در مسجد رد الشمس در مدينه چه معجزه اي از رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ رخ داده است؟

 

پاسخ :
مسجد الشمس که معروف به مسجد فضيخ است از نظر موقعيت مکاني در شرق مسجد قبا قرار داردف، و در منطقه العوالي که به شارع العوالي در مدينه منتهي شده، واقع است و به جهت ردّ شمس براي امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ به اين نام ياد مي شود.[1]
بر اساس روايتي که در کتاب وسايل الشيعه نقل شده معجزه رد شمس در اين مسجد رخ داده است.[2] امّا بيان اين معجزه به اين شرح است که رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در حالي که خواب بودند و سر مبارک او بر دامن امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ بود وحي بر آن حضرت نازل شد و چون وحي به طول انجامیدغروب کرد و حضرت علي ـ عليه السلام ـ به دليل احترام به پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و اينکه وحي بر آن حضرت در حال نازل شدن بود نتوانست سر آن حضرت را بر زمين گذارد و به خواندن نماز عصر بپردازد رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پس از اتمام وحي بيدار شد و متوجه اين مطلب گرديد و به امام علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «دعا کن و از خدا بخواه تا خورشيد را برگرداند تا نمازت را در وقت خود بخواني و دعاي آن حضرت مستجاب شد و خورشيد برگشت و حضرت نماز خود را خواند و سپس خورشيد غروب کرد».[3]
ظاهر اين روايت اين است که دعاي ردّ شمس توسط امير مؤمنان و به دستور رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ انجام شد. در روايتي که در اين مورد در کافي نقل شده است دعا براي برگرداندن خورشيد توسط خود رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ انجام شد.[4]
در منابع اهل سنّت نيز اين روايت نقل شده است؛ متقي هندي در کتاب کنز العمال اين واقعه را نقل مي کند امّا تفاوتي که در آن وجود دارد اين است که در اين کتاب اين حادثه در خيبر گزارش شده و در آن رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ براي رجوع آفتاب براي امام علي ـ عليه السلام ـ دعا کردند.[5]
در مورد اين حادثه تذکر چند مورد مناسب است : اوّل آن که شبیه معجزه ردّ شمس که برای امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ جانشين رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اتفاق افتاده است برای يوشع بن نون ـ جانشين حضرت موسي ـ عليه السلام ـ نیز اتفاق افتاده است وبراي او نيز بازگشت خورشيد و ردّ شمس محقق شده است ..
معجزه ردّ شمس دو بار براي امام علي ـ عليه السلام ـ رخ داد که يک بار در زمان حيات رسول خداـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و بار ديگر در زمان خلافت خود آن حضرت بود و حکایت ردّ شمس دوّم به اين صورت بود که آن حضرت در راه عبور از بابل در عراق همراه با عده اي از اصحاب خود نماز عصر را به جماعت خواندند امّا عده اي از همراهان آن حضرت به دليل عبور دادن اسب ها و چهارپايان و وسايل خود از فرات نتوانستند به درک فضيلت نماز جماعت عصر با آن حضرت نائل گردند و درباره اين موضوع صحبت مي کردند که از اين فيض محروم شدند. حضرت پس از شنيدن صحبت آنان دعا کردند تا خورشيد بر گردد و همگي با آن حضرت نماز عصر خواندند و سپس خورشيد غروب کرد.[6]
نکته ديگر آن که غايب شدن خورشيد در افق دليل بر قضا شدن نماز آن حضرت نيست که حضرت گناهکار دانسته شود زيرا طبق رواياتي که در اين مورد نقل شده است «خورشيد نزديک بود غروب کند» و بنابراين نماز آن حضرت قضا نشده بود و پديده ي بر گرداندن خورشيد براي آن بود که حضرت به درک وقت فضيلت نماز عصر برسد.[7]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1- سیره صحیح پیامبر اسلام،ترجمه دکتر سپهری
2- فروغ ابدیت،آیه الله ،سبحانی.

پی نوشتها:
[1]. المعطلحات مرکز المعجم الفقهي، ص2471؛ الدکتور احمد فتح الله، معجم الفاظ فقه الجعفري، چاپ اول، 1995م، ص387 و 388؛ شيخ علي بن شيخ منصور المرهون، اعمال الحرمين، دارالهدي، چاپ دوم، 2001م، ص197.
[2]. عاملي، شيخ حرّ، وسايل الشيعه، قم، موسسه آل البيت، لاحياء التراث العربي، چاپ دوم، 1414ق، ج14،ص 355.
[3]. شيخ مفيد، الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، بيروت، دارالمفيد، چاپ دوم، 1993م، ج1، ص345؛ مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، بيروت، داراحياء التراث العربي، چاپ سوم، 1983م،ج41، ص171.
[4]. کليني، کافي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1367ش، ج4، ص562.
[5]. متقي هندي، کنز العمال، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1989م، ج12، ص349.
[6]. شييخ مفيد، الارشاد، ج1، ص345؛ مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج41، ص171.
[7]. سيد مرتضي، رسائل المرتضي، قم، دارالقرآن الکريم، چاپ اول، 1410ق ج4،ص 79.
منبع: اندیشه قم

ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:45 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

چرا وجود پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ سايه نداشتند؟ آيا اين حقيقت دارد؟

 

پاسخ :
پيامبري و سفارت الهي مقام و منصبي است بس بزرگ و باعظمت که افراد زيادي چشم طمع بر آن دوخته و آرزوي رسيدن به چنين مقامي را گر چه از روي دروغ و حيله در مغز خود مي پرورانند، اين است که بايد مدعي اين مقام براي اثبات ادعاي خود شاهد و گواه روشني ارائه دهد، تا شيادان و مدعيان دروغگو نتوانند، از اين مقام سوء استفاده نموده، و در لباس مدعيان واقعي و راهنمايان حقيقي، خود نمايي کنند، اين شاهد و گواه نيز نمي تواند از اعمال عادي باشد که ديگران هم بتوانند نظير آن را بياورند و ادعاي دروغين شان را ثابت نموده و حق جلوه دهند.
بنابراين، بايد اين شاهد از اعمالي باشد که قوانين طبيعت را در هم شکند و بر خلاف مسير طبيعي جريان يابد و ديگران را از آوردن چنين شاهدي ناتوان سازد، اين گونه اعمال خارق العاده را که پشتوانه و شاهد پيامبري و نبوت است معجزه، انجام دادن آن را اعجاز مي نامند.
چون اعجاز، شکستن قوانين طبيعت و انتخاب مسيري بر خلاف مجراي عمومي عالم آفرينش است، نمي تواند بدون اذن و عنايت خاص پروردگار از کسي به وقوع بپيوندد، و تا قدرت و نيروي غيبي و خدايي در کار نباشد وقوع چنين عمل غير طبيعي از هيچ کسي امکان پذير نخواهد بود، پس اگر معجزه اي در دست کسي ظاهر شود، دليل بر صدق گفتار وي و کاشف از اذن حق است و اين يک حقيقت روشن و قانون کلّي و مسلّمي است که خردمندان در امور مهم بر آن تکيه مي کنند و شک و ترديدي به خود راه نمي دهند.[1]
پيامبر بزرگوار اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ که افضل و اکمل و خاتم پيامبران و سفيران الهي است، خداوند متعال گواهان زنده و معجزات فراواني را بر صدق گفتار و پشتوانه پيامبري و نبوت وي به مردم دوران آن حضرت نشان داده و به اين ترتيب رسالت آن يگانه روزگار را مورد تأييد قرار داده است به عنوان نمونه يکي از ويژگي هاي خارق العاده و نشانه هاي رسالت و نبوت آن حضرت اين بود که در آفتاب راه مي رفت و سايه او بر زمين نمي افتاد يعني سايه نداشته است، اين ويژگي خارق العاده يکي از معجزات جسماني آن حضرت است که در کتب زير آمده است:
1. علي نمازي در مستدرک سفينة البحار، ج9، ص94، موسسه النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفه، 1419ق. 2. محمد باقر کجوري در الخصائص الفاطمية، ج2، ص224، انتشارات الشريف الرّضي، قم، 1380ش. 3. محمد بن يوسف زرندي حنفي در نظم درر السمطين، صفحه 43، از نسخه خطي کتابخانه امام امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ ، 1377ش. 4. سيد حسن لواساني، در نور الافهام في علم الکلام ج1، توضيح صفحه 353، موسسه نشر الاسلامي التابعة لجماعه المدرسين بقم، 1425ق. 5. محمد بن يوسف صالحي شامي در سبل الهدي و الرشاد، ج2، ص90، دارالکتب العلميه، بيروت، 1414ق. 6. علامه سيد محمد حسين طباطبائي در سنن النبي. ترجمه لطيف راشدي و سعيد مطوف راشدي، ص63، انتشارات همگرا، قم، 1382ش.
البته رسول مکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ آيه و نشانه خدا بود، در وجود مبارک آن حضرت افزون بر اين که سايه نداشت معجزات فراوان ديگري نيز وجود داشت، که هر کدام شاهد گويا و گواه زنده بر رسالت وي است مثلا عرق مبارکش معطر بود، مگس بر او نمي نشست، در موقع خواب چشمش خواب بود ولي دلش بيدار، همان گونه که جلو را مي ديد پشت سرش را هم مي ديد. زمين فضولاتش را مي بلعيد.[2]
پيامبر بزرگوار اسلام با وجود اين که همه گونه معجزه و گواه صدق را ارائه داد (از جمله قرآن کريم که معجزه جاودانه آن حضرت و بهتر از معجزات انبياي سابق مي تواند انسان را به سوي حقيقت رهنمون ساخته و حجت را بر آنان تمام سازد). اما کوردلان لجوج از پذيرفتن رسالت وي سرباز زده و به کفر خود ادامه دادند، زيرا هر کسي را خدا گمراه کند او هادي و رهنماي ديگري نخواهد داشت.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ طيب، عبد الحسين، اطيب البيان في تفسير القرآن، ج2، انتشارات اسلام، تهران، 1378ش.
2ـ کجوري، محمد باقر، الخصائص الفاطميه، ج2.

