دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

یکبار یکی از مجروحان جنگی را حدود 2 ساعت به دوش کشید و 4 کیلومتر راه را پیاده طی کرد و از مرگ نجاتش داد. 


امام صادق - علیه السّلام - فرمودند: خدای متعال می‌فرماید: مردم خانواده من هستند، پس محبوبترین آنان نزد من کسانی هستند که با مردم مهربان‌تر و در راه برآوردن نیازهای آنان کوشاتر باشند.

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:39 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

لباني تشنه سيراب از درياي رحمت الهي
ابراهیم که نوجوان 10 -11 ساله ­ای بیش نبود به همراه پدردر این تظاهرات و مجالس افشای رژیم شرکت می­کرد،در همین اوقات به همراهی برادر شهید محسن اسداللهی در پخش اعلامیه و عکس حضرت امام (ره) حضور فعال داشت. 

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیت­های فرهنگی و تبلیغاتی را در کنار سایر برادران در مکتب قرآن مسجد توکلی ادا می­نمود و از اعضا گروه مقاومت مسجد بود تا در تابستان 61 برای اولین بار با شوق و اصرار فراوان خودش در حالی که 14 سال بیشتر نداشت به طور غیر رسمی به اتفاق تنی چند از برادران عازم جبهه شد.

ابراهیم دهقانی در اواخر ماه مبارک رمضان سال 1346 متولد شد . پس از طی دوران کودکی جهت تحصیل وارددبستان گردید و دوران ابتدایی را در دبستان حسام تمام کرد و ازهمان کودکی نیز در مسجد حضور می­یافت و اقامه گوی مسجد بود بعد از پایان دوره ابتدایی به مرحله راهنمایی ارتقا یافت اواخر دوره ابتدایی وی مصادف با شروع تظاهرات و درگیری­های ملت مسلمان با رژیم طاغوت بود.

ابراهیم که نوجوان 10 -11 ساله­ای بیش نبود به همراه پدردر این تظاهرات و مجالس افشای رژیم شرکت می­کرد،در همین اوقات به همراهی برادر شهید محسن اسداللهی در پخش اعلامیه و عکس حضرت امام (ره) حضور فعال داشت و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیت­های فرهنگی و تبلیغاتی را در کنار سایر برادران در مکتب قرآن مسجد توکلی ادا می­نمود و از اعضا گروه مقاومت مسجد بود تا در تابستان 61 برای اولین بار با شوق و اصرار فراوان خودش در حالی که 14 سال بیشتر نداشت به طور غیر رسمی به اتفاق تنی چند از برادران عازم جبهه شد.

 بعد از بازگشت آن چنان شوق حضور در جبهه ها در وی تقویت شده بود که مصرانه خواستار اعزام به جبهه­ها بود اما به علت کمی سن پذیرفته نمی شد، یک سال با اصرار وی و جلب رضایت پدر و مادر رسما به جبهه اعزام شد و از آن به بعد بود که مرتبا در جبهه حضور فعال داشت و علیرغم حضور در جبهه از ادامه درس غافل نبود و در ایامی که در شهر بود در دبیرستان شهید صمد صالحی درس می­خواند و ازاعضا انجمن اسلامی دبیرستان محسوب می­شد تا در تابستان سال 1364 به جبهه رفته و 10 روز پس ازعزیمت در عملیات قدس 3 در منطقه بیات دهلذان باتفاق چند تن دیگر از برادران مفقود الاثر شدند.

 تا سرانجام  پس از گذشت پنج سال و پنج ماه در تاریخ 15/9/69 باقیمانده جسد وی در حالی که مانند مولایش حضرت امام حسین (ع) سر در بدن نداشت ،در شیراز تشییع و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد.اين گونه شد كه ابراهيم با لباني تشنه از درياي رحمت الهي سيراب شد .

