قالب بلاگdownload قالب وبلاگقالب وبلاگGames

کوچه های دلتنگی
09133357545
نويسندگان
داستان روزانه


(الهی)

یکی را شاد و خندان آفریدی  

                           یکی را درون سینه غمدان آفریدی

یکی را نزد خود معراج بردی

                           یکی را تمام عمر سرگردان آفریبدی

یکی راتاج و تخت وپول وثروت

                           یکی مسکین و عمر حیران آفریدی

یکی مست میکند تا غم رود از یاد

                           یکی را به غمها یش خندان آفریدی

یکی را صورتی زیبا بدادی

                          یکی را سیرتی زیبا و پنهان آفریدی

یکی درون باغ است وظِلال

                           یکی را در ضَلال وبیابان آفریدی

یکی را مهربان دلسوز فداکار

                           یکی را درمغول چنگیزخان آفریدی

یکی سنگ دل وکشتن کارهردم

                          یکی را چون ریزعلی دهقان آفریدی

یکی را درون قصرمنزل بدادی

                          یکی را هم در اتاقکی ویران آفریدی

 


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 22 اسفند 1391  ] [ 11:05 AM ] امین بابایی
نظرات 5

 

 من آن صدای کلنگم که می آید به گوش

                گوید در این دنیا نیستی دیگر خموش

درنگ کن کس به فریادت نمیرسد اکنون

                خموش باش و بهر دنیا دیگر مکوش

به عمر صدای کلنگ گورها بشنیدی

           لیک آسوده ز مرگ بنشستی به عیش ونوش

بهر کیسه مس و زر بس چه کارها کردی

               بگفتی دروغ و فریبها از یمن تا شوش

ندیدی مرگ نزدیک و ره باریک وتاریکه

       خویش گم کردی هر دم و تن پنهان مثال موش

دگر نه مال به کار آید نه مردم بازار

               آرام و ملول باش و بنشین و مجوش

دگر دنیا همچو مرغی از تو رو گرداند

             به سود یا ضررت آنچه داری به دوش

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 20 اسفند 1391  ] [ 8:01 PM ] امین بابایی
نظرات 0

 

یه روز که من یه کمی خسته بودم

              همینجوری چشمامو بسته بودم 

سیاهی چشام یه لحظه سر خورد

             یهویی من آروم شدم خوابم برد

خواب دیدم با خدا گفت و گویی داشتم

    میپرسیدم هر چی سوال که بذرشو میکاشتم

گفتا خدا می خوای  گفتو گو کنی ؟

                   سوالای پس پردرو رو کنی؟

گفتم آره اگر جسارت نباشه

            یا که وقت داری و وقت کم نباشه

خندید و گفت وقت من که کم نمیشه

                 من وقت دارم عبدیه همیشه

گفت که بپرس سوالای خودت رو

                 رفع کن همه ابهامات دلت رو

گفتم چه چیز آدما همش شمارو

                    متعجب میکنه اینک خدارو

اینکه آدما از کودکی اند گریزان 

             بزرگ میشن از اون میشن چه حیران

اینکه سلامتی رو خرج پول میکنند

          سپس پولو خرج تا مریضی رو دور کنند

 

با فکر به آینده چه حیرانند

               به قدری که قدر حال نمیدانند

آنچنان به این فکرگذشته میپیچند

    که دگر نه در حالندو نه آینده و نه هیچند

آنچنان زیسته و مرگ را سهل گیرند

          و گویی که نبوده اند تا که میمیرند

پس از چندی سکوت دوباره پرسیدم 

              دگر خدا مبهم نبود و من نترسیدم

گو به عنوان خالق انسان 

                  چه اندرزهایی بگیرندت کسان

دوباره خدا خنده شادی نمود

             پس از لبخند پاسخم اینگونه فرمود

یاد گیرند که دوستی اجبار نیست 

                 با زور کس مدد عشق یار نیست

اما یاد گیرند میشه محبوب بود 

                خوب بود و همیشه مرغوب بود

یاد گیرند کس با دیگری همسان نیست 

                قیاس چرا مه آذ که نیسان نیست

یا گیرند که ثروت پول بیشتر نبود

             ثروتمند کسیست که معنای حق را ربود

 

