شهدا

سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت

من ماندم و شبی که هوای سحر نداشت

زین داغی،سنگ سوخت ولی من نسوختم

چشمان من شراره ی غیرت مگر نداشت؟

میخواستم دل،این دل مجروح بشکند

تا صبح گریستم اما اثر نداشت

دیشب خیال سوخته چون شمع نیمه جان

تا صبح از مزار شما چشم بر نداشت

باور کنید آیینه سوخت،خاک شد

ایینه ای که جز نفس شعله ور نداشت

یک شب،کدام شب؟شب مرگ ستاره ها

یک کهکشان سوخته دیدم که سر نداشت

بر دوش باد صبح،چو خاکسترش گذشت

((گفتم کفن زمانه از این خوبتر نداشت))

 

شاعر:علیرضا قزوه

 




[ پنج شنبه 13 مهر 1391  ] [ 11:27 AM ] [ رضا باقری نژاد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.
درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 18680 نفر
كل مطالب : 8 عدد
تعداد کل نظرات: 3 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: پنج شنبه 13 مهر 1391 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 25 مهر 1391 
امکانات وب