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 9:38:50
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:39 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

ابراهیم جوانی سرشار از محبت و صفا بود و همیشه لبخند بر لب داشت. متانت و وقار در وجود ابراهیم موج می زد.احترام به والدین سر لوحه کردارش بود.با اوج گیری شعله های انقلاب اسلامی به فعالیت های ضد رژیم اقدام نمود.

 
 
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:37 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

یکی از شب‌های شهریور سال ۶۰ وقتی مطمئن شدند مردی در خانه نیست در حالی که سفره شام پهن بود در حیاط را می‌زنند و به محض اینکه منیره به جلوی در منزل می‌رود، نارنجک را داخل خانه پرت می‌کنند که او با ایثار، خود را روی نارنجک می‌اندازد و از کشته شدن سایر اعضای خانواده‌اش جلوگیری می‌کند. 


 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:27 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

كاغذ كمپوت
نوبت به همرزم بسیجی ما رسید، خبرنگار میکروفن را گرفت جلو دهانش و گفت: «خودتان را معرفی کنید و اگر خاطره ای، پیامی، حرفی دارید بفرمایید.»

او بدون مقدمه و بي معرفي صدایش را بلند کرد و گفت: «شما را به خدا بگویید این کاغذ دور کمپوتها را از قوطی جدا نکنند، اخر ما نباید بدانیم چه می خوریم؟ آلبالو می خواهیم رب گوجه فرنگی در می آید. رب گوجه فرنگی می خواهیم کمپوت گلابی است. آخر ما چه خاکی به سرمان بریزیم. به این امت شهید پرور بگویید شما که می فرستید، درست بفرستید. اینقدر ما را حرص و جوش ندهید.»
خبرنگار همينطور هاج و واج فقط نگاه مي‌كرد.



منبع:http://www.313135.com/

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/24 11:3:46

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:27 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

کمیل ایمانی عضو شورای فرماندهی لشکر 25 کربلا، سردار شهیدی است که با سن 22 سال سن‌، 2 هزار و 502 روز سابقه جبهه و جنگ دارد.

 
 
 
 
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:27 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

اذان تاثیرگذار...
نزدیک اذان صبح بود.توی جلسه هر طرحی برای تصرف تپه می دادیم به نتیجه نمی رسید. 
ابراهیم رفت نزدیک تپه، رو به قبله ایستاد و با صدای بلند اذان گفت.
هر چه گفتیم:"نگو! می زننت!"
فایده ای نداشت.آخرای اذان بود که تیر به گلویش خورد و او را مجروح کرد.

هوا که روشن شد هیجده عراقی به سمت ما آمدند و تسلیم شدند.
فرمانده آن ها هم بود؛ در حین بازجویی گفت:" آن هایی را که نمی خواستند تسلیم شوند، فرستادم عقب؛ پشت تپه هیچ کس نیست".
پرسیدم:چرا؟

گفت:" به ما گفته بودند شما مجوس و آتش پرستید و برای حفظ اسلام باید به ایران حمله کنیم.باور کنیم ما هم مثل شما شیعه هستیم؛ وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می خورند و اهل نماز نیستند؛ در جنگیدن با شما تردید می کردیم.اما امروز صبح وقتی صدای اذان رزمنده شما رو شنیدم که با صدای بلند نام امیرالمومنین _علیه السلام_ رو آورد، با خودم گفتم:داری با برادرای خودت می جنگی؛نکنه مثل ماجرای کربلا...".

دیگه گریه امان صحبت به او نداد .

دقایقی بعد ادامه داد:"برای همین تصمیم گرفتم تسلیم بشم و بار گناهم رو سنگین تر نکنم، حالا خواهش می کنم بگو موذن زنده است یا نه؟"

گفتم:"آره زنده است".
تمام هیجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم رو بوسیدند.

ــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید ابراهیم هادی/ سلام بر ابراهیم،ص134-13۷ 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/24 11:47:24

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:26 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نگاهی کوتاه به زندگی و شهادت شهید مجید دایی دایی
شهید مجید دایی دایی در  بیست و هشتم شهریور ۱۳۴۲، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش علی‌اکبر، قصاب بود و مادرش مولود نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان پاسدار وظیفه در جبهه حضور یافت. سی‌ام آبان ۱۳۶۴، در هورالهویزه بر اثر اصابت ترکش گلوله به کتف و پا، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش (قزوین) واقع است. 
 

گزیده ای از وصیتنامه شهید:
...اکنون که دست به قلم برده‌ام، نه برای این که وصیت‌نامه‌ای بنویسم، چون می‌دانید نوشتن وصیت در شرع، به کسانی تعلق می‌گیرد که مال التجاره‌ای داشته باشند و لیکن، بنده با توجه به موقعیت کنونی کشور عزیزمان، تصمیم گرفتم «پیام نامه»ای برای خانواده‌ام بنویسم، که سندی بر حقانیت خط و سیر شهدا باشد.

خانواده عزیزم! همان طوری که می‌دانید هدف من و دیگر رزمندگان - فقط و فقط- رضای خدا و اطاعت از فرمان او بوده است و در اجرای همین فرامین بوده، که به شهادت رسیده‌ام؛ پس کاری را انجام داده‌ام که دقیقاً خواست الله و امت حزب الله بوده است، که شما عزیزان باید از صمیم قلب خوشحال باشید، که فرزند شما در خطی قدم برداشت و شهید شد، که ادامه‌ی همان خط ائمه‌ی اطهار (ع)، به خصوص سرور شهیدان تاریخ، حسین ابن علی (ع) است. حال با این تفاسیر، «آیا امام حسین (ع) از بین رفت؟!» خیر؛ چون، «شهید» شد. یعنی، «شاهد» است و قرآن دقیقاً ذکر کرده است که: «... شهیدان زنده‌اند و نزد خدا روزی می‌خورند.» ...
برای مطالعه متن کامل وصیت نامه شهید اینجا را کلیک کنید.

عکس های شهید:









شناسنامه شهید
نام:مجید دائی دائی
نام پدر:علی اکبر
نام مادر:مولود
محل شهادت:هورالهویزه
محل تولد :قزوین     
تاریخ تولد: ۱۳۴۲/۰۶/۲۸
محل شهادت:هورالهویزه    
 تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۰۸/۳۰
استان محل شهادت :خوزستان    
 شهر محل شهادت : هویزه
وضعیت تاهل: مجرد    
تحصیلات:دیپلم رشته تجربی

منبع: خط سرخ

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 10:50:27

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:26 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

این رزمنده نوجوان می‌توانست الان در رختخواب اتاقش به راحتی استراحت کند؛ اما مردانگی‌اش او را از راحت‌طلبی دور کرد و برای دین و مملکتش راهی جبهه شد.

 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:26 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نشان گمنامـــــــی
خاطرات تفحص پیکر مطهر شهداء 

تفحص،واژه مقدسی و نامکشوفی است که هنوز بر زبان ما تلاوت نشده است ،این واژه در قاموس مقاومت ،باغربت... زیبایی،مرثیه و معنویت عجین و آمیخته است و خود آئینه تمام نمای یاد ها ودردهاست. تفحص ذکر است . تفحص شور است و شوق . تفحص اخلاص است و نهایت عشق . حرف نیست که بتوان به قلم آورد .ایمان است، ایثار است،شهامت است و مظلومیت و... و من چه بگویم که زبانم عاجز است ؟