اینکه به آنی به دل زخمها هویدایش میکنند

           سالها فرصت بخواهد تا که پنهانش کنند

 

یاد گیرند کسانی به ژرفا دوستشان دارند

    که ابرازش نمیدانند و عشق یک جهان دارنند

یادت گیرند کافی نباشد دیگران آنها را ببخشند

              گهی بخشوده نیست تا خویش نبخشند

یاد گیرند که همیشه اینجا هستم

                همیشه دستشان داده ام به دستم

گر چه برخی به بیراهه روند وبنبست  

             لیک ره امید و بازگشت نخواهم بست

به فکر رفتم که بپرسم چه از او   

               دیدم یهو بیدار شدم وروزی از نو

به خود گفتم حالا که بیدار شدم

                 پند حق به کار گیرم من  بر خود 

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 20 اسفند 1391  ] [ 7:57 PM ] امین بابایی

شاید اینجا کسی دلگیر باشد

در جوانی شایدش اوپیر باشد

چرخ زندگی برای او به کام نیست 

آرزوهایش جز رویای خام نیست

تمام هستی اش اینک دلی بشکسته باشد

ز دار جوانی نصیبش تنی خسته باشد

سخنهایش همه ز سوز جان براید

با دلی نالان برایت شعر سراید

دلبرا گوش فرا ده تا دهم پندی ترا

گر تهی بود صخن نشنو رها کن تو مرا

مردما پند این پیر  نالان دل گوش کنید

گر اراجیف بگفت بی درنگ خاموش کنید

عشق دگراسباب بازیچه این مردم است

جهت عشق به هر سو و کارش هر دم است

عاشقی از عقل نیست از عقدگیست

کنون عشق با طعام تن معنا یکیست

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ دوشنبه 6 آذر 1391  ] [ 11:16 AM ] امین بابایی
نظرات 3

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند
رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند
درختان میوه خود را نمی خورند
خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند
ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند
گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد
نتیجه :
زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . .


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 28 آبان 1391  ] [ 5:37 PM ] امین بابایی
نظرات 3

از ترس اینکه دلمو نشکنن و نشکنه آنقدر بهش چسب زدم که دیگه مثل سنگ سفت و محکم شده.خب حالا بهم میگن سنگ دل اما درسته دلمو محکم کردم اما سنگدل نیست هنوز پر احساسم هنوز.....


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 27 آبان 1391  ] [ 5:31 AM ] امین بابایی
نظرات 0

عاشق طرز فکر آدمها نشید.....

 آدمها زیبا فکر میکنند...زیبا حرف میزنند...اما

زیبا زندگی نمیکنند


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 23 آبان 1391  ] [ 1:27 PM ] امین بابایی
نظرات 1
 
 
!!!چه رسم جالبی است

...محبتت را می گذارند پای احتیاجت …
...صداقتت را می گذارند پای سادگیت …
...سکوتت را می گذارند پای نفهمیت …
...نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت …
...و وفاداریت را پای بی کسیت …
!!!و آن قدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که تنهایی و بی کس و محتاج...
 
...آدم ها آن قدر زود عوض می شوند …
آن قدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی...
...و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …


 


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 20 آبان 1391  ] [ 7:13 PM ] امین بابایی
نظرات 1

سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم می گیرند
درس و مشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هر طرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد…
گفت: آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بر دلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید…

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت: ” لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان؟
گفت: این خنگ خدا
وقتی از مدرسه بر می گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا…

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب و دفتر…

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آن چه من از سر خشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
من از آن روز معلم شده ام…
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 20 آبان 1391  ] [ 6:59 PM ] امین بابایی
نظرات 6

