آرشيو مطالب

اردیبهشت 1395

مرداد 1394

مهر 1394

آبان 1394

دی 1394

بهمن 1394


  نويسندگان
  درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ: علی عباسی



  مطالب پیشین

جمله های ناب

مهم درون آدمه

چند نکته

دلا

...

خدایا دوستت دارم به اندازه بینهایت دوست داشتن ها

از طبیعت آموختم

در کلام آسمانی آمده است:

آرامش...

به امید خدا...
 

آمار بازديد :
» تعداد مطالب : 314
» آخرین بروز رسانی : دوشنبه 26 مهر 1395 
» بازدید کل : 40445
» آخرین بازدید : [ra:stat_last_view_date]

 


  کلاس درس
 

زندگی روی کره زمین یک کلاس درس است و من وشما دانش آموزانی هستیم که باید درس هایی بیاموزیم.
قرار نبوده زندگی ساده باشد، قرار نبوده راحت و بی دردسر باشد زندگی بدین منظور طراحی شده که شما را با چالش رشد و تغییر روبرو کند تا انسانی خودآگاه تر و مهربان تر و کمال یافته تر شوید.
رشد و تغییر همواره فرایندی ساده و خوشایند نیست و می تواند بسیار ترسناک و دردناک نیز باشد.صرفا به این دلیل که چیزی ناخوشایند است یا از سرگذراندن آن راحت نیست به این معنا نیست که برای ما سودمند نیز نیست.
تجارب خوشایند و سودمند همواره تفاوت هایی اساسی دارند.


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  ستایش خدا
 

چگونه میتوانی خداوند را ستایش کنی ؟

اگرنتوانی خداوند را در درون خود ستایش کنی،هرگز نمیتوانی او را در وجود دیگران نیز ستایش کنی.

توزمانی به هستی کل میپیوندی که به ستایش خدایی بنشینی که ساکن دل توست.

تو میزبانی و خداوند مهمان دل توست.

خودرا دوست بدار ،زیرا تو منزلگه خداوند هستی او تورا برگزیده تا در تو منزل کند،

بنابراین او تورا دوست میدارد و ستایش میکند.چراتو خودرا دوست نداشته باشی و نستایی؟

هستی تو تصادفی نیست.تو با توانی ویژه و سرنوشتی ویژه پا به عرصه دنیا گذاشته ای

.آری خداوند تورا به سیمای خویش آفریده است .تو میتوانی چیزی بشوی که در وهم نمیگنجد .

 
 

مسیحا برزگر

 

 


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  دوستان خدا
 

گفت من شخصی را می شناسم که هرشب قبل از خواب به خدا میگوید :

خدایا ؛ تمام کسانی که در حق من ظلم کردند را حلال میکنم ؛

نکند فردای قیامت کسی به خاطر ....من حساب پس دهد .

آری دوستان خدا ؛ همان هایی هستن که کار خدایی میکنند .


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  داستان کوتاه
 

پسر گاندی می گوید: پدرم کنفرانس یک روزه ای در شهر داشت، از من خواست او را به شهر برسانم، وقتی او را رساندم گفت:
ساعت 05:00 همین جا منتظرت هستم تا با هم برگردیم.
من از فرصت استفاده کردم، برای خانه خرید کردم، ماشین را به تعمیرگاه بردم، بعد از آن به سینما رفتم.
ساعت 05:30 یادم آمد که باید دنبال پدر بروم! وقتی رسیدم ساعت 06:00 شده بود!
پدر با نگرانی پرسید: چرا دیر کردی؟!
با شرمندگی به دروغ گفتم: ماشین حاضر نبود، مجبور شدم منتظر بمانم!
پدرم که قبلا به تعمیرگاه زنگ زده بود گفت:
در روش تربیت من حتما نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی! برای این که بفهمم نقص کار من کجاست این هجده مایل را تا خانه پیاده بر می گردم تا در این مهم فکر کنم!
مدت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتوموبیل می راندم و پدرم را که به خاطر دروغ احمقانه ای که گفته بودم غرق در ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم!
همان جا بود که تصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم!
این عمل عاری از خشونت پدرم آنقدر نیرومند بود که بعد از گذشت 80 سال از زندگی ام هنوز بدان می اندیشم!!


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  همبازی بهشتی ام
 
شاید مرا به یاد نیاوری
 
اما من تو را خوب می شناسم ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما
و همه مان همسایه خدا
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی ومن همه آسمان را دنبالت می گشتم
تو می خندیدی و من از پشت خنده پیدایت می كردم
خوب یادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودی
توی دستت همیشه قاچی از خور شید بود
نور از لای انگشت های نازكت می چكید
راه كه می رفتی ردی از روشنی روی كهكشان می ماند
یادت می آید؟
گاهی شیطنت می كردیم و میرفتیم و میرفتیم سراغ شیطان
تو گلی بهشتی به سمتش پرت می كردی و او كفرش در می آمد اما زورش نمی رسید
فقط می گفت:
همین كه پایتان به زمین برسد
می دانم چطور از راه به درتان كنم
تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی
آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح كه می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما همیشه خواب زمین را می دیدی آرزویی رویاهای تورا قلقلك می داد
دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی
و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیا آورد
من هم همین كار را كردم
بچه های دیگر هم
ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد 
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را
ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا
ما گم شدیم و خدا را گم كردیم
دوست من
همبازی بهشتی ام
نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده
هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب كوچك تو تا قلب من یك راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا
بلند شو
از دلت شروع كن

شاید دوباره همدیگر را پیدا كنیم .

http://www.desiglitters.com/wp-content/uploads/2012/08/White-Angel-Girl000.gif


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  داستان کوتاه
 

پیرمردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.

خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.

وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.

بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.

او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع
شده است.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید:
اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر این صورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در شنبه 11 مهر 1394 

نظرات (0) 


  فرصت را غنیمت شمار !
 



همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد ...

کسانی را که دوسـت داری ، همیـشه کنار خود داشته باش ؛

و بگو چقدر به آن‌ ها علاقه و نیاز داری ...

مراقبشان باش !

"گابریل گارسیا مارکز"


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در پنج شنبه 9 مهر 1394 

نظرات (0) 


  انسان
 


“من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد .
نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است.
نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌دهم نه ایرانی را به ایرانی.
من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام،
یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم.
من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم.”


احمد شاملو


» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در پنج شنبه 9 مهر 1394 

نظرات (0) 


  محبت
 

شیشه ها شکستنیست ، زندگی گذشتنیست

این فقط محبت است که همیشه ماندنیست



» ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی عباسی در پنج شنبه 9 مهر 1394 

نظرات (0) 


 

( تعداد کل صفحات: 12 )

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >

 
 
 

 

 

Powered By rasekhoonblog Copyright © 2009 by /sentencesss This Themplate  By Theme-Designer.Com