بچرخ
ای چرخ بچرخ...
قلقلکم میدهد صدای ترق ترق چرخ به آهن رسیده ی گاری کودک
چشمم به راهی در زندگیش نمیخورد که به ته رسیده باشد جز راه راه پیراهن کهنه اش که شروعش در سیاهی گم است و اخرش زیر در لابه لای پارچه ای تا خورده پنهان!
بگمانم دستکش بدست کرده
دستکشی از جنس پوست زمخت و ترک خورده...
ایستاد تا دوباره دستکشش را بیازماید
با زیر و رو کردن اضافه ی آنهایی ک من با دستکش از ظرف پاک و در زباله دان انداختم...
بگمانم روزهای زنده مانی من دوبرابر زندگانی توست و اطمینان دارم که به تو بیش از من این را میشود خطاب کرد:
روزت مبارک مرد...
(7:45دقیقه صبح-بیرجند،خیابان مدرس-12/2/94)
نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد 1394 توسط فرامرز کمیلی |
نظر (0)