من ديوونه رو باش که نفهميدم تو بي رحمي
تمام مشكلم اينه که حرفامو نمي فهمي
منو باش که نفهميدم تو بي ذوقي بي احساسي
دروغ بود اينكه مي گفتي تو هم محو گل ياسي
من ديوونه رو باش که شكستم با شكست تو
تو چه مردابي افتادم يه عمره با دو دست تو
من ديوونه رو باش واسه تو گريه مي کردم
تو رو باش که نفهميدي تو شعرم گم شده دردم
من ديوونه رو باش که به پاي چشم تو سوختم
ولي بعد يه کم بازي تو با من بد شدي کم کم
من ديوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ، واست مردم
من ديوونه رو باش که به اخماي تو خنديدم
همش يك گل تو باغچم بود اونم آخر واست چيدم
من ديوونه رو باش که به خوبيم عادتت دادم
شكستي قلبمو اما نديدي رنگ فريادم
من ديوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم
خوشي رو تو خودم کشتم ، ولي با چشم تو موندم
من ديوونه رو باش که کشيدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو
من ديوونه رو باش که خيال کردم تو مجنوني
تو حتي اسم مجنونم ، نه آوردي ، نه مي دوني
من ديوونه رو باش که قد دنيا دوست دارم
نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بيزارم
من ديوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنيدي ، حاضر آماده
من ديوونه رو باش که نشستم منتظر ، رسوا
زدي تو زير قولاتو ، گذاشتي باز منو تنها
منو باش که نفهميدم منو ديگه نمي خواستي
چه قدر ديوونه اي راستي ، چه قد ديوونه ام راستي
منو باش که با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم
زدي تير و توي ذوقم نداشتي حوصله بازم
من ديوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم
چه قدر ديوونه تر چون باز ، تو رو اينجا خطاب کردم
من ديوونه رو باش که ، درسته خيلي ديوونم
جهنم مي رم اما نه ، کنار تو نمي مونم
اينم يه نامه ي ابري ، به امضاي يه ديوونه
فقط بيچاره اون کس که ، يه عمر با تو مي مونه


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 10 آبان 1391  ] [ 4:54 AM ] امین بابایی
نظرات 1

فكر مي کني چشات چيه ؟ دو تا بلاي معمولي
چه جوريه مگه صدات ؟ يه جور صداي معمولي
فكر مي کني تو چي داري که امثال من ندارن ؟
فقط يه جور ناز و ادا و عشوه هاي معمولي
وقتي ازت حرف مي زنم ديگه نمي لرزه تنم
تو هم يكي مثل همه ، تو آدماي معمولي
اما نه طفلكي اونا ، از خيلي هاشون بدتري
يه عاشق دمدمي و ، يه بي وفاي معمولي
اون قديما يادم مياد گفته بودم موهات طلاست
نمي شيه زيرش بزنم ، يه جور طلاي معمولي
بيا فقط يه بار ، فقط يه بار کلاتو قاضي کن
منم مث اونا بودم ؟ اون عاشقاي معمولي ؟
هر چي بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام
رفتي سراغ کسي با مو و چشاي معمولي
من نمي گم آدم بايد عاشق چشم و ابرو شه
درديه که خوب نمي شه با يه دواي معمولي
کاش ولي لايقت باشه اونكه شبات مال اونه
فقط مي خوام دعا کنم يه جور دعاي معمولي
تو که شبات روز شدن و روزمو رنگ شب زدي
کاش لااقل بچه بودم با اون شباي معمولي
کاش جاي موندن توي عشق ، تو مشق شب مونده بودم
تو مشكل سفيدي اون کاغذاي معمولي
ما بدجوري بهم زديم حسرت به دل موندم هنوز
بيرون بريم با هم يه روز ، حتي يه جاي معمولي
راستش مي خواستم اولاش نقشي واست بازيكنم
نقش يه پسر خوش بي اعتناي معمولي
ديدي نقاب من چه زود ، افتادو من همون شدم ؟
بازم همون پسر بي ادعاي معمولي
راستي مي گم شعراي اون از مال من قشنگتره ؟
چي داره که من ندارم ، يه جور اداي معمولي
فكر مي کنم که راه به راه ، بهت مي گه دوست داره
منو شكسته نكردن ، همين کاراي معمولي
خوب مي دونم من تو دلم برات مي مردم وليكن
زياد واست جالب نبود اين گفتناي معمولي
چه فايده هر چيزي که بود تموم شد و ديگه گذشت
اينم يه نامه کمتر از نوشته هاي معمولي
نمي دونم تو مي خونيش يا که نگاش نمي کني
به خاطر تازگي ، اون وعده هاي معمولي
همونا که اول مي گن ، به جز تو هيچكس به خدا
يه حرف ساده ي دروغ ، يه بخداي معمولي
اگه که خونديشم بگو ، اين مال يه غريبه بود
يه لطف اگه داري بگو ، يه آشناي معمولي
اما گه ديدي که نه زيادي اذيت مي کنه
بيا سراغ پسریي با روياهاي معمولي
منم مي بخشمت آخه چاره اي جز اين ندارم
مث هميشه قهرا و باز آشتياي معمولي
اگه نخواستي نامه رو ، تو رو خدا پس نفرست
رو عادت هميشگيت ، با اون يه تاي معمولي
خواستم يه جور سادگيمو فقط بهت نشون بدم
نامه تميزه ولي با ، مداد سياي معمولي
من خيليم بد نبودم ، سعي مي کنم بد نباشم
خب بعضي وقتا بد مي شم ، از اون بداي معمولي
ديگه مزاحم نمي شم تو کاري با من نداري ؟
تكيه کلام خودته ، اين جمله هاي معمولي
فقط يه چيزي دوس دارم به يه سوال جواب بدي
غير از تموم پرسشا و ، سوالاي معمولي
پشت چراغ چشم تو گل بفروشم  مي خري ؟
بهم نگاهکن به چش يه جور گداي معمولي


