آسمان مال من است

چیدن و مرگ و عبور

"چیدن و مرگ و عبور"
سر برآوردی برون
                   امید و نور
خاک را از سر نهادی
                  تو بزور
حال اینک گشته ای
                  فارغ ز آن
آنهمه تاریکی و
                  وهم از حضور
"تو"شکفتی
                "من"جهانم سبز شد
خواهمش درکش کنم
                 سخت است و کور
اینهمه زیباییت
                 جملگی پیدا بود
بهر من نزدیک و
                 شاید هم ز دور
گفتمش گل از چه
                 رنجوری چنین؟
گفت باغم،آخرش چه؟
                 "چیدن و مرگ و عبور"
راست میگفت او
                 مرگ را چاره نبود
لیک اما،چیدنش
                تقصیر من بود،یا عبور
(Faramarz--28/1/94--12:43)


ادامه مطلب

مرا اینگونه باور کن

"مرا اینگونه باور کن"
شکسته بی حال و احوالم
 مـرا اینگـونـه بـاور کن
به پیـش ایـن و آن خـارم
مــرا اینگـونـه بـاور کن
کـمی رنـجور و نالانم
مـرا اینگونه بـاور کن
پـر از دادم و فــریادم
مـرا اینـگونه بـاور کن
مـگر جز تو کـه را دارم؟
مــرا اینگـونـه باور کن
توباور کن،که این کافیست
مـرا اینـگونه بـاور کـن
که جای باورت خالیست
مـرا اینگـونـه بـاور کـن
هـر آن هستم،همیـنست
همه دادم همه بیداد و فریادم
همه خوابم همه رویای بر بادم
هـمــینـسـت......
مـرا ایـنگونه ، بـاور کن!
(22/9/93—22:18-Faramarz)


ادامه مطلب

سراب

'سراب'

'راست'
میگفتی
که آنچه
 میبینی
'واقعیت'
 من است...
من نیز دیدم و به واقعیتت رسیدم!
اما چیزی که من واقعیت پنداشتمش
 "دروغ" بود!
همانند سراب که خود به ذاته"واقعیت" است،
 ولی آنچه می نمایاند "دروغ"!
(Faramarz-17:05-5/3/94


ادامه مطلب

می نویسم

"بـــی رنــگ"
این روزهـا زیـادی میـنویسم
گاهی حتـی با چشــم بسته!
آنقـدر نوشته ام،خودکارم از رنگ رفته!
دسـت نکشیده ام،نه.
باز هم مینویسم با همیـن خودکار
آری همان تعبیر شماست این نوشتنم:
سکوت
سکـوت را مینویسم! !
و نوشتن سکوت چشم باز میخواهد چه کار؟
چه دنیای پُــری دارند لال ها و چه پُـر تر کر و لال ها...
هی با خودکاری بی رنـگ مینویسند امـا که را چشم دیـدن انبوه حرف ها را؟
faramarz-22:35--14/3/94


ادامه مطلب

....


انگار باید چشمانم را ببندم.
تنفس تعطیل...
اینجا تصاویر همه تصنعی اند و هوا آلوده...
بگمانم ویروس هایش جهش یافته اند!
وگرنه من دیریست چشمانم را واکسینه کردم!
از من بشنو:
چشمانت را ببند!
تنفس تعطیل!
اینبار اول بچش بعد ببین...
نمک و شکر هر دو از دید چشمت یکی اند...


(Faramarz-6/2/94-23:24)


ادامه مطلب

بر گل نشسته

"بر گل نشسته"
روزگاریست که اندر خم این راه،بماندم ک بماندم
تفسیر زمعنای هر آنچیز ندانسته،زفکرم،بتکاندم،بتکاندم
آنقدر که با موج دلم ره به چپو راست کشیدم
کین کشتی فکرم به گل و جمله به ساحل نرساندم،نرساندم
افسار به دست توی افکار سپردم ،تو بگیرش
وین کشتی بنشسته به گل را تو ز دریا،برهانش برهانش
امید به آنست که آخر برسد این ره کورم
وقتی که دلم قرص شد و دل ز دلم من ببریدم،ببریدم

