دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

پیکرهای شهدای عملیّات والفجر۹ به شهرستان بجستان آمد. تمامی شهدا توسّط خانواده هایشان تشییع و تدفین شد. امّا هنوز یک شهید مانده! کسی برای تحویل پیکر او اقدام نکرده!
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 9 تیر 1394  ] [ 1:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

سعید را به دادگاه دیگری بردند و محکوم به اعدام گردید زخمهایش را باز کردند و پس از آنکه با نمک مرهم گذاشتند داخل دیگ آب جوش که زیرش آتش بود انداختند و همان جا با لبی ذاکر به دیدار معشوق شتافت. 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 9 تیر 1394  ] [ 1:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهید مفقود «سیدحسین اعلمی» طلبه‌ای جوان از دیار تربت حیدریه بود که بنا به تکلیف دینی و انقلابی در اوایل سال 1358 تا اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی به عنوان نماینده حضرت امام(ره) در جهاد سازندگی شهر دهلران حضور داشت.

 
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 9 تیر 1394  ] [ 1:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

گروه یادگاران دفاع مقدس یکی از گروه های فرهنگی در عرصه دفاع مقدس و جنگ تحمیلی می باشد که قسمت هایی از گفت و گو ها و خاطرات رزمندگان در این گروه را مشاهده می کنید.
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 9 تیر 1394  ] [ 12:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روایت زندگی شهید دکتر «سیدرضا پاک نژاد» از شهدای هفتم تیر


پس از اخذ دیپلم در سال 1321 به مکه معظمه مشرف شد. چون در آن سال موضوع گردن زدن ابوطالب یزدی در مکه پیش آمد، مدت 31 روز با سایر همراهانش در مکه بازداشت بود.
روایت زندگی شهید دکتر «سیدرضا پاک نژاد» از شهدای هفتم تیر

به گزارش دفاع پرس از یزد، شهید دکتر «سیدرضا پاک نژاد» سوم آذر 1303 شمسی در شهرستان یزد متولد شد. پدر او سید ابوالقاسم پاک نژاد به امر کسب مشغول بود و شهید پس از طی دوران طفولیت به تحصیل پرداخت. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در دبستان ملی اسلام و دبیرستان ایرانشهر یزد گذراند .پس از اخذ دیپلم در سال 1321 به مکه معظمه مشرف گردید و چون در آن سال موضوع گردن زدن ابوطالب یزدی در مکه معظمه پیش آمد، مدت 31 روز با سایر همراهان در مکه بازداشت بود.

طول سفر جمعاً 6 ماه و هفت روز بود که در سال 1322 به ایران برگشت. در سال 1331 به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران راه یافت و در بهمن 1336 رساله دکترای خود را تحت عنوان «تمام برنامه‌های دانشکده پزشکی در اسلام» با درجه ممتاز گذراند.

شهید دکتر پاک نژاد ضمن تحصیل علم جدید به آموختن عربی نیز همت گماشت و مقدمات را نزد حجت الاسلام عرب جم آموخت. دکتر پاک نژاد در پزشکی و بررسی علوم و معارف اسلامی صد و ده جلد کتاب تألیف کرده است که مهمترین آنها «اولین دانشگاه و آخرین پیامبر» است که تاکنون 40 جلد آن به چاپ رسیده است.

از تحریرات ایشان مقالاتی در روزنامه‌های آیین اسلام، طوفان یزد، ملک یزد، مکتب اسلام و صدای یزد انتشار یافته است. همچنین کتاب قهقرائی دو هزار سال به نام «تقویم پاک» از جمله آثار این مرد بزرگ بشمار می رود و سخنرانی‌های علمی و دینی متعددی در شهرهای مختلف داشته‌اند. قبل از انقلاب وی در سمت‌های آموزگاری، دبیری، حسابداری و سرانجام طبابت و ریاست بیمارستان هراتی یزد و ریاست بیمارستان بیمه یزد، خدمت کرده است.