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 10 آبان 1391  ] [ 4:39 AM ] امین بابایی
نظرات 1

يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره
يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره
يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره
مي خواد امتحان کنه که تا داره يا نداره
يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش
اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره
انتخابم مي کنه ، پولشو اما نداره
يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه
اون يكي مداد براي آب و بابا نداره
يكي ويلاي کنار درياشون قصره ولي
اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره
يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد
مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره
يه نفر تولدش مهمونيه ، همه ميان
يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره
يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش
يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره
يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح کنن
يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره
يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي
يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چيزي مي شه که همه دارن
يكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره
يكي دوس داره که کارتون ببينه اما کجا
يكي انقد ديده که ميل تماشا نداره
يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه
يكي اما خونشون اتاق بالا نداره
يكي جاي خاله بازي کلاس شنا مي ره
يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره
يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره
يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه
يكي از بس که نخورده شب و روز نا نداره
يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس
يكي هم براي گرماي دساش ها نداره
دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه
عوضش دخترکم ، اون خونه ليلا نداره
يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه
هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره
يكي آزمايش نوشتن واسش ، اما نمي ره
مي گه نزديكياي ما آزمايشگا نداره
بچه اي که تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره
يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه
پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره
ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم
دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره
راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم
مليكا چه چيزايي داره که رعنا نداره ؟
بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره
يه چيزايي داره توش که توي دنيا نداره
هميشه تو دنيا کلي فرق بين آدما
اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره
خدا به هرکسي هر چيزي دلش مي خواد بده
همه چي دست اونه ، ربطي به شعرا نداره
آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا
اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره
کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت
با نمي شه ، با نمي خوام ، با نشد یا نداره


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 10 آبان 1391  ] [ 4:21 AM ] امین بابایی
نظرات 1

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم


سلام ای خنجر حرفای مردم


سلام ای آشنا با رنگ خونم


سلام ای دشمن زیبای جونم


بازم نامه می دم با سطر قرمز


آخه این بار شده من با تو هرگز


نمی خوام حالتو حتی بدونم


تعجب می کنی آره همونم


همونی که زمونی قلبشو باخت


همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت


همونی که برات هر لحظه می مرد


که ذکر نامتو بی جون نمی برد


همونم که می گفتم نازنینم


بمیرم اما اشکاتو نبینم


همون که دست تو،‌ مهر لباش بود


اگه زانو نمی زد غم باهاش بود


حالا آروم نشستم روی زانوم


ولی دیگه گذشت اون حرفا،‌ خانوم


تعجب می کنی آره عجیبه


می خوام دور شم ازت خیلی غریبه


خیال کردی همیشه زیر پاتم؟


با این نامردیات بازم باهاتم؟


برات کافی نبود حتی جوونیم


تموم شد آره گم شد مهربونیم


دیگه هر چی کشیدم بسه دختر


نمی بینیم همو این خوبه،‌ بهتر


دیگه بسه برام هر چی کشیدم


فریبی بود که من از تو ندیدم


دروغی هست نگفته مونده باشه؟


کسی هست تو خیال تو نباشه؟


عجب حتی دریغ از یک محبت


دریغ از یک سر سوزن صداقت


دریغ از یک نگاه عاشقونه


دریغ از یک سلام بی بهونه


نه نفرینت چرا، این رسم ما نیست


اگر چه این چیزا درد شما نیست


گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟


چیه توهین به ذات محترم شد؟


دیگه کوتاه کنم با یک خداحافظ


که عشق ما رسید به سد هرگز


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 9 آبان 1391  ] [ 4:58 AM ] امین بابایی
نظرات 0

