روزی پدری سالمند که بخاطر کهولت سن برخی چیزها را خیلی زود فراموش میکرد با پسر جوانش بر روی صندلی باغ خانه شان نشسته بود که گنجشکی در مقابل آنها نشست پدر از پسر پرسید که آن چیست پسر که در حال خواندن روزنامه بود روزنامه را پایین آورد و نگاهی کرد و با بی حوصلگی گفت گنجشک و به روزنامه خواندنش ادامه داد. چند لحظه بعد پدر دوباره پرسید که این چیست پسر با لحنی تحقیرانه گفت گنجشک.چند دقیقه بعد پدر دوباره سوالش را تکرار کرد و پسر اینبار به خشم آمد و با عصبانیت داد زد و گفت پدر این گنجشکه گنجشک گنجشک فهمیدییییی.پدر بی آنکه چیزی بگوید به داخل خانه رفت و دفتر خاطرات کهنه ای را در حالی که به دنبال صفحه ای جست و جو می کرد بازگشت دفتر را به پسر داد و گفت بخوان وپسر شروع به خواندن کرد که پدر گفت بلند بخوان تا بشنوم و در آن دفتر اینگونه نوشته شده بود
که:((امروز من وپسرم که تازه چند روز پیش سه ساله شده بود داخل پارک روی نیمکت نشسته بودیم که گنجشکی در مقابل ما نشست پسر کوچکم از من پرسید که این چیست و من با خوشحالی و محبت و عشق به او پاسخ دادم گنجشک و پسرم بیست و سه مرتبه این سوال را پرسید و هر بار که او این سوال تکراری را میپرسید من به پاسخ دادنش مشتاقتر میشدم و هر بار با یک بوسه جوابش را میدادم و آرزو میکردم که باز هم بپرسد تا من مهربانتر پاسخ بگویم))
ادامه مطلب