطقه ماووت عراق را شرمنده خون خویش ساخت ….

در وانفسای عملیات که از زمین و آسمان آتش می بارید، شدت خستگی او را به عالم رویا کشاند. سر بر خاک های خاکریز گذاشت و به خواب رفت. نوری آسمانی را در خواب دید که خطاب به او فرمود: «تو پس از سه بار زیارت حضرت امام رضا(ع) پیش ما خواهی آمد.» چند شب بعد از دیدن آن خواب برای اولین بار به زیارت مشرف شد. هواپیمای ۱۳۰c- جسم مجروح او را بر گرد مرقد ثامن الحجج(ع) طواف داد و در یکی از بیمارستان های مشهد بستری شد. بعد از آن هم دوبار دیگر به درگاه قدسی امام رضا(ع) طلبیده شد. حالا سه بار زیارت کرده بود. آخرین بار که به مرخصی آمد، قصد سفر به مشهد کرد؛ اما به هر دری که زد، موفق به پیدا کردن بلیت نشد، دیگر اطمینان داشت که هنگام وفای به عهد رسیده است. وقت رفتن رو به ما کرد و با لحنی غریب گفت: «اگر برنگشتم، وصیت نامه ام لای قرآن است، آن را بردارید.» این را گفت و رفت. رفت و چندی بعد بازگشت؛ اما بر روی دست ها.

خانواده شهید محمدحسین جوکار قمی
شهر تهران در عزای زاده زهرا(س)، حسین بن علی(ع) سیاه پوش بود، صبح تاسوعا صدای گریه محمدحسین خانه جوکار را رونقی دیگر بخشید. محمدحسین در کانون پرمهر خانواده قد کشید و با رسیدن به سن هفت سالگی راهی دبستان شد. پایان تحصیل در مقطع دبستان و ورود او به دوره راهنمایی با اوج گیری مبارزات انقلابی هموطنانش علیه رژیم ستمشاهی مصادف شد و او که دلداده عشق حسینی بود، سرباز نهضت خمینی(ره) شد. انقلاب به پیروزی رسید و هجوم دشمن بعثی به مرزهای ایران اسلامی نهال نوخاسته جمهوری اسلامی را به خطر انداخت. محمدحسین شیدای جهاد شد. کمی سن و جثه کوچک او مانع از حضورش در جبهه بود، اما وی پس از تلاش بسیار موفق به اعزام شد؛ به این امید که پیام آور آزادی برادرش رضا که در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت بعثیون درآمده بود، باشد. رزم در میدان نبرد مانع ادامه تحصیل او نشد و او با تلاش و پشتکار بسیار به تحصیل خود در مجتمع رزمندگان ادامه داد. چهار سال حضور مداوم در جبهه از او دلاوری نام آور ساخت که حماسه حضورش در عملیات های کربلای یک، کربلای چهار، کربلای پنج و بسیاری از عملیات های دیگر جاودانه شد. او که بارها زخم عشق بر جان نشانده بود، سرانجام در اولین روز از بهمن سال ۱۳۶۶ در عملیات بیت المقدس دو، منطقه ماووت عراق را شرمنده خون خویش ساخت و در سن ۱۹ سالگی به آسمان پر گشود و پس از سال ها مداحی و نوحه خوانی برای سالار شهیدان حسین بن علی(ع)، میهمان خوان محبت دولت او شد.
***

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:12:20.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:49 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خاطرات اسارت

درست یادم است ۱۲شب بود؛ ۲۹/۱۲/۶۸٫ داشتم با خدای خود راز و نیاز می کردم که خوابم برد. در خواب سیدی را دیدم که شال سبزی بر گردن داشت. اوازراجع به آزادیمان پرسید. گفت:۹ماه دیگر آزاد خواهید شد.