کسی توان به قلم آوردن آنرا ندارد ،یا توان وصف کردنش را ،تنها باید حضور داشت و حس کرد . تنها باید در معرکه بود تا بتوان توصیف کرد. تنها جایی که می توان "شهدا"را دید و جنت خدا را به معنی تمام و کمال یافت ،در میان بچه ها تفحص است . تفحص آدم را به سر حد معرفت و اخلاق میرساند . تفحص انسان را به بزم عاشقان "ثارالله"میرساند . تفحص انسان را وادار به شکستن دیو نفس میکند . تفحص میدان شناخت خود است .تفحص روح قلب را منقلب میکند و عواطف را می پروراند همه ارزش ها و معیارها در تفحص نهفته است و به قول عزیزی "مقدس ترین کاری که امروز در نظام جمهوری اسلامی می شود همین تفحص پیکرهای شهداست ." تفحص با تمام مشکلات خاص خود اصلا یک عالم دیگری است که حضور در آن لیاقت و سعادت عظیمی میخواهد .تفحص، جانبازیست ،تفحص شیفتگی خداست ،تفحص ساخته و خاص شدن است ..آنان که لذت محضر خدا را می چشند ،مادا میکه توان دارند از تفحص دست نمی کشند مگر آنکه خداوند آنان را در جوار رخود بپذیرد.

"عدالت"


فروردین 74-پاسگاه چم هندی

بیل مکانیکی مشغول کار بود . با دیدن هر شی مشکوک ، بیل ازکار می ایستاد . آخرین بیلها در زمین فرو می رفت . بدجوری اضطراب داشتم . در زیر نور کم ، آنچه را که بیل می کاوید ، نگاه می کردم . ناگهان در مقابل دیدگان خسته ام ، جمجمه شهیدی نمایان شد . با داد و فریادهایی که براه انداختیم ، بیل از کار باز ایستاد . جمجمه کوچکی بود . ظاهرا سن و سالش کم بود . با بالا آوردن جمجمه ، ذکر تکبیر و صلوات بچه ها سینه خلوت و تاریک دشت را پر کرد . فریاد "شهید ... شهید "همه جا را فرا گرفت . انگار همه رنجها و خستگی ها با پیدا شدن این سر – که به خدا هدیه شده بود – از دل بچه ها رخت بربسته بود .

تلاش ما برای پیدا کردن بقیه بدن شهید بی نتیجه بود . هر چه خاک را می کاویدیم نا امیدتر می شدیم .

حالا  دیگر هوا کاملا تاریک شده و مجال هرکاری سلب شده بود .

به توصیه " آقا سیدمیر طاهری "سرشهید را در بستری از رمل پوشاندیم تا در روشنایی روز مجددا به دنبال اندام او بگردیم ...

صبح  فردا با ذکر صلوات بر شهدا دوباره به طرف محل کار رفتیم .

با رسیدن به محل مورد نظر ، بیل مکانیکی به کار افتاد . خاکها را با احترام خاصی با دست به کنار زدم و جمجمه شهید دیروزی را در آوردم . سر مبارک را لای چفیه مشکی ام پیچیدم – چفیه ای که سالها مونس غمها و شادیهایم بوده است – تا نزدیکی ظهر هرچه خاکها را زیرو رو کردیم خبری نشد و متاسفانه بدن آن سر مطهر را نیافتیم . بچه ها حدسشان این بود که بدن شهید بر اثر انفجار متلاشی شده باشد . دلم آتش گرفته بود . سری بدون بدن و بدون هرگونه علامت شناسایی ... نه پلاکی ... نه نوشته ای ... با این غریب چه کنیم ؟ درد را به کجا ببریم ؟ مادر او الان در کدام گوشه مملکت به امید دیدار فرزندش نشسته است ...؟

توی همین فکرها بودم که آقا سید میر طاهری جلو آمد و در کارت مخصوص ، پیدا نشدن مابقی اعضای شهید را تائید کرد .

شاید آن شهید عزیز هنوز هم گمنام باقی مانده است .

راوی :برادر حاج بهزاد پروین قدس


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/25 9:16:3

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:26 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 100 ] [ 101 ] [ 102 ] [ 103 ] [ 104 ] [ 105 ] [ 106 ] [ 107 ] [ 108 ] [ 109 ] [ > ]