سمت‌های ایشان پس از پیروزی انقلاب عبارتند از استادی دانشسرای یزد، کارمند نماینده بازرگانی، پزشک درمانگاه، رئیس بیمارستان امیرالمومنین(ع)، رئیس بهداری سازمان بیمه‌های اجتماعی، معاون درمانگاه، رئیس هیئت مدیره گروه فرهنگی علوی در یزد، رئیس هیئت مدیره صندوق جاوید، رئیس هیئت مدیره سازمان خیریه حضرت رضا، رئیس شورای صنایع، رئیس مرکز پزشکی شماره 1 و سپس نمایندگی مجلس شورای اسلامی از شهرستان یزد و در مجلس شورای اسلامی به عضویت کمیسیون برنامه و بودجه در آمد.

شهید دکتر «سیدرضا پاک نژاد» دو سفر به حج، چهار سفر به عراق برای زیارت، سفری به سویس برای تحقیقات علمی و در ضمن سفرهای کوتاهی به پاریس، لندن و برلین نیز داشته‌اند.

شهید پاک نژاد از سجایای اخلاقی برجسته‌ای برخوردار بود. در عبادت، پرهیزگار بزرگواری بود که در سنگر مسجد همیشه در صف اول جماعت قرار داشت و در میدان مبارزات و خدمات اجتماعی همواره مشکلات مستضعفان فکر او را مشغول می کرد و خدمات پدرانه او به ایتام یزد، فوق العاده چشمگیر بود، چنانکه فقدانش برای این یتیمان کاملاً محسوس است. آدمی بی آلایش بود و کم سخن می گفت و آنگاه که لب می گشود مهر و سوزی در سخن داشت. کم می خوابید و بسیار مطالعه می نمود و در سر سفره فقط به یک نوع غذا بسنده می کرد.

شهید پاک نژاد در تمام مدت مبارزات روحانیت با رژیم شاه، علاوه بر خدمات اجتماعی در سنگر مبارزه، به دفاع از اسلام پرداخت .از یک سو با سخنرانیهای ارشادی در دبیرستانها و مجامع مذهبی، نسل جون درس خوانده را با مبانی و ارزشهای انسانی و انقلابی اسلام آشنا و از سوی دیگربا افشای رژیم، ماهیت پلید و منافقانه او را رسوا می کرد و همین امر سبب وحشت ساواک شد، بطوری که دائماً مورد تهدید تلفنی ساواک قرار می گرفت و یک بار نیز به ساواک اصفهان فرستاده شد و پس از آزادی وادامه مبارزات افشاگرانه، چند نوبت نیز به مرگ تهدید شد. تلاشهای او در راه احیای اسلام پس از انقلاب نیز بی وقفه و مستمر ادامه یافت تا اینکه در 7 تیر 1360 در جمع اعضای حزب ا.... به دیدار الله شتافت و در میان تشییع شکوهمند و دشمن شکن مردم یزد، در این شهرستان به خاک سپرده شد.

انتهای پیام

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 8 تیر 1394  ] [ 1:53 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از مشهد، حادثه هفتم تیرماه 1360 در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی واقع در سرچشمه تهران، شش روز پس از عزل بنی‌صدر از ریاست‌جمهوری صورت گرفت. سه روز قبل از وقوع این حادثه، محمد جواد قدیری، عضو کادر مرکزی سازمان مجاهدین خلق و طراح اصلی انفجار مسجد ابوذر که در آن آیت‌الله خامنه‌ای، امام جمعه وقت تهران مورد سوءقصد قرار گرفت، به دوستان خود با اطمینان خبر داده بود که «روز هفتم تیر» کار یکسره خواهد شد. اما دشمنان به یک باره با آغاز انقلابی دیگر روبه­ رو شدند که انقلاب سوم نامیده شد و مواجه با تثبیت شخصیتی که برای همیشه جاودانه­ تاریخ لقب گرفت.

