رواياتي كه در اين مورد از ائمّه معصومين ـ عليهم السلام ـ به دست ما رسيده، بسيار زياد است، وليكن از باب تبرّك به يك روايت اكتفاء مي كنيم.

«روي اَنّ الصلاة في المسجدالحرام افضل مِن مائة صلوة في غيره منَ المساجد.»

يعني: «يك نماز در مسجدالحرام، از يكصد نماز در غير آن، بافضيلت تراست.»

http://library.tebyan.net


ادامه مطلب




تاريخ : سه شنبه 14 مرداد 1393  | 6:42 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

در علت نامگذاري «كعبه» بدين اسم، دو وجه ذكر شده است:

1 ـ چون كعبه داراي ارتفاع و بلندي از سطح زمين مي باشد، همچنانكه كعبه در لغت نيز به معناي ارتفاع آمده است.

2 ـ زيرا خانه خدا به شكل مربّع است و عرب اين اسم را به هر خانه اي كه چهار گوش باشد اطلاق مي كند. وليكن با كثرت استعمال (وضع تعيّني) براي خانه خدا عَلَم گرديد. بنابراين هر گاه اسم كعبه برده مى شود، به خانه خدا انصراف دارد.

البته «واژه كعبه» در قرآن در بعضي موارد به تنهايي، و در بخشي از آيات، همراه با كلمه «البيت الحرام» آمده است.

مانند: «يا ايهاالذين آمنوا لا تقتلوا الصيد و انتم حرمٌ... هدياً بالغ الكعبة».

«يعني اي كساني كه ايمان آورده ايد، هرگاه در احرام باشيد شكار را مكشيد، هركه صيد را به عمد بكشد، جزاي او قرباني كردن حيواني است همانند آنچه كشته است، بشرط آنكه دو عادل به آن گواهي دهند و قرباني را به كعبه رساند»1.

و در آيه ديگر چنين مي فرمايد: «جعل الله الكعبة البيت الحرام قياماً للناس...»

«خدا، كعبه بيت الحرام را، با ماه حرام و قرباني بي قلاده و با قلاده، قوام كار مردم گردانيد.»http://library.tebyan.net


ادامه مطلب




تاريخ : سه شنبه 14 مرداد 1393  | 6:41 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

محمدرضا عطايى

عضو هيات علمى دانشگاه آزاد مشهد

مقدمه

دين مقدس اسلام بهره‏بردارى مشروع از نعمتهاى الهى و زيباييهاى زندگى را مباح و روا و اسراف و زياده‏روى را حرام و ناروا مى‏داند و اين بدان جهت است كه مسلمان به تناسب امكانات و توانايى و كارآيى خود، در برابر جامعه مسؤوليت دارد. در اين صورت فرد اسرافكار قهرا از اجراى مسؤوليت و تعهدات اجتماعى خود بازمى‏ماند و از اين رهگذر بر پيكر جامعه ضربه مى‏زند.

قرآن مجيد اين حقيقت را در ضمن مباحث اجتماعى در قالبهايى زيبا بيان مى‏كند و با هشدار به پيروان خود مى‏فرمايد: (و انفقوا فى سبيل الله ولاتلقوا بايديكم الى التهلكة) (1) يعنى در راه خدا انفاق كنيد و با دستهاى خود، خود را به هلاكت و نابودى نيفكنيد. از اين آيه شريفه چنين استفاده مى‏شود كه اگر مال در راه خدا و به سود جامعه و رفع نيازمنديهاى مردم مصرف نشود سرنوشت آن جامعه و ملت‏به هلاكت و سقوط مى‏انجامد.

صرف‏نظر از اهميت‏خوددارى از اسراف و تبذير در دين از نظر موقعيت‏خاص كشور اسلامى كه در محاصره حكومتهاى سلطه‏گر قرار گرفته اگر ما بتوانيم تجملات زندگى را حذف كنيم و رعايت اقتصاد و ميانه‏روى را در همه حال مدنظر و برنامه عمل قرار دهيم، به استقلال كشور كمك كرده‏ايم و به پيروزى نهايى نزديكتر شده‏ايم. در نتيجه اين شعار را در اقصى نقاط عالم و دنياى اسلام و بالاخص ايران اسلامى اعلام كرده‏ايم كه ما از تنگناهاى اقتصادى نمى‏هراسيم و قدرت آن را داريم كه روى پاى خود بايستيم و به هيچ قدرتى جز خداوند متعال متكى نيستيم.

مفهوم اسراف

راغب اصفهانى مى‏گويد: «السرف تجاوز الحد فى كل فعل يفعله الانسان‏» (2) اسراف به معنى تجاوز از حد و معيار در هر كارى است كه از انسان سر بزند، گرچه استعمال آن در موارد زياده‏روى در انفاق مال بيشتر است و گاهى به خروج از اعتدال در مقدار خرج مال و زمانى هم به چگونگى بذل مال و مورد آن اطلاق مى‏شود. اما بنا به مفهوم سخن راغب و روح معنى «كل فعل‏» و بر پايه شواهد فراوان در قرآن و حديث، اسراف به هر گونه تجاوزكارى و زياده‏روى گفته مى‏شود و در هر حال اسراف عملى است ممنوع و محكوم، و مورد خشم و انزجار خداوند متعال است و از آن به شدت منع شده است.

خداوند در سوره اعراف مى‏فرمايد: «كلوا واشربوا ولاتسرفوا انه لايحب المسرفين‏» (3) بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست ندارد.

مفهوم تبذير

تبذير برخلاف اسراف و تنها واژه‏اى اقتصادى است. تبذير از ريشه «بذر» يعنى تفريق و پخش كردن چيزى; اصلش از ريختن و پاشيدن بذر است كه به طور استعاره درباره كسى كه مال خود را بيهوده تلف و پخش مى‏كند، به كار رفته است و نيز گفته شده است كه تبذير، انفاق مال در راه معصيت است.

با اين توضيحات ملاحظه مى‏كنيم كه «اسراف‏» در برابر اقتصاد و ميانه روى قرار دارد و به هرگونه تجاوز از حد، در غير طاعة‏الله و به قصور از حق‏الله اطلاق مى‏شود. در قرآن كريم واژه قصد و مشتقات آن در معانى; راست، متوسط و معتدل به كار رفته است. مانند «واقصد فى مشيك‏» (4) در راه رفتن اعتدال را رعايت كن.

فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات (5) از ميان آنها عده‏اى بر خود ستم كردند و عده‏اى ميانه‏رو بودند و عده‏اى به اذن خدا در نيكى‏ها از همه «پيشى‏» گرفتند.

حضرت على(ع) در مورد قصد مى‏فرمايند: «عليك بالقصد فى الامور» (6) بر تو باد ميانه‏روى در كارها. در خطبه همام از نشانه‏هاى متقين و پرهيزگاران مى‏فرمايد: «و ملبسهم الاقتصاد» (7) يعنى پوشاكشان ميانه بود، بدين معنى افراط و تفريط در كارها و زندگيشان وجود ندارد.

از مجموع اين نظريه‏ها اين چنين برمى‏آيد كه بين واژه اسراف به معنى اقتصادى آن با واژه تبذير فرق زيادى وجود ندارد و تنها ممكن است در جهت تمايز بين اين دو واژه گفته شود كه با توجه به خصوصيات تعابير لغت‏شناسان در معنى تبذير، مقصود از اين واژه تلف كردن و ضايع نمودن مال است و زياده‏روى در انفاقات شخصى و امور خيريه را شامل نمى‏شود، در حالى كه اسراف فراگيرتر از آن و در برگيرنده همه موارد از به هدردادن و زياده‏روى در مصارف شخصى و خانوادگى و انفاقهاى مستحب مى‏باشد. و به عبارت ديگر هر تبذيرى اسراف است ولى هر اسرافى تبذير نيست.

از امام صادق(ع) جمله كوتاهى نقل شده است كه ممكن است همين نكته را از آن استفاده كرد. آن حضرت فرمود: «ان التبذير من الاسراف‏» يعنى، تبذير از اسراف است. در اين حديث‏شريف، براى اسراف انواع‏واقسامى فرض شده، كه تبذير شاخه‏اى از آن معرفى گرديده است.

اسراف از نظر قرآن

در قرآن كريم واژه «اسراف‏» و مشتقات آن مكرر به كار رفته است ولى در بيست و سه مورد لفظ «اسراف‏» استعمال شده كه در هر مورد، مفهومى ويژه دارد. در غالب موارد، مقصود از اسراف جنبه‏هاى اخلاقى، عقيدتى و تجاوز از حدود الهى است، و تنها در چهار مورد جنبه مالى را شامل مى‏شود كه با دو آيه «تبذير» شش آيه مى‏شود.

به آيات زير توجه كنيد:

1 - كذلك زين للمسرفين ماكانوا يعملون. (8)

اين‏گونه براى اسرافكاران اعمالشان زينت داده شده است.

2 - ولا تطيعوا امر المسرفين. (9)

اطاعت فرمان مسرفان نكنيد.

3 - ان الله لايهدى من هو مسرف كذاب. (10)

خداوند اسرافكار دروغگو را هدايت نمى‏كند.

4 - و ان فرعون لعال فى الارض و انه لمن المسرفين. (11)

و به راستى فرعون برترى‏جويى (و طغيان) در زمين روا داشت و او از اسراف‏كاران بود.

اما آياتى كه تنها ظهور در جنبه‏هاى اقتصادى دارند عبارتند از:

1 - انعام، آيه 141.

2 - اعراف، آيه 31.

3 - فرقان، آيه‏67.

4 - اسراء، آيات‏27 و 28.

حال به ذكر چند آيه مى‏پردازيم:

1 - وات ذاالقربى حقه والمسكين وابن السبيل ولاتبذر تبذيرا ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين و كان الشيطان لربه (12) كفورا.

و حق نزديكان را بپرداز! و (همچنين) مستمند و در راه‏مانده را، و هرگز تبذير مكن چرا كه تبذيركنندگان برادران شيطانند و شيطان كفران (نعمتهاى) پروردگار كرد.

واژه «تبذير»، تنها يك واژه اقتصادى است و در قرآن كريم تنها در همين دو آيه از سوره اسراء به كار رفته است. و شايد در قرآن كريم كمتر مواردى بتوان پيدا كرد كه با چنين لحن تند و شديدى از عملى نهى شده باشد.

2 - خذوا زينتكم عند كل مسجد و كلوا واشربوا ولا تسرفوا انه لايحب المسرفين (13) زينت‏خود را در هر مسجد برگيريد و بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد همانا كه خداوند مسرفان را دوست نمى‏دارد.

تمامى آيات مربوط به اسراف را مى‏توان به طوركلى به دو بخش تقسيم كرد:

1 - اسراف در مال.

2 - اسراف در غيرمال.

1 - اسراف در مال

آيات مربوط به زياده‏روى در صرف مال شامل دو بخش است:

الف) اسراف در مصرف شخصى; مى‏فرمايد: كلوا من ثمره اذا اثمر ... (14) از ميوه آن به هنگامى كه به ثمر مى‏نشيند بخوريد و حق آن را به هنگام درو بپردازيد، اسراف نكنيد كه خداوند مسرفين را دوست نمى‏دارد.

بنابراين اسرافى كه در بعد اقتصادى بيشتر مورد توجه است و موجب تضعيف بنيه مالى محرومان و لذت‏طلبى مسرفان مى‏شود و از بلاهاى بزرگ اجتماعى است و فقر و محروميت‏بيشتر به دنبال دارد همين نوع اسراف است كه هر مسلمان با توجه به وظيفه و تعهد و مسؤوليتى كه در برابر خداوند و اجتماع دارد لازم است، در مخارج زندگى خويش رعايت اعتدال را بكند و جدا از اسراف پرهيز نمايد.

ب) اسراف به خاطر ديگران; وقتى انفاق از حد تعادل خارج شود نسبت‏به انفاق شونده و انفاق‏كننده هر دو عوارض سوء و زيانبار خواهد داشت، به اين جهت است كه قرآن مجيد وقتى در آياتى از سوره شريفه فرقان ويژگيهاى مؤمنان و بندگان واقعى را برمى‏شمارد يكى از آن ويژگيها را اين‏گونه معرفى مى‏فرمايد:

اذا انفقوا لم يسرفوا ولم يقتروا و كان بين ذلك قواما; (15) كسانى هستند كه هرگاه انفاق كنند نه اسراف مى‏كنند و نه سختگيرى، بلكه در ميان اين دو اعتدالى دارند. و نيز قرآن، خطاب به حضرت پيامبر(ص) مى‏فرمايد: و لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك ولا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا (16) هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن (و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حد آن را مگشا تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرومانى، و در همين رابطه حضرت على(ع) مى‏فرمايند: «ما عال امرء اقتصد» (17) كسى كه ميانه‏روى پيشه سازد تنگدست نگردد. و حضرت رسول(ص) مى‏فرمايند: «من اقتصد اغناه الله، و من بذر افقره الله‏» (18) هر كس در دخل و خرج ميانه‏روى كند خدا بى‏نيازش مى‏كند و هر كس اسراف و تبذير نمايد خداوند فقيرش گرداند.

زيربناى آفرينش بر تعادل گذاشته شده است «و كل شى‏ء عنده بمقدار» (19) و هر چيزى نزد او مقدار معينى دارد و در مورد ديگر مى‏فرمايد: «انا كل شى‏ء خلقناه بقدر» (20) ما هر چيزى را به اندازه آفريديم.

حساب هر چيزى در پيشگاه خداوند متعال براساس حكمت‏بالغه او و مصلحت و عدالت و از روى اندازه و بدور از افراط و تفريط است، و اساس حكومت را هم عدالت تشكيل مى‏دهد و اقامه عدل از اهداف مهم بعثت انبياى عظام الهى بوده است تا آنجا كه معيار مالكيت مشروع را عدم زيان و اضرار و ستم به فرد و اجتماع، و ضابطه انفاق و احسان را كرامت و سخاوت بدور از بخل و امساك و نيز بدور از اسراف و زياده‏روى قرار داده است و بالاخره تحكيم بنيان اقتصادى جامعه و ميانه‏روى مطلوب و مورد تاكيد شارع مقدس اسلام است.

2 - اسراف در غيرمال

الف) اسراف در قتل; در دوران جاهليت رسم بر اين بود كه هرگاه كسى از روى ظلم و تعدى به قتل مى‏رسيد بستگان مقتول با توجه به خوى و خصلت جاهلى و حس كينه‏توزى و انتقام‏جويى چند نفر از بستگان قاتل را به قتل مى‏رساندند. قرآن كريم اين تجاوز و انتقام‏جويى را مردود دانسته و فرمود: «فلا يسرف فى القتل‏» (21) . اما در قتل اسراف نكنيد، يعنى، براى قتل يك نفر، فقط يك نفر را به قتل برسانند آن هم با توجه به صدر آيه كه مى‏فرمايد: «ولا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق‏»، نفسى را كه خداوند حرام كرده است نكشيد مگر از روى حق، يعنى اين كشتن هم فقط در مواردى تجويز شده است كه قاتل مستوجب كشته شدن باشد و با علم و عمد مرتكب قتل نفس شده باشد.