پی نوشتها:
[1]. خوئي، سيد ابوالقاسم، البيان في تفسير القرآن، ترجمه نجمي و هاشم زاده هريسي، ص58.
[2]. طبرسي، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، ترجمه مترجمان، تهران، انتشارات فراهاني، 1360ش، ج4، ص185.
منبع: اندیشه قم

ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:44 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

چرا در زمان ما معجزه و کرامت تعطیل شده است؟ آيا دليل آن تكامل عقل بشري است؟

 

پاسخ :
تعریف معجزه و کرامت
هرگاه فردی از جانب خداوند مدعی نبوت و ارتباط خود با خدای جهان گردید، برای اثبات این ادعا باید کاری انجام دهد که از حوزه نظام علل و معلولات عادی بیرون باشد و دیگران را برای مقابله با آن دعوت کند و همه مردم جهان از معارضه و مقابله با او ناتوان گردند و در عین حال عمل او مطابق ادعای او باشد یک چنین کاری را معجزه گویند[1]و انجام چنین کاری اگر همراه با ادعای نبوت نباشد به آن کرامت گویند.
پس از روشن شدن تعریف معجزه و حدود آن و این که معجزه یعنی چه، حال ببینیم آيا معجزه در اين زمان تعطيل شده است؟
همان طور که هر پیامبری برای اثبات ادعای خویش معجزاتی داشته‌است، رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ نیز برای اثبات نبوت خویش معجزاتی داشته، این معجزات به دو صورت می‌باشد؛ اول، معجزاتی که برای اثبات نبوتش برای مردمان زمان خویش بود مثل شق القمر و... .
دوم معجزاتی که حضرت رسول به عنوان آخرین سفیر الهی و آورنده کامل‌ترین و آخرین دین الهی برای تمام جهانیان و تمام آیندگان دارد.
قرآن کریم عظیم‌ترین معجزه الهی برای همه جهانیان است و تمام شرایط اعجاز را در بر دارد.
ـ قرآن کریم یگانه کتابی است که آیاتش از حیث طرز بیان ، زیبایی الفاظ، عظمت معانی، فصاحت و بلاغت و... مانند آن نیامده است.
ـ دعوت به معارضه: قرآن کریم در چندین آیه مردم را به همآوردی دعوت می‌کند و مردم را به تحدی خواسته و می‌فرماید: {Qوَ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدَآءَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ[2]Q} و اگر شک دارید در آن چه ما نازل کرده‌ایم به پیامبرمان، پس یک سوره مانند آن را بیاورید؛ و (در این کار) آنچه غیر از خدا یاور و گواه دارید بیآورید اگر راستگویید.
ـ عمل پیامبر گرامی مطابق با ادعای او است و حضرت رسول مدعی بود آخرین سفیر الهی و دینی که آورده کامل ترین دین الهی است. تمام مدعاهای حضرت در معجزه‌ای که آورده است جمع‌اند. یعنی؛ قرآن کریم در بردارنده تمام دستورات و قوانین الهی برای هدایت بشر به سعادت تا روز قیامت است.
قرآن کریم عظیم‌ترین معجزه پیامبر خاتم برای تمام بشریت در طول تاریخ است.
بنابراین همان طور که گذشت در زمان ما نه تنها معجزه تعطیل نشده است بلکه قرآن کریم به عنوان معجزه آخرین پیامبر الهی اعجاز می کند و دلیلی متقن بر حقانیت حضرت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به عنوان آخرین سفیر الهی است.

چند نکته: و نتیجه گیری:
1ـ آمدن و یا نیامدن معجزه ربطی به تکامل عقل بشری ندارد و عقول بشری چه کامل باشند و چه ناقص، پیامبر باید برای اثبات نبوت خویش معجزه‌ای به همراه داشته باشد. و معجزه دلیل و سندی است برای اثبات پیامبریِ پیامبر و اثبات مدعای خویش و اصطلاحاً یکی از عمومی‌ترین قراین صدق مدعی نبوت است. ابو علی سینا می‌گوید: هرگاه کسی مدعای فردی را بدون برهان بپذیرد. باید گفت که وی فطرت اصیل و سالم انسانی را از دست داده و سرشت وی بر اثر برخی عوامل دستخوش انحراف گردیده است.[3]
2ـ همان طور که گذشت در زمان ما هم معجزه ای از حضرت رسول به نام قرآن وجود دارد.و ما نیز می‌توانیم به خاطر اطمینان قلبی خویش به اين معجزه الهی نزدیک شویم و با تدبر در آیات این کتاب عظیم، ایمان قلبی خویش را نسبت به معارف الهی محکم تر کنیم.

پی نوشتها:
[1] . سبحانی، جعفر، رسالت جهانی پیامبران و برهان رسالت، انتشارات مجله مکتب اسلام، ص 71.
[2] . بقره / 21.
[3] . النجاه، ابن سینا، ص 304.
منبع: اندیشه قم

ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:44 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

آيا شق القمر با علوم و عقل سازگار است؟

 

پاسخ :
در پاسخ به سؤال بالا قسمت‌هايي از تفسير نمونه نقل مي‌شود:
شق القمر از نظر علوم روز
از سؤالات مهمي كه در اين زمينه مطرح است اين است كه وقوع انشقاق و شكاف در اجرام آسماني اصولا امكان دارد؟يا اينكه علم آنرا به كلي نفي مي‌كند ؟ پاسخ اين سؤال با توجه به مطالعات و اكتشافات دانشمندان فلكي چندان پيچيده نيست ، زيرا اكتشافات مي‌گويد : چنين چيزي نه تنها محال نيست ، بلكه بارها نمونه‌هاي آن مشاهده شده ، هر چند در هر كدام عوامل خاصي مؤثر بوده است . به تعبير ديگر : كرارا در دستگاه منظومه شمسي و ساير كرات آسماني انشقاقها و انفجارهائي روي داده است كه براي نمونه موارد زير را يادآور مي‌شويم