هلاکت یک سرباز عراقی
درمحاصرة عراقیها بودیم. یکی ازدوستانم مجروح شدومن رفتم به کمکش. تیری آمد وباعبور از مقابل من، خودرو به قلب منشی گردان (علی رضا تیموری) ودرجا اورا شهید کرد.
پس ازمدتی، جمع محدودما به اسارت در آمد. من آن سربازی را که به ما تیر اندازی کرده بود. زیر نظرم گرفتم تا شاید در یک موقعیت مناسب انتقام خون دوستانم را بگیرم، اما حوادث بعدی نشان داد که معتقم واقعی، همان خدای شهیدان است.
او ودوستش ما را سوارکامیونی کردند. با حرکت کامیون، شادی کنان سرکلاش را به آسمان گرفته بود وچه بسا به قصد خبر کردن همقطارانش ازاسارت درآوردن ما، تیر هوایی شلیک می کرد. ناگهان کامیون درحال حرکت افتاد  دردست انداز. اوتعادل خودش را ازدست داد و دریک آن ،سرسلاح مسلحش زیرچانه اش قرار گرفت وبا پرتاب با شتاب غیر ارادی دستش به طرف ماشه، سه تیر از لوله خارج شد و مغزش را شکافت.
باور کردنی نبود، اماقطعاً خدای شهیدان که درکمین ستمکاران است، گوشه ای ازقدرت خود را به ما نمایاند و ما فهمیدیم که (ید الله فوق ایدیهم.)
سید جلال الدین علیزاده طباطبایی ت. ا. ۳۱/۴/۶۷

******
هفت شبانه روزدرکوهستان
با حملة عراقیها پناه بردم به نخلهای منطقة سومار. درامتداد نخلها، کوهستانی بودکه فکر کردم برای مخفی شدن، محل مناسب تری است. سه روزدرهمان کوهستان ماندم. ازتشنگی و گرسنگی خیلی ضعیف شده بودم. غیرازمن، بچه های دیگری هم درکوه پراکنده شده بودند. کم کم تعدادمان به ۱۲ نفر رسید. گرسنگی زیاد، مجبورمان کردکه بعضی ازجانوران خزنده را بخوریم. درشب هفتم آوارگی بود که اسیرعراقیها شدیم. آنها حدود ۵۰ نفر بودند که بامحاصرة ما زندگیمان را با اسارت گره زدند.

غلام محسن کبکی

******
هفت روزآوارگی
درعملیات مرصاد اسیر شدم. با شروع عملیات و گم کردن همرزمانم، هفت روز، من و یکی از دوستانم درکوها و بیابانهای منطقه، آواره وسرگردان بودیم تا اینکه درکنار رود خانه ای  که آبش ازقصرشرین به طرف عراق در جریان است، اسیر شدم. اولین شهر بعدازاسارت که پذیرایم شد، خانقین بود.درخانقین، عراقیها لطف کردند وبعدازمدتها چند تکه نان خشک برایمان آوردند. ما حتی نانهای خشک را هم نمی توانستیم بخوریم. شدت گرسنگی، تمام بدن وروده ومعده مان را خشک وکرخت کرده بود.
حمیدرحمانی ترشیزی –تهران   ت.ا.۶/۵/۶۵- مرصاد

******
هئیتهای عزاداری
اسرای هراستان، کی هئیت عزاداری تشکیل داده بودند.ما ازاستان فارس بودیم وهئیت استان مازندران، اصفهان وتهران نیز تشکیل شده بود. هئیت استان تهران به عنوان میزبان انتخاب شد وسایرهئیتهای مذهبی به طرف آن حرکت می کردند. نظم دسته های سینه زنی واشتیاق ما به عزاداری، عراقیها را گیج کرده بود.

غلامرضا نورپور- داراب  ت.ا. ۴/۴/۶۷- جاده اهوازه- خرمشهر

********
بیماریهای شایع
گال واسهال خونی، مهمانان مزاحمی بودند که کمتراردوگاهی ازشرشان درامان ماند. اسهال، شهدای زیادی گرفت.
سلیمان ولی زاده- ارومیه  ت.ا. ۲۱/۴/۶۷

*****

وعدة آزادی
درست یادم است ۱۲شب بود؛ ۲۹/۱۲/۶۸٫ داشتم با خدای خود راز و نیاز می کردم که خوابم برد. در خواب سیدی را دیدم که شال سبزی بر گردن داشت. اوازراجع به آزادیمان پرسید. گفت:
۹ماه دیگر آزاد خواهید شد.
جریان خوابم رابه دوستانم که گفتم، باورنکردندکه تانه ماه دیگرمی توانیم درایران باشیم. چیزی نگذشت که آن رؤیای صادقانه، جلوة حقیقی خودرا نشان داد؛ دقیقاً د سرموعد.
کمالوند

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 11:13:04.

 


ادامه مطلب

[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:49 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 70 ] [ 71 ] [ 72 ] [ 73 ] [ 74 ] [ 75 ] [ 76 ] [ 77 ] [ 78 ] [ 79 ] [ > ]