 

ادامه مطلب

[ یک شنبه 7 تیر 1394  ] [ 1:48 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

از پلکان حرام نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید


منافقین برای تخریب چهره‌ی شهید بهشتی از هیچ اقدامی دریغ نمی‌کردند؛ اما او همواره با صبر و مهربانی با آن‌ها برخورد می‌کرد. در شور و هیجانات انقلاب نیز هیچگاه از مسیر انصاف خارج نشد و تاکید داشت که از پلکان حرام نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.
از پلکان حرام نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع پرس، شهید بهشتی به سه زبان عربی، انگلیسی و آلمانی سخن می‌گفت و به طلاب، انگلیسی درس می‌داد. به قول خودشان با به ظاهر غیرمذهبی‌ها هم سر و کار داشت. حاضر نبود کسی حتی پشت سر دشمنانش هم بد بگوید. او در خیلی از ویژگی‌ها از جمله انتقادپذیری و صبر و تحمل مخالف، کم نظیر بود. کتاب «صد دقیقه تا بهشت» اثر مجید تولایی صد خاطره از شهید بهشتی است که بخش هایی از آن در زیر می‌آید:

- گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده است؛ شعار جدیدی بدهیم: «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». شهید بهشتی آشفته شد و گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

- طلبه جوان هر روز به دبیرستان‌ها می‌رفت و انگلیسی تدریس می‌کرد. پولش هم مایه امرار معاش می‌شد. در پاسخ می‌گفت: این گونه استقلالم بیشتر است، نواقص حوزه را بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌توانم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی ‌کرد.

- از شهید بهشتی پرسیدند: روحانی هم می‌تواند در شورای شهر برود؟ پاسخ داد: روحانی همه جا می‌تواند برود، به شرط این که علم آن را داشته باشد نه این که تکیه‌اش به علوم حوزوی باشد. صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری را نمی‌دهد.

- بنی‌صدر که فرار کرد، همسرش را دستگیر کردند. تماس گرفت و گفت همسر بنی‌صدر تخلفی نکرده است و باید آزاد شود. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشد گناهش گردن جمهوری اسلامی است.

- در بدترین حالت هم، بر نکات مثبت تاکید می‌کرد.

- شهید بهشتی اسم جوان را برای شورای صدا و سیما معرفی کرده بود. گفته بودند ولی این شخص مخالف شماست. علیه شما دنبال سند بوده است! بهشتی گفت: او جویا و کنجکاو است. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم را آگاه کند.

- همه برای جلسه جمع شده بودند. باهنر را به دنبال بهشتی فرستادند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است به بیرون برویم. اخم باهنر را که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسانید، بگوید فردا در خدمتمشان هستم.

- به یکی از قضات دادگاه نامه زده بود و نوشته بود: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.» قاضی را توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات…

- مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه به جز مترجم در کادر ایستاده بودند. پرسید: مگر شما نمی‌آیید؟ گفت: همه می‌دانند من توده‌ای هستم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

- به سخنرانی رفته بود. منافقین هم آمده ‌بودند. داخل جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. به حاج آقا گفتند: «از در پشتی بفرمایید که به خلقی‌ها نخورید.» گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت.

انتهای پیام/

 


ادامه مطلب

[ یک شنبه 7 تیر 1394  ] [ 1:36 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

احسان رجبی می‌گوید: در جریان جنگ ۳۳ روزه مجروح شدم و مرا به بیمارستان قمر بنی‌هاشم تهران منتقل کردند؛ حال خوبی نداشتم؛ یک روز به من گفتند: «شما یک مهمان ویژه دارید»؛ مهمان ویژه مادر شهید «امیر حاج‌امینی» بود. 