الف - پيدايش منظومه شمسي
- اين نظريه از سوي همه دانشمندان پذيرفته شده است كه تمام كرات منظومه شمسي در آغاز جزء خورشيد بود كه بعداً از آن جدا شده و هر يك در مدار خود به گردش درآمده‌است. منتها در باره عامل اين جدائي گفتگو است : لاپلاس معتقد است عامل اين جدائي نيروي گريز از مركز در منطقه استوائي خورشيد بوده ، به اين معني كه در آن هنگام كه خورشيد به صورت توده گاز سوزاني بود ( و هم اكنون نيز چنين است ) و به دور خود گردش مي‌كرد سرعت اين گردش در منطقه استوائي سبب شد كه قطعاتي از آن جدا گردد ، و در فضا پراكنده شود ، و به دور مركز اصلي يعني خورشيد به گردش درآيد .
ولي تحقيقات بعضي ديگر از دانشمندان بعد از لاپلاس منتهي به فرضيه ديگري شده كه عامل اين جدائي را وقوع جزر و مدهاي شديدي در سطح خورشيد بر اثر عبور يك ستاره عظيم از نزديكي آن مي‌شمرد . طرفداران اين فرضيه كه حركت وضعي خورشيد را در آن روزگار كافي براي توجيه جدائي قطعاتي از آن نمي‌دانند، دست به سوي اين فرضيه دراز كرده ، مي‌گويند : اين جزر و مد ، امواج عظيمي در سطح خورشيد به وجود آورد ، درست همانند سقوط قطعه سنگ عظيمي در يك اقيانوس ، و بر اثر آن قطعاتي از خورشيد يكي پس از ديگري به خارج پرتاب شد ، و به گرد كره مادر به گردش درآمد .
در هر حال عامل جدائي هر چه باشد مانع از اين نيست كه همه معتقدند پيدايش منظومه شمسي از طريق انشقاق و جدائيها صورت گرفته است .

ب - آستروئيدها
- استروئيدها قطعات سنگهاي عظيم آسماني هستند كه به دور منظومه شمسي در گردشند، و گاهي از آنها به كرات كوچك و شبه سيارات تعبير مي‌كنند، گاهي بزرگي آنها به گونه‌اي است كه قطر آن به 25 كيلومتر مي‌رسد، ولي غالبا از اين كوچكترند .دانشمندان عقيده دارند آستروئيدها بقاياي سياره عظيمي هستند كه در مداري ميان مدار مريخ و مدار مشتري در حركت بوده ، سپس بر اثر عوامل نامعلومي منفجر و شكافته شده‌است.
تاكنون بيش از پنج هزار آستروئيد كشف و مشاهده شده ، و عده زيادي از آنها كه بزرگتر هستند نامگذاري ، و حجم و مقدار و مدت حركت آنها به دور خورشيد محاسبه شده‌است ، بعضي از فضاشناسان براي آستروئيدها اهميت خاصي قائلند ، و معتقدند احيانا مي‌توان از آنها به عنوان پايگاهي براي مسافرت به نقاط دور دست فضا استفاده كرد ! اين نمونه ديگري از انشقاق در اجرام آسماني است.

ج – شهاب ها
شهاب‌ها سنگهاي بسيار كوچك آسماني هستند كه گاه از اندازه فندق تجاوز نمي‌كنند ، و به هر حال با سرعت شديدي در مدار خاصي بر گرد خورشيد در گردشند ، و گاه كه مسير آنها با مدار كره زمين تقاطع پيدا مي‌كند ، به سوي زمين جذب مي‌شوند اين سنگهاي كوچك بر اثر شدت برخورد با هوائي كه زمين را احاطه كرده ، به خاطر سرعت سرسام‌آوري كه دارند ، داغ و برافروخته و مشتعل مي‌شوند ، و ما به صورت يك خط نوراني زيبا در لابلاي جو زمين آنها را مشاهده مي‌كنيم ، و از آن به تير شهاب تعبير مي‌نمائيم
و گاه تصور مي‌كنيم كه ستاره دور دستي است كه سقوط مي‌كند ، در حالي كه شهاب كوچكي است كه در فاصله بسيار نزديكي آتش گرفته ، و سپس خاكستر مي‌شود مدار گردش شهاب‌ها با مدار زمين در دو نقطه تماس دارد ،
به همين دليل در مرداد ماه و آبان ماه كه دو نقطه تقاطع دو مدار است شهاب‌ها بيشتر ديده مي‌شوند . دانشمندان مي‌گويند : اينها بقاياي ستاره دنباله‌داري است كه بر اثر حوادث نامعلومي منفجر و از هم شكافته شده‌است .اين هم نمونه ديگري از انشقاق در كرات آسماني .
به هر حال مساله انفجار و انشقاق در كرات آسماني امري بي سابقه نيست ، و هرگز از نظر علم محال نمي‌باشد تا گفته شود اعجاز به محال تعلق نمي‌گيرد .اينها همه در مورد انشقاق است، ولي بازگشت آن به حال معمولي بر اثر نيروي جاذبه‌اي كه ميان دو قطعه وجود دارد كاملا امكان‌پذير است .گرچه در هيئت قديم كه بر محور عقيده بطلميوس و افلاك نه‌گانه پوست پيازي‌اش ، دور مي‌زد ، چنان اين افلاك بلورين به هم پيوسته بودند كه خرق و التيام آنها از نظر جمعي محال بود ، و لذا پيروان اين عقيده هم معراج جسماني را منكر بودند ، و هم شق القمر را ، چرا كه مستلزم شكافته شدن و سپس التيام در افلاك بود ، ولي امروز كه فرضيه هيئت بطلميوسي به دست افسانه‌ها و اسطوره‌هاي خيالي سپرده شده و اثري از آن افلاك نه‌گانه باقي نمانده ، زمينه‌اي براي اين سخنان باقي نيست شايد اين نكته نياز به يادآوري ندارد كه شق القمر تحت يك عامل طبيعي معمولي صورت نگرفت ، بلكه جنبه اعجاز داشت ، ولي چون اعجاز به محالات تعلق نمي‌گيرد منظور در اينجا بيان امكان اين مطلب بود ( دقت كنيد ).
بنابر اين انشقاق قمر نه از حيث علمي و نه از حيث عقلي هيچ گونه استبعادي ندارد و هم عقل و هم نقل بر امکان وقوع آن حکم مي دهند و نمي‌توان ادعا کرد که عقل يا علم وقوع شق القمر را انکار مي‌کند چون چنين سخني خلاف عقل و علم خواهد بود.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، مکارم شيرازي، ج23، ص 14.
2. تفسير الميزان، ذيل آيات انشقاق قمر.
منبع: اندیشه قم

ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:44 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

آيا پيامبر اسلام - صلي الله عليه و سلم- غير از قرآن معجزه ديگري داشته است؟

 