ب) اسراف در نفس; كسى كه از نظام اعتدال خارج مى‏شود و با ارتكاب گناه و معصيت از حريم انسانى خود تجاوز مى‏كند اسرافكار است، اما اسرافكارى كه مشمول پيام رحمت و اميد الهى قرار گرفته است: قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم. (22) بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‏ايد از رحمت‏خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‏آمرزد.

ملاحظه مى‏شود كه هرگونه گناه و تجاوز از حد و مرز و حريم انسانى اسراف بر نفس شمرده مى‏شود.

در جاى ديگر مى‏بينيم، مجاهدان جنگ احد به درگاه خداوند متعال دست نياز برمى‏داشتند: و ما كان قولهم الا ان قالوا، ربنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا فى امرنا و ثبت اقدامنا وانصرنا على القوم الكافرين (23) گفتار آنها فقط اين بود كه پروردگارا گناهان ما را ببخش و از تندرويهاى ما در كارها چشم بپوش، قدمهاى ما را ثابت‏بدار، و ما را بر جمعيت كافران پيروز بگردان.

از آيه شريفه مستفاد مى‏شود، آنچه از آن عدول كرده و بجا نياورده‏اند اطاعت امر پيامبر(ص)، و سستى و منازعه بوده است.

هر نوع گناه، اسراف و تجاوز از حد فطرى و طبيعى انسان است كه با ارتكاب آن از مسير اعتدال بيرون مى‏رود و به راه زوال و نيستى كشانده مى‏شود و اين درست‏خلاف آن هدف عالى است كه انبياى الهى براى آن مبعوث شده‏اند. قرآن در اين مورد مى‏فرمايد: ولقد جاءتهم رسلنا بالبينات ثم ان كثيرا منهم بعد ذلك فى الارض لمسرفون; (24) و رسولان، با دلايل روشن به سوى بنى‏اسرائيل آمدند، اما بسيارى از آنها بر روى زمين تعدى و اسراف كردند. در اين آيه شريفه مراد از «مسرفون‏» كسانى هستند كه از انبيا و طريق حق تبعيت نكردند و در نتيجه اين سركشى به گناه آلوده شدند.

معيار اسراف

احاديثى از حضرت امام صادق(ع) نقل است كه در مورد اسراف به اصحاب مى‏فرمايند: كمترين حد اسراف اين است كه لباسى را كه بيرون خانه براى حفظ آبرو مى‏پوشى در داخل خانه نيز بپوشى يا باقيمانده آب و غذا را كه در ظرف مى‏ماند دور بريزى و يا خرما را خورده و هسته آن را دور اندازى. (25) در بعضى از احاديث آمده است كه در هنگام وضو گرفتن بايد مواظب باشيم كه دچار اسراف نشويم و مقدار يك مد (معادل سه چهارم ليتر) آب براى وضو كفايت مى‏كند. و نيز در ذيل آيه شريفه 31 سوره اعراف: «كلوا و اشربوا...» احاديثى از حضرت امام صادق(ع) نقل شده است كه از آن جمله اين حديث است كه «عياشى از ابان بن تغلب‏» از آن حضرت نقل مى‏كند كه مال و ثروت از آن پروردگار است كه آن را در نزد مردم به امانت گذاشته است و به آنها اجازه فرموده كه در حد اعتدال و ميانه‏روى بخورند و بياشامند و لباس بپوشند، و نكاح كنند، مركب سوارى داشته باشند و مازاد آن را به فقراى مؤمنين ببخشند و بدين‏وسيله اختلافات طبقاتى را از بين ببرند و پراكندگيها را ترميم كنند و كسى كه اين‏گونه عمل مى‏كند، آنچه را كه مى‏خورد و مى‏آشامد، اعمالش مباح است و نكاح او و استفاده از مركوبش نيز حلال مى‏باشد و كسى كه از اين حد تجاوز كند بر او حرام است و سپس فرمود كه اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست ندارد.

از فرمايش امام(ع) كه نظرشان را به صراحت اعلام و مى‏فرمايند: «من عدا ذلك كان عليه حراما» (26) حرمت اسراف به وضوح آشكار مى‏شود و وقتى از حد متعادل و مشخص كه در اين حديث‏شريف بدان تصريح شده تجاوز شد به حرمت مى‏انجامد و به دليل اين‏گونه احاديث و يا به دليل نهى صريح قرآن (لاتسرفوا) اسراف و تبذير نوعى حريم‏شكنى و عصيان در برابر امر پروردگار و از گناهان كبيره محسوب مى‏شود. در حديثى ديگر مى‏فرمايد: «كسى كه چيزى را در غير اعت‏خدا انفاق كند او مبذر است و كسى كه در راه خدا چيزى را انفاق كند او مقتصد است. (27) در اين جا معلوم مى‏شود كه بذل و بخشش اگر به قصد و نيت الهى نباشد حكم اسراف را دارد و اصولا از ديد اسلام چنين عملى اخلاقى و پسنديده نيست‏حال كه بحث اخلاقى به ميان آمد متناسب است تا اشاره‏اى اجمالى بكنيم به اين كه چگونه‏عملى، از نظر اسلام مقبول است.

عمل اخلاقى از ديدگاه اسلام

اسلام عملى را خير و اخلاقى مى‏داند كه داراى دو جنبه باشد. به اين معنى كه هر عمل از روح و نيت «حسن فاعلى‏» و شكل و صورت «حسن فعلى‏» تشكيل شده است و عمل خير بايد حسن فعلى داشته باشد يعنى صورت و شكل عمل صحيح باشد. مثلا كسى كه مالى را از راههاى نامشروع جمع كرده و با اين مال به قصد قربت اقدام به خيرات و مبرات مى‏نمايد از او پذيرفته نيست و يا مال مباح و مشروع را خواسته باشد براى ريا و خودنمايى و در غير رضا و طاعت پروردگار انفاق و بخشش كند اينجا هم مردود است و بنا به نظر حضرت امام صادق(ع) چنين كسى مبذر و مسرف است.

معيار و ملاك هزينه‏ها

اصولا توجه به اين نكته ضرور است كه هر كس چقدر حق هزينه دارد كه وقتى از آن حد گذشت مشمول اسراف مى‏شود و بايد از آن خوددارى نمايد، به اعتبارى مصرف و مخارج زندگى را مى‏توان به دو قسم تقسيم نمود، مخارج روا و مخارج ناروا، قضاوت در مورد روا و ناروا بودن مخارج با عرف و افراد اجتماع است. همان‏طور كه قضاوت در مورد اباحه و حرمت‏به دست‏شرع است، هر كس براساس ايمان و عدل اسلامى موظف است زندگى خويش را طبق شان و موقعيتى كه در اجتماع دارد تنظيم كند (البته اين با معنى مساوات اسلامى منافاتى ندارد، زيرا اين تفاوت براساس تفاوت در شهرت و ضعف استعداد و ميزان تلاش و فعاليت هر كس و مراحل مختلف افراد است) مثلا در باب خمس داريم كه افراد در مورد منافع كسب بايد مخارج سالانه خود را طبق شان تامين كنند و آنچه از اين معيار اضافه باشد مشمول خمس مى‏شود و يا در باب زكات شرط است كه نيازمندانى مى‏توانند آن را دريافت نمايند كه هزينه لباس و غذا و ساير مخارج ضرور زندگى آنان تامين گردد و توسعه يابد تا همسطح ساير افراد قرار گيرند.

در مورد نفقه زن كه بر عهده شوهر است معيار چنين است كه مرد خوراك و پوشاك زن را در حد شايسته و شرافتمندانه كه در خور شان و موقعيت اجتماعى اوست تامين نمايد در اين زمينه قرآن مجيد مى‏فرمايد: «و على المولود له رزقهن و كسوتهن بالمعروف لاتكلف نفس الا وسعها» (28) بر آن كسى كه فرزند براى او متولد شده (پدر) لازم است‏خوراك و پوشاك مادر را به طور شايسته و در مدت شيردهى بپردازد حتى اگر طلاق گرفته باشد، هيچ كس موظف به بيش از مقدار توانايى خود نيست.

مى‏بينيم آن قسمت از مخارج و هزينه‏هايى كه با موقعيت اجتماعى و شؤون زندگى انسان موافق و سازگار است اقتصاد و تقدير معيشت است و آنچه از اين حد و مقدار تجاوز كند، اسراف و زياده‏روى است و موجب غضب پروردگار خواهد بود. لازم به تذكر است كه شايد نتوان معيار و مقدار معينى براى اسراف در نظر گرفت. بلكه اسراف مفهومى است كه در افراد مختلف و اوضاع گوناگون و اجتماعات مختلف مصاديق متفاوت و مختلفى مى‏يابد، مثلا ممكن است پوشيدن لباس و يا خوردن غذايى خاص در شرايطى كه در جامعه نيازمند و محتاج وجود ندارد اسراف نباشد لكن همان پوشاك و خوراك در جامعه‏اى فقير و يا زمانى خاص زياده‏روى و اسراف محسوب شود و اين خود توجه دادن ثروتمندان است‏به اين كه مسايل مهمتر را در نظر بگيرند و بر تمام ابعاد زندگى خود را زير نظر گيرند و احساس مسؤوليت كنند و بدانند كه همگان در پيشگاه ايزد متعال مسؤولند; مسؤول در برابر خود و جامعه خود. غنى بايد در فكر فقير و رفع نيازهاى او باشد كه در تعاليم اسلام بر اين مساله تاكيد فراوان شده است و براى نمونه علاوه بر آيات شريفه قرآنى كه وارد شده است‏به اين كلام مشهور حضرت رسول‏9 اكتفا مى‏شود كه فرمود: «من اصبح و لا يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم‏»، پس بايد غنى در فكر فقير و در راه رفع حوايج او باشد و افراد كم درآمد در مرز خود حركت كنند تا امتيازهاى نابجا از ميان برود و اصول در جامعه رشد كند و بحرانهاى اقتصادى پديد نيايد.

اسراف موجب تنگدستى و فقر است و ميانه‏روى مايه توانگرى

در حدي ثى از امام على(ع) آمده است كه «القصد مثراة و السرف مثواة‏» (29) يعنى اقتصاد و ميانه‏روى موجب ثروتمندى و اسراف و ولخرجى موجب سقوط و فقر مى‏گردد و نيز امام زين‏العابدين(ع) از رسول خدا(ص) نقل مى‏فرمايد كه فرمود: «ثلاث منجيات فذكر الثالث القصد فى الغنى و الفقر» (30) حضرت رسول سه عامل براى نجات معرفى مى‏فرمايند كه سومين آن ميانه‏روى و اعتدال در توانگرى و نيازمندى است. پس افراد توانگر هم حق ندارند به بهانه اين كه امكانات مالى وسيع دارند به اسراف پردازند. نكته مهمى كه از اين حديث استنباط مى‏شود اين است كه اسراف و تبذير موجب فقر و تنگدستى است.

اسرافى كه هميشه حرام است

سه قسم اسراف است كه در همه جا و در همه حالات حرام است و اختصاص به شخص يا زمان، يا جاى خاصى ندارد.

1 - ضايع كردن مال و بى‏فايده كردن آن، هر چند آن مال كم باشد. مانند بقيه ظرف آب را ريختن در جايى كه آب كمياب باشد و به آن مقدار رفع نياز مى‏گردد. يا لباسى را كه قابل استفاده شخصى يا ديگران است، پاره كردن و يا دور انداختن و يا خوراكى را نگهداشتن و به ديگرى ندادن تا اين كه ضايع و تباه شود و يا دادن مال به دست صغيرى كه آن را تلف مى‏كند و نظاير اينها.

حضرت صادق(ع) ميوه نيم‏خورده‏اى را ديدند كه از منزل ايشان بيرون انداخته شده بود. آن حضرت ناراحت و خشمگين شدند و فرمودند اين چه كارى است كه كرديد؟ اگر شما سير شده‏ايد بسيارى از مردم هستند كه سير نشده‏اند، پس به آنهايى كه نيازمندند بدهيد. متاسفانه در حال حاضر مى‏بينيم در جامعه اسلامى، چه مقدار از غذاها و يا ميوه‏هايى كه قابل استفاده است در سطلهاى آشغال و زباله‏دانها ريخته مى‏شود! در حالى كه افراد بسيارى به آن نياز دارند. نسبت‏به دور ريختن تتمه طعام بخصوص خرده نان (مگر در صحرا براى حيوانات) روايات تهديدآميزى رسيده است كه ذكر آنها موجب طول كلام است.

خوردن چيزهاى مضر هم اسراف است

2 - از موارد اسراف، صرف كردن مال است در آنچه به بدن ضرر برساند، از خوردنى و آشاميدنى و غير آنها مانند خوردن چيزى پس از سيرى هر گاه مضر باشد. چنانچه صرف مال در آنچه كه براى بدن نافع و به صلاح آن است، اسراف نيست.

صرف كردن مال در محرمات اسراف است

3 - صرف كردن مال در مصرفهايى كه شرعا حرام است، مانند خريدن شراب و آلات قمار و اجرت فاحشه و خواننده و رشوه‏دادن به حكام و صرف نمودن مال در چيزى كه ظلمى در بردارد يا ستمى به مسلمانى مى‏رساند و نظير اينها، و در چنين مواردى از جهت مخالفت امر خدا معصيت است، يكى گناه بودن اصل عمل و يكى اسراف بودن صرف مال در آن موارد.

رابطه اسراف و اتلاف مالكيت

در اسلام مالكيتى كه از راههاى مباح حاصل شده باشد محترم شمرده شده است و جز در مواردى خاص كه در فقه اسلامى مقرر شده از مالك سلب مالكيت نمى‏شود. در اين جا لازم است اين نكته روشن شود كه مالك حق اتلاف را ندارد و حق تصرف تا مرز اتلاف پيش نمى‏رود، اگر مالك بخواهد ملك خويش را تلف كند نوعى «اعراض‏» تلقى مى‏شود به طورى كه آن مال بكلى از مالكيت او خارج مى‏شود و رابطه مالكيت‏شخص با آن چيز از بين مى‏رود. «اعراض‏» يكى از عوامل سلب مالكيت است. اتلاف مال گناه است و تلف‏كننده اصولا در ملك خداوند تصرف نابجا كرده است. به عنوان مثال: شخصى از بالاى پشت‏بام ليوان خود را به قصد شكستن مى‏اندازد. اگر ديگرى در بين راه آن را بگيرد صاحب آن ليوان كدام يك از آن دو هستند؟ اين بحثى حقوقى است كه در فقه نيز مطرح است، شخص پرتاب كننده ليوان رابطه مالكيت‏خود را با ليوان قطع كرده است و اين «اعراض‏» نام دارد در حالى كه اگر او حق داشت‏شاهد تلف شدن مال خويش باشد اين رابطه قطع نمى‏شد و قطع شدن رابطه مالكيت‏به صرف اين عمل بدين معنى است كه او حق اتلاف ندارد. با اولين اقدام شخص «براى اتلاف مال خود» دو مساله به وجود مى‏آيد: يك گناه تكليفى و ديگر اثر حقوقى كه همان قطع مالكيت اوست‏به گونه‏اى كه اگر فرد ديگرى آن مال را از تلف شدن نجات دهد مالك آن مى‏گردد.