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند

یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر در گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونه

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 9 آبان 1391  ] [ 4:46 AM ] امین بابایی
نظرات 1

وقتی خدا از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت ، از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم ...جملات زیبا گیله مرد


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 9 آبان 1391  ] [ 4:34 AM ] امین بابایی
نظرات 0

به تو پرواز را اموختم و رهایت کردم تا ستاره ی دنباله دار باشی.... کاش با تو از عشق می کفتم تا بیاموزی کمی وفادار باشی! بادبادک کوچک من!


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 9 آبان 1391  ] [ 4:32 AM ] امین بابایی
نظرات 0

می گویند : شاد بنویس ...

     نوشته هایت درد دارند!

         و من یاد ِ مردی می افتم ،

              که با کمانچه اش ،

                  گوشه ی خیابان شاد میزد...

                       اما با چشمهای ِ خیس ... !!

 

 

جملات زیبا گیله مرد


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 9 آبان 1391  ] [ 4:28 AM ] امین بابایی
نظرات 3

دانی که اشک چیست؟؟؟

ا:ای خدایا

      ش:شکایت دارم از

      ک:کل جهان هستی


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 6 آبان 1391  ] [ 6:53 PM ] امین بابایی
نظرات 1

خدایا.....

گاهی چنان دلگیر میشم که اگر تمام دنیارو هم بهم بدن اونو با یه گوشه اتاقی دنج و خلوت و تاریک و تنهای و چند ساعت گریه عوض نخواهم کرد این چه دنیایست


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 6 آبان 1391  ] [ 6:44 PM ] امین بابایی
نظرات 1

خدایا ...

گاهی این سوال تمام وجودم را پر میکند

که خدایا برای چه مرا آفریده ای برای چه؟؟؟

تنها برای دلتنگی ؟یا برای غم؟ یا زجر کشیدن؟

برای چه؟

وقتی کودک بودم در یه فیلمی شنیدم که میگفت ننه من غریبم بازی در نیار اون روز خندیدم و با خودم گفتم مگر میشود به مادر خود بگوی که غریبی خب چون مادرت هست دیگر غریب نیستی حالا فهمید کاملا اشتباه بود و الان تجربه کردم که با وجود مادر پدر برادر خواهر و بقیه اقوام باز تنهای تنهای تنهایم


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 6 آبان 1391  ] [ 6:38 PM ] امین بابایی
نظرات 1

دوباره صحنه چشام پر شده از اشکای ناب

شادی زندگی من یه عمره که رفته به خواب

        دوباره ترکای صورتم خیس میشه با اشک من

       ز غم خیلی وقته مرده ام روح دگر رفته ز تن

                  خدا به داد من برس یه بنده هم اینجا داری

                  نگو گناه کرده بره کاری به کارش نداری


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 6 آبان 1391  ] [ 6:14 AM ] امین بابایی
نظرات 0

دوباره دلم گرفته ای خدا دوباره دیوانه شدم

شکستم از عشق و خسته  شدم من از خودم

                                                      منو بنگر    نشستم بر گل و لای حماقت

                                                    شکست خوردم شکستم داد دل با حقارت

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 5 آبان 1391  ] [ 5:32 AM ] امین بابایی
نظرات 1

روزی دوتا دوست که کل سربازیو با غم و شادی با هم بودن اواخر سربازیشون میشه یکی آبادانی بوده و یکی تهرانی.تهرانیه به آبادانیه میگه هر موقع خواستی بری سر کار و کار نبود بیا تهران برات کار پیدا کنم.آبادانیه هم میگه هر موقع خواستی زن بگیری بیا آبادان تا یه زن خوب برات بگیرم.

