دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

 
یتیمان شهدا
خاطره ای کوتاه از شهید محمد علی غفاری 

هر موقع با محمد علی به زیارت اهل قبور می رفتیم، با عجله از من و پدرش جدا می شد و می گفت که به زیارت مزار شهدا میره، یه بار بهش گفتم که صبر کن ما هم بیایم. به آرامی مخالفت کرد و گفت:"من تنها میرم". بهش گفتم: چرا تنها؟ گفت: "از یتیمان شهدا خجالت می کشم، اگر من رو با پدر و مادرم ببینن..."


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/19 11:40:15

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

اواخر دی ماه سال 1365 در سنندج مثل دیگر روزهای سال مردم در میان سرمای سخت زمستان کار خود را آغاز کردند، ادارات سر ساعت مشغول خدمت رسانی به مردم شدند، صدای بچه ها در زنگ تفریح مدارس به گوش می رسید و همه چیز شهر رنگ و بوی عادی می داد. 


 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

پیشنهاد کرده بودیم ما با پیش‌دستی به مواضع عراق حمله کنیم. هنوز قرارگاه کربلا به این پیشنهاد پاسخ نداده بود که عراق اعلامیه‌هایی به زبان فارسی با هواپیما پخش کرد. 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

آخرین سواری بر دوش بابا
«محمد حسین»، بر روی مرکب پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود، «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.
 
 

 
به گزارش مشرق، «جعفر جنگروی» به سال 1333 در «فریدن» اصفهان متولد شد و در روز 27 بهمن ماه 1364، چند روز پس از آزادسازی بندر «فاو»، در اثر اصابت موشک دور بردی که نزدیکی مقر فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بر زمین خورد، بال در بال ملائک گشود.
شهید «جعفر جنگروی»، در زمان شهادت، جانشین فرماندهی «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» بود و با شهادتش، یکی از ارکانِ رکین لشکر مزبور، از میان رفت.
تصویری که مشاهده می کنید، در روز تشییع پیکر پاک شهید «جعفر جنگروی» برداشته شده است. «محمد حسین» پسر کوچک شهید، توسط همرزمانش، بر روی تابوت پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود،  «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است.( برادر کوچک تر جعفر، با نام «علی جنگروی» به تاریخ اول مرداد ماه سال 1361، طی عملیات رمضان، خلعت شهادت پوشید. بر روی تابوتِ جعفر، تصویر هر دو برادر نصب شده است اما تصویر مشخص تر، متعلق به علی است.)
روحمان با یادش شاد
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 9:47:2

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:46 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

ایثار در لحظه شهادت
من فکر کردم می‌خواهد خود را از معرکه برهاند ولی تصورم اشتباه بود ... 
وسط میدان مین دشمن تیر خورده بودم. چند متر آن طرف تر شهید «عسکری فرد» فرمانده گردان نیز مجروح شده بود و از شدت درد، به خود می‌پیچید. در همان حال دیدم که خود را با کمک آرنج چند سانتیمتر، به سمتی می‌کشد که مجروحان زیادتری افتاده بودند. متعجبانه سئوال کردم: با وجود این همه درد چرا به خودت فشار می‌آوری؟ همین جا بمان تا ببینم خدا چه می‌خواهد.

من فکر کردم می‌خواهد خود را از معرکه برهاند ولی تصورم اشتباه بود چون او گفت: من هنوز از قمقمه‏ى آبم استفاده نکرده و می‌دانم چند دقیقهى دیگر بیشتر زنده نیستم می‌خواهم از قمقمه آب من مجروحان دیگر استفاده کنند.

خاطره از حسین عمو شاهی

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 10:1:3

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

تکه‌ای از بدن شهید محسن حاجی بابا در بازی دراز ماندگار شد. شهیدی که می‌گفت: می‌خواهم به گونه‌ای شهید شوم که حتی تکه‌های بدنم را نتوانند جمع آوری کنند. 