پاسخ :
صفحات تاريخ شاهد صحنه‌هايي از مدعيان دروغگو و متنبيان غير صادق است، گروهي كه با هدف حكومت بر مردم از سادگي و كشش فطري بشر به سوي مبدأ و معاد و سوء استفاده نموده و با خدعه و تزوير خود را پيامبران الهي معرفي كرده‌اند. براي تشخيص پيامبران واقعي از مدعيان قلابي، راه‌ها ونشانه‌هايي وجود دارد، يكي از راه‌ها اين است كه مدّعي نبوت داراي معجزه باشد، يعني دست به كار خارق العاده‌اي بزند كه نوع بشر حتي نوابغ جهان، قدرت مبارزه با آن را نداشته باشند.
براي نخستين بار اين موضوع از جانب مسيحيان عنوان شده است، آنان به منظور پايين آوردن مقام و عظمت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و سلم - مدعي شدند كه پيامبر اسلام معجزه‌اي جز قرآن نداشت و تنها با قرآن تحدي مي‌كرد، و هر موقع از او معجزه‌اي مي‌خواستند به كتاب خود اشاره مي‌نمود. با توجه به اين كه پيامبر اسلام - صلي الله عليه و سلم- خود را افضل پيامبران و خاتم آن‌ها معرفي كرده است، آيا لازمة افضل بودن او اين نيست كه بايد همان معجزات و يا كامل‌تر از آن‌ها را دارا باشد؟ زيرا صحيح نيست كه يك فرد خود را برتر از ديگران بداند، ولي در برخي از صفات كمال از آنها كمتر باشد.
معجزات پيامبر اكرم - صلي الله عليه و سلم- از ديدگاه قرآن:
1. شقّ القمر:
خداوند متعال در اين باره مي فرمايد:
«اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَروَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِر: قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت. و هر گاه نشانه و معجزه اي را ببينند روي گردانده، و مي گويند: اين سحري مستمر است»[1] مفسران اسلامي مانند: زمخشري در كتاب كشاف، طبرسي در مجمع البيان و فخر رازي در مفاتيح الغيب و در ذيل آيه 1 و 2 سورة قمر مي‌نويسد: مشركان قريش خدمت پيامبر رسيدند و از او درخواست كردند كه براي اثبات نبوت و رسالت خود ماه را دو نيم كند، حضرتش فرمود: اگر چنين كنم ايمان مي‌آوريد؟ همگي گفتند: آري! پيامبر از خدا درخواست كرد كه مورد درخواست آنان را عطا كند، آن‌گاه با انگشت خود اشاره كرد و ماه دو نيم شد و فرمود: شاهد باشيد.[2]
2- معراج: سير پيامبر گرامي در نيمة شب از مسجد الحرام تا مسجد الاقصي بدون وسايل امروزي سير اعجازي بود و از توانايي بشر بيرون بود. خود قرآن اين اعجاز را براي پيامبر ثابت مي‌نمايد[3] و از آن در سورة‌ نجم سرسختانه دفاع مي‌كند[4].
3. مباهله با اهل باطل: موضوع مباهله پيامبر با مسيحيان نجران مطلبي است كه قرآن در سوره آل‌عمران[5] متذكر شده است. نصاراي نجران كه آماده مباهله شدند وضع پيامبر و نحوة حضور او در ميدان مباهله، آنان را از ورود به مباهله منصرف ساخت نه تنها آنان حاضر نشدند بلكه تا پيامبر زنده بود كسي حاضر به مباهله نگرديد.
4. مشركان معجزات او را مي‌ديدند، اما سحر مي‌خواندند: برخي از آيات قرآن گواهي مي‌دهد كه مشركان و بت‌پرستان هر موقع از پيامبر آيه و معجزه‌اي مي‌ديدند، آن را جادو مي‌خواندند،[6] مفسران اسلامي آيه 14 و 15 سوره صافات را گواه بر آن مي‌گيرند كه پيامبر گرامي علاوه بر قرآن معجزة ديگري نيز داشته است.
5. پيامبر اكرم- صلي لله عليه و سلم- داراي بينات بود: آية 86 آل‌عمران حاكي از آن است كه پيامبر داراي بينات بود . مقصود از آن معجزات است: «و شهدوا ان الرسول حق و جائهم البينات». بينات معناي وسيعي دارد كه يكي از مصاديق آن همان معجزه‌ است و از آن جا كه از لفظ بينه در آيات زيادي خصوص معجزه ارائه شده است، بنابراين لفظ بينه شامل معجزات پيامبر اكرم نيز مي شود. براي نمونه به يكي از مواردي كه در آن از معجزه به «بينه» تعبير شده است، بسنده مي‌كنيم. آية 73 سورة اعراف كه مي‌فرمايد: « قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ...» حضرت صالح - عليه السلام- مي‌فرمايد: «براي شما از جانب خداوند معجزه‌اي آوردم كه همين شتر مادّه مي‌باشد.»
6. پيامبر اسلام از غيب خبر مي‌داد: قرآن مجيد يكي از معجزات حضرت مسيح را خبر دادن از غيب مي‌داند،[7] پيامبر گرامي به وسيلة وحي الهي از برخي حوادث غيبي خبر داده است و تعداد خبرهاي غيبي قرآن بيش از آن است كه در اين صفحات گرد آيد،[8] از باب نمونه به چند مورد اشاره مي‌شود: پيامبر به وسيله وحي از پيروزي روميان پس از شكست[9] و از مرگ ابولهب و همسر او ام‌جميل، برحالت كفر،[10] و هم ‌چنين از مرگ وليدبن‌مغيره بر حالت كفر و شرك،[11] و از شكست قريش در جنگ بدر، … خبر داده است.[12]
معجزات پيامبر اسلام در احاديث اسلامي:
احاديث اسلامي حاكي از آن است كه پيامبر اسلام- صلي الله عليه و سلم- علاوه بر قرآن داراي معجزاتي بوده است؛ دانشمندان اسلام كتاب‌هاي زيادي در اين باره نوشته‌اند، به عنوان مثال از كتاب «اثبات الهداه بالنصوص و المعجزات» تاليف مرحوم حر عاملي، بيست‌هزار حديث پيرامون معجزات پيامبر اسلام و ساير پيشوايان با هفتاد هزار سند نقل شده است.[13] از ديگر كتاب‌هايي كه در اين زمينه نوشته شده است كتاب «الثاقب في المناقب» است كه در آن به معجزاتي مانند: خبر دادن از غيب، زنده نمودن مردگان، اطاعت درخت و سنگ از پيامبر، بارش باران با دعاي حضرت، سخن گفتن چهارپايان و جمادات، شفاي بيماران و[14] … اشاره شده است.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ابونعيم اصفهاني، دلائل النبوه، (بيروت، دارالنفائس، چ 2، 1406 هـ ق).
2. قطب الدين راوندي، الخرائج، (قم، موسسه امام مهدي، 1409 هـ ق)، ص 21 ـ 170.
3. محمد باقر محمودي، كشف الرمس عن حديث رد الشمس، قم، موسسه معارف اسلامي، اول، 1419ه‍ ق.
4. علي عامل ينباطي؛ الصراط المستقيم الي مستحق التقديم، بي جا، المكتبه المرتضويه لاحياء الاثار الجعفريه، ج1، باب3، فصل5، ص55.

پی نوشتها:
[1]. قمر/1،2.
[2]. رك: طبرسي، فضل؛ مجمع البيان، بيروت، داراحياء اتراث العربي، 1379ه‍ ق، ج5، ص186.
ابن جرير طبري، محمد، جامع البيان، بيروت، دارالفكر، 1415ه‍ ق، ج27، ص112.
ابن جوزي، عبدالرحمن، زاد المسير في علم التفسير، بيروت، دارالفكر، اول، 1407ه‍ ق، ج7، ص242.
[3]. اسراء/1.
[4]. نجم/13ـ 18.
[5]. آل‌عمران/61.
[6]. صافات/14- 15.
[7]. آل‌عمران/49.
[8]. پيرامون خبرهاي غيبي قرآن، ر، ك، سبحاني، جعفر، مفاهيم القرآن، قم، موسسه سيدالشهدا العلميه، 1407 هـ ق، ج 3، ص 503 ـ 508.
[9]. روم/6-2.
[10]. مسد/5-1.
[11]. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتاب الاسلاميه، ج25، ص228.
[12]. همان، ج23، ص67، ذيل آيه 45 سوره قمر.
[13]. به نقل از جعفر سبحاني، پيشين، ص 201.
[14]. طوسي، ابوجعفر محمد بن علي بن حمزه، الثاقب في المناقب، بيروت، دارالزهرا، چاپ اول، 1411 هـ ق، ص 53 ـ 106.
منبع: اندیشه قم

ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:43 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

اولين ايمان آورندگان به پيامبر، از زنان و مردان، چه كسانى بودند؟

 

 

پاسخ:

به اتفاق مورخان، نخستين كسى كه از زنان مسلمان شد، حضرت خديجه بود و به گفته همه دانشمندان شيعه و گروه عظيمى از دانشمندان اهل سنت، على (ع)، اولين مردى بود كه دعوت پيامبر (ص) را پاسخ گفت. شهرت اين موضوع، در ميان دانشمندان اهل تسنن، به حدى است كه جمعى از آنها ادعاى اجماع و اتفاق بر آن كرده اند.

حاكم نيشابورى، چنين مى گويد: «هيچ مخالفتى در ميان تاريخ نويسان، در اين مسئله وجود ندارد كه على بن ابى طالب (ع)، نخستين كسى است كه اسلام آورده و تنها در بلوغ او به هنگام پذيرش اسلام، اختلاف دارند»[1].

ابن عبدالبر مى نويسد: «در اين مسئله، اتفاق است كه خديجه نخستين كسى بود كه ايمان به خدا و پيامبر آورد و او را در آن چه آورده بود، تصديق كرد؛ سپس على (ع)، بعد از او، همين كار را انجام داد»[2].