ادامه مطلب




تاريخ : سه شنبه 14 مرداد 1393  | 6:39 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

فرهنگ جهاد- شماره1، پاييز 1374

ناصر رفيعي

خداي متعال انسان را آفريد و به او شرافت و كرامت بخشيد و براي ادامه حياتش نعمت‌هاي فراواني را در دل طبيعت به وديعه نهاد و از اين مواهب طبيعي به عنوان خير، فضل، رحمت و رزق ياد نمود و مؤمنان را به بهره‌وري و مصرف درست آن‌ها تشويق كرد. امّا از نظرگاه قرآن اين بهره‌وري شرايطي دارد كه دو شرط ذيل از مهمترين آنهاست:

1ـ حلال بودن و پاكيزگي

مال حلال، مالي است كه از راه مشروع به دست آمده؛ مثل آن‌كه كالايي را بخرند، يا صيدي را شكار كنند، و مال پاكيزه، مالي است كه از هر گونه آلودگي ظاهري و باطني به دور باشد. خداي متعال در اين‌باره مي‌فرمايد:«فَكُلوا ممّا رَزَقَكُمُ الله حلالاً طيّباً واشكروا نِعمة الله»؛ «پس از آنچه خداي متعال روزي شما كرده در صورت حلال و پاكيزه بودن، بخوريد و شكر نعمت او را به جاي آوريد.» ه

2ـ اعتدال و ميانه‌روي

قرآن كريم، پيروانش را به قناعت و اعتدال (ميانه‌روي) در مصرف دعوت نموده و از هر گونه زياده‌روي، مصرف‌زدگي، تجمّل‌پرستي و تجاوز از حدّ در استفاده از مواهب طبيعي بر حذر داشته و مي‌فرمايد:

«كُلوا واشرَبوا و لا تسرفوا اِنّهُ لا يحبُّ‌ المسرفين»؛ «بخوريد و بياشاميد ولي اسراف نكنيد. همانا خدا اسراف‌كاران را دوست ندارد.» و در برخي آيات، اسراف‌كنندگان را تهديد به عذاب و هلاكت نموده مي‌فرمايد:

«اِنّ المُسرفين هم اَصحابُ‌ النّارِ»؛ «همانا اسراف‌كنندگان از اصحاب و ياران آتش هستند.»

در سنّت نيز روايات فراواني به اعتدال در مصرف و پرهيز از اسراف سفارش نموده‌ است. پيامبر گرامي اسلام مي‌فرمايد:«اِيّاكُم وَالسَّرفِ في المالِ وَالنّفقة وَ عَلَيكم بِالإقتصاد»؛ «از اسراف در مال و خرج زندگي بپرهيزيد و هرگز جانب اعتدال را رها نكنيد.»

امام صادق عليه‌السّلام مي‌فرمايد:

«اِنَّ القَصدَ اَمر يحبّهُ اللّه وانَّ السّرَفَ اَمر يبغضُهُ الله»؛ «همانا خداوند اسراف را دشمن و ميانه‌روي و اعتدال را دوست دارد.» و در بعضي روايات، اسراف، جزو گناهان كبيره شمرده شده است.

حضرت صادق عليه‌السّلام ضمن بياني طولاني در شمارش كباير مي‌فرمايد:

«اَلكبائر مُحَرّمَة وَهِيَ الشِركُ بالله عزّ وَ جَلَّ وَ قَتَلُ النُّفس التّي حَرَّمَ اللهُ وَالإسراف والتَبذير»؛ «گناهان كبيره عبارتند از:شرك به خدا، كشتن انسانه بي‌گناه... و اسراف و تبذير»

شايان ذكر است، اسرافي كه در آيات و روايات از آن مذّمت شده شامل هر گونه تضييع اموال، استفاده دور از شأن، و مصرف نابجا مي‌شود.

علي رغم اهميّت ويژه‌اي كه در آيات و روايات به پرهيز از اسراف داده شده باز ما مسلمانان سخت گرفتار اين بيماري مهلك هستيم. شايد يكي از عوامل ريشه دواندن اسراف در جامعه اسلامي ما، عدم شناخت اين بيماري در جلوه‌هاي گوناگون آن باشد. بدين خاطر، بر آنيم تا در اين سلسله مقالات، به تبيين مصاديق گوناگون اسراف، عوامل و ريشه‌هاي آن، زيانها و پيامد‌هاي وخيم آن، شيوه‌هاي مبارزه با آن بنشينيم و نخستين بخش را به معرّفي مصاديق و نمونه‌هاي اسراف اختصاص مي‌دهيم.

مصاديق گوناگون اسراف

برخي گمان كرده‌اند كه اسراف تنها در مصارف روزمرّه زندگي مذموم و حرام است، در حالي كه‌ايات و روايات به طور كلي از هر گونه زياده‌روي در مصرف و نابودي بي‌رويّه مواهب طبيعي نهي كرده‌اند؛ حال چه‌اين زياده‌روي‌ها در مصارف روزمرّه باشد و يا در اموال عمومي و منابع طبيعي.

ما در اين نوشتار، نمونه‌هاي اسراف را در دو بخش به خوانندگان عزيز تقديم مي‌داريم:

الف) ـ اسراف در منابع طبيعي و اموال عمومي.

ب) ـ اسراف در مصارف روزمرّه زندگي.

اسراف در منابع طبيعي

1ـ آب

آب، مادّه‌اي است كه حيات همه موجودات وابسته بدان است و در روايات از اسراف و زياده‌روي در مصرف آن، بشدّت نهي شده است.

1ـ عن ابي عبدالله عليه‌السّلام: «اَنَّه الإسرافِ هراقة فَضل الإناء وَابتذالِ ثوب الصَّون وَاِلقاء النوي»؛ «امام صادق عليه‌السّلام مي‌فرمايد: «كمترين درجه اسراف، ريختن آب اضافي، پوشيدن لباس ميهماني در منزل و دور انداختن هسته خرماست.»

2ـ عن عبدالله بن عمر: «مَرَّ رَسُولُ‌الله صلي‌الله عليه و‌اله بِسَعد وَ هُوَ يَتوضّأُ، فقال: لاتَسرف يا سَعدُ! قال: اَفي الوُضُوء سَرَف؟ قال: نِعم وَان كُنتَ عَلي نَهرِ جار»؛ «رسول گرامي اسلام، از راهي مي‌گذشت كه «سعد» را در حال وضو گرفتن ديد. فرمود: اي سعد! اسراف مكن؛ سعد گفت: اي پيامبر خدا! آيا در وضو هم اسراف است؟ حضرت فرمود: آري، گر چه در كنار نهري باشي.»

اگر در مصرف آب براي وضو، آن هم در كنار نهر جاري و يا در دور ريختن باقي مانده آب در ظرف، اسراف است، پس به طريق اولي باز گذاشتن شيرآب و هدر دادن آن، اسراف محسوب مي‌شود؛ بويژه در حال حاضر كه به دليل محدوديّت منابع آبي، كشور ما در مرز بحران قرار دارد و اگر در مصرف بهينه آن تلاش همگاني و همه جانبه‌اي صورت نگيرد بايد منتظر بحرانهاي شديدتري باشيم.

آب لوله‌كشي شهري كه با كمترين چرخش شير، بر دست ما روان مي‌شود. حاصل تلاشها و هزينه‌هاي كمرشكني است كه مبلغ اندكي از آن با پرداخت آب‌بها، به دولت باز مي‌گردد و اين بهاي ناچيز مجوّز مصرف بي‌رويّه در آن نمي‌شود.

زياده‌روي در مصرف آب علاوه بر صدق عنوان اسراف، از جهت ضرر به جامعه و بيت‌المال نيز حرام است. امام خميني (قدس‌سره) در اين‌باره مي‌فرمايد: زياده‌روي در مصرف آب حرام است و موجب ضمان مي‌گردد.ه

2ـ برق

از اكتشافات مهم بشري كه تحوّلات شگرفي را در پي داشت، صنعت برق است. اين منبع نور و گرما را كه بشر با قدرت تفكّر خدادادي كشف نمود، آن‌چنان تأثير چشم‌گيري در زندگي او گذاشت كه شايد تا كنون كمتر اختراعي چنين نقشي را ايفا كرده باشد.

برق مانند صاعقه‌اي در ظلمت و تاريكي جهان درخشيد و امروزه از ساده‌ترين وسايل زندگي تا پيچيده‌ترين آن‌ها در كارخانه‌ها، بيمارستان‌ها و... به وسيله نيروي برق، به حرکت در مي‌آيند. صنعت برق، از صنايع ملّي محسوب شده كه با هزينه گزافي راه‌اندازي مي‌شود. زياده‌روي در مصرف آن علاوه بر آنكه ضررهاي فراواني به بيت‌المال وارد مي‌سازد، محروميّت عدّه‌اي از هموطنان ما را نيز در برخورداري از اين نعمت بزرگ موجب مي‌گردد و رواياتي كه به طور كلّي از اسراف نهي نموده‌اند، شامل اين قبيل موارد نيز مي‌شوند؛ نظير: «كُلّ ما زاد عَلي الإقتصاد اسراف»؛ «آنچه بيش از ميانه‌روي باشد، اسراف است» و يا «آنچه بيش‌از حدّ كفاف باشد، اسراف است.»

بنابراين، روشن نمودن دهها لامپ، استفاده از چندين نوع وسيله برقي و... از مصاديق روشن اسراف خواهد بود.

مواد انرژي‌زاي ديگر؛ مانند نفت، گاز و غيره نيز در حكم اسراف، با برق يكسانند.

3ـ جنگل و مرتع

از مهمترين نعمت‌هايي كه خداوند سبحان به ما عنايت فرموده است، گياهان و درختانند. جنگلها و مرتعها نقش تعيين كننده‌اي در زندگي بشر دارند؛ توليد اكسيژن و تصفيه هوا كه سلامت و ادامه حيات جانداران ه بدان وابسته است، جلوگيري از فرسايش خاك، تأمين خوراك، پوشاك و بسياري از لوازم و ابزار زندگي، راه‌اندازي صنايع بزرگ چوبي و در نتيجه اشتغال‌زايي سودمند تهيه داروهاي گياهي و شيميايي، تأمين ماده خام كاغذ و... نمونه‌هايي از آثار ارزشمند آنهاست؛ كه بررسي يكايك اين آثار حياتي، پژوهشي در خور و مستقل را مي‌طلبد.

بي‌گمان اسراف در اين نعمت الهي كه بخش عظيمي از نيازهاي انسان را برمي‌آورد، ناروا و مورد غضب خداوند متعال خواهد بود؛ چنانكه او ـ جلّ شأنه ـ در قرآن كريم فرمود: «هُوَالّذي انشأ جَنّاتِ مَعرُوشاتٍ و غَير معروشات وَالنَّخلَ و الزَّرعَ مُختَلِفاً اُكُلُهُ وَالزَّيتونَ والّرمانَ مُتَشابِهاً و غير متشابِه كُلوا من ثَمرِه اِذا أَثمرَ و آتوا حَقَّهُ يومَ حَصادِهِ و لاتُسرِفُوا اِنَّهُ لا يحبّ المُسرفين» . «او كسي است كه درختان و باغهاي خودرو و ناخودروييده و خرما و زراعت را كه خوردنيهاي آنها گوناگون است، و زيتون و انار شبيه هم و غير شبيه به هم را بيافريد، پس از ميوه‌هاي آن‌ها هنگامي كه ميوه دهند بخوريد و حق آن را روز چيدن و درو كردنش بدهيد و اسراف مكنيد كه خدا اسراف‌كاران را دوست ندارد.»

در اين آيه شريفه به دو نكته مهم توجّه داده شده است:

1ـ نخست خداي سبحان، درختان و ميوه‌هاي آنها را از مواهب الهي و نعمتهاي ارزنده زمين قلمداد كرده است.

2ـ با قاطعيّت از اسراف و زياده‌روي در مصرف آن‌ها نهي نموده و بدين نهي صريح نيز اكتفا نكرده و در پايانه مي‌فرمايد: خدا اسراف‌كنندگان را دوست ندارد.

اكنون كه بشريّت بر اثر نابودي جنگلها و مراتع با فاجعه گسترش بيابانها و كويرها، روبه‌روست حكمت نهي صريح قرآن از اسراف در اين امور، بيش از پيش روشن مي‌شود. متأسفانه كشور ما نيز از فاجعه اسراف در نابودي جنگلها و مراتع بي‌نصيب نبوده و بر پايه برخي آمارها در هر ثانيه 300 متر مربع بر كويرهاي كشور افزوده مي‌شود و تا كنون صدها هزار هكتار از جنگلهاي شمال بصورت مخروبه درآمده است.

4ـ خاك

خاك يكي از ديگر نعمتهاي بزرگ الهي است. خداوند در قرآن كريم با تعبيراتي ويژه از آن ياد كرده است. گاه از آن با صفت طيّب و پاكيزه نام مي‌برد و گاه به گونه‌اي ديگر بدان تقدّس بخشيده و اعلام مي‌نمايد كه اشرف مخلوقات عالم از خاك آفريده است. خاكها، حامل عناصر حياتي فراواني هستند كه سلامت زندگي انسان و حيوانات بدانها وابسته است. اين عناصر، از طريق ريشه‌هاي گياهي جذب شده و پس از آن به مصرف انسان و حيوان مي‌رسند. اسراف در اين نعمت الهي كه در واقع از مهمترين ثروتهاي هر كشور است، حرام و مذموم است.

بي‌شك مصرف بدون محاسبه و بي‌رويه خاكهاي حاصلخيز در امور ساختماني و صنعتي، فرسايش آبي خاك بر اثر مهار نكردن آبها و سيلابها يا فرسايش بادي آن بر اثر از بين بردن پوششهاي گياهي زمين و نابودي رسته‌هاي نباتي، از بارزترين مصاديق اسراف بلكه تبديل نعمت به نقمت است.ه

5ـ ساير اموال عمومي

اموال عمومي، تنها در نمونه‌هاي مورد اشاره منحصر نمي‌گردد، بلكه دايره آن وسيع بوده و شامل همه اموال ملّي كه مردم به شكلي به آن در ارتباطند مي‌شود.

دايره اموال عمومي، از كودك درون «مهد كودك» تا محصّل «مدرسه» و دانشجوي «دانشگاه» را در برمي‌گيرد. و نيز از كارمند سطح پايين تا رئيس و مدير كل يك «سازمان» و وزير يك «وزارتخانه»، تشكيل «جلسات» كوچك تا «سمينارها» و «كنفرانسها»ي مهّم، از «تلفن عمومي» كنار خيابان و «اتوبوس شهري» تا دستگاههاي عظيم و «اموال» و وسايل دولتي در اختيار مسؤولين و... را در خود جاي مي‌دهد.