 
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات1 ]

وقتی اسیر عراقی پاس‌بخش نیروهای رزمنده شد
دلم می‌خواست بچه‌ها را بیدار کنم و جریان را به آنها بگویم. اسیر عراقی می‌توانسته اسلحه را بردارد و همه ما را به گلوله ببندد ولی این کار را نکرده بود.
 

کنترل و هدایت عملیات‌ها در طول دفاع مقدس کار بسیار طاقت فرسایی است که صدمات جسمی و روحی زیادی در پی دارد و خستگی ‌‌‌‌‌های شدیدی همراه خود داشت.  روایت زیر را در این زمینه می خوانیم.

***

سه شبانه‌روز به زمین سیخ زدیم و سیم‌خاردارها را بریدیم تا معبرها باز شد. همه کارهایمان در سکوت و آرامش و تاریکی صورت می‌گرفت. مبارزه سخت و در عین حال جالبی بود. یک مبارزه مسلحانه و خشونت‌بار در نهایت سکوت و تسلط بر اعصاب. هر لحظه امکان داشت یکی از مین‌ها کم‌لطفی کند و ... .

مسئله بزرگی که برایمان حیاتی بود مسئله لو رفتن عملیات بود. برای این یکی باید از همه چیز مایه می گذاشتیم. سه شب بیخوابی کاسه چشم‌ها را پر از خون کرده بود. شب قبل عملیات شروع شده بود. گردانهای رزمی به ما رسیده و از معابر گذشته بودند. در همان ساعات اول سنگرهای دشمن یک به یک سقوط کرده و بچه‌ها در حال پیشروی بودند.

دسته ما در شیاری موضع گرفته بود تا دستور را اجرا کند. به ما دستور دادند به اردوگاه برگردیم. گرچه رغبتی برای برگشتن نداشتیم ولی خستگی بی‌داد می‌کرد. هنوز تردید داشتیم که واقعاً برگردیم یا پیش بچه‌ها بمانیم. در آن شرایط و با خستگی مفرطی که داشتیم بعید بود بتوانیم کاری انجام بدهیم. خلاصه قرار شد دسته ما به اردوگاه برگردد. تجهیزات را جمع کردیم و خودمان را پای تپه نسبتاً بلندی کشاندیم و از همانجا حرکت کردیم.

یکی از بچه‌های گروهان، یک اسیر عراقی را جلو انداخته بود. به نزدیک ما که رسید گفت:

ـ سلام برادرها خسته نباشید و ادامه داد:

ـ اگر به اردوگاه برمی‌گردد این آقا را هم با خودتان ببرید.

ـ چرا با بقیه اسیرها نفرستادینش؟

ـ این یکی جا مانده بود

ـ اشکالی ندارد می‌بریمش

اسیر عراقی را پیش انداختیم و راه افتادیم. مرد میانسالی بود، چهره آفتاب سوخته با قد و قامتی بلند و چهارشانه. بند پوتینش باز شده صبر کردیم تا آن را ببندد. دوباره راه افتادیم و در امتداد بلندی تپه به سوی اردوگاه حرکت کردیم. زمین از شدت انفجارها می‌لرزید، انگار دشمن گیج شده بود. هنوز به خوبی در نیافته بود که چه بلایی به سرش آمده، بی‌هدف و دیوانه‌وار تمام منطقه را زیر آتش گرفت.

اسیر عراقی ساکت بود و دستهایش را روی سرش گرفته بود. یکی از بچه‌ها به او فهماند که می‌تواند دستش را پایین بیاورد. گفت بابا دستهات را بینداز پایین خسته می‌شوی حالا حالاها پیاده‌روی داریم.

اسیر در حالی که می‌خواست با نگاه و زبان بی‌زبانی از ما تشکر کند با حالت خاصی به ما می‌نگریست. هوا تاریک شده بود، از فرط خستگی تلوتلو می‌خوردیم. تا اردوگاه خیلی راه مانده بود. به جایی رسیدیم که مناسب بود نمازهایمان را بخوانیم و کمی استراحت کنیم، اطراق کردیم.