ابو جعفر اسكافى معتزلى مى نويسد: «عموم مردم نقل كرده اند كه افتخار سبقت در اسلام، مخصوص على بن ابيطالب (ع) است»[3].

به گفته محدثان، محمد روز دوشنبه به نبوت مبعوث شد و على (ع) فرداى آن روز [سه شنبه ]، با وى نماز خواند»[4]. روايات فراوانى از پيامبر (ص) و نيز از خود اميرمؤمنان (ع) و صحابه، در اين باره، نقل شده است. در ذيل، چند حديث را به عنوان نمونه تقديم مى كنيم:

1- پيامبر (ص) فرمود: «نخستين كسى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مى شود، نخستين كسى است كه اسلام آورده و او، على بن ابى طالب (ع) است»[5].

2- اميرمؤمنان (ع) فرمود: «آن روز، اسلام جز به خانه پيامبر و خديجه راه نيافته بود و من، سومين آنها بودم؛ نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوت را استشمام مى كردم»[6].

3- ابو سعيد خدرى نقل مى كند كه پيامبر (ص)، دست بر روى شانه هاى على (ع) زد و فرمود: «اى على! هفت صفت ممتاز دارى كه احدى در قيامت نمى تواند درباره آنها با تو گفت و گو كند؛ تو نخستين كسى هستى كه به خدا ايمان آوردى و از همه نسبت به پيمان هاى الهى، باوفاترى و در اطاعت فرمان خدا، پابرجاترى ...»[7].

............................ 

[1] . حاكم نيشابورى، مستدرك على الصحيحين، كتاب معرفت، ص 22؛ ر. ك: تفسير قرطبى، ج 5، ص 3075.

[2] . قرطبى، الاستيعاب، ج 2، ص 457؛ ر. ك: امينى، الغدير، ج 2، ص 237-

[3] . الغدير، ج 3، ص 237-

[4] . ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 57-

[5] . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 17-

[6] . نهج البلاغه، خطبه 1925( قاصعه).

[7] . ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ج 1، ص 66.

 


ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:40 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

حاجت خواستن از غیر خدا در قرآن

 
قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ ‏هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ «يوسف آيات 97 و 98‏» ؛ «گفتند: «اى پدر! براى گناهان ما آمرزش خواه كه ما ‏خطاكار بوديم. گفت: به زودى از پروردگارم براى شما آمرزش مى‏خواهم كه او، ‏همانا آمرزنده مهربان است»‏
پرسش:

چرا براى درخواست حاجت، به سراغ واسطه مى رويم؟ برخى به شيعيان اتهام مى ‏زنند كه رفتن به زيارت‏گاه ‏ها و يا حاجت خواستن از امامان: به معناى عبادت آنها و شرك است؛ چه پاسخى مى ‏توانيم به آنها بدهيم؟

پاسخ:

براساس آيات قرآنى، توحيد و شرك، داراى معيارهاى روشنى هستند.

«توحيد» در لغت، به معناى يكتا دانستن است و هنگامى كه بر خداوند اطلاق مى شود، به معناى اعتقاد به وحدانيت و يكى بودن اوست.

«شرك» در لغت، به معناى همتا دانستن در چيزى است و «شريك»، همان همتا و همتراز است. شرك در اصطلاح، به معناى شريك قرار دادن براى خدا در حاكميت و ربوبيت است و حقيقت آن، اين است كه كسى را همتاى خدا و هم تراز او در خالقيت، مالكيت، ربوبيت و عبادت بدانيم و اين، همان شرك عظيم است.[1] قرآن مى فرمايد: (أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ)[2]؛ «از هر معبودى جز خدا، بپرهيزند». مهم ترين انگاره در اين جا، اين است كه چه عملى نشانه توحيد و چه عملى شرك است؛ تا نتوان به راحتى به كسى اتهام شرك زد و يا عمل او را خارج از دايره توحيد دانست.

توحيد در عبادت و زيارت

برخى به شيعيان اتهام مى زنند كه نماز شما در زيارتگاه هاى امامان (ع) و يا حاجت خواستن از آنها، به معناى عبادت آنها و شرك است؛ در حالى كه شيعيان در زيارت گاه ها به دو صورت زير نيت مى كنند:

يك. نماز را براى خداوند و به نيت تقرب به خدا مى خوانند و ثواب آن را به روح امامان: هديه مى كنند.

دو. به نيابت از امامان:، نماز مى خوانند و براى خداوند، ركوع و سجود به جا مى آورند.

در اين باره بايد دانست كه: «عبادت» در اصطلاح قرآن و حديث، اركان خاصى دارد كه با بودن آنها، عبادت اصطلاحى تحقق مى يابد و بدون آنها، تنها مطلق خضوع محقق مى شود. آن اركان عبارتند از:

1- انجام فعلى كه گوياى خضوع و تذلّل باشد.

2- عقيده و انگيزه خاصى كه انسان را به عبادت و خضوع نسبت به شخص واداشته است؛ مانند:

الف) اعتقاد به الوهيت كسى كه براى او خضوع كرده است؛

خداوند متعال درباره مشركان مى فرمايد: (الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ)[3]؛ «آنان كه با خداى يكتا، خدايى ديگر گرفتند، به زودى خواهند دانست كه در چه جهل و اشتباهى بوده اند و با چه شقاوت و عذابى، محشور مى شوند».

همچنين در جاى ديگرى مى فرمايد: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا)[4]؛ «و مشركان خداى يگانه را ترك گفته، براى احترام و عزت دنيوى، خدايان باطل را برگرفتند».

از اين دو آيه و آيات ديگر، استفاده مى شود كه ركن عبادت غيرخدا و شرك، اعتقاد به الوهيت غيرخداوند است؛ در حالى كه شيعيان، امامان: را بنده خدا مى دانند و معتقدند: «لا حول ولا قوة الا باللَّه»، «ولا مؤثر فى الوجود الا للَّه»؛ همه اراده ها مسخر اراده و توان حق تعالى است و همه امامان و پيامبران:،

مستقل از اراده و خواست خداوند، هيچند و تمام قدرت و ارزششان، به واسطه اتصال به آن منبع لايزال است و بندگى و اطاعت آن عزيزان نسبت به خداوند، موجب شده كه خداوند به آنها معجزات و كرامات فراوانى عطا نمايد.

ب) اعتقاد به ربوبيت كسى كه بر او خضوع كرده است؛

خداوند متعال مى فرمايد: (يا بَنِي إِسْرائِيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ)[5]؛ «اى بنى اسراييل! خدايى را كه آفريننده من و شماست، بپرستيد».

همچنين در جايى ديگر مى فرمايد: (إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ)[6]؛ «همانا پروردگار من و شما، خداست؛ بپرستيد او را كه همين است راه راست».

از اين دسته آيات نيز استفاده مى شود كه يكى از اركان عبادت غيرخدا و شرك، اعتقاد به ربوبيت استقلالى غيرخداوند است؛ در حالى كه شيعيان احترام و خضوعى كه در برابر امامان: دارند، به اين عنوان است كه آنها بندگان خوب خدا و اولياى الهى هستند و براى آنها، جدا از ربوبيت و اراده الهى، هيچ نقش و جايگاهى را قبول ندارند.

بر اين اساس، «حقيقت شرك» آن است كه كسى را همتاى خدا و همتراز او در خالقيت، مالكيت، ربوبيت و عبادت بدانيم؛ ولى اگر بگوييم:

حضرت مسيح (ع)، بيماران غيرقابل علاج را به اذن خدا شفا مى داد و مردگان را به اذن خدا زنده مى كرد و با علمى كه از ناحيه خداوند كسب كرده بود،

از مسائل پنهانى و غيب خبر مى داد، نه به راه شرك رفته ايم و نه سخنى به گزاف گفته ايم.

