دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

آخرین سواری بر دوش بابا
«محمد حسین»، بر روی مرکب پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود، «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.
 
 

 
به گزارش مشرق، «جعفر جنگروی» به سال 1333 در «فریدن» اصفهان متولد شد و در روز 27 بهمن ماه 1364، چند روز پس از آزادسازی بندر «فاو»، در اثر اصابت موشک دور بردی که نزدیکی مقر فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بر زمین خورد، بال در بال ملائک گشود.
شهید «جعفر جنگروی»، در زمان شهادت، جانشین فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بود و با شهادتش، یکی از ارکانِ رکین لشکر مزبور، از میان رفت.
تصویری که مشاهده می کنید، در روز تشییع پیکر پاک شهید «جعفر جنگروی» برداشته شده است. «محمد حسین» پسر کوچک شهید، توسط همرزمانش، بر روی تابوت پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود،  «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.( برادر کوچک تر جعفر، با نام «علی جنگروی» به تاریخ اول مرداد ماه سال 1361، طی عملیات رمضان، خلعت شهادت پوشید. بر روی تابوتِ جعفر، تصویر هر دو برادر نصب شده است اما تصویر مشخص تر، متعلق به علی است.)
روحمان با یادش شاد
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 9:47:2

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:34 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

پیشنهاد کرده بودیم ما با پیش‌دستی به مواضع عراق حمله کنیم. هنوز قرارگاه کربلا به این پیشنهاد پاسخ نداده بود که عراق اعلامیه‌هایی به زبان فارسی با هواپیما پخش کرد. 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:34 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

مگر بچه ۱۴ساله آن هم در محله ۱۷شهریور چه دغدغه‌ای می‌تواند داشته باشد جز فوتبال و بازی با بچه‌‌محل‌ها، رفتن یواشکی به سینما و چیزهایی شبیه این؟ اما بچه‌های ۱۴ساله‌ای بوده و هستند که این معادله را به‌هم می‌ریزند.
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 1:30 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

  ماجراي شهادت سيد مسعود رشيدي نوجوان 18ساله اصفهاني را شايد خيلي‌ها از زبان راوي مناطق عملياتي جنوب حاج محمد احمديان که روزي فرمانده اين شهيد بوده شنيده باشند. او هميشه اين روايت دلنشين را اين‌گونه تعريف مي‌کند: 


 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:51 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

عدالت واژه ای که در صف هم نمی گنجد!
یکی از اقوام می خواست بدون صف برای گرفتن مرغ جلو برود و حق دیگران را ضایع کند اما، مجتبی جلوی او را می گیرد و اجازه نمی دهد.     عدالت واژه ای که در صف هم نمی گنجد! 

خبرگزاری دفاع مقدس: زندگی مدرن امروز و رفاه فعلی با سختی های دوران انقلاب و جنگ تحمیلی قابل قیاس نیست.  آرامش امروز محصول مقاومت در برابر سختی دیروز است. همان روزهایی که مردم به حق خود قانع بودند و به قولی پایشان را از گلیم خود بیشتر دراز نمی کردند.

"منصوره رجب زاده" مادر شهیدان باقری زند از عدالت مجتبی دومین فرزند شهیدش این گونه می گوید: در روزگار گذشته برای خرید هر چیزی باید صف می ایستادیم. داوود و مجتبی اجازه نمی دادند که من برای خرید بیرون از خانه بروم. همه مایحتاج را خودشان تهیه می کردند. خاطره ای دارم از همین صف ایستادن ها و عدالت مجتبی.

یک روز دختر عموی من برای گرفتن مرغ کوپنی به مغازه می رود. در آنجا متوجه می شود که مجتبی مسئول توزیع ارزاق است. همین که متوجه این موضوع می شود، می خواهد بدون صف برای گرفتن مرغ  جلو برود که مجتبی جلوی او را می گیرد و اجازه نمی دهد. از او اصرار واز مجتبی انکار.

این عمل مجتبی به من آموخت که عدالت خواهر و برادر و اقوام نمی شناسد و همگان در برابر ترازوی عدالت خداوند با هم برابرند.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 9:19:51

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

داخل بیمارستان با پسر همسایه روبروشدند که ناسزا می گفت. بند دل مادر پاره شد و رو به همسر و فرزندش گفت: به گمانم دیگر روی رضا را نمی بینم. 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

اخلاص در جبهه
در یکی از شبهای سرد آذر ماه ۱۳۶۵ در اردوگاه کرخه در حال استراحت بودیم. چادر دسته یک گروهان روح الله, برای رفع حاجت از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم، تقریبا حدود ۲ساعت به اذان صبح باقی مانده بود. 

