|
یتیمان شهدا
|

هر موقع با محمد علی به زیارت اهل قبور می رفتیم، با عجله از من و پدرش جدا می شد و می گفت که به زیارت مزار شهدا میره، یه بار بهش گفتم که صبر کن ما هم بیایم. به آرامی مخالفت کرد و گفت:"من تنها میرم". بهش گفتم: چرا تنها؟ گفت: "از یتیمان شهدا خجالت می کشم، اگر من رو با پدر و مادرم ببینن..."
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اواخر دی ماه سال 1365 در سنندج مثل دیگر روزهای سال مردم در میان سرمای سخت زمستان کار خود را آغاز کردند، ادارات سر ساعت مشغول خدمت رسانی به مردم شدند، صدای بچه ها در زنگ تفریح مدارس به گوش می رسید و همه چیز شهر رنگ و بوی عادی می داد.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
پیشنهاد کرده بودیم ما با پیشدستی به مواضع عراق حمله کنیم. هنوز قرارگاه کربلا به این پیشنهاد پاسخ نداده بود که عراق اعلامیههایی به زبان فارسی با هواپیما پخش کرد.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:48 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:46 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
تکهای از بدن شهید محسن حاجی بابا در بازی دراز ماندگار شد. شهیدی که میگفت: میخواهم به گونهای شهید شوم که حتی تکههای بدنم را نتوانند جمع آوری کنند.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:40 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به حرام وحلال چیزی که می خورد خیلی اهميت مي داد. یعنی بچه ای که از کودکی پای منبر بزرگ شده باشد همین می شود.
[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 12:40 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
آخرین ساعات زندگی فرمانده
تیر بر پیشانی فرمانده اصابت کرده بود ولی با این حال با انتقال او به بیمارستان صحرایی، راه تنفسش باز شد، اما گلوله از میان مغز عبور کرده بود و کاری نمیشد کرد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب


ادامه مطلب


ادامه مطلب
ادامه مطلب

مثل بقیه جوانترها شیفته فرهاد شده بود و نشانی منزل او را میخواست. فرهاد مکثی کرد و سرش را بالا آورد و گفت :
- شما لطف دارین ! ما در خدمتتون هستیم . خیابونای شیرازو بلدی؟
- بله
- سوار ماشین که شدی میگی دارالرحمة ، قبرستون جدید . . . صدای خنده بچه ها جوان را گیج کرده بود. فرهاد پیشانی جوان را بوسید و گفت: بنویس کاکو ... برای مزاح بود ... بنویس دارالرحمة ، قطعه شهدا ، ردیف ... ، پلاک ... بسیجی جوان رفت.
روزها گذشت . بچه ها یکی یکی شهید شدند . اکبر رفت ، حسین رفت ، فرهاد هم رفت ... جنازه او را از سردشت آوردند و شوق و شورش را به آرامگاه ابدی اش در دارالرحمة سپردند
وقتی به شوق زیارت مزار او به راه افتادم ، یک نفر زودتر از من به آنجا رسیده بود ، همان بسیجی جوان نشانی را درست آمده بود.

ادامه مطلب

ادامه مطلب
شهید محمد غفاری
نام پدر : حسین
تاریخ تولد :1363.10.30
تاریخ شهادت : 1390.6.13
محل شهادت : کردستان ، سردشت ، تپه جاسوسان
ادامه مطلب
ادامه مطلب