 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خانه دوست کجاست ؟
توی سنگر با او و چند تای دیگه از بچه ها نشسته بودیم . یکی از بچه های بسیجی وارد شد پانزده – شانزده ساله به نظر میرسید. 
مثل بقیه جوانترها شیفته فرهاد شده بود و نشانی منزل او را میخواست. فرهاد مکثی کرد و سرش را بالا آورد و گفت :
- شما لطف دارین ! ما در خدمتتون هستیم . خیابونای شیرازو بلدی؟
- بله
- سوار ماشین که شدی میگی دارالرحمة ، قبرستون جدید . . . صدای خنده بچه ها جوان را گیج کرده بود. فرهاد پیشانی جوان را بوسید و گفت: بنویس کاکو ... برای مزاح بود ... بنویس دارالرحمة ، قطعه شهدا ، ردیف ... ، پلاک ... بسیجی جوان رفت.
روزها گذشت . بچه ها یکی یکی شهید شدند . اکبر رفت ، حسین رفت ، فرهاد هم رفت ... جنازه او را از سردشت آوردند و شوق و شورش را به آرامگاه ابدی اش در دارالرحمة سپردند
وقتی به شوق زیارت مزار او به راه افتادم ، یک نفر زودتر از من به آنجا رسیده بود ، همان بسیجی جوان نشانی را درست آمده بود.


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/20 10:9:14

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روایت شهید همت از ساخت 1000 تابوت در دمشق
همت به مسئولان سوریه گفته بود: «ما بچه‌هایمان را می‌فرستیم روی کوه‌های شما تا سنگ بردارند و از آن بالا توی سر اسرائیلی‌ها بکوبند! بچه‌های ما این شهامت را دارند حتی ما به نجارهای دمشق سفارش تهیه هزار عدد تابوت را دادیم». 

پس از فتح خرمشهر در خرداد 1361 و در پی آن حمله اسرائیل به جنوب لبنان، کادرهای ارشد تیپ 27 محمد رسول الله(ص) همراه رزمندگان تیپ 58 عملیاتی تکاور ذوالفقار جمهوری اسلامی ایران، برای یاری رساندن به مردم مظلوم لبنان در قالب «قوای محمد رسول الله(ص)» به جمهوری عربی سوریه اعزام شدند. اما به دلایل نامناسب بودن شرایط نتوانستند کار قابل توجهی انجام دهند.

شهید حاج محمدابراهیم همت اعزام به سوریه را اینگونه روایت می کند: وقتی وارد سوریه شدیم، مردم از ما انتظار داشتند کاری انجام بدهیم؛ ما هم یک گردان نیرو آماده کردیم تا با آنها علیه اسرائیل وارد عملیات بشویم؛ وقتی این گردان را برای وارد شدن به عملیات آماده کردیم، حتی یک دستگاه آمبولانس نداشتیم؛ نیروهای ما در آنجا به استعداد سه گردان بودند و تنها خودرویی که به ما داده شد، یک دستگاه پژو سواری بود که آن هم تحویل من و حاج احمد متوسلیان بود، همین!

آمبولانس نداشتیم، خودرو نداشتیم، حتی مهمات هم نداشتیم؛ حاج احمد و من به دولت سوریه گفتیم: ما بچه های مان را می فرستیم روی کوه های شما تا سنگ بردارند و از آن بالا توی سر اسرائیلی ها بکوبند! بچه های ما این شهامت را دارند، اگر از این می ترسید که بچه های ما روحیه عملیات ندارند، بروید از صنف نجارهای بازارتان سؤال کنید! ما به نجارهای دمشق سفارش تهیه هزار عدد تابوت را داده بودیم؛ دستور داده بودیم هزار تا تابوت آماده کنند و آنها هم آماده کرده بودند.

به مسئولان سوریه گفتیم که ما را از جنگ نترسانید؛ به ما نگویید که شما هم مثل ارتش عراق که در جنگ سال 1973 به سوریه آمد و کاری نکرد، فقط آمده اید شعار بدهید، نه! ما آمده ایم بجنگیم؛ منتها مهمات ما از ایران نرسیده، آمبولانس نداریم که زخمی های خودمان را به عقب تخلیه کنیم. (فارس)

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/23 9:3:3

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:40 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

به حرام وحلال چیزی که می خورد خیلی اهميت مي داد. یعنی بچه ای که از کودکی پای منبر بزرگ شده باشد همین می شود. 
شهید محمد غفاری

نام پدر : حسین

تاریخ تولد :1363.10.30

تاریخ شهادت : 1390.6.13

محل شهادت : کردستان ، سردشت ، تپه جاسوسان


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:40 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

آخرین ساعات زندگی فرمانده

تیر بر پیشانی فرمانده اصابت کرده بود ولی با این حال با انتقال او به بیمارستان صحرایی، راه تنفسش باز شد، اما گلوله از میان مغز عبور کرده بود و کاری نمی‌شد کرد.


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:40 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 100 ] [ 101 ] [ 102 ] [ 103 ] [ 104 ] [ 105 ] [ 106 ] [ 107 ] [ 108 ] [ 109 ] [ > ]