آرشيو مطالب

اردیبهشت 1395

مرداد 1394

مهر 1394

آبان 1394

دی 1394

بهمن 1394


  نويسندگان
  درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ: علی عباسی



  مطالب پیشین

جمله های ناب

مهم درون آدمه

چند نکته

دلا

...

خدایا دوستت دارم به اندازه بینهایت دوست داشتن ها

از طبیعت آموختم

در کلام آسمانی آمده است:

آرامش...

به امید خدا...
 

آمار بازديد :
» تعداد مطالب : 314
» آخرین بروز رسانی : دوشنبه 26 مهر 1395 
» بازدید کل : 40493
» آخرین بازدید : [ra:stat_last_view_date]

 


  پیشکش مهربانی
 

پیشكش میكنم مهربانی را
به كسانیكه از دل شكستن بیزارند

و

در تمنای آنند كه دلی بدست آورند...
آنانكه رحمت آفرینند، نه زحمت آفرین...

و

برآنند تا در زندگی پل باشند نه دیوار...



» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  نامه رسان عروسک ها
 
یک روز جناب کافکا، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچه‌ای می‌افتد که
داشت گریه می‌کرد.
کافکا جلو می‌رود و علت گریه دخترک را جویا می‌شود.
دخترک همان طور که گریه می‌کرد پاسخ می‌دهد: عروسکم گم شده!
کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد: امان از این حواس پرت! گم نشده! رفته
مسافرت!
دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد: از کجا میدونی؟
کافکا هم می گوید: برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه!
دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا
می‌گوید: نه . تو خونه‌ست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش ...
کافکا سریعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه می‌شود و چنان با دقت
که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است!
و این نامه‌ نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه می‌دهد و
دخترک در تمام این مدت فکر می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ عروسکش
هستند.
و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه‌ عروسک که «دارم عروسی می کنم»
به پایان می‌رساند.
*
این؛ داستان همین کتاب «کافکا و عروسک مسافر» است.
اینکه مردی مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد
کردن دل کودکی کند و نامه‌ها را ـ به گفته همسرش دورا ـ با دقتی حتی بیشتر از
کتابها و داستان‌هایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است.
او واقعا باورش شده بود؛ اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم بستگی به صداقتی دارد
که به آن بیان می‌شود.
ـ امّا چرا عروسکم برای شما نامه نوشته؟
این دوّمین سوال کلیدی بود و کافکا خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود،
پس بی هیچ تردیدی گفت: چون من نامه‌رسان عروسک‌ها هستم...

» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  قانون زندگی
 

یک آزمایشی را در « هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند :

80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب کردند . یک شهرک را به دور از هیاهو برابر با 40 سال پیش ساختند . غذاهای 40 سال پیش در این شهرک پخته میشد . خط روی شیشه های مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم های قدیمی ، اخباری که از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش کردند :

تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرک بردند ، بعد از گذشت 5 الی 6 ماه کم کم پشتشان صاف شد ، راست می ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد ، چین و چروکهای دست و صورت از بین رفت ...

علت چه بود ؟

خیلی ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پیش زندگی کردند ، باور کرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

انسانها همان گونه که باور داشته باشند می توانند بیندیشند . باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا میکند که چگونه بیندیشد . اصولاً فرق بین انسانها ، فرق میان باورهای آنان است . انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق میکنند. انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند که با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال کسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند .

قانون زندگی قانون باورهاست . باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است .

توانمندی یک انسان را باورهای او تعیین می کند .

انسانها هر آنچه را که باور دارند خلق میکنند . دستاوردهای شما را در زندگی باورهای شما میسازند . زیرا باورها تعیین کننده کیفیت اندیشه هاست و اندیشه ها عامل اولیه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردهاست.



» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  محبت
 

شیشه ها شکستنیست ، زندگی گذشتنیست

این فقط محبت است که همیشه ماندنیست



» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  فرصت را غنیمت شمار !
 



همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد ...

کسانی را که دوسـت داری ، همیـشه کنار خود داشته باش ؛

و بگو چقدر به آن‌ ها علاقه و نیاز داری ...

مراقبشان باش !

"گابریل گارسیا مارکز"


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  انسان
 


“من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد .
نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است.
نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی.
من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام،
یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم.
من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم.”


احمد شاملو


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  باغبان نابینا
 

مردی در یك خانه‌ی كوچك، با باغچه‌ای بزرگ و بسیار زیبا زندگی می كرد. او چند سال پیش در اثر یك تصادف، بینایی خود را از دست داده بود و همه‌ی اوقات فراغتش را در آن باغچه به سر می برد. گیاهان را آب می داد، به چمن‌ها می رسید و رزها را هرس می كرد. باغچه در بهار، تابستان و پاییز، منظره‌ای دل‌انگیز داشت و سرشار از رنگ‌های شاد بود.

روزی، شخصی كه ماجرای باغبان كور را شنیده بود، به دیدار او آمد. از باغبان پرسید: «خواهش می كنم، به من بگویید چرا این كار را می كنید، آن گونه كه شنیده‌ام، شما اصلاً قادر به دیدن نیستید.»

«بله، من كاملاً نابینا هستم!»

«پس چرا این همه برای باغچه‌ی خود زحمت می كشید؟ شما كه قادر به تشخیص رنگ‌ها نیستید، پس چه بهره‌ای از این همه گل‌های رنگارنگ می برید؟»

باغبان كور به پرچین باغچه تكیه داد و لبخندزنان به مرد غریبه گفت:

«خب، من دلایل خوبی برای این كار خود دارم. من همواره از باغبانی خوشم می آمد. به نظرم میرسد كه دست كشیدن از این كار به سبب نابینایی، دلیل قانع‌كننده‌ای نیست. البته نمیتوانم ببینم كه چه گیاهانی در باغچه‌ام می رویند؛ ولی هنوز می توانم آنها را لمس و احساس كنم. من نمی توانم رنگ‌ها را از هم تشخیص دهم، ولی می توانم عطر گل‌هایی را كه می كارم، ببویم و دلیل دیگر من، شما هستید.»

«چرا من؟ شما كه اصلاً مرا نمی شناسید!»

«البته من شما را نمی شناسم، ولی گاهی اوقات، شخصی چون شما از اینجا رد می شود و كنار باغچه‌ی من می ایستد. اگر این تكه زمین، باغچه‌ای بدون گیاه و خشك بود، دیدن منظره‌ی آن برای شما خوشایند نبود. به نظر من نباید از انجام كاری به این سبب چشم‌پوشی كنیم كه در نگاه نخست، سود چندانی برای خود ما ندارد؛ در صورتی كه ممكن است كمك ناچیزی به دیگران بكند.»

مرد به فكر فرو رفت و گفت: «من از این زاویه به موضوع نگاه نكرده بودم.»

باغبان پیر لبخندزنان به سخن خود ادامه داد:

«به علاوه مردم از اینجا رد می شوند و با دیدن باغچه‌ی من، احساس شادی می كنند؛ می ایستند و كمی با من سخن می گویند. درست مانند شما؛ این كار برای یك انسان نابینا ارزش زیادی دارد.»



» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


 

( تعداد کل صفحات: 12 )

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >

 
 
 

 

 

Powered By rasekhoonblog Copyright © 2009 by /sentencesss This Themplate  By Theme-Designer.Com