بنابراين بر همگان لازم است كه براي اموال دولتي و ملّي كه متعلّق به همه جامعه است، بيش از اموال شخصي اهمّيت قايل شده و از اسراف در آن بپرهيزند.

ب) اسراف در مصارف روزمرّه

در اين بخش، به بحث پيرامون اسرافهايي كه در زندگي شخصي و مصارف روزمرّه واقع مي‌شود، خواهيم پرداخت.

1ـ موادّ غذايي

از مهمترين عوامل بقاء انسان بعد از آب و هوا، بايد از مواد غذايي نام برد كه به واسطه آن‌ها جسم تقويت شده و آماده فعاليت و تلاش مي‌گردد.

از جمله‌ايات بزرگ الهي، نظام متقن و محكمي است كه براي تغذيه همه موجودات زنده زمين پايه‌گذاري شده و در پرتو آن، حيات فردي و نوعي آن‌ها ادامه مي‌يابد. قرآن مجيد در اين رابطه مي‌فرمايد: «ما مِن دابّةِ في الارض الّا علي الله رِزقُها»؛ «هيچ جنبده‌اي روي زمين نيست، ه شما و سنّت پيامبرتان چيزي براي طبّ جالينوس باقي نگذاشته است!

حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام مي‌فرمايد:«عَلَيكم بالقصد في المطاعم فَاِنّه اَبعَدُ مِنَ السّرف و اَصَحُ لِلبَدن»؛ «بر شما باد رعايت ميانه‌روي در مصرف غذاها؛ زيرا اين عمل موجب دوري از اسراف و سلامتي بدن است.»

اسراف در غذا به چند صورت متصّور است:

1ـ زياد خوردن

2ـ هدر دادن

3ـ دور ريختن

4ـ خوردن چيزي كه در شأن انسان نيست

و...

شايان ذكر است كه اسراف در غذا امري نسبي بوده و نسبت به افراد و سرزمينها فرق مي‌كند؛ مثلاً مصرف غذاي خاصّ ممكن است براي بعضي افراد در بعضي از شهرها در حدّ اعتدال تلقّي شده و در حاليكه مصرف همان غدا براي اهالي شهر يا افراد ديگر، ممكن است اسراف تلّقي شود.

اسراف در نان

گرچه اسراف در همه موادّ غذايي مذموم است، اما نان در اين ميان ويژگي خاصّي دارد. از طرفي تهيه نان، هزينه زيادي در برداشته و سوبسيد فراواني براي آن پرداخت مي‌شود، از سوي ديگر، نان، از اركان غذايي خانواده‌هاي ايراني است و در عين حال بيشترين اسراف نيز در مصرف نان صورت مي‌گيرد.

در اينجا براي شناخت اهميّت نان، روايتي را از پيامبر گرامي اسلام نقل مي‌نماييم، آن حضرت مي‌فرمايد:«اَكرِمُوا الخُبز فَاِنّهُ قَد عَمِلَ فيه ما بينَ العَرشِ إلي الارضِ وَ ما بَينَهما»؛ «نان را گرامي داريد؛ زيرا از عرش تا زمين و آن‌چه در ميان آن‌دو است براي به دست آوردن آن تلاش كرده‌اند.»

 

  • ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند

  • تا تو ناني به كف آري وبه غفلت نخوري

بنابراين، براي جلوگيري ازه اسراف نان خوب است نان به مقدار مصرف روزانه تهيه شده و آنچه از آن اضافي مي‌آيد در يخچال نگهداري شود. از طرف ديگر، نان خوب طبخ شده، و نانوايان خوب تشويق و با نانوايان متخلف برخورد شود و در صورتيكه نان به هر دليلي خشك شد و غير قابل مصرف گرديد به مصرف مناسب ديگري رسانده شود.

2ـ لباس و پوشاك

زيبا پسندي، يكي از خواسته‌هاي فطري انسان است. اسلام هم كه دستوراتش منطبق بر نيازهاي فطري بشر تنظيم شده، استفاده از مواهب طبيعي؛ از جمله پوشيدن لباسهاي زيبا و مناسب را مورد ترغيب قرار داده است.

قرآن كريم مي‌فرمايد:«يا بَني آدم قَد اَنزلنا عليكم لباساً يُواري سَوآتِكم و ريشاً»؛ «اي انسان‌ها! براي شما لباسي فرو فرستاديم كه عورت شما را بپوشاند و موجب زيبايي شما گردد.»

اسلام، زيبا بودن مؤمن را مورد توجه قرار داده و از پوشيدن لباسهاي سياه، پاره و انگشت‌نما و همچنين تجمّل‌پرستي و مدگرايي نهي كرده است.

در روايات، صورتهاي مختلف اسراف در لباس مشخص گرديده كه ذيلاً متذكّر خواهيم شد:

1ـ لباسي كه در شأن انسان نيست

امام صادق عليه‌السّلام مي‌فرمايد:«لِلْمُسْرِف ِثَلاث عَلامات؛ يَشْتَري مَا ليْسُ لَهُ يَلْبِسُ ما لَيسَ لَهُ وَ يَأكُلُ ما لَيْسَ لَهُ»؛ «مسرف را سه نشانه است؛ مي‌خَرَد و مي‌پوشد و مي‌خورد، آن‌چه را كه در شأن او نيست»

2ـ استفاده نامناسب از لباس

امام كاظم عليه‌السلام مي‌فرمايد:

«اِنَّمَا السَّرَفُ اَنْ تَجْعَلَ ثَوْبَ صَوْنِكَ، ثَوْبَ بَذْلَتِكَ»؛ «اسراف، پوشيدن لباس آبرو در محل كار ه و خدمت است.»

3ـ خودداري از دادن لباس اضافي به محتاجان

امام سجّادعليه‌السلام مي‌فرمايد:«مَنْ كانَ عِنْدَهُ فَضْلُ ثَوْبٍ وَ قَدَرَ اَنْ يَخُصَّ به مُؤْمِناً يحْتَاجُ اِليْهِ فَلَمْ يَدْفَعُه اِلَيْهِ، اَكَبَّهُ اللهُ في النَّارِ عَلي منْخَرَيْه» ؛ «كسي كه لباس اضافي دارد و قادر است مؤمن محتاجي را بپوشاند و اين كار را نكند، خدا او را به رو به آتش درافكند.»

3ـ مسكن

از ضروري‌ترين نيازهاي افراد، نياز به مسكن است تا آن‌ها را در برابر سرما، گرما و خطرهايي كه تهديدشان مي‌كند حفظ نمايد. در روايات، داشتن منزل بزرگ و وسيع از سعادتهاي انسان شمرده شده است. پيامبر گرامي اسلام مي‌فرمايد: «از نشانه‌هاي سعادت انسان مسلمان، داشتن منزل بزرگ است.»

از روايات، چنين فهميده مي‌شود كه داشتن منزل وسيع در صورتي پسنديده است كه از راه حلال و با انگيزه پاك فراهم آمده و مناسب شأن و موقعيّت صاحبش بوده و از همه مهمتر وسيله‌اي براي كسب آخرت باشد. حضرت علي عليه‌السلام هنگامي كه در بصره به عيادت علاء ابن زياد رفت و مشاهده نمود منزل بسيار بزرگي ساخته است فرمود: «اي علاء! با وسعت اين منزل در دنيا چه مي‌كني در حالي كه در آخرت بدان محتاج‌تري؟! اگر در آن از ميهمان پذيرايي كني و فاميل بي‌سرپناهت را جاي دهي، و حقوق آنان را ادا نمايي، در اين صورت از طريق اين منزل، آخرت را كسب كرده‌اي.»

آري، در جامعه‌اي كه افراد زيادي فاقد مسكن مناسب هستند، ساختن خانه‌ها و ويلاهاي بزرگ و صرف ميليونها تومان پول براي تزيين ه منازل، بي‌شك خروج از حدّ اعتدال و از مصاديق بارز اسراف خواهد بود. امام صادق عليه‌السلام دراين باره مي‌فرمايد:

«مَنْ بَنيه فَوْقَ ما يسْكُنُهُ كَلَّفَ حَمْلَهُ يوْمَ الْقِيامَةِ»؛ «كسي كه ساختمان بزرگي را پي مي‌نهد كه بيش از حدّ نياز اوست، فرداي قيامت حامل وزر و وبال آن خواهد بود. »

قرآن مجيد، اين روحيّه اسراف در مسكن را محكوم كرده و مي‌فرمايد:

«أَتَبْنُونَ بَكلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ وَ تَتَّخِذُونَ مصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ»؛ «آيا در زمين‌هاي مرتفع، كاخ مي‌سازيد تا اينكه به بازي دنيا سرگرم شويد و عمارتهاي محكم بنا مي‌كنيد به اميد آنكه در آن عمارتها جاودان بمانيد؟!».

در ذيل اين آيه شريفه، پيامبر گرامي اسلام صلي‌الله عليه وآله مي‌فرمايد:«كُلُّ بَناءٍ وَبالٌ عَلي صاحِبِهِ يوْمَ القِيامَةِ إِلَّا مَا لابُدَّ مِنْهُ»؛ «هر منزلي فرداي قيامت براي صاحبش وزر و وبال خواهد بود، مگر منزلي كه به ميزان نياز ساخته شده باشد.»

در تاريخ آورده‌اند؛ هنگامي كه معاويه ساختن كاخ سبز را به پايان برد، روزي ابوذر غفاري بر او گذشت و با مشاهده كاخ، روبه معاويه كرد و گفت:

«اِنْ كانَتْ مِنْ مالِ الله فَمِنَ الْخِيانَةِ وَ اِنْ كانَتْ مِنْ مالِكَ فَمِنَ الْإسْرافِ»؛ «اگر اين ساختمان را از اموال مردم ساخته‌اي، خيانت نموده‌اي و اگر از مال حلال خود ساخته‌اي، اسراف ورزيده‌اي!»

4ـ وسايل منزل

در روايات، تلاش براي رفع احتياجات خانواده، همرديف جهاد در راه خدا شمرده شده است. امام صادق عليه‌السّلام مي‌فرمايد:ه

«اَلْكادُّ لِعِيالِهِ كَالْمُجاهِدِ في سَبِيلِ اللهِ»؛ «كسي كه در راه تأمين زندگي خانواده‌اش تلاش نمايد، مانند كسي است كه در راه خدا جهاد مي‌كند.». با اين وصف، رعايت حدّ اعتدال و پرهيز از اسراف، اصل عامّي است كه شامل لوازم منزل نيز مي‌شود.

امام صادق عليه السلام در مورد رختخواب مورد نياز خانواده مي‌فرمايد: «فراش لِلرَّجُلِ و فِراشٌ لِاَهلِهِ و فِراشٌ لِضَيْفِهِ و الْفِراشُ الرّابِعِ للشَّيْطانِ»، «درمنزل، بستري براي مرد خانه و بستري براي خانواده و بستر سوّمي براي ميهمان لازم است و بستر چهارم ـ اضافي است ـ براي شيطان خواهد بود. براستي آيا روي هم انداختن چندين تخته فرش، تهيّه دهها دست رختخواب بدون استفاده، گسترش دكوراسيونها و فراهم نمودن مبلمانهاي گران قيمت و مانند آن از مظاهر عمل براي شيطان نيست؟ البتّه وضعيّت و موقعيّت افراد در اين باب متفاوت است و هر كس مطابق شأن خود بايد وسايل منزلش رافراهم نمايد و آن‌چه فوق شأن خانواده‌ها باشد، از وجوه اسراف و حرام خواهد بود.

5ـ وسيله نقليّه:

در احاديث، داشتن مركب خوب و راهوار از سعادت انسان شمرده شده است. مركب، در زمانهاي گذشته منحصر در اسب و قاطر و الاغ و... بوده و امروزه اتومبيل و موتور و مانند آن‌ها را نيز شامل است.گفتني است كه اسلام، تجاوز از حد اعتدال را در همه امور زندگي، از جمله، در وسيله نقليه مذموم مي‌داند. امام صادق عليه‌السّلام مي‌فرمايد:

«اَتَرَي اللهَ ائْتَمَنَ رَجُلاً عَلي مالٍ خُوِّلَ لَهُ اَنْ يشْتَرِ فَرَساً بِعَشْرَهِ آلافِ دِرْهَمٍ وَيجْزِيهِ بِعْشرِينَ دِرْهَماً... و قالَ: لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يحِبُّ الْمُسْرِفينَ»؛ «آيا گمان داري بخاطر داشتن مال فراوانه كسي مجاز است اسبي را به ده‌هزار درهم بخرد، در حالي‌كه اسب بيست درهمي او را كفايت مي‌كند؟ مگر نه‌اين است كه خداوند فرموده: اسراف نكنيد كه خدا اسراف‌كنندگان را دوست ندارد!» حال كسي كه با داشتن يك اتومبيل پيكان، نيازش برآورده مي‌شود، آيا مجاز است خودروهاي گران‌قيمت خارجي خريداري نمايد؟

البتّه شايان ذكر است كه هميشه خريد وسيله نقليه يا اجناس ديگر ارزان دليل بر اعتدال نبوده بلكه گاه جنسي با قيمت نازل تهيّه مي‌شود در صورتي كه مي‌توان با همان مبلغ يا اندكي بيشتر وسيله‌اي بادوامتر و مفيدتر از آن تهيّه نمود. در اين صورت خريد جنس ارزان، نوعي اسراف خواهد بود.

يكي از اصحاب امام كاظم عليه‌السّلام مي‌گويد حضرت بمن فرمود: چه مركبي داري؟ عرض كردم، داراي الاغي هستم. فرمود: چند خريده‌اي؟ گفتم: سيزده دينار، حضرت فرمود: اين اسراف است كه الاغي را به‌اين قيمت تهيّه كني و اسب تهيّه نكني! عرض كردم: آقاي من! خرج اسب بيش از الاغ است. حضرت فرمود: آن كس كه الاغ را روزي مي‌دهد، اسب را هم روزي خواهد داد.

