تازه عروسی کرده بودن.
با چند تا از دوستان قرار گذاشتیم گل و شیرینی بخریم و یه سری بهشان بزنیم.
خانه شان کوچک بود.
یک پذیرایی دوازده متری داشتند.
روی دیوار بالای پذیرایی عکس امام خمینی و عکس امام خامنه ای را چسبانده بود.
بین عکس های آن دو بزرگوار یک قاب بزرگ خالی هم بود.
برای همه مان سوال شده بود.تا حالا ندیده بودیم کسی قاب خالی به دیوار پذیرایی خانه اش بچسباند.
عاقبت من طاقت نیاوردم و به نمایندگی از همه پرسیدم:این قاب خالی چیه!؟
نکند به زودی در این مکان عکس عروسی تان نصب می شود!؟بچه ها خندیدند.
خودش هم لبخندی زد و جواب داد:نه. . . این قاب جای خالی عکس امام زمان است.
می خواهیم وقتی حضرت مهدی ظهور کردند و چهره شان را همه دیدند عکس شان را به دیوار خانه مان بچسبانیم.
همه مان مات و مبهوت شدیم
یکی پرسید:پس چرا از حالا قاب خالی زده ای به دیوار؟هنوز که آقا ظهور نکرده اند.
فوری جواب داد:همین دیگر. . . می خواهیم همیشه یادمان باشد یک چیزی توی زندگی مان کم داریم.
هر لحظه که این قاب خالی را می بینیم یادمان می افتد که منتظر ظهور باشیم. . .
بعدنوشت: جایی دیدم که نوشته بود:
کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغازه خشکبارفروشی پدرم در بازار.
پدرم کلی دوستم رو تحویل گرفت و بهش گفت یک مشت آجیل برای خودت بردار. دوستم قبول نکرد
از پدرم اصرار و از اون انکار؛تا اینکه پدرم, خودش یک مشت آجیل برداشت و ریخت تو جیب دوستم.
از دوستم پرسیدم؛تو که اهل تعارف نبودی, چرا هرچه پدرم اصرار کرد همون اول خودت برنداشتی؟!
دوستم خیلی قشنگ جواب داد آخه مشتهای بابات بزرگتره...
خدایا در این آخرین روزها از ماه مبارک ؛ اقرار می کنم که مشت من کوچیکه ؛ ظرف عقلم خیلی محدوده و دیوار فهمم کوتاست...
پس به لطف و کرمت ازت می خوام که با مشت و ید باکفایت امام زمانم(عج)؛ از هر چی که خیر و صلاحمه و عقلم بهش قد نمی ده؛از اون خوبها و درشتهاش؛کشکول گدایی خودم و همه مسلمونهای حاجتمند و گرفتار رو پر کنی....
عیدنوشت: آقاجان! گروه استهلال را به کدام سرزمین بفرستیم برای رؤیت رویت
چشمانمان از تو روزه اند....پس کی افطار می شود؟