گذشت این جریان و سر بازی هم تموم میشه و دوتا شون میرن دنبال زندگیشون. یه روز تهرانیه میخواد که زن بگیره و میگه میرم خونه دوستم ببینم به عهدش و حرفی که زده عمل میکنه یا نه.

خلاصه میره آبادان و خونه دوستشو پیدا میکنه و دوستشم نامردی نمیکنه و چند روزم دنبال دختری خوب میگرده ولی باب میل تهرانیه نبودن و نمیپسنده.

روز آخر که دیگه میخواسته برگردهدم در دختر همسایرو میبینه و به دوستش میگه من اینو میخوام دوستش یکم فکر میکنه ولی نمیگه که این دختر نامزد خودمه و بخاطر رفاقت میگه باشه مال تو و به ذختره میگه که به هیچ عنوان نگو که نامزد من بودی .خلاصه عروسی میکنن و میرن تهران بعد چند وقت مادر آبادانیه بهش میگه تو که نامزدتو دادی رفت پس حد اقل برو تهران ببین میتونه دوستت براد کاری جور کنه یا نه.

میره تهران و با مکافات خونه دوستشو پیدا میکنه و آیفونو میزنه و دوستش بر میداره تا میگه کیه صداشو میشناسه میگه سلام علی منم محمد درو باز کن  .میگه محمد دیگه کیه آقا اشتباه اومدین هرچی میگه علی مسخره بازی در نیار درو باز کن میبینه که امگار نه واقعا نمیشناسدش با اعصاب خورد میره تو یه پارکی میشینه بعد از چند دقیقه میبینه که سه تا قول چماق که به قیافشون میخوره دزد و خطر ناک باشن دارن میان به طرفش تا بهش نزدیک میشن میگه هر چی پول دارم میدم به شما فقط با خودم کاری نداشته باشین دزدا هم میگن ما ازت خوشمون اومده ازت پول نمیخوایم و ما تازه دزدی کردیم و خیلی هم گیرمون اومد بیا این صد تومن مال تو برو خوش باش.

آبادانیه با صد تومن یه کت و شلوار شیک میخره که بره خونه و نگه دوستم منو نشناخت بگه برام کار پیدا کرد من نپسندیدم.

خلاصه وقتی میخواسته سوار اتوبوس بشه میبینه یه زنه ای همش داره براش بوق میزنه که بیا سوار شو پسره هم میگه برو خانوم من از دوستم نارو خوردم دیگه به غریبه ها نمیشه اعتماد کرد. خانومه میگه چی داری میگی آقا من از تیپ شما خوشم اومده و میخوام تو شرکتم کار کنید خلاصه پسررو راضی میکنه و میرن شرکت و مشغول به کار میشه میزنه و بخاطر اینکه پسره سخت کار میکرده کار و کاسبی شرکت سکه میشه و کم کم پسره میشه مدیر عامل شرکت رئیس شرکت که خانومه بوده میگه من ازت خیلی خوشم اومده و دخترمم بهت میدم که باهات ازدواج کنه .اینا با هم ازدواج میکنن یه شب زنش بهش میگه که بیا امشب بریم یه مهمونی هست اونور شهر ما هم دعوتیم خلاصه میرن مهمونی و از شانس اون دوست تهرونیشو با نامزد قبلیش میبینه که روی یه میز دیگه نشسته .پامیشه و میگه :

پیک اول بزن به سلامتی دوستی قول داد و به قولش عمل کرد

پیک دومو بزن به سلامتی سه تا دزدی که بهم کمک کردن

پیک سومو بزن به سلامتیه اون خانوم مهربونی که بهم کار دادوو دخترش که زنم شد

دوست تهرانیش پا میشه و میگه:

پیک اولو بزن به سلامتی دوستی که قول داد و به قولش عمل کرد

پیک دومو بزن به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودنو من فرستاده بودمشون

پیک سومو بزن به سلامتی اون زنی که مادرم بود و اون دختری که خواهرم بود.......

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 3 آبان 1391  ] [ 8:45 PM ] امین بابایی
نظرات 0

روزی روزگاری یک دختر پسری واقعا عاشق همدیگه بودن واز ته دل هدیگرو دوست داشت اما مشکلی بود که دختر چشمهایش نابینا بود و قرار بود که وقتی کسی اهدا کننده پیدا شد دختر عمل بشه و بینایی چشمهاشو دوباره بدست بیاره.