از مباحثي كه گذشت يك نتيجه كلّي مي‌توان گرفت و آن اينكه :بهره‌برداري از مواهب طبيعي اگر از مرز اعتدال و ميانه‌روي تجاوز كند اسراف و حرام است و معيار در تعيين آن نيز عرف هر زماني است و اين مفهوم كلّي، صدها مصداق دارد كه در اين نوشتار به پاره‌اي از آن‌ها اشاره كرديم. ه

1- نحل/ 114.
2- الاعراف/ 31.
3- غافر/ 43.
4- حكيمي، محمّدرضا، الحياة، ج4، ص204.
5- شيخ حرّ عاملي، وسائل‌الشيعه، ج15، ص257.
6- بحارلاانوار، ج75، ص303.
7- تفسير صافي، ج3، ص187.
8- غرر و درر، ج2، ص547 .
9- غرر و درر، ج2، ص547.
10- انعام/ 141.
11- فصلنامه جنگل و مرتع، ش42، 47.
12-همان، ص48.
13-هود/6.
14- وسايل‌الشيعه، ج16، ص506.
15- سفينة البحار ج1، ص615.
16- الاعراف 26.
17- مكارم الاخلاق، ص104.
18-سفينة‌البحار، ج1، ص615.
19- وسايل الشيعه، ج3، ص421.
20- همان، ج3، ص558.
21- دكتر صبحي صالح، نهج‌البلاغه، ج209، ص324.
22-وسايل الشيعه، ج3، ص587.
23-شعراء/ 128.
24- خلاصة تفسير منهج‌الصادقين، ج4، ص 89.
25- بحارالانوار، ج22، ص415.
26- اصول الكافي، ج5، ص88.
27-تفسير عياشي، ج2، ص13.
http://library.tebyan.net


ادامه مطلب




تاريخ : سه شنبه 14 مرداد 1393  | 6:38 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

شايد به ذهن بعضى خطور كند كه طرح مسايل اختلافى بين شيعه و سنّى، و يا شيعه و وهّابيّت، با جريان وحدت ميان مسلمانان منافات داشته باشد، و يا زمينه رنجش خاطر بعضى فراهم شود، و يا موجب تفرقه گردد، بدين منظور نا گزيريم نسبت به مفهوم وحدت و عوامل آن به صورت گذرا اشاره كنيم.

n شكى نيست كه يكى از عوامل پيشرفت ملتها و رمز پيروزى آنان، پيوند و اتحاد بوده است، همانگونه اى كه با اتحاد قطرات آب، مخزن بزرگ سد تشكيل و با پيوستن جويهاى كوچك به همديگر رودخانه هاى عظيم ايجاد مى شود، با اتحاد انسانها نيز صفوف بزرگى تشكيل مى شود كه دشمن با نگاهش به وحشت افتاده و فكر تجاوز به آنان را براى هميشه از سر بيرون مى كند (تُرْهِبُونَ بِهِى عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ)

(( انفال: 60. )).

n قرآن مجيد ملل اسلامى را به سوى يگانه عامل وحدت، «تمسك به حبل اللّه» دعوت مى كند، و از هر گونه تفرقه برحذر مى دارد: (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ )

(( آل عمران: 103. )).

بلكه اختلاف و پراكندگى و به جان هم افتادن را يكى از بدترين عذابها به شمار مى آورد: (قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْمِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْض)

(( انعام: 65. ))،

«بگو او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد، يا شما را گروه گروه به هم اندازد ]و دچار تفرقه سازد[ و عذاب بعضى از شما را به بعضى ديگر بچشاند&raquo.

ابن اثير مى گويد: مراد از «شِيَعاً» همان تفرقه ميان امت اسلامى است

(( النهاية في غريب الحديث: 2/520. )).

n رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد: «مثل المؤمنين في توادّهم وتعاطفهم وتراحمهم بمنزلة الجسد إذا اشتكى منه شي تداعى له سائر الجسد بالسهر والحمّى» ((مسند أحمد: 4/270. )).

(تمام مسلمانان عالم اعضاء يكديگر هستند وهمه آنان بمنزله يك جسد مى باشند، كه اگر عضوى از آن به درد آيد ساير اعضاء نيز متأثّر خواهد شد).

اهمّيّت وحدت در عصر حاضر

و شكّى نيست كه ما در عصرى زندگى مى كنيم كه تمامى دشمنان براى نابودى اسلام هم پيمان گشته و تمامى امكانات سياسي و اقتصادى خود را در سقوط اسلام از صحنه بين الملل بكار گرفته اند.

كه طرح نوين «هانتيگتون»، بزرگ نظريّه پرداز كاخ سفيد و استراتژيست معروف يهودى در كتاب «برخورد تمدّنها» مؤيّد اين مطلب است.

و همچنين نظريه دكتر مايكل برانت، يكى از معاونان سابق سازمان اطلاعات مركزى امريكا (سيا) كه در كتاب &nbspA Plan to divis and desnoylte theology«نقشه اى براى جدايى مكاتب الهى» آمده، مى گويد: افرادى كه باشيعه اختلافات نظر دارند آنها را عليه شيعه منظم و مستحكم كرده، وكافر بودن شيعه گسترش داده شود و آن ها را از جامعه جدا نموده وعليه آن ها مواد نفرت برانگيز نوشته شود

(( روزنامه جمهورى اسلامى مورخ 5/3/1383 هفته نامه افق حوزه 28/2/1383. )).

بنا بر اين در چنين عصرى بيش از هر عصر ديگر، مسلمانان نياز به وحدت دارند، و شايد بيش از هر زمانى جامعه اسلامى به همكارى و مساعدت يكديگر نيازمند است.

گِلادِستون

(( Gladstone سياستمدار انگليسي (1809 ـ 1898) رهبر ليبرالها بود و چهار بار به مقام نخست وزيرى انگلستان رسيد. ))

نخست وزير اسبق بريتانيا مى گويد: «مادام هذا القرآن موجوداً في أيدى المسلمين، فلن تستطيع أروبا السيطرة على الشرق ولا أن تكون هي نفسها في أمان». مادامى كه قرآن در دست مسلمان هااست، اروپا نه مى تواند بر شرق تسلط يابد و نه احساس امنيت كند

(( الإسلام على مفترق الطرق ص 39. )).

بِنْ گُورْيُون

(( بن گوريون Ben Gurion فردي كه نام «اسرائيل» را بر رژيم صهيونيستي نهاد، نه بار به نخست وزير رژيم صهيونيستي رسيد.

او زندگي خود را وقف صهيونيسم كرد، جنگ اشغال فلسطين را در سال 1948 فرمانهدهي كرد از جمله رخدادهايي كه در دوره نخست وزيري وي صورت گرفت مي توان به موارد زير اشاره نمود:

1 ـ جنگ 1948 كه باعث بوجود آمدن رژيم صهيونيستي شد.

2 ـ موج هاي بي سابقه مهاجرت يهوديان.

3 ـ افزايش شهرك هاي صهيونيست نشين.

4 ـ حمله مشترك و سه گانه رژيم صهيونيستي، انگليس و فرانسه عليه مصر در سال 1956. ))

نخست وزير اسبق دولت غاصب صهيونيستى مى گويد: «إنّ أخشى ما نخشاه أن يظهر في العالم العربي، محمد جديد». آن چه كه ما را به وحشت انداخته اين است كه مى ترسيم در جهان عرب محمد تازه اى ظهور كند

(( روزنامه «الكفاح الإسلامي» سال 1955. م، هفته دوم، ماه نيسان. )).

بالاتر از همه اين ها، با اين كه يكى از اصول مسلم مسيحيت، كشته شدن حضرت مسيح به دست يهود بوده و به همين خاطر، در طول 20 قرن بغض و كينه وعداوت ميان آنان حاكم بود، ولى براى ايجاد وحدت ميان مسيحيت و يهود در برابر مسلمين، دولت واتيكان طى اطلاعيه رسمى از اين اصل صرف نظر كرده و يهود را از اين جنايت تبرئه مى كند.

وجاى شگفت اين است كه اين اعلاميه در سال 1393 هجرى مطابق با 1973 ميلادى هم زمان با جنگ اسرائيل با مسلمانان صادر شد، تا بتواند تمام نيروهاى يهود ونصارى را در برابر مسلمانان بسيج نمايد

(( مع رجال الفكر ج 1 ص 162. )).

با توجه به نكات ياد شده، اهمّيّت سخن رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كه مى فرمايد: «من أصبح ولم يهتمّ بأمور المسلمين فليس بمسلم» كسى كه به فكر مشكلات برادران دينى خود نباشد مسلمان نيست، در اين زمان بيش از هر زمان ديگر ملموس باشد.

بديهى است در موقعيت فعلى، هر گونه حركت مشكوك كه موجب تفرقه ميان صفوف مسلمانان باشد، به نفع اسلام نيست.

و هرگونه فحش و ناسزا قبل از آنكه به وحدت ميان مسلمين و تقريب بين مذاهب ضربه بزند، چهره نورانى مكتب اسلام را در سطح بين الملل مخدوش مى كند، و طبقه تحصيل كرده را به مكتب نورانى اسلام بدبين مى سازد.

اهداف وحدت

هدف از وحدت، يكى كردن مذاهب و از بين بردن ديگر مذاهب نيست، و غرض مؤسّسان تقريب هم جايگزينى اشعرى بجاى معتزله و سنى را تبديل به شيعه و حنفى را حنبلى ساختن و يا بعكس نبوده است زيرا اين امر نه تنها كارى دشوار بلكه امرى غير ممكن مى باشد.

بلكه همّت آنان نزديك نمودن صاحبان مذاهب مختلف به همديگر با تكيه بر مشتركات، و قرار دادن همه مسلمانان را در صف واحد در برابر دشمنان قسم خورده اسلام بوده است.

مرحوم شيخ محمّد تقى قمّى، مؤسّس «دار التقريب بين المذاهب الإسلاميّة» و نماينده حضرت آيت اللّه العظمى بروجردى در مدرسه فيضيّه مى گفت: هدف از تأسيس اين مركز، تقريب ميان مذاهب است نه توحيد مذاهب، يعنى هدف اين نيست كه شيعه از اصول و معتقدات خودش فاصله بگيرد، و يا سنّى از مبانى اعتقاديش دست بر دارد.

علت فاصله ميان مذاهب، عدم آشنايى صحيح از مبانى فكرى يكديگر است، و با تأسيس اين مركز، صاحبان انديشه هاى هر يك از مذاهب، با حفظ مبانى اعتقادى خود و احترام به معتقدات همديگر، مسائل اختلافى را در محيطى آرام مطرح نمايند. تا ضمن آشنائى با افكار همديگر، و مشتركات ميان مذاهب، تفاهم بيشترى داشته باشند. كه اين قضيّه در نهايت به نفع شيعه است.

n در تاريخ 24 ژوئن 2001، برابر با سوم تير 1380، شبكه تلويزيونى &nbspANNدر لندن، ميزگردى درباره تقريب بين مذاهب اسلامى، و وحدت مسلمانان، با شركت جمعى از متفكران ايرانى و لبنانى و مصرى و بريتانيايى تشكيل داده بود، آقاى شيخ محمّد عاشور، معاون رئيس دانشگاه الأزهر و رئيس كميته گفتوگو بين مذاهب اسلامى كه به صورت تلفنى با برنامه در تماس بود، گفت:

«فكرة التقريب بين المذاهب الإسلاميّة لاتعني توحيد المذاهب الإسلاميّة ولاصَرْف أيّ مسلم مذهبه وصرف المسلم عن مذهبه تحت التقريب تضليل فكرة التقريب&nbsp... فإنّ الاجتماع على فكرة التقريب يجب أن يكون أساسه البحث والإقناع والاقتناع، حتّى يمكن لسلاح العلم والحجّة محاربة الأفكار الخرافيّة&nbsp... وأن يلتقي علماء المذاهب ويتبادلون المعارف والدراسات ليعرف بعضهم بعضاً في هدوء العالم المتثبّت الذي لاهمّ له إلاّ أن يدري ويعرف ويقول فينتج»

(( مطارحات فكريّة في القنوات الفضائيّة، العدد الثالث، رجب 1422، صفحه 19 نوشته «مركز العقائد الإسلاميّة»، و باز خوانى انديشه تقريب صفحه 31. )).

يعنى: هدف از انديشه تقريب بين مذاهب اسلامى، يكى كردن همه مذاهب و روى گردانى از مذهبى و روى آوردن به مذهبى ديگرنيست، كه اين به بيراهه كشاندن انديشه تقريب است، تقريب بايد بر پايه بحث وپذيرش علمى باشد تا بتوان با اين اسلحه علمى به نبرد با خرافات پرداخت، و بايد دانشمندان هر مذهبى در محيطى آرام در گفتگوهاى علمى خود دانش خود را مبادله كنند، ونتيجه بگيرند.

استاد مرتضى مطهرى و برداشت انحرافى از وحدت

شهيد مطهرى در زمينه ارائه برداشتِ غلط از وحدت اسلامى مى نويسند: «ايراد دوم اين است كه با طرح و بحث اين مسائل تكليف اتّحاد اسلامى چه مى شود؟ آن چه بر سر مسلمين آمد، شوكت آنها را گرفت و آن ها را زير دست و تو سرى خور ملل غير مسلمان قرار داد، همين اختلافات فرقه اى است ... آيا طرح اينگونه بحث ها كمك به هدف هاى استعمارى نيست؟

جواب اين است كه بدون شك نياز مسلمين به اتّحاد و اتّفاق از مبرمترين نيازهاست و درد اساسى جهان اسلام همين كينه هاى كهنه ميان مردم مسلمان است. دشمن هم همواره از همينها استفاده مى كند.

امّا به نظر مى رسد كه اعتراض كننده در مفهوم «اتّحاد اسلامى» دچار اشتباه شده است.

مفهوم اتّحاد اسلامى كه در صد سال اخير ميان علماء و فضلاء مؤمن و روشنفكر اسلامى از اصول اعتقادى و يا غير اعتقادى خود صرفنظر كنند و به اصطلاح مشتركات همه فرق را بگيرند و مختصّات همه را كنار بگذارند، چه اين كار، نه منطقى است و نه عملى.

چگونه ممكن است از پيروان يك مذهب تقاضا كرد كه به خاطر مصلحت حفظ وحدت اسلام و مسلمين از فلان اصل اعتقادى يا عملى خود كه به هر حال به نظر خود آن را جزء متن اسلام مى داند صرف نظر كند؟ در حكم اين است كه از او بخواهيم به نام اسلام از جزئى از اسلام چشم بپوشد ... .

ما خود شيعه هستيم و افتخار پيروى اهل البيت(عليهم السلام) را داريم، كوچكترين چيزى حتّى يك مستحبّ و يا مكروه كوچك را قابل مصالحه نمى دانيم، نه توقّع كسى را در اين زمينه مى پذيريم و نه از ديگران انتظار داريم كه به نام مصلحت و به خاطر اتّحاد اسلامى از يك اصل از اصول خود دست بردارند آنچه ما انتظار و آرزو داريم اين است كه محيط حسن تفاهم به وجود آيد تا ما كه از خود اصول وفروعى داريم، فقه، حديث، كلام، فلسفه وادبيات داريم، بتوانيم كالاى خود را به عنوان بهترين كالا عرضه بداريم تا شيعه بيش از اين در حال انزوا به سر نبرد و بازارهاى مهم جهان اسلامى به روى كالاى نفيس معارف اسلامى شيعى بسته نباشد. اخذ مشتركات اسلامى و طرد مختصّات هر فرقه اى نوعى خرق اجماع مركّب است، محصول آن چيزى است كه قطعاً غير از اسلام واقعى است زيرا بالاخره مختصّات يكى از فرق، جزء متن اسلام است و اسلام مجرّد از همه اين مشخصّات و مميّزات و مختصّات، وجود ندارد.

