داستان های کوتاه و تاثیر گذار
1.
پرسید: ” ناهار چی داریم مادر؟ “
مادر گفت : ” باقالی پلو با ماهی … “
با خنده رو به مادر کرد و گفت: ” ما امروز این ماهی ها را می خوریم و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند … “
چند وقت بعد …
عملیات والفجر ۸ …
توی اروند رود گم شد …
و مادر …
تا آخر عمرش ماهی نخورد …
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394 ] [ 1:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید رضا شاهنده سدی در برابر تفکرات پلید منافقان بود و آنان با هر گونه توطئه و ترفندی درصدد از بین بردن وی بودند.
شهید محمدتقی (رضا) شاهنده در سال 1341 در خانوادهای دینی و مذهبی دیده به جهان گشود.
[ پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394 ] [ 1:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید ستاری ماه رمضانها بعد از سحر کنار بچهها می نشست و با صدای بلند و لحن خوش قرآن میخواند. اصلاً اهل نصیحت کردن نبود. میگفت به جای این که چیزی را با حرف زدن به بچه یاد بدهیم، باید با عمل خودمان نشانش بدهیم.
[ پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394 ] [ 1:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
آنچه خواهید خواند قصه، افسانه و یا قسمتی از یک فیلم ترسناک نخواهد بود. این نوشته خاطرات یکی از سربازان حضرت روح الله است که از روزهای سخت اسارتش و شکنجه هایی که توسط منافقین شده است گفته که واقعا اگر نبود عشق به خدا نمیشد زیر این عذابها لحظهای تحمل کرد و سری را فاش نکرد.
[ پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394 ] [ 1:38 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
آن زمان که او در مورد بنی صدر و بی لیاقتیهای او و از طرفی در خصوص شخصیت والای شهید بهشتی سخن میگفت، نوجوانی بیش نبود
[ پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394 ] [ 1:38 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
خرازی به ماهر عبدالرشید گفت: «یک پای تو را قطع کردم. میخواهم پای دیگرت را هم قطع کنم!» ماهر جواب داد: بیا! من هم یک دست تو را قطع کردم، دومی را هم قطع میکنم!» خرازی گفت: «باشد! وعده ما امشب در میدان شهر بصره».
[ پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394 ] [ 1:37 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
مادر شهید سیدعلی دوامی، شهیدی که به راز 21 معروف شده است، گفت: همرزمان سیدعلی گفتند؛ سیدعلی با آب یخ در عملیاتها غسل شهادت میکرد.
[ پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394 ] [ 1:31 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
جانباز جعفریمنش روایت میکند: دستم را گذاشتم روی زمین که بلند شوم. هنوز نیمخیز بودم که یک ترکش خورد توی سرم. ترکش کلاه و چفیهام را سوراخ کرده و وارد جمجمهام شده بود.
[ پنج شنبه 31 اردیبهشت 1394 ] [ 1:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
جانباز جعفریمنش روایت میکند: چون بهعنوان شهید تلقی میشدم، مرا به ستاد معراج شهدای باختران میآورند و میگذارند توی تابوت، بستهبندیام میکنند و میگذارند توی کانتینرهای یخچالدار تا با شهدای دیگر به معراج تهران اعزام کنند.
[ چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 ] [ 6:38 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
آزاده سرافراز هاشمی روایت میکند: ما هنوز که هنوز است جان سالم به در بردن از کتکها را در اسارت فقط معجزه الهی میدانیم. در مقابل در ایران اسرای عراقی وجود داشتند اما صلیبیها میگفتند آنها از کتک و شکنجه شکایت نمیکنند.
ادامه مطلب
خبرگزاری دفاع مقدس
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب