ما انسانهای امروزی، یکتا گوهری را از کف دادهایم، حتماً میپرسید چه؟ کافی است کمی به دور و برمان نگاه کنیم...متوجه میشوید که ما نسبت به پیشینیانمان گوهری بیهمتا به نام سادگی و بیآلایشی را گم کردهایم...سادگی به آن معنا که چون خدا را محور زندگی هامان و اعمال میدانیم، از هر چه غیر اوست آزادهایم، نه از کمش ناخشنودیم و نه از زیادش سرمست میشویم...
ما به عنوان انسان عصر امروز وارد دوران جدیدی شدهایم، اما بعضی چیزها را شاید گم کردهایم.
در ادامه مطلب می خوانید....

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.
قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی: ناخنهای مصنوعی،دندانهای مصنوعی،خندههای مصنوعی، آوازهای مصنوعی،دغدغههای مصنوعی...
هر چه فكر میکنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغلدستیهایمان در رقابتهای تنگاتنگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه ومقام و رتبه برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درسخوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، اگرچه علم نور است و دارنده اش خوش درخشانی میکند در این روزگار، اما بعید میدانم راه تعالی بشری منحصرا از دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود.
شاید باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند ...
یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جابرخیزد و حرکت کند.
قرار نبوده اینهمه درمحاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرارنبوده این تعداد میز و صندلیِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بیشک این همه کامپیوتر...و پشتهای قوز کرده آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...
تا به حال بیل زدهاید؟
باغچه هرس کردهاید؟
آلبالو و انار چیدهاید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفتهاید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابلمقایسه نیست.
این چشمها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشدهاند.
قرارنبوده خروسها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعتهای دیجیتال به جایشان صبحخوانی کنند. آواز جیرجیرکهای شب نشین حکمتی داشته حتماًکه شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار وندار زندگیمان، همه دغدغه زنده بودنمان. قرار نبوده کنار هم بودن و زادوولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرارنبوده اینطور از آسمان دورباشیم و سی سال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستارهها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا برعلیه خورشید عالمتاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بیواسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده در هياهوي زندگي امروزي، مانند کلافي سر در گم، گم شویم و مقصد را فراموش کنیم.
قرار نبوده که در زمانی که آخرین ذخیره الهی روی زمین از دیدگان نه چندان پاک ما، پشت پرده غیبت است، از یادش ببریم، قرار نبوده از یاد ببریم همین پدربزرگهامان با آمدن نام قائم(عج) منقلب میشدند،از جای بر میخاستند و دست بر میگذاشتند....
کاش بشود یکی به ما یادآوری کند عطر نرگسی ها را، یکی یادآوری کند صلواتهای برای سلامتی آن مولای غریب و تنهایمان را، کاش یکی پیدا شود یادمان بیاورد گاهی که دلمان از همه میگیرد به جای پناه بردن به فیس بوک و امثالهم، سجاده پهن کنیم و بعد از زیارت آل یاسین با مولای مان با چشمهای تر درد و دل کنیم...برایش بگوییم از دلتنگیهامان، از شادیهامان، از غصههامان...
چیز زیادی از زندگی نمیدانم، اما همین قدر میدانم که این همه قرار نبوده این که برخلافشان اتفاق افتاده، همگیمان را آشفته و سردرگم کرده...
آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم، ازهیچچیز راضی نیستیم، اما سر درنمیآوریم چرا...کاش یکی دستمان را بگیرد و ببرد توی گلستانها و لاله زارها ، ببرد همانجا که دلمان بیشتر هوای عزیز زهرا (عج) را بکند.