گذشته از همه اين ها طراحان فكر عالى اتحاد اسلامى كه در عصر ما مرحو آية اللّه العظمى برجردى (قدس سره)در شيعه وعلامه شيخ عبد المجيد سليم وعلامه شيخ محمود شلتوت در اهل تسنن در رأس آن قرار داشتند چنان طرح را در نظر نداشتند.

آنچه كه آن بزرگان در نظر داشتند اين بود كه فرقه هاى اسلامى در عين اختلافاتى كه دركلام، فقه و غيره باهم دارند به واسطه مشتركات بيشترى كه در ميان آن ها هست مى توانند در مقابل دشمنان خطرناك اسلام دست برادرى بدهند وجبهه واحدى تشكيل دهند. اين بزرگان هرگز در فكر طرح وحدت مذهبى تحت عنوان وحدت اسلامى كه هيچگاه عملى نيست نبودند.

در اصطلاحات معمولى عرف، فرق است ميان حزب واحد و جبهه واحد، وحدت حزبى ايجاب مى كند كه افراد از نظر فكر و ايدئولوژى و راه و روش و بالاخره همه خصوصيّات فكرى به استثناء مسائل شخصى يك رنگ و يك جهت باشند.

امّا معنى وحدت جبهه اينست كه احزاب و دسته جات مختلف در عين اختلاف در مسلك و ايدئولوژى و راه و روش، بهواسطه مشتركاتى كه ميان آن ها هست در مقابل دشمن مشترك، در يك صف، جبهه بندى كنند.

و بديهى است كه صف واحد در برابر دشمن تشكيل دادن با اصرار در دفاع از مسلك خود و انتقاد از مسلكهاى برادر و دعوت ساير برادران هم جبهه به مسلك خود به هيچ وجه منافات ندارد.

آنچه مخصوصاً مرحوم آيت اللّه العظمى بروجردى بدان مى انديشيد اين بود كه زمينه را براى پخش و انتشار معارف اهل البيت(عليهم السلام) در ميان برادران اهل سنت فراهم كند و معتقد بود كه اين كار، جز با ايجاد حسن تفاهم، امكان پذير نيست، توفيقى كه آن مرحوم در طبع برخى كتب فقهى شيعه در مصر به دست خود مصريان در اثر حسن تفاهمى كه به وجود آورده بود كسب كرد از مهمترين موفقيتهاى علماء شيعه است. جزاه اللّه عن الإسلام والمسلمين خير الجزاء.

به هر حال طرفدارى از تز «اتّحاد اسلامى» ايجاب نمى كند كه در گفتن حقايق كوتاهى شود، آن چه نبايد صورت گيرد، كارهايى است كه احساسات و تعصّبات و كينه هاى مخالف را بر مى انگيزد، امّا بحث علمى سروكارش با عقل و منطق است، نه عواطف و احساسات.

سيره فراموش شده على (عليه السلام)

سيره متروك و فراموش شده شخص مولاى متقيان على (عليه السلام) ، قولاً و عملاً ، كه از تاريخ زندگى آن حضرت پيداست بهترين درس آموزنده در اين زمينه است .

على (عليه السلام) از اظهار و مطالبه حق خود و شكايت از ربايندگان آن خوددارى نكرد ، با كمال صراحت ابراز داشت و علاقه به اتحاد اسلامى را مانع آن قرار نداد، خطبه هاى فراوانى در نهج البلاغه شاهد اين مدعى است.

در عين حال اين تظلمها موجب نشد كه از صف جماعت مسلمين در مقابل بيگانگان خارج شود، در جمعه و جماعت شركت مى كرد ، سهم خويش را از غنائم جنگى آن زمان، دريافت مى كرد ، از ارشاد خلفا دريغ نمى نمود ، طرف شور قرار مى گرفت و ناصحانه نظر مى داد.

در جنگ مسلمين با ايرانيان كه خليفه وقت مايل است خودش شخصاً شركت نمايد على پاسخ مى دهد: خير! شركت نكن زيرا تا تو در مدينه هستى دشمن فكر مى كند: فرضاً سپاه ميدان جنگ را از بين ببرد، از مركز، مدد مى رسد ولى اگر شخصاً به ميدان نبرد بروى، خواهند گفت: «هذا اصل العرب» ريشه و بن عرب اين است ، نيروهاى خود را متمركز مى كنند تا تو را از بين ببرند و اگر تو را از بين ببرند با روحيه قويتر به نبرد مسلمانان خواهند پرداخت

(( نهج البلاغه ، خطبه . 144. )).

پستى را از هيچيك از خلفا نمى پذيرد ، نه فرماندهى جنگ و نه حكومت يك استان و نه امارة الحاج و نه يك چيز ديگر از اين قبيل را زيرا قبول يكى از اين پست ها به معنى صرف نظر كردن او از حق مسلم خويش است.

و به عبارت ديگر كارى بيش از همكارى و همگامى و حفظ وحدت اسلامى است اما در عين حال كه خود پستى نمى پذيرفت، مانع نزديكان و خويشاوندان و يارانش در قبول آن پست ها نمى گشت زيرا قبول آن ها صرفاً همكارى و همگامى است و به هيچ وجه امضاى خلافت تلقى نمى شود.

سيره على (عليه السلام) در اين زمينه خيلى دقيق است و نشانه متفانى بودن آن حضرت در راه هدفهاى اسلامى است در حالى كه ديگران مى بريدند او وصل مى كرد ، آن ها پاره مى كردند و او مى دوخت.

ابو سفيان فرصت را مغتنم شمرد، خواست از نارضائى او استفاده كند و انتقام خويش را به صورت خير خواهى و احترام به وصيت پيغمبر، به وسيله وصى پيغمبر از پيغمبر بگيرد ، اما قلب على آگاه تر از اين بود كه گول ابوسفيان ها را بخورد ، دست رد بر سينه اش زد و او را از خود راند . در هر زمانى ابوسفيانها و حيى بن اخطب ها در كارند، در عصر ما انگشت حيى بن اخطبها در بسيارى از جريانات نمايان است، بر مسلمين و بالاخص شيعيان و مواليان على (عليه السلام) است كه سيرت و سنت آن حضرت را در اين زمينه نصب العين خويش قرار دهند و فريب ابو سفيان ها و حيى بن اخطبها را نخورند

(( امامت و رهبرى، ص 16 ـ 21، انتشارات صدرا، چاپ سوم زمستان 1364. )).

نگرانى رسول گرامى (ص) از اختلاف امت

شكى نيست كه وحدت امت اسلامى بالاترين آرزوى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)بود و هر گونه اختلاف ميان آنان موجب نگرانى حضرت بود همانگونه كه سيوطى و ديگران آورده اند:

مردى به نام «شاس بن قيس» كه بزرگ شده دوران جاهليت بود، كينه و حسد مسلمانان در سينه اش شعله مى كشيد، يك نفر جوان يهودى را تحريك كرد كه ميان دوقبيله بزرگ اسلامى اوس و خزرج، اختلاف ايجاد كند.

اين يهودى ميان اين دو قبيله آمده جنگها و درگيرى هاى زمان جاهليت را براى آنان ياد آورى كرد و آتش فتنه را روشن ساخت به طورى افراد دو قبيله شمشير به دست گرفته و در برابر هم صف آرايى كردند.

همين كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين قضيه مطلع شد، به همراه تعدادى از مهاجرين و انصار در محل درگيرى حاضر شد و فرمود: «يا معشر المسلمين اللّه اللّه، أبدعوى الجاهليّة وأنا بين أظهركم؟ بعد إذ هداكم اللّه إلى الإسلام وأكرمكم به، وقطع به عنكم أمر الجاهلية، واستنقذكم به من الكفر، وألّف به بينكم، ترجعون إلى ما كنتم عليه كفّار&raquo.

اى مسلمانان! آيا خدا را فراموش كرده ايد و شعار جاهليت سر مى دهيد با اين كه هنوز در ميان شما حضور دارم.

پس از آن كه خداوند شما را به نور اسلام هدايت كرد و به شما ارزش داد و فتنه هاى دوران جاهليت را ريشه كن ساخت و از كفر رهايى بخشيد و ميان شما الفت و برادرى برقرار كرد، شما دو باره مى خواهيد به دوران كفر جاهلى برگرديد.

در اثر سخنان رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، متوجه شدند كه اين فتنه، توطئه شيطانى است، از اين كار خويش پشيمان شده و سلاح ها را به زمين گذاشتند و در حالى كه اشك از ديدگانشان جارى بود، دست در گردن هم انداختند و همديگر را غرق بوسه ساختند و در معيت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)به طرف منازل خود باز گشتند

(( فعرف القوم أنها نزغة من الشيطان وكيد من عدوهم لهم فألقوا السلاح وبكوا وعانق الرجال بعضهم بعضاً ثمّ انصرفوا مع رسول الله صلى الله عليه وسلم سامعين مطيعين قد أطفأ الله عنهم كيد عدو الله شاس. الدر المنثور: 2/57، جامع البيان: 4/32، فتح القدير: 1/368، تفسير الآلوسي: 4/14، أسد الغابة: 1/149، السيرة النبوية: 2/397، عيون الأثر: 1/284، سبل الهدى والرشاد: 3/398، السيرة الحلبية: 2/320. )).

راهى كه رسول اكرم (ص) براى وحدت ترسيم نمود

اكنون كه اين همه به فكر تقريب ميان مذاهب و وحدت ميان مسلمانان هستيم، آيا بهتر نيست كه به تحقيق و بررسى پيرامون مسأله رهبرى و جانشينى بعد از رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) به پردازيم؟ زيرا اختلافي ترين مسأله هم همين موضوع است، و قطعاً پيامبر گرامى هم مى دانست كه بعد از رحلت آن حضرت بين امّت اختلاف واقع خواهد شد، بنا بر اين آيا راه حلّى براى رفع اختلاف ارائه داده اند يا خير؟

و يا اينكه آن حضرت ـ العياذ باللّه ـ در اين جهت كوتاهى نموده است با اينكه آن حضرت فرموده است: «تفترق أمّتي على بضع وسبعين فرقة»

(( المستدرك على الصحيحين: 3/547 والمحلّى: 1/62. )).

(پس از من، امّت من بيش از هفتاد فرقه خواهد شد).

ولى با مراجعه به كتب فريقين (شيعه و سنّى) در مى يابيم كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)براى رفع اختلاف و ايجاد وحدت، راه را نشان داده و تكليف را نيز روشن نموده، و بهترين عامل وحدت را تمسّك به قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) معيّن فرموده است. سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پيرامون عامل وحدت، در منابع روايى فريقين با سندهاى متعدّد و صحيح بلكه به صورت متواتر بيان شده است.

و مى توان گفت: بهترين عامل بلكه منحصرترين راه براى تقريب ميان مذاهب و وحدت ميان مسلمانان عمل به توصيه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در تمسّك به قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) كه ضامن هدايت و بيمه از هر گونه ضلالت و گمراهى است مى باشد.

«إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي ، أحدهما أعظم من الآخر ، كتاب اللّه حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتي أهل بيتي ولن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض، فانظروا كيف تخلفوني فيهما»

(( صحيح الترمذي: 5/329، ح 3876، ط. دار الفكر، الدرّ المنثور للسيوطي: 6/7، و 306، الصواعق المحرقة: 147 و 226، ط. المحمّديّة، أسد الغابة: 2/12، تفسير ابن كثير: 4/113. ))

(من دو چيز گرانبها در ميان شما به يادگار مى گذارم، اگر به آن چنگ زديد هيچگاه گمراه نخواهيد شد، يكى از اين دو بزرگتر و مهمتر از ديگرى است، كتاب خدا «قرآن» اين ريسمان الهى كه از آسمان تا زمين كشيده شده است، و عترت و خاندان من، اين دو از هم ديگر جدا نخواهند شد تا كنار حوض بر من وارد شوند، پس بينديشيد كه چگونه حق مرا در باره اين دو اداء مى كنيد).

در برخى از روايات بجاى ثقلين تعبير به دو خليفه و جانشين شده است.

«إنّي تارك فيكم خليفتين : كتاب اللّه... وعترتي أهل بيتي، وأنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض»

(( مسند أحمد: 5/182 و189، من حديث زيد بن ثابت بطريقين صحيحين. مجمع الزوائد: 9/162، الجامع الصغير للسيوطي: 1/402، الدرّ المنثور: 2/60. )).

و در بعضى از روايات آمده است: «فلا تقدّموهما فتَهلِكوا، ولا تُقَصِّروا عنهما فتهلكوا، ولا تعلّموهم فإنّهم أعلم منكم»

(( المعجم الكبير: 5/166 ح 4971، مجمع الزوائد: 9/163، الدرّ المنثور للسيوطي: 2/60. )).

(بر آنان پيشى نگيريد و فاصله نداشته باشيد كه موجب هلاكت است، و در مقام آموزش به آنان نباشيد كه آنان از همه شما داناتر هستند).

جالب اينجاست كه برخى از مفسران بزرگ اهل سنّت مانند فخر رازى اين حديث را در ذيل آيه (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا)

(( آل عمران: 103. ))

(و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد) آورده اند

(( تفسير الكبير (مفاتيح الغيب) : 7/173. )).

على (ع) بزرگ منادى و عامل وحدت

على (عليه السلام) پس از رحلت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) با وجود اين كه خلافت و امامت را حق مسلم خويش مى دانست و معتقد بود كه ربايندگان خلافت، ظلم نا بخشودنى در حق او كرده اند: «ما زلت مظلوماً منذ قبض اللّه نبيّه(صلى الله عليه وآله وسلم)»

(( شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد ج 20 ص 283، الشافي في الإمامة ج 3 ص 110. رجوع شود به: الامامة والسياسة، تحقيق الشيري ج 1 ص 68، تحقيق الزيني ج 1ص 49، بحار الأنوار ج 29 ص628. )).

ولى همين كه احساس نمود كه زمينه براى احقاق حق خويش فراهم نيست و قيام او جز تفرقه ميان امت اسلامى حاصل ديگرى ندارد: «وأيم اللّه لولا مخافة الفرقة بين المسلمين ... لكنّا على غير ما كنّا لهم عليه»

(( شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ج 1 ص 307 ، الارشاد للمفيد ج 1 ص 245. )).

اگر ترس تفرقه ميان مردم نبود با هيئت حاكمه غير طور ديگر برخورد مى كردم.

روى همين جهت وقتى با دشوارترين ظلم ها مواجه گرديد، سخت ترين مصيبت ها را تحمل نمود: «صبرت وفي العين قذى وفي الحلق شجى أرى تراثي نهباً»

(( نهج البلاغه، خطبه 3. )).

صبر پيشه كردم در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلويم بود و مى نگريستم كه چگونه حق و ميراث مرا به غارت مى برند

ولى حاضر نشد وحدت و انسجام جامعه اسلامى پاشيده شود.