روزی کسی پیدا شد که چشمهایش را اهدا کنه .خلاسه عمل دختر با موفقیت انجام میشه و وقتی چشمهاشو باز میکنه میبینه پسر هم نابیناست وپسرو از خودش میرونه و میگه که دیگه دوستش نداره و نمیخواد با کسی که نابیناست ازدواج کنه پسر سکوت میکنه و تنها موقع رفتن یک جمله به زبان میاره که:

عزیزم مراقب چشمام باش .......


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 3 آبان 1391  ] [ 8:04 PM ] امین بابایی
نظرات 3

خدایا تمام خنده های تلخ امروزم را بگیر و فقط یکی از گریه های شیرین کودکیم را بهم بده


ادامه مطلب

 
 
[ دوشنبه 1 آبان 1391  ] [ 12:54 PM ] امین بابایی
نظرات 1

خدایا قسمت ما کردی که به دنیا بیایم

                    چرا قسمت نکردی که دنیا هم به ما بیاد


ادامه مطلب

 
 
[ دوشنبه 1 آبان 1391  ] [ 12:45 PM ] امین بابایی
نظرات 3

روزی پدری سالمند که بخاطر کهولت سن برخی چیزها را خیلی زود فراموش میکرد با پسر جوانش بر روی صندلی باغ خانه شان نشسته بود که گنجشکی در مقابل آنها نشست پدر از پسر پرسید که آن چیست پسر که در حال خواندن روزنامه بود روزنامه را پایین آورد و نگاهی کرد و با بی حوصلگی گفت گنجشک و به روزنامه خواندنش ادامه داد. چند لحظه بعد پدر دوباره پرسید که این چیست پسر با لحنی تحقیرانه گفت گنجشک.چند دقیقه بعد پدر دوباره سوالش را تکرار کرد و پسر اینبار به خشم آمد و با عصبانیت داد زد و گفت پدر این گنجشکه گنجشک گنجشک فهمیدییییی.پدر بی آنکه چیزی بگوید به داخل خانه رفت و دفتر خاطرات کهنه ای را در حالی که به دنبال صفحه ای جست و جو می کرد بازگشت دفتر را به پسر داد و گفت بخوان وپسر شروع به خواندن کرد که پدر گفت بلند بخوان تا بشنوم و در آن دفتر اینگونه نوشته شده بود

که:((امروز من وپسرم که تازه چند روز پیش سه ساله شده بود داخل پارک روی نیمکت نشسته بودیم که گنجشکی در مقابل ما نشست پسر کوچکم از من پرسید که این چیست و من با خوشحالی و محبت و عشق به او پاسخ دادم گنجشک و پسرم بیست و سه مرتبه این سوال را پرسید و هر بار که او این سوال تکراری را میپرسید من به پاسخ دادنش مشتاقتر میشدم و هر بار با یک بوسه جوابش را میدادم و آرزو میکردم که باز هم بپرسد تا من مهربانتر پاسخ بگویم))


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 27 مهر 1391  ] [ 8:09 PM ] امین بابایی
نظرات 0

کوچه دلتنگی ما پر از گلای بی کسی

خوشی چرا به داد این دل ما نمیرسی

                            چرا تو کوچه دلم حتی پرنده پر نمیزنه

                           کسی به شبهای دلم رنگ سحر نمیزنه  منو تنهاییام برا یه عمر گریه بسه

پیش چشمم دنیا فقط خوار وخسه

 


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 15 مهر 1391  ] [ 5:34 AM ] امین بابایی
نظرات 2

خواستم مجنون دیوانه شوم اما نشد

               دل به نام یار زنم بی خانه شوم اما نشد

ز شر کوچه های سرد و قندیلهای سخت

                خواستم با یار هم پیمانه شوم اما نشد

میشود افسانه را باور کرد و رفت

                   خواستم بهلول زمانه شوم اما نشد

با مال خواستم رسم بر وصال یار

                 خواستم قارون بی خانه شوم اما نشد

از نگاه سرد و گفتارهای سخت

                               خواستم یار می و میخانه شوم اما نشد

از جفاهای زمان و حرف یار

                خواستم کاخی ویرانه شوم اما نشد

هر چه وبود و هرچه کردم

               خواستم بر دل یار دردانه شوم اما نشد

تک بال شنو حرف دل مسکین را

                  خواستم بشنوم مردانه شوم اما نشد

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 12 مهر 1391  ] [ 11:41 PM ] امین بابایی
نظرات 0