(Faramarz-10/2/94-16:29)


ادامه مطلب

بچرخ

ای چرخ بچرخ...
قلقلکم میدهد صدای ترق ترق چرخ به آهن رسیده ی گاری کودک
چشمم به راهی در زندگیش نمیخورد که به ته رسیده باشد جز راه راه پیراهن کهنه اش که شروعش در سیاهی گم است و اخرش زیر در لابه لای پارچه ای تا خورده پنهان!
 بگمانم دستکش بدست کرده
دستکشی از جنس پوست زمخت و ترک خورده...
ایستاد تا دوباره دستکشش را بیازماید
با زیر و رو کردن اضافه ی آنهایی ک من با دستکش از  ظرف پاک و در زباله دان انداختم...
بگمانم روزهای زنده مانی من دوبرابر زندگانی توست و اطمینان دارم که به تو بیش از من این را میشود خطاب کرد:
روزت مبارک مرد...


(7:45دقیقه صبح-بیرجند،خیابان مدرس-12/2/94)


ادامه مطلب

یخ

"یخ"
...چندگاهیست دلم طعم دلت را نچشیده...
...یا فاصله دورست،و شاید دل من ره بکشیده...
...اینک که دو چشمم بتو سویش ندهد قد...
...این دل بدهد مژده که وقتش برسیده...
...گر گوش کنم آن سخنش مژده فراموش...
...این دل بکند شکوه زمن،جان ببریده...
...بس میچکد این قطره زپهنای دلم باز...
...افسوس که اینها همه برجا و غمم ته نکشیده..
...ای کاش که این غصه هم اکنون بسر آید...
...کین یخ زدلم بآز شود،طعم دلت را بچشیده...

(Faramarz -- 20/2/94 -- 01:23)


ادامه مطلب

60سانت

60سانتی بیشتر نبود
یادم هم نمی آید فقط رویا مینویسم اما بگمانم
همان60سانت بیش نبودم، از کف پا تا روی سرم
دنیایم خلاصه میشد در ماشینی کوچک!
نخ بسته بودم به ماشین و تمام زندگیم را میکشیدم...
تکه نانی در دستم بود و ذهنم پی ماشین
غافل از لقمه نان...
همه چشم بمن دوخته بودند که گرسنه نمانم چون دلگرم به ماشین شده بودم!
چشم ها خیره بمن و غذا در دست و اصرار!
و آخر فهمیدم نخم را پاره کردند تا ببینمشان...

(امروز خودم را دیدم/در قالب پیر زنی)

60سانتی بیشتر نبود
خوب یادم است و واقعیت مینویسم و مطمئنا
همان60سانت بیش نبود،از کف پا تا روی قوز کمرش
دنیایش خلاصه میشد در سبدی کوچک!
نخ بسته بود به سبد و تمام زندگیش را میکشید...
عصایی در دستش بود و ذهنش پی نان
غافل از سبد...
چشم به همه دوخته بود که گرسنه نماند چون دلسرد سبد شده بود!
چشم ها کور و غذا در شکم و انکار!
و آخر که بفهمند نخشان پاره شده وقتی برای دیدن نیست!

 

" Faramarz / 25-2-94 / 21:53 "


ادامه مطلب

ثمر

درختی شدم تنومند...
اما از شانس بدم کاج شدنم، آرزوی ثمر را بدلم گذاشت...
بی ثمری به کنار، آفتاب را هم از جوانه های پایم دریغ کرده ام
بس است
ریشه کنم کنید
شاید ثمر داد...


Faramarz--31/2/94--20:06


ادامه مطلب
Weblog Themes By Pichak

(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

نويسندگان

  • فرامرز کمیلی

درباره وبلاگ


آمار سایت

كل بازديدها : 11867 نفر
كل مطالب : 14 عدد
كل نظرات : 1 عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 11 اسفند 1394  تاریخ ایجاد بلاگ : سه شنبه 19 دی 1391  عدد

استانداردهای قالب

قالب وبلاگ