على (عليه السلام) با اين كه در باره خليفه اول و دوم معتقد بود دروغگو، فريبكار و خائن هستند، طبق صريح كتاب صحيح مسلم عمر خطاب به على (عليه السلام) و عباس مى گويد: «فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه... فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً ... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً»

(( صحيح مسلم ج 5 ص 152، كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49، فتح الباري ج 6 ص 144 وكنز العمال ج 7 ص 241. )).

پس از رحلت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) ابوبكر گفت: من خليفه پيامبرم ولى نظر شما دونفر اين بود كه وى دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن هست و همچنين پس او فوت ابوبكر من گفتم: خليفه پيامبر و ابوبكر هستم، شما نيز مرا دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن دانستيد.

ونكته جالب اينجاست كه اين قضيه در اواخر خلافت عمر صورت گرفته و هنگامى كه عمر به على(عليه السلام)و عباس مى گويد: شما ابوبكر را دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن مى دانستيد «فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً»، و آن دو اين نظريه را انكار نمى كنند و اين عدم انكار، نشانگر استمرار و اصرار بر اين نظريه است.

ولى با تمام اين حال، اين نظريه باعث نشد كه بدون داشتن نيروى كافى در برابر آنها بايستد و موجب ضعف و تباهى امت اسلامى شود بلكه در هر موردى كه تشخيص مى داد كه رهنمودهاى او به صلاح اسلام و جامعه اسلامى است از هر گونه مساعدت مضايقه نمى كرد.

آرى! چون على (عليه السلام) بر اين باور بود «الخلاف يهدم الرأي»

(( نهج البلاغه: حكمت 215. ))

انسان در محيط آرام مى تواند نظريه درست ارائه دهد ولى در جو آكنده از برخورد و اختلاف ، دچار انحراف و كج فكرى مى شود.

ومعتقد بود كه «ما اختلف دعوتان إلاّ كانت إحداهما ضلالة»

(( نهج البلاغه: حكمت 183. ))،

اگر دو نظريه در برابر هم گرفت، قطعاً يكى از آن دو باطل است، يعنى همواره حق در برابر باطل است حق و باطل هر گز با هم جمع نمي شوند.

و روى همين بود وقتى يكى از يهوديان، بخاطر اختلاف مسلمانان در مسأله امامت در صدد مقام طعنه و عيب جويى به حضرت گفت:

«ما دفنتم نبيّكم حتي اختلفتم فيه&raquo. قبل از آنكه پيامبرتان را به خاك بسپاريد درباره او اختلاف كرديد!!

حضرت پاسخ داد: إنّما اختلفنا عنه لا فيه، و لكنّكم ما جَفت أرجلكم من البحر حتي قلتم لنبيّكم: اجعل لنا إلهاً كما لهم آلهة، فقال: إنّكم قوم تجهلون

(( نهج البلاغه صبحي صالح: حكمت 317. )).

ما در باره خود رسول گرامى اختلافى نداشتيم بلكه اختلاف ما پيرامون سخنان آن حضرت بود، اما شما يهوديان هنوز پايتان از آب دريا خشك نشده بود كه به حضرت موسى گفتيد: همانند خداى بت پرستان براى ما خدايى قرار ده، آنگاه حضرت موسى گفت: شما چه ملت نادان و جاهلى هستيد.

و فرياد على (عليه السلام) است كه در فضاى تاريخ طنين افكنده: «وألزموا السواد الأعظم، فإنّ يد اللّه على الجماعة، وإيّاكم والفرقة، فإنّ الشاذّ من الناس للشيطان، كما أنّ الشاذّ من الغنم للذئب&nbsp...

(( نهج البلاغة لصبحي الصالح: 184 رقم 127. ))

ملازم جامعه اسلامى باشيد، چون دست خدا همواره با جماعت است، و از تفرقه به پرهيزيد، زيرا گروه اندك، طعمه شيطان مى شود، همانطورى كه گلّه اندك، نصيب گرگ مى شود.

در نامه 47 نهج البلاغه مى خوانيم: «وعليكم بالتواصل و التباذل وإيّاكم و التدابر و التقاطع&raquo. براى همبستگى تلاش كنيد به همديگر بذل و بخشش كنيد و از پشت كردن به هم و قطع رابطه با يكديگر به پرهيزيد.

«وإيّاكم و التلّون في دين اللّه، فإنّ جماعة فيما تكرهون من الحق، خيرٌ من فُرقة فيما تحبّون من الباطل»

(( نهج البلاغه، خطبه 176. )).

در دين خدا از تلون و هر روز به يك رنك درآمدن پرهيز كنيد زيرا وحدت و همبستگي در مسير حق كه مورد علاقه شما نيست از تفرقه در راه باطل كه دوست مى داريد بهتر است.

وهّابيّت عامل تفرقه ميان امتّها

ملّت مسلمان كه با الهام از رهنمودهاى حياتبخش اسلام توانسته بود پيوند اخوت در ميان خود ايجاد نمايد و در پرتو كلمه توحيد و توحيد كلمه در برابر تهاجم سنگين صليبيان و قساوتهاى ثنويان (مغول) ثابت و استوار بماند، ولى با كمال تأسّف با ظهور مكتب وهّابيّت در قرن هفتم اين وحدت در هم شكسته شد، و با اتهام نادرست بدعت و شرك به مسلمانان، ضربات جبران ناپذيرى به صفوف به هم پيوسته آنان وارد ساخت، و با نابودى آثار بزرگان دين و كاستن از مقام انبياء و اولياء، در خدمت استعمار شوم غرب و دشمنان ديرينه اسلام در آمد.

نويسنده : دكتر حسيني قزويني


ادامه مطلب




تاريخ : سه شنبه 14 مرداد 1393  | 6:37 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0
۱) مجموعا نام چند حیوان در قرآن آمده است؟

۵۶ حیوان

۲) کدام حیوان نمرود را به هلاکت رساند؟

پشه

۳) خداوند متعال در سوره ی غاشیه انسان را به دقت در آفرینش کدام حیوان توصیه میکند؟

شتر

۴) نام کدام حیوان یک بار آن هم در سوره ی حج آمده است؟

مگس

۵) به کدام حیوان وحی شد؟

زنبور عسل

http://noorolmobin.blogfa.com


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 7:41 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

این داستان شما را شوکه می کند...البته یک شوک مفید

یک مرد جوان درجلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنواداشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها رادر زندگیشان هدایت کرده است.
حدودساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت میکند. همانطور که در ماشین نشسته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگرتو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کردوتمام سعیم را خواهم کرد که مطیع توباشم."
همانطوری که درخیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی میکند که یکجا  بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خودرا تکان داده و می گوید: " آیا خداتو هستی؟ " چون که جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برایاولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد ونزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگراین تو هستی که حرف میزنی من شیر را میخرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چون که بهرحال او میتوانست ازشیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خریدو به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را ردمی کرددوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" ...
او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم.
وقتی چند ساختمان رارد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبودولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند وبیشترچراقهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
اودوباره حسی داشت که می گفت: شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او در ماشین را باز کرد وروی صندلی نشست.
خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی می شوند و بعد من مثل احمقها به نظرمیرسم بالاخره او در اتومبیل را باز کردوگفت: باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگرکسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرما و ازعرض خیابان عبور کردو جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد وگفت: کیه؟ چی می خواهی؟و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که ازتخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیادخوشحال نبود. گفت: چی میخواهی؟ فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد وگفت: براتون شیر آوردم. آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیربود.
مرد درحالی که هنوزگریه می کردگفت: ما دعا کرده بودیم چون که این ماه قبضهای سنگینی راپرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."همسرش نیز از آشپزخانه فریادزد: من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آوردو هرچه پول در کیفش بود را دردست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین درحالی که اشک ازچشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاهاجواب می دهد.


این کاملاً درست است، بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده ازما می خواهد که اگر مامطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتربشنویم. لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرد.

http://www.askquran.ir

 


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 7:38 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0
روزی رسول خدا (ص) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(ص) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.


در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (ص) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت،

تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

 

   منبع:   http://amstory.mihanblog.com/

 


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 7:35 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0
۱) «زینت قرآن» چیست؟

«زینت قرآن «صوت زیباست» 

۲) کدامیک از امامان معصوم ـ علیهم السلام ـ بود که خوش صداترین مردمان در قرائت قرآن بود؟

«امام سجاد ـ علیه السلام ـ » خوش صداترین مردمان در قرائت قرآن بود»

۳) «بهار قرآن» چیست؟

«ماه مبارک رمضان» بهار قرآن است»

۴) اولین شخصی که در مکه به صورت علنی قرآن خواند که بود؟

«عبدالله بن مسعود» اولین شخصی بودکه در مکه به صورت علنی قرآن خواند»

۵) «دعای پیش از خواندن قرآن» از کدام یک از معصومین نقل شده است؟

«حضرت محمد ـ صلی الله علیه و اله و سلّم ـ .»

 

 منبع:   piriflax.persianblog.ir

 

 


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 7:34 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم .”
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.

منبع: http://www.davoodonline.com


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 7:33 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

