عطار نيشابوري در داستاني نمادين، از پشه اي سخن مي گويد که بر لب دريايي نشسته بود و در سر سوداي تصاحب همه دريا را داشت؛ چرا که همتي بلند داشت و بر اساس آن، خواسته هايي بزرگ:
گويند پشّه بر لب دريا نشسته بود
در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا
گفتند: چيست حاجتت اي پشه ضعيف
گفت آنکه آب اين همه دريا بود مرا
گفتند: حوصله چو نداري مگوي اين
گفتا به نااميدي از او چون دهم رضا
منگر به ناتواني شخص ضعيف من
بنگر که اين طلب ز کجا خاست و اين هوا
گويند پشّه بر لب دريا نشسته بود
در فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا
گفتند: چيست حاجتت اي پشه ضعيف
گفت آنکه آب اين همه دريا بود مرا
گفتند: حوصله چو نداري مگوي اين
گفتا به نااميدي از او چون دهم رضا
منگر به ناتواني شخص ضعيف من
بنگر که اين طلب ز کجا خاست و اين هوا