دلم میخواد مثل بارون گریه کنم اما دوتا غده اشک کوچیک که نمیتونه پا به پام بیاد

دلم میخواد تمام کوههای دنیارو مثل فرهاد بکنم اما تو این عمر کوتاه که نمیشه

دلم میخواد دور دنیارو پیاده بگردم اما با دوتا پای کوچیک که نمیشه

دلم میخواد تمام خوشیهای دنیارو در آغوش بکشم اما با دوتا دست کوچیک که نمیشه

خدا چرا وقتی دلم نمیخواد تو دلم غم باشه تو به زور همه غمهای دنیارو تو دلم جادادی چرا؟؟؟


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 12 مهر 1391  ] [ 10:51 PM ] امین بابایی
نظرات 0

دلم تنگه مثال سنگ خارا

                قسمتی کن بمیرم در بخارا

همیشه ننگ بودم در دیارم

               دلم تنگ میشه تا اینکه ببارم

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 12 مهر 1391  ] [ 10:44 PM ] امین بابایی
نظرات 0

خدایا توی سینه ی من این چیه گذاشتی  چرا بهش میگی دل چرا فکر میکنی به خاطر این ما انسانها اشرف مخلوغاتتیم چرا ؟؟؟؟؟

خدایا سکوت نکن جواب دلمو بده منتظرم چرا به چیزی که هم میشکنه هم تنگ میشه هم میگیره چرا به به این میگی دل ؟؟؟؟؟

خدایا چرا ؟؟؟به خودت قسم اگر جاش گل میذاشتی بهتر بود که نه میگیره نه تنگ میشه و نه میشکنه تازه وقتی خیس بشه خیلی محکم میشه چرا این کارو کردی چرا؟؟؟؟؟؟

خدایا سکوت نکن خیلی از دستت گله دارم چرا همه حرفاتو یه جا تو قرآن گفتی و رفتی کنار خب منم حرف دارم بیا جوابمو بده سکوت نکن چرا همیشه ساکتی چرا ؟؟؟؟؟؟

خدایا بیا این دل پر عذابمو ببین

  جواب همه سوالامو نده با نقطه چین

چرا جلو سوالام همیشه خالیه

 چرا همه دنیا بی ارزش تر از باقالیه

چرا نمیشنوی صدامو بیا جوابمو بده

چرا ازم خوابو گرفتی بیا خوابمو بده

خدایا خدایی وقتی دلو خلق کردی

فکر الان و حال و روز مارو کردی

بگیر ازم نمیخوام دله مال خودت

اون که میگیره حتی روز تولدت

آخه گناه آدما چی بود این همه

چرا زندگیشون همیشه پر از غمه

تکبال داری زیادی میگی ببند دهن

بی خرد نیا بگو بیلم کو تواین انجمن


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 12 مهر 1391  ] [ 10:12 PM ] امین بابایی
نظرات 0

             به نام بوسه ی باران

                       که کرده مردمان حیران

             اگر نامش نباشد هیچ

                   شود دنیای ما ویران


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1391  ] [ 9:33 AM ] امین بابایی
نظرات 0

سلامی به رنگ آشنایی

دلم تنگه بگو جانا کجایی

در این بازار گرم نا امیدی

بیا ، ده بر دل زارم صفایی


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1391  ] [ 9:24 AM ] امین بابایی
نظرات 0

درباره وبلاگ

سلام دوستان اگر شعری با هر موضوعی خواستید تو نظرات درخواست بدید و موضوعشم بگید تا براتون شعر بگم ممنون
موضوعات
آمار وبلاگ
  کل بازدید : 49821 نفر
  كل مطالب : 34 عدد
  كل نظرات : 40 عدد
  تاریخ ایجاد وبلاگ : پنج شنبه 6 مهر 1391 
  آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 9 مرداد 1393 

کد و دانلود این آهنگ

فال حافظ