شهدا

تنت بی سر ولیکن سرفرازی

شهید عشق،در راز و نیازی

حسین ابن علی شد مقتدایت

میان سجده ی خون در نمازی

*

به یاران حسینی اقتدا کرد

برای رهبرش جان را فدا کرد

به روی سنگ قبر او نوشتند:

بسیجی عشق بازی با خدا کرد

..................................

شهدا را یاد کنید با ذکر صلوات


ادامه مطلب

[ سه شنبه 25 مهر 1391  ] [ 9:16 PM ] [ رضا باقری نژاد ] [ نظرات 0 ]

این قافله ای که لاله گون می آید

از دشت حماسه و جنون می آید

با این همه فرمانده ی بی سر آری

از مطلع فجر و فتح خون می آید

این قافله از مرگ ندارد پروا

دارد روی شانه پرچم عاشورا

باقی است هنوز باور قاسم ها

فریاد و خروش آخر قاسم ها

هر چند که مانده زیر تانک دشمن

گلبرگ نحیف پیکر قاسم ها

یک عطش نوش صدای تشنه

شد باز شلمچه کربلای تشنه

گلواژه ی ساقی العطشا گل کرد

بر روی لب قمقمه های تشنه

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 24 مهر 1391  ] [ 7:33 PM ] [ رضا باقری نژاد ] [ نظرات 0 ]

یادگار از تو همین سوخته جانی ست مرا

شعله از توست اگر گرم زبانی ست مرا

به تماشای تن سوخته ات آمده ام

مرگ من باد که این گونه توانی ست مرا

نه ز خون گریه ی آن زخم گریزی ست تو را

نه از این گریه ی یک ریز امانی ست مرا

عرق شرم بود که از چشمم ریخت!

ورنه بر کشته ی تو روا نیست مرا

..................................................

شهدا را یاد کنید باذکر صلوات


ادامه مطلب

[ یک شنبه 23 مهر 1391  ] [ 10:16 PM ] [ رضا باقری نژاد ] [ نظرات 1 ]

دیشب میان پنجره ها صحبت تو بود

حرف از دل غریب من و غیبت تو بود

رفتی و هم صدای دلم بغض کرده باز

سجاده ای که گریه بر آن عادت تو بود

من ماندم و هوای رسیدن به آسمان

همسایه ی ستاره شدن قسمت تو بود

آخر به راه آمدنت آب میشود

چشمی که آشنای غم و غربت تو بود

بغضم در انتظار صدایت نمیشکست

شاید اگر نشانه ای از تربت تو بود


ادامه مطلب

[ یک شنبه 23 مهر 1391  ] [ 10:15 PM ] [ رضا باقری نژاد ] [ نظرات 1 ]

سر رو بی هوا نگردون چپ و راست

چشماتو واکن و بالا رو ببین

اگه میخوای بمونی با شهدا

حق بگو باحق بمون فقط همین

پسرم راه خدایی شدنو

از فدایی های زهرا یاد بگیر

من که جا موندم به من نگا نکن

عاشقی رو از شهیدا یاد بگیر


ادامه مطلب

[ دوشنبه 17 مهر 1391  ] [ 2:13 PM ] [ رضا باقری نژاد ] [ نظرات 1 ]

سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت

من ماندم و شبی که هوای سحر نداشت

زین داغی،سنگ سوخت ولی من نسوختم

چشمان من شراره ی غیرت مگر نداشت؟

میخواستم دل،این دل مجروح بشکند

تا صبح گریستم اما اثر نداشت

دیشب خیال سوخته چون شمع نیمه جان

تا صبح از مزار شما چشم بر نداشت

باور کنید آیینه سوخت،خاک شد

ایینه ای که جز نفس شعله ور نداشت

یک شب،کدام شب؟شب مرگ ستاره ها

یک کهکشان سوخته دیدم که سر نداشت

بر دوش باد صبح،چو خاکسترش گذشت

((گفتم کفن زمانه از این خوبتر نداشت))

 

شاعر:علیرضا قزوه

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1391  ] [ 11:27 AM ] [ رضا باقری نژاد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.
درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 18674 نفر
كل مطالب : 8 عدد
تعداد کل نظرات: 3 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: پنج شنبه 13 مهر 1391 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 25 مهر 1391 
امکانات وب