قرآن درباره مسيح مى فرمايد: « [او را به عنوان ] رسول و فرستاده، به سوى بنى اسراييل [قرار داديم كه به آنها بگويد:] من نشانه اى از طرف پروردگار شما، برايتان آورده ام. من از گِل، چيزى به شكل پرنده مى سازم؛ سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا، پرنده اى مى گردد و به اذن خدا، كور مادرزاد و مبتلايان به برص را بهبود مى بخشم و مردگان را به اذن خدا، زنده مى كنم و از آن چه مى خوريد و در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد، به شما خبر مى دهم. به يقين در اينها معجزه اى براى شماست؛ اگر ايمان داشته باشيد».[7] بنابراين، اگر از پيامبر اكرم (ص) و بعضى از بندگان صالح خدا، همچون اهل بيت (ع) چنين امورى را به همين صورت، يعنى «به اذن خدا» تقاضا كنيم، نه تنها شرك نيست، بلكه عين توحيد است؛ زيرا ما هرگز آنها را همتراز و هم رديف و شريك خدا و مستقل در تأثير قرار نداده ايم؛ بلكه بندگانى سر بر فرمان او و مجرى اوامر او دانسته ايم.

اصولًا اين سؤال مطرح است كه خدايى كه تواناى مطلق است، (إِنَّ اللَّهَ عَلى  كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ)[8]، آيا نمى تواند قدرت و اختيارات ويژه اى به برخى از بندگان خاصش عطا نمايد كه آنها به اذن او اعمال كنند؟ تا اين امر، موجب توجه مردم به آن سفيران هدايت شود و راه خدا، روشن شود و رهبران فرزانه، در جامعه اسلامى معرفى شوند.

با اين سخن، پاسخ سؤال دوم كه چرا براى درخواست حاجت به سراغ واسطه مى رويم، معلوم مى شود.

از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه انسان ها براى توبه و بهره مندى از آمرزش الهى و يا حاجت خواستن، سه وضعيت مى توانند داشته باشند؛

1- توبه به درگاه الهى و حاجت خواستن، به طور مستقيم توسط خود شخص گناهكار و يا نيازمند انجام گيرد؛ چنان كه در قرآن مجيد مى خوانيم:

(فَأَمَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَعَسى  أَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُفْلِحِينَ)[9]؛ «و اما كسى كه توبه كند و ايمان آورد و به كار شايسته پردازد، اميد كه از رستگاران باشد».

2- علاوه بر اين كه انسان ها به طور مستقيم به درگاه الهى توبه كنند و حاجت بخواهند، پيامبران يا اولياى الهى نيز براى آنها طلب آمرزش و يا طلب حاجت كنند؛ چنان كه در قرآن مجيد مى خوانيم: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً)[10]؛ «و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند، پيش تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پيامبر [نيز] براى آنان طلب آمرزش مى كرد، قطعاً خدا را توبه پذيرِ مهربان مى يافتند».

بديهى است در اين صورت، بندگان خدا از آمرزش و لطف بيشتر خداوند، بهره مند خواهند شد و علاوه بر دعاى خودشان، از دعاى اولياى الهى نيز كمك مى گيرند.

3- گاهى به جهت شدت تواضع و يا به جهت شدت خطا، انسان هاى گناهكار و يا نيازمند، ترجيح مى دهند تنها به وسيله پيامبران و اولياى الهى از خداوند، طلب آمرزش و يا طلب حاجت كنند؛ چنان كه برادران حضرت يوسف (ع) به جهت شدت خطاى خود به حضرت يعقوب (ع) مراجعه كردند و گفتند: (قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ. قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ)[11]؛ «گفتند: اى پدر! براى گناهان ما، آمرزش خواه كه ما خطاكار بوديم. گفت: به زودى از پروردگارم براى شما آمرزش مى خواهم كه او همانا آمرزنده مهربان است».

علاوه بر آمرزش در آخرت، گاهى براى رفع عذاب دنيا نيز مى توان اولياى الهى را واسطه قرار داد؛ چنان كه درباره قوم حضرت موسى (ع) مى خوانيم:

(وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ ...)[12]؛ «و هنگامى كه عذاب بر آنان فرود آمد، گفتند: اى موسى! پروردگارت را به عهدى كه نزد تو دارد، براى ما بخوان. اگر اين عذاب را از ما برطرف كنى، حتماً به تو ايمان خواهيم آورد و بنى اسراييل را قطعاً با تو روانه خواهيم ساخت».

بنا بر آن چه گفته شد، هر سه روش طلب آمرزش و طلب حاجت، از سوى خداوند و آيات قرآنى تأييد شده اند و واسطه قرار دادن اوليا، به هيچ وجه، شرك نيست و منافاتى با درخواست مستقيم از خدا ندارد؛ بلكه اگر آدمى از وساطت اولياى الهى بهره مند شود، از لطف و آمرزش بيشتر خداوند نيز بهره مند خواهد شد.

شگفت آن كه چگونه برخى از فرقه هاى مسلمان نما، از واژه شرك كه معناى روشنى دارد، برداشت هاى نادرست و ناروايى كرده، هرگونه درخواست از بندگان صالح خدا را-/ كه جز به اذن خدا كارى نمى كنند-/ شرك دانسته اند؛ آن هم مطلبى برخلاف صريح قرآن! تمام اشتباهات اينان، از آن جا ناشى مى شود كه آيات قرآن را در كنار هم قرار نداده اند؛ تا مفهوم واقعى آنها روشن شود؛ بلكه با پيش داورى، برداشت ناقص و نادرستى از آيات كرده اند.

 

 

 

 

 

..............................................

[1]. ر. ك: لسان ‏العرب، ماده شرك؛ مفردات راغب، ماده شرك.

[2]. نحل ( 16)، آيه 36.

[3]. حجر ( 15)، آيه 96.

[4]. مريم ( 19)، آيه 81.

[5]. مائده ( 5)، آيه 72.

[6]. آل عمران ( 3)، آيه 51.

[7]. همان، آيه 49.

[8]. آل عمران ( 3)، آيه 49.

[9]. قصص ( 28)، آيه 67.

[10]. نساء ( 4)، آيه 64.

[11]. يوسف ( 12)، آيه 97 و 98.

[12]. اعراف ( 7)، آيه 134.

 


ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:39 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

امام على عليه السلام و بيت‏ المال

 
پرسش:

چرا حضرت على عليه السلام با سياست تقسيم مساوى بيت المال، سبب بى مهرى خواص به حكومت خود شد و با طلحه و زبير كنار نيامد؟

پاسخ:

يكم. سياست تقسيم مساوى بيت المال و در نظر نگرفتن امتيازات شخصى و شرافت هاى قبيله اى، سياستى كاملًا اسلامى و مطابق با كتاب و سنت نبوى بود.

دوم. اصولًا حضرت على عليه السلام در حكومت خود، به خواص خوش بين نبود و مى فرمود: «خواص و اشراف، همواره بار سنگينى بر حكومت تحميل مى كنند. در روزگار سختى، كمتر به يارى حكومت مى آيند و در اجراى عدالت از همه ناراضى ترند. در خواسته هايشان از ديگران، پاى فشارتر و در عطا و بخشش ها كم سپاس ترند. به هنگام ندادن خواسته هايشان، عذرناپذيرتر و در برابر مشكلات كم استوارترند». در نظر آن بزرگوار، عامه مردم ستون هاى استوار دين، بر پاى دارنده اجتماعات پرشور مسلمانان و نيروهاى ذخيره دفاعى به شمار مى آمدند. بى ترديد، با اين ديدگاه، امكان ترجيح خواص وجود نداشت.

سوم. اگر حضرت على عليه السلام خواص را بر عوام ترجيح مى داد- ضمن عقب نشينى از ارزش ها و اصول اسلامى خود- به همگان اعلام مى كرد: پيرو سياست تبعيض آميز حاكمان گذشته است! اين چيزى بود كه نه حضرت مى پسنديد و نه مردمان انقلابى آن زمان مى پذيرفتند.

چهارم. ترجيح خواص بر عوام، انبوه مردمى را كه بارقه اميد در دلشان درخشيده بود، از حضرت و حتى اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله نااميد مى كرد.

پنجم. ترجيح خواص بر عوام، آنان را قدرتمند مى كرد و امكان مشاركتشان در توطئه هاى براندازى را فزونى مى بخشيد. اين پديده، در كنار از دست دادن حمايت

پا برهنگان- كه رهاورد قطعى سياست عدم مساوات بود- نوعى خودكشى سياسى به شمار مى آمد.