بعد از نماز بعضی از بچه‌ها نظرشان این بود که همانجا بمانیم و بعد از روشن شدن هوا به طرف اردوگاه برویم. گرچه خود من هم موافق نبودم ولی نظر بدی نبود. خلاصه خستگی شدید در تصمیم‌گیری مسئول دسته مؤثر افتاد و همانجا ماندیم. یکی از بچه‌ها گفت: با این اسیر چه کار کنیم؟ مسئول دسته گفت: تا روشن شدن هوا دو نفر به دو نفر پاس می‌دهیم.

هر دو نفر دو ساعت و ترتیب نگهبانی معین شد. پاس ما بین ساعت 10 تا 12 بود. عقربه ساعت 8 را نشان می‌داد. نمی‌دانم چه وقت خوابم برد، فقط همین را می‌دانم که یک لحظه گذشت و بیدارم کردند. چشمانم را به زور از هم باز کردم و بلند شدم. اسیر عراقی در گوشه‌ای دراز کشیده بود و چشمانش را به سقف آسمان دوخته بود. سستی و سنگینی پلکهایم به قدری بود که به دوستم گفتم مثل اینکه مجبوریم همین دو ساعت را هم تقسیم کنیم.

تا ساعت 11 تو کشیک بده و بعد مرا بیدار کن. او هم که وضع بهتری از من نداشت قبول کرد. همه خواب بودند. چنان خوابیده بودند که انگار در نرم‌ترین بسترها افتاده بودند. میان خواب و بیداری کسی بیدارم کرد. نفهمیدم که این یک ساعت چقدر به سرعت گذشت. چشمهایم را باز کردم و از صحنه مقابلم تکان عجیبی خوردم.

سلاح را کشیدم و انگشت ماشه روی سینه‌اش را نشانه گرفتم. نیم خیز شده و از او فاصله گرفتم. بله اشتباه نکرده بودم، اسیر عراقی آمده بود بالای سرم. داد زدم دستها را بگیر بالا، لعنتی می‌خواستی چکار کنی؟

ولی انگار اسیر عراقی می‌خواست چیزی بگوید، بالاخره به من فهماند که دوستم از خستگی سه شب و سه روز خوابش برده، نمی‌دانم چه باید بکنم، خیلی متعجب شده بودم.

دلم می‌خواست بچه‌ها را بیدار کنم و جریان را به آنها بگویم. اسیر عراقی می‌توانسته اسلحه را بردارد و همه ما را به گلوله ببندد ولی این کار را نکرده بود. چرا؟ اصلاً از کجا فهمیده بود نوبت پست من و دوستم یک ساعت بوده. حالا من آرام شده بودم و فقط او را نگاه می‌کردم.

اسیر وقتی فهمید من از قضیه مطلع شده بودم لبخند بی‌رمقی زد و گوشه‌ای دراز کشید و باز به آسمان خیره شد. به کلی خواب از سرم پریده بود، دلم می‌خواست تا صبح بیدار باشم. به این مهم فکر می‌کردم اسیر عراقی در واقع با اسیر شدنش به دست قوای اسلام خود را آزاد و رها می‌بیند. دلم می‌خواست همه بچه‌ها آن شب آنجا بودند و آن صحنه را می‌دیدند. دیگر خستگی را احساس نمی‌کردم و به اسلحه تکیه زده بودم.

*نوشته منصور رحیمی، از لشکر حضرت رسول (ص)

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/6 10:38:41

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نویسنده و روزنامه‌نگار حوزه دفاع مقدس می‌گوید: در دوران هشت سال دفاع مقدس مهندسی ـ رزمی گستره‌ای از اقدامات را شامل بود که از این یگان به عنوان «قفل و کلید» یاد شده است. 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 100 ] [ 101 ] [ 102 ] [ 103 ] [ 104 ] [ 105 ] [ 106 ] [ 107 ] [ 108 ] [ 109 ] [ > ]