موقع خروج از چادر نگاهی به سماور دسته انداختم. دیدم شعله خیلی زیاد است، برای کم کردن شعله ی سماورکنار سماور نشستم و بعد از اینکه شعله را کم کردم ،  درب آن را برداشم تا نگاهی به موجودی آب درون سماور بیندازم . با تعجب دیدم کاملا خشک است . دبه ی ۲۰ لیتری که همیشه کنار سماور بود برداشتم تا آن را پر کنم .

فرمانده دسته شهید عزیز ، مراد امانی مقدم که همیشه کنار ورودی چادر می خوابید با سر و صدایی که من با برداشتن و گذاشتن در سماور به راه انداخته بودم از خواب بیدار شد .  پرسید سید چکار میکنی ؟  گفتم بابا اصلا اب نداشت وشعله ی اون هم تا آخر زیاد بود ،  شهید مقدم تشکر کرد و خوابید .

صبح  آن روز که مشغول خوردن صبحانه بودیم ،  فرمانده دسته ،  یعنی مراد امانی مقدم ،  به بچه ها گفت ،  آیا می دونید چای امروزتان را مدیون نماز شب خواندن برادر هاشمی هستید ؟   بعد ادامه داد ،  دیشب که سید علی برای خواندن نماز شب از خواب  بیدار می شود ،  متوجه می شود که هم  شعله ی  سماور زیاد  است هم  آب  ندارد و برادر هاشمی سماور را پر می کند .

بعد از گفتن این جمله بچه های چادر شروع می کنند به صلوات فرستادن و تکبیر برای سلامتی این حقیر .

حالا هر چه فریاد می زنم ،  که بابا من اصلا تا بحال نماز شب نخوانده ام و اصلا بلد نیستم نماز شب بخونم کسی قبول نمی کرد .

این شد تا چند روز بچه های دسته هر جا با من برخورد می کردنند به من می گفتند  سید  وقتی نماز شب می خونی مارو هم دعا کن .  ولی خدا خودش می دونه تا آن موقع حتی یک بار هم نماز شب نخوانده بودم .

این خاطره را نوشتم ،  تا جوانان عزیز بدانند که اخلاصی که در بچه های جبهه و جنگ بود ،  بسیار بیش از اون چیزی هست که در مورد آن فکر می کنند .

در این خاطره کوتاه چیزی که حائز اهمیت است ، این است که حتی یک نفر هم پیدا نشد که مثلا بگوید بابا من هاشمی رو می شناسم ، این بابا حتی نماز واجبش رو هم یکی در مییون می خونه  و … خلاصه ی مطلب اینکه امام عزیز فرمود جبهه دانشگاه انسان سازی است .

برای شادی روح همه ی شهدا ، مخصوصا شهدای گردان مالک الفاتحه .


 – اردوگاه کرخه – خاطره ارسالی برادر سید علی هاشمی
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/18 10:25:43

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

کنار اروند می‌نشینم. دست‌هایم را در این رود وحشی فرو می‌برم، چشم‌هایم را می‌بندم و مسافر زمان می‌شوم. به دی 65 می‌روم؛ «کربلای 4». تو را می‌بینم که رد ترکشی عمیق، بر پیشانی‌ات نشسته و با لباس‌های غواصی از آب‌های اروند بیرون می‌آیی و پا در خاک عراق می‌گذاری. 


 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:49 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا می‌روند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکم‌تر می‌کنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقه‌های ازدواج خویش نشان دادند. 


 
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:49 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
یتیمان شهدا
خاطره ای کوتاه از شهید محمد علی غفاری 

هر موقع با محمد علی به زیارت اهل قبور می رفتیم، با عجله از من و پدرش جدا می شد و می گفت که به زیارت مزار شهدا میره، یه بار بهش گفتم که صبر کن ما هم بیایم. به آرامی مخالفت کرد و گفت:"من تنها میرم". بهش گفتم: چرا تنها؟ گفت: "از یتیمان شهدا خجالت می کشم، اگر من رو با پدر و مادرم ببینن..."


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/19 11:40:15

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 100 ] [ 101 ] [ 102 ] [ 103 ] [ 104 ] [ 105 ] [ 106 ] [ 107 ] [ 108 ] [ 109 ] [ > ]