ششم. طلحه و زبير اگر چه در راه برپايى اسلام بسيار كوشيده بودند؛ اما پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله- به ويژه در اواخر دوره عثمان- به دنيا روى آورده و زندگى اشرافى و جاه طلبانه برگزيده بودند. بنابراين، نحوه زندگى و مشى آنها در دوره پيشين، به همگان نشان مى داد نيروهاى ارزشى نيستند و براى احراز پُست در حكومت علوى، شايستگى ندارند. آنان در صورت رسيدن به پُست هاى اجتماعى و سياسى، سياست هاى خود را اجرا مى كردند و مردم را به حضرت على عليه السلام و حكومتش بدبين مى ساختند- و چنان كه آن حضرت عليه السلام اشاره مى كند- هواى پادشاهى بر امت اسلامى را در سر مى پروراندند.[1]

هفتم. كوفه و بصره- كه طلحه و زبير خواستار فرمانروايى بر آن بودند- تنها دو شهر معمولى شمرده نمى شدند. از نظر ادارى و سياسى، تمام ايران آن زمان، تحت نظر اين دو شهر و حاكمان آنها اداره مى شد. در آن عصر، شهر مدينه (مركز خلافت)، امكانات نظامى و اقتصادى نداشت؛ ولى كوفه و بصره و توابع آنها، از بيشترين امكانات مملكت اسلامى بهره مى بردند. بنابراين حاكمان اين دو شهر، به ويژه با توجه به همبستگى آنها و به تعارض كشيده شدن سياست هايشان با سياست مركز خلافت، به راحتى مى توانستند به مدينه حمله كرده، خليفه را سرنگون سازند و خود به حكومت دست يابند. اين نكته به هيچ وجه نمى توانست از چشم تيزبين خليفه اى چون حضرت على عليه السلام دور بماند.

هشتم. به راستى اگر حضرت على عليه السلام حكومت اين دو شهر را به آن دو واگذار مى كرد، چگونه مى توانست ادعاى اصلاح طلبى كند؟ حوادث بعدى نيز نشان داد، اين دو به هيچ وجه دغدغه اسلام و كتاب و سنت نبوى نداشتند؛ زيرا براى سيراب كردن حسّ جاه طلبى و قدرت خواهى خود، حاضر شدند به باند اموى

- كه بيشترين بهره ها را از حكومت عثمانى برده بود- دست دوستى و اتحاد دهند و با استفاده ابزارى از همسر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، بصريان را به سوى خود جلب كرده، سبب ريختن خون صدها مسلمان شوند!![2]

نهم. سخنان حضرت على عليه السلام نشان مى دهد: آنان افزون بر حكومت كوفه و بصره، دو خواست ديگر نيز داشتند: نخست آنكه امام عليه السلام در امور حكومتى با آنها مشورت كند و دوم آنكه سياست تقسيم مساوى بيت المال را كنار نهد.

حضرت على عليه السلام در جواب خواست اول فرمود: «من طبق كتاب و سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عمل مى كنم و تاكنون حكم مجهولى نديده ام كه به مشورت شما و ديگر مسلمانان نيازمند باشم. اگر چنين مشكلى پيش آيد، از مشورت با شما و ديگران چشم پوشى نخواهم كرد». آن بزرگوار درخواست دوم آنان را چنين پاسخ گفت: «تقسيم مساوى بيت المال ساخته من نيست. اين سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود. من از آن پيروى مى كنم و در اين باره، هيچ كس حق ندارد مرا سرزنش كند».[3] بديهى است، اين خواست ها، به معناى مشاركت در حكومت و چشم پوشى حضرت عليه السلام از اصول و ارزش ها است و امام عليه السلام نمى توانست با پذيرش آنها، اين را تحمل كند.

 

 

 

 

 

 

................................... 

[1] . انساب الاشراف، ج 5، ص 106.

[2] . مروج الذهب، ج 2. ص 366.

[3] . همان، ج 2. ص 366.

 


ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:38 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

امام علی(ع) از ديدگاه انديشمندان غيرمسلمان

 علي عليه السلام شخصيتي بزرگ و بي بديل است که در طول تاريخ همواره مورد مدح و ستايش بزرگان قرار گرفته و حتي  کساني که به امامت علي (ع) باور ندارند نيز، او را در نوع خود يگانه و بي نظير مي دانند؛ مطلبي که پيش رو داريد نمونه اي است از گفتار انديشمندان غير مسلمان درباره حضرت علي (ع) ... :
- " جبران خليل جبران" که از علماي بزرگ مسيحيت، مرد هنر و صاحب ذوق بديعي است لب به ستايش علي گشوده و چنين مي گويد:" به عقيده من علي بن ابيطالب ( پس از پيامبر) نخستين مرد از قوم عرب است که وجودش، همه فضائل کامل بودن را در قوم خويش دميد و آهنگ آن را به گوش مردمي رسانيد که پيش از آن مانند آن را نشنيده بودند و در بين تاريکي هاي جاهليت از روش روشن او متحير ماندند؛ پس کسي که طريق علي را پسنديد به فطرت سليم بازگشت و آن که از باب خصومت وارد شد جاهيلت را ترجيح داد."
جبران معتقد بود که:" دو طايفه شيفته روش علي بودند يکي خردمندان پاکدل و ديگري نيکو سرشتان با ذوق، علي بن ابيطالب شهيد عظمت خويش گشت او از دنيا رفت در حالي که نماز بر زبانش جاري و دلش از شوق خدا لبريز بود. مردم عرب، حقيقت مقام او را درک نکردند تا گروهي از مردم کشور همسايه آنها( ايران) برخاسته، اين گوهر گرانبها را از سنگ تشخيص داده و او را شناختند."
جبران اضافه مي کند که:" علي (ع) مانند پيغمبران درگذشت، مقام و شأن او در بصيرت و بينايي چون پيغمبران، مختص شهر، بلد، قوم، زمان و مکان نبوده و شخصيتي بين المللي داشت."
جبران هميشه نام علي (ع) را در مجالس خاص و عام به زبان مي آورد،  تعظيم مي کرد و مي گفت علي از جهان رفت درحالي که هنوز رسالتش را به کمال، تبليغ نکرده بود.
- "شبلي شميل" دانشمندي است که در سال 1335 هجري درگذشت، وي شاگرد برجسته مکتب داروين بود و نخستين کسي است که نظريه" قوه" را در شرق منتشر کرد سپس برخلاف مکتب استاد خود که فردي الهي بود، به انکار مقدسات و جهان ماوراء طبيعت برخاست وتا لحظه مرگ از مکتب ماديگري پيروي نمود.
وي با اصراري که در انکار توحيد داشت، در برابر شخصيت علي ( ع) سرتعظيم فرود آورده و در مورد او چنين مي گويد:" امام و پيشواي انسان ها علي بن ابيطالب بزرگ بزرگان و يگانه نسخه اي است که با اصل خود «پيامبر( ص)» مطابق است هرگز اهل شرق و غرب، سخنراني نظير او در گذشته و حال نديده است."
- " ميخائيل نعيمه" که از دانشمندان مسيحي است در مقدمه اي که بر کتاب " صوت العدالة الانسانية" نوشته درباره حضرت علي (ع) چنين مي گويد:" پهلواني امام( ع) تنها در ميدان جنگ نبود بلکه او در روشن بيني،  پاکدلي، بلاغت، سحر بيان،  اخلاق فاضله،  شور ايمان،  بلندي همت،  ياري ستمديدگان و نااميدان، متابعت حق و راستي و بالجمله در همه صفات پهلوان بود. اگر چه مدت زيادي از حضور او گذشته، اما هر گاه بخواهيم بنياد زندگي نيکو و سعادتمندي را بگذاريم بايد به روش او رجوع کرده و دستور و نقشه را از او بگيريم."
- " جرج جرداق" مسيحي، نويسنده معروف لبناني در کتاب " صوت العدالة الانسانية " درباره علي ( ع) چنين مي نويسد: اي دنيا چه مي شد اگر همه نيروهايت را در هم مي فشردي و دوباره شخصيتي مانند علي با آن عقل، قلب ، زبان و شمشير نمودار مي کردي؟"
- " کارلايل" فيلسوف انگليسي، هر گاه به نام علي (ع) مي رسيد بزرگي علي چنان او را به وجد مي آورد و نيروي عظمت آن حضرت چنان تحريکش مي کرد که از بحث علمي بيرون مي شد و بي اختيار شروع به مديحه سرايي او مي کرد، او درباره علي چنين مي گويد: " ما نمي توانيم علي را دوست نداشته باشيم و به وي عشق نورزيم زيرا هر چه خوبي هست که ما آن را دوست داريم همه در علي جمع است. او جوانمرد شريف و بزرگواري بود که دلش سرشار از مهر و عطوفت و دليري بود، از بشر شجاع تر، اما شجاعتش آميخته با مهر و عطوفت و لطف و احسان بود.
پيش از رحلت خود درباره قاتلش از او نظر خواستند، فرمود: اگر زنده ماندم خود مي دانم چه کنم و اگر درگذشتم اختيار با شماست، اگر مي خواهيد او را قصاص کنيد يک ضربت بيشتر به او نزنيد و اگر عفو کنيد به تقوا نزديک تر است."
- "لامنس" يک کشيش بلژيکي است  که در زبان عربي و تاريخ عرب مهارت داشت. او درباره علي (ع) مي گويد:" براي عظمت علي اين بس که تمام اخبار و تواريخ علمي اسلامي از او سرچشمه مي گيرد. او حافظه و قوه شگفت انگيزي داشت. علماي اسلام از مخالف و موافق، از دوست و دشمن مفتخرند که گفتار خود را به علي مستند دارند چرا که گفتار او حجيت قطعي داشت، او باب مدينه علم بود و با روح کلي پيوستگي تام داشت."
- "مادام ديالافوا" ، در مقام تعريف حضرت علي (ع) چنين مي نويسد:" احترام علي (ع) در نزد شيعه به منتها درجه است و حقاً هم بايد اين طور باشد زيرا اين مرد بزرگ علاوه بر جنگ ها و فداکاري هايي که براي پيشرفت اسلام کرد، در دانش،  فضائل ، عدالت و صفات نيک بي نظير بود و نسلي پاک و مقدس نيزاز خود باقي گذارد. فرزندانش نيز از او پيروي کردند و براي پيشرفت مذهب اسلام مظلومانه تن به شهادت دادند. علي(ع) کسي است که در قضاوت به منتها درجه عدالت رفتار مي کرد و در اجراي قوانين الهي اصرار و پافشاري داشت. علي کسي است که اعمال و رفتارش نسبت به مسلمانان منصفانه بود، او کسي است که تهديد و نويدش قطعي بود. "
- "مادام ديالافوا " در ادامه اين بحث مي گويد:" چشمان من گريه کنيد، اشک هاي خود را با آه و ناله من مخلوط نماييد و براي اولاد پيامبر که مظلومانه شهيد شدند، عزاداري کنيد."
- " پطروشفسکي" استاد دانشگاه لنينگراد مي گويد:" علي (ع) تا سرحد شور و عشق پاي بند دين، صادق و راستگو بود... و مقام صفات اولياءالله در وجودش جمع بود."


ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:38 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

تاكيد بر امامت و ولايت علی(ع) در غدير

 

در سال دهم هجرى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مدينه حركت و بمنظور اداى مناسك حج عازم مكه گرديد،تعداد مسلمين را كه در اين سفر همراه پيغمبر بودند مختلف نوشته‏اند ولى مسلما عده زيادى بالغ بر چند هزار نفر در ركاب پيغمبر بوده و در انجام مراسم اين حج كه به حجة الوداع مشهور است شركت داشتند.نبى اكرم صلى الله عليه و آله پس از انجام مراسم حج و مراجعت از مكه بسوى مدينه روز هجدهم ذيحجه در سرزمينى بنام غدير خم توقف فرمودند زيرا امر مهمى از جانب خداوند به حضرتش وحى شده بود كه بايستى به عموم مردم آنرا ابلاغ نمايد و آن ولايت و خلافت على عليه السلام بود كه بنا بمفاد و مضمون آيه شريفه زير رسول خدا مأمور تبليغ آن بود:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس.
اى پيغمبر آنچه را كه از جانب پروردگارت بتو نازل شده (بمردم) برسان و اگر (اين كار را) نكنى رسالت او را نرسانيده‏اى و (بيم مدار كه) خداوند ترا از (شر) مردم نگهميدارد .
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد همه حجاج در آنجا اجتماع نمايند و منتظر شدند تا عقب ماندگان برسند و جلو رفتگان نيز باز گردند.مگر چه خبر است؟
هر كسى از ديگرى مى‏پرسيد چه شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در اين گرماى طاقت فرسا و در وسط بيابان بى آب و علف نگهداشته و امر به تجمع فرموده است؟زمين بقدرى گرم و سوزان بود كه بعضى‏ها پاى خود را بدامن پيچيده و در سايه شترها نشسته بودند .بالاخره انتظار بپايان رسيد و پس از اجتماع حجاج رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد از جهاز شتران منبرى ترتيب دادند و خود بالاى آن رفت كه در محل مرتفعى بايستد تا همه او را ببينند و صدايش را بشنوند و على عليه السلام را نيز طرف راست خود نگهداشت و پس از ايراد خطبه و توصيه درباره قرآن و عترت خود فرمود:
ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟قالوا بلى،قال:من كنت مولاه فهذا على مولاه،اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.
آيا من بمؤمنين از خودشان اولى بتصرف نيستم؟ (اشاره بآيه شريفه النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) عرض كردند بلى،فرمود من مولاى هر كه هستم اين على هم مولاى اوست،خدايا دوست او را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار هر كه او را نصرت كند كمكش كن و هر كه او را وا گذارد خوار و زبونش بدار.
و پس از آن دستور فرمود كه مسلمين دسته دسته خدمت آن حضرت كه داخل خيمه‏اى در برابر خيمه پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته بود رسيده و مقام ولايت و جانشينى رسول خدا را باو تبريك گويند و بعنوان امارت بر او سلام كنند و بدين ترتيب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بجانشينى خود منصوب نموده و دستور داد كه اين مطلب را حاضرين به غائبين برسانند.
حسان بن ثابت از حضرت رسول صلى الله عليه و آله اجازه خواست تا در مورد ولايت و امامت على عليه السلام و منصوب شدنش در غدير خم بجانشينى نبى اكرم صلى الله عليه و آله قصيده‏اى گويد و پس از كسب رخصت چنين گفت:
يناديهم يوم الغدير نبيهم‏ 
بخم و اسمع بالنبى مناديا 
و قال فمن موليكم و وليكم؟ 
فقالوا و لم يبدوا هناك التعاديا 
الهك مولانا و انت ولينا 
و لن تجدن منا لك اليوم عاصيا 
فقال له قم يا على و اننى‏ 
رضيتك من بعدى اماما و هاديا 
فمن كنت مولاه فهذا وليه‏ 
فكونوا له انصار صدق مواليا 
هناك دعا اللهم و ال وليه‏ 
و كن للذى عادى عليا معاديا
روز غدير خم مسلمين را پيغمبرشان صدا زد و با چه صداى رسائى ندا فرمود (كه همگى شنيدند) و فرمود فرمانروا و صاحب اختيار شما كيست؟همگى بدون اظهار اختلاف عرض كردند كه:
خداى تو مولا و فرمانرواى ماست و تو صاحب اختيار مائى و امروز از ما هرگز مخالفت و نافرمانى براى خودت نمى‏يابى.پس بعلى فرمود يا على برخيزكه من ترا براى امامت و هدايت (مردم) بعد از خودم برگزيدم.
(آنگاه بمسلمين) فرمود هر كس را كه من باو مولا (اولى بتصرف) هستم اين على صاحب اختيار اوست پس شما براى او ياران و دوستان راستين بوده باشيد.
و آنجا دعا كرد كه خدايا دوستان او را دوست بدار و با كسى كه با على دشمنى كند دشمن باش. رسول اكرم فرمود اى حسان تا ما را بزبانت يارى ميكنى هميشه مؤيد بروح القدس باشى.


ادامه مطلب


[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 3:37 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]