بسم الله الرحمن الرحيم
قران داراي 114 سوره است.
قران داراي 6236 ايه استت.
قران 114 بسم الله الرحمن الرحيم دارد.
قران داراي 120 حزب ميباشد.
قران 30 جز دارد.
قران 115 بسم الله دارد.
70بار نام قران در قران بكار رفته است.
بزرگترين سوره قران بقره است.
بهترين نوشيدني كه در قران به ان اشاره شده است شير ميباشد.
كوچكترين سوره قران كوثر ميباشد.
بهترين ايه ايه الكرسي است.
ايه 282 سوره بقره بزرگترين ايه قران است.
عظيم ترين ايات بسم الله الرحمن الرحيم ميباشد.
بهترين خوردني كه در قران ذكر شده عسل ميباشد.
منقورترين كار حلال نزد خداوند طلاق است.
كوچكترين ايه قران مدها متان در سوره الرحمن است.
بهترين شب در قران شب قدر است.
بهترين ماه در قران ماه رمضان است.
بهترين سوره قران يسن است.
سوره حمد به مادر قران معروف است.
سوره فجر به سوره امام حسين ( ع) معروف است.
سوره هاي اسرائ حديد حشر صف جمعه تغابن و اعلي به مسبحات مشهورند.
86 سوره مكي و 28 سوره مدني است.
سوره يسن به قلب قران معروف است.
سوره هاي سجده فصلت نجم و علق سجده واجب دارند.
سوره حمد به زبان بندگان نازل شده است.
قران كريم در سوره حمد خلاصه شده است.
سوره توبه بسم الله الرحمن الرحيم ندارد.
سوره الرحمن به عروس قران معروف است.
سوره نمل دو بسم الله الرحمن الرحيم دارد.
تعداد 29سوره قران با حروف مقطعه اغاز ميشوند.
سوره حمد دو مرتبه بر پيامبر اكرم ( ص) نازل شده يكبار در مدينه و يكبار در مكه
در سوره هاي فلق و ناس به معوذتين معروفند.
سوره عاديات منسوب به حضرت علي (ع) است.
سوره اسرا به بني اسرائيل معروف است.
37 سوره قران در جز 30 قرار دارند.
سورهايي كه توصيه شده در نماز جمعه خوانده شود عبارتند از منافقون و جمعه
سوره اي كه در شان اهل البيت ( ع) نازل شده سوره دهر است.
سوره حجرات سوره اخلاق و ادب است.
داستان گوساله پرستي بني اسرائيل در سوره طه بيان شده است.
ايه الكرسي در سوره بقره قرار دارد.
ايه معروف و ان يكاد الذين كفروا... در سوره قلم قرار دارد.
دعاي ربنا اتنافيالدنيا حسنه ...در سوره بقره ايه 201 ميباشد.
در ايه 7 سوره احزاب نام پنج تن از پيامبران اولوالعزم بيان شده است.
ايه معروف امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف اسو در سوره نمل ايه 62 ميباشد.
ايه اي كه سربريده امام حسين ( ع) در شام تلاوت فرمودند ايه 9 سوره كهف ميباشد.
ايه حجاب در سوره نور ايه 31 قرار دارد
ايه مشهور ولايت در ايه 55 سوره مائده قرار دارد
ايه اي كه پنج وقت نماز هاي يوميه در ان امده است در سوره اسرا ايه 78 ميباشد
در ايه 6 سوره مائده مراحل وضوبيان شده است
ايه صلوات بر پيامبر (ص) در سوره احزاب ايه 56 ميباشد
به ايه انالله وانااليه راحعون استرجاع مگويند
ايه 282سوره بقره به ايه وام دادن نيز معروف است
داستان معراح حضرت محمد ( ص) سوره اسرا بيان شده است
پيامبري كه قومش به بهانه گيري معروفند قوم حضرت موسي ( ع) ميباشند
حضرت عيسي ( ع) هماكنون زنده است
حضرت يحيي( ع) به خاطر حمايت از عفت و حجاب به شهادت رسيد
پيامبراني كه بعنوان اسوه حسننننه از انان برده شده عبارتند از ابراهيم ( ع) و محمد ص)
نام گرامي پيامبر 5 بار در قران امده است 4 بار با نام محمد ( ص) و يكباربا نام احمد در سوره صف ايه 6
پيامبري كه به سخن خدا ملقب شده حضرت موسي( ع) كليم الله ميباشد
پيامبري كه مورد تمسخر قومش قرار گرفت حضرت نوح( ع) بود
حضرت نوح به شيخ النبيا معروف است
حضرت هود بر قوم عاد مبعوث شد
لقب حضرت محمد( ص) حبيب الله است
پيامبر اكرم( ص) هنگام تلاوت ايه 61 سوره يونس ميگريست
پيامبراني كهبا همديگر در يك زمان مي زيستند عبارتند از ابراهيم ولوط يوسف ويعقوب موسي وخضر
حضرت ايوب ( ع) نمونه صبر و برد بباري بود
كتاب حضرت داود ( ع) زبور بود
حضرت ابراهيم ( ع) جد اول حضرت محمد(ص) بوده اند
حضرت ذكريا كفالت حضرت مريم را به عهده داشت
ايه 86 سوره هوداولين ايه اي است كه حضرت مهدي (ع) هنكام ظهورشان بر زبان مباركش جاري مي سازد
ايه 35بقره اولين ايه است كه از بهشت ياد ميكند
ايه 3 سوره مائده كه درباره خلافت و جانشيني علي(ع) است اخرين ايه اي است كه نازل شده
سوره اي كه در شان حضرت زهرا س نازل شده كوثر ميباشد
دختر حضرت شعيب /ع/ به عفت وحيا مشهور است
دوزن نمونه كه در قران به انها اشاره نموده است عبارتند از اسيه زن فرعون مريم مادر عيسي /ع
زن ابولهب هيزم كش جهنم است
دوزن كه در قران به زشتي از انها نام برده شده عبارتند از جالوت هامان سامري نمرود فرعون قارون وابولهب
حيواني كه نمرود را به هلاكت رساند پشه بود
پرندگاني كه لشگريان ابرهه را به هلاكت رساندند ابابيل نام داشتند
اصحاب كهف 309 سال در غار خواب بودند
حيواني كخ همراه اصحاب كهف به غار پناه برد سگ بود
لقب حضرت يعقوب/ع/ اسرائيل است
قران طي مدت23سال بر پيامبر اكرم/ص/نازل شده است
اولين گرداورنده قران حضرت علي//ع/بود
نخستين مفسر قران حضرت علي /ع/ بود
نگاه كردن به قران عبادت است
نه صفت نمازگزار:1-مداومت بر نماز2-به محرومان انفاق ميكنند3-تصديق به روز قيامت ميكنند
4-ترس از عذابقيامت دارند 5-دامنشان را از بي عفتي حفظميكنند
6-بهعهدهخودوفاميكنند 7-گواهي به حق مي دهند 8-ترس از عذاب قيامت دارند 9-ترس ازعذاب قيامت دارند
سوال شد:چرا به كسي كه نماز نمي خواند عنوان كافر داه شده است
امام صادق/ع/فرمودند:تاركالصلوه نماز را از روي بي اعتنائي به فرمان خدا ان را ترك ميكند
امام صادق/ع/:هرگزشفاعت ما به كساني كه نماز را سبك بشمارند نخواهد رسيد
اولين فرمان از طرف خداوند به موسي عبادت بود
انانكه از عبادت كردن به خداوند تكبر مي ورزند هرچه زودتر ذليلانه به جهنم فرو خواهند رفت //سورهغافر ايه 660
نماز را برپا دار زيرا نماز انسان را از كارهاي زشت باز ميدارد و ياد خدا بسيار بزرگتر است /سور عنكبوت ايه 45
از مجرمان سوال ميكنند چه چيزشما را به دوزخ فرستاد گويند ما از نمازگزاران نبوديم //سورهمدثر ايات 40تا 43//
ركوع به معناي خشوع و از اركان نماز است قنوت در لغت به معناي اطاعت همراه با خضوع است
امام صادق/ع/ فرمود:وقتيبنده به نماز ايستاد خداوند متعال به او توجه ميكند و توجهش را از او قطع نمي كندتا موقعيكه
3مرتبه از يادخدا غافل گردد در اين هنگام خداوند نيز اغز او اعراض خواهد كرد
پيامبر اكرم /ص/ فرمود خشوع زينت نماز است
نيت يعني قصد انجام كاري كه در ان نزديك شدن به خداي بزرگ و اطاعت از فرمان او باشد
نيت ركن نماز است
قيام متصل به ركوع يعني چند لحظه ابستادن همرااه با ارامش واجب است
سبحان ربي الاعلي وبه حمده :منزه است پرورگار من كه از همه والاتر است و من به ستايش ان مشغولم
از نشانه هاي ياران با وفاي پيامبر /ص/ان است كه اثار سجده در سيماي انان ديده مي شود
بهترين راه نزديكي به خداوند از طريق سجده است
پامبر /ص/ فرمود من در قيامت امت خود را از اثار سجده كه بر پيشاني دارند مي شناسم
سجده كمر شيطان را مي شكندباعث محو گناهان مي شود و انسان را بهشتي ميكند
وحدهلاشريك له:يعني خداي واحدي است كه همتا ندارد
مستحب است كه در تشهد اول بعد از صلوات بر محمدو المحمدگفته شود :وتقبلشفاعتهفي امتهوارفعدرجته
چند پيام از تشهد :بندگي بالاترين مقام انبيا است عبوديت است كخ پيامبر رابه معراجميبرد شهذدت به رسالت پيامبر به معناي نفي تمام مكاتب بشري است
قران مجيد امر صلوات بر محمد /ص/راصراحتا اعلام فرموده است
ياايهاالذين امنواصلو عليهوسلمواتسليما
سلام نخستين در نمازبه رسول خدا/ص/
سلام دوم به خودماوبندگان شايسته خدا
سلام سوم به فرشتگان و مومنان است
پيامبر فرمودند: بهترين نماز ان است كه قنوت طولاني داشته باشد
قنوت به معناي دعا است در نماز درحال ابستادن
اولين نماز جماعتي كه تشكيل شده به امامت رسول خدا/ص/و شركت حضرت علي /ع/و جعفر طياربرادر حضرت/ع/بود
اثارو فوايد دنيوي نماز جماعت خوشنامي درمان نفاق در پناه خداقرار گرفتن كفاره گناهان
اثار و فوايد اخروي نماز جماعت :عبور از صراط ترفيع مقام نجات از ترس قيامت
نماز شب 11 ركعت است
رسول خدا /ص/فرمود:برترين نماز بعد ازنماز واجب نماز شب است
طبق ايه 91 سوره مائده از اهداف شيطان باز داشتن از نماز است
وضو كليد نماز است
وضو در لغت نظافت و نيكوئي و در حديثي به معناي نور و روشنائي امده است
وضو سبب پاگيزگي بدن وصفاي روان ادمي است
رسول/ص/فرمودك كسي كه شب را با وضوبيارامد گويي تمام شب را به احياو عبادت گذرانده است
رسولخدا/ص/فرمودمسواك كردن جزئي از وضو است
امام علي چيزي از امور دنيا شما را از خواندن نماز اول وقت باز ندارد
پيامبر اكرم /ص/:نماز اول وقت برترين اعمال است
دو ركعت نماز همراه با تفكر و حضور قلب ارزشمندتر از يك شب زند داري با دلسرگردان و بدون توجه است
رسول خدا /ص/فرمودند:هركس مقيد به حضور در نماز جماعت است تحت هر شرايطي كه باشد از صراط عبور كرده وبه بهشت ميرود
امام صادق /ع/:خداوند نسبت به تمام مخلوقات رحمان است اما رحيم به مومنان اختصاص دارد
يكي از نامهاي قيامت يوم الدين ميباشد
مقصوداز صراط مستقيم همان طريق خداشناسي و دين وپاي بند بودن به انجام دستورات خدا است
صراط در قيامت نام پلي است بر روي دوزخ كه همه مردم بايد از روي ان عبور كنند
گمراهان //ضالين//كساني هستند كه از ايمان به كفر تبديل يافته اند . كساني كه از خداوپيامبرش نافرماني ميكنند. كساني كه اخرت را باور ندارندو از رحمت الهي نوميدند
سبحان ربي العظيم وبحمده : پروردگار من عظيم واز هر عيبي منزه است و ممن به ستايش او مشغولم
ايه 60 سوره غافر :انانكه از عبادت كردن به خداوندتكبر مي ورزند هرچه زودتر ذليلانه به جهنم فرو خواهند رفت
ايه 31 سوره مريم :عيسي گفت :خداوند من سفارش كرده تا زنده امنماز وزكات را انجام دهم
بهترين چيزي كه بنده بعداز شناخت خداوند بوسله ان به درگاه الهي تقرب پيدا مي كند نماز است
براي نماز گزاري كه نمازش را در اول وقت به جا مي اورد :پيامبر/ص/ راحتي در دم مرگ نجات از اتش رفع و دفع اندوه را ضمانت كرده است
پيامبر /ص/فرمود شيطان تا وقتي انسان نمازهاي پنجگانه را در وقتش مي خواند خائف وترسناك است و از انسان هابركنار است
پيامبر فرمود كه فرداي قيامت شفاعت من به كسي كه نماز واجب را تاپس از وقت ان به تاخير اندازد نخواهد رسيد
اذان واقامه براي نمازهاي پنجگانه مستحب موكد است
مهمترين شرط قبول نماز حضور قلب در نماز است
اداب حضور قلب در نماز: توجه كامل به نماز داشته باد در حالت كسالت و چرت زدن نماز نخواند در نماز خميازه نكشد
كسي كه درنماز خشوع بدنش بهتر از خشوع قلب باشد اين عمل نزد ائمه نفاق است
اداب مستحبات قيام انست كه جاي سجده را نگاه كند پاها را پس وپيش نگذارد دستها را روي رانهابگذارد وبه راست و چپ و اسمان نگاه نكند.
http://moallemgoft.ir


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 7:31 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

حج نمايشي عظيم از وحدت جامعه اسلامي است. هر مسلماني موظف است با رها شدن از همه قيد و بندها و پيوندهاي زندگي و پرهيز از همه روزمرگيها در اين نمايش عظيم شركت كند.
همه آنچه را كه رنگ و نشان است از خود بزدايد و از همه مرزهاي خيالي و پوچ نظامها و طبقات و برتريجوييها بگذرد و در ترازوي ميزان حج، يكرنگ و سراپا پاك و سفيدپوش قرار گيرد و در صحنه باشكوه حج ابراهيمي با تمام وجود تجسم بخش خاطره عظيم ابراهيم، هاجر و اسماعيل باشد تا در زمانه خود نيز ابراهيمگونه عمل كند و در راه خدا سختيها را هاجروار به جان بخرد و چون ابراهيم همه آنچه را عزيز ميدارد، براي خدا قرباني كند و مانند اسماعيل راهي قربانگاه عشق شود.
حج نمايشي است از تساوي و برابري، وحدت و يگانگي، چرخش حول يك محور و تمريني براي پيروزي بر نفس و غلبه بر خواهشهاي نفساني و همه اينها به اين شرط است كه انجام حج، با علم و آگاهي به دستورات خداوند همراه باشد تا مصداق اين سخن امام موسي بن جعفر (ع) نباشيم كه فرمودهاند: ما اكثر الضجيج واقل الحجيج
حج بر وزن فعل در لغت به معني قصد است. اما هر قصدي را، حج نميگويند. بلكه به آن قصدي حج گفته ميشود كه تكرارپذير باشد. در واقع حج در لغت به معني "قصد مكرر" است. اما معني اصطلاحي حج در شرع مقدس اسلام چيز ديگري است. گروهي از مفسرين اسلامي حج را قصد خانه خدا كردن براي انجام مناسك و اعمالي خاص در سرزمين خانه خدا تعريف كردهاند و برخي ديگر حج را اسمي براي مجموعه مناسكي دانستهاند كه در مشاعري خاص (منا، مشعر، عرفات) انجام ميشود و در واقع حج در اين معني تنها قصد خانه خدا كردن نيست. اما بر اين تعاريف اشكالاتي وارد شده است كه از باب شناخت و معرفت، نياز به ياد آوري دارد.
بر تعريف اول اين اشكال وارد است كه: اگر حج فقط "قصد خانه خداكردن " است پس انجام اعمال حج در اين تعريف چه جايگاهي دارد؟ در واقع اين تعريف ناقص است. زيرا حج را به قصد تعبير كرده در حالي كه براي تحقق حج، تنها، نيت حج كردن كافي نيست. گرچه نيت المؤمن، خير من عمله بر تعريف دوم نيز اين اشكال وارد است كه اگر مجموعهاي از اعمال را حج بناميم، انجام ندادن برخي از اين اعمال بايد موجب ابطال حج شود. در حالي كه برخي اعمال را شخص انجام نميدهد و حج او باطل هم نميشود. (مانند مستحبات حج) پس اين اعمال نبايد در تعريف حج جايي بگيرند.
در سومين تعريف، برخي حج را قصد خانه خدا كردن و به جا آوردن اعمالي خاص در مشاعري خاص تعريف كردهاند. در اين تعريف هم "قصد" آمده، هم "انجام اعمال " و هم قيد " مشاعر خاص ". كه اين تعريف كاملتر و جامعتر به نظر ميرسد.

انواع حج

حج سه نوع است: 1- حج تمتع 2- حج قران 3- حج افراد
حج تمتع حجي است كه در آن عمره مقدم بر حج است. بر خلاف حج افراد و قران. حج افراد را به اين دليل افراد گفتهاند كه ارتباطي با عمره ندارد و حج قران را به اين دليل قران گفتهاند كه احرامش نزديك ذبح است. يعني حاجي قربانياش را با خود ميبرد و علامتي روي حيوان ميگذارد. حج تمتع را از آن رو تمتع گفتهاند كه در آن تلذّذ هست. چرا كه در عمره و بعد از احرام به آينه نگاه ميكند. در حج افراد ديگر نيازي به قرباني نيست. و حاجي فقط لبيك ميگويد و در عمره تمتع ديگر نيازي به طواف نساء نيست.
ميقات حج عمره تمتع براي اهل عراق محلي است به نام عتيق. و براي مردم يمن مكاني است به نام يلم لم و براي مردم طائف محل ميقات قرن المناظر است. براي مردم مدينه ميقات، محل مسجد شجره و در وقت ضرورت محلي به نام جعفه است. - جعفه در اصل ميقات اهل شام است - براي كساني كه منزلشان به عرفات نزديك، محل ميقات، خانه شان است و ميقات حج عمره شان حجرانه است يا تتميم يا حديبيه.
براي حاجي تمتع احكامي است كه بايد رعايت كند و به مواردي از آنها اشاره ميشود.
1- عمره تمتع بايد در ماههاي حج انجام پذيرد.
2- كسي كه حج تمتع به جا ميآورد. درست نيست كه طواف را قبل از عرفات وقوف درمشعر به جا آورد. بر خلاف حج افراد و قران كه قبل از موقفين، طواف را انجام ميدهد.
3- به جا آورنده حج تمتع بايد طواف حج، سعي بين صفا و مروه و طواف نساء را در روزهاي دهم و يازدهم انجام دهد و چنانچه در روز دوازدهم انجام دهد، گرچه حج او صحيح است، اما مرتكب گناه شده است. لكن در حج قران و افراد تا آخر، ذيحجه هم فرصت اينكارها را دارد و مرتكب گناه هم نميشود.

بررسي اجمالي تفسير برخي از آيات حج در قرآن كريم

ان اول بيت وُضِعَ للناس للذي ببكه مباركاً و هدي للعالمين فيه آيات بينات مقام ابراهيم و من دخله كان امنا و لله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلاً و من كفر فان الله غني عن العالمين
(1) در حقيقت، نخستين خانهاي كه براي [عبادت ] مردم، نهاده شده، همان است كه در مكه است و مبارك، و براي جهانيان [مايه] هدايت است. در آن، نشانههايي روشن است [از جمله ] مقام ابراهيم و هركه درآن درآيد در امان است؛ و براي خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است، [البته بر] كسي كه بتواند به سوي آن راه يابد و هركه كفر ورزد، يقيناً خداوند از جهانيان بي نياز است.
در بررسي اين آيه توضيح چند مورد ضروري، به نظر ميرسد:
در تعريف كلمه بكه در تفاسير آمده است: مكه به معناي سرزمين مكه است. سرزميني با وسعتي مشخص و در جايي معلوم. اما بكه (بر وزن مكه) به قسمتي از سرزمين مكه گفته ميشود كه مسجدالحرام نام دارد. در واقع بكه محل مسجدالحرام است در داخل سرزمين مكه.
بكه از فعل بك به دو معنا آمده است:
1- بك به معني زحم يعني تزاحم ايجاد كرد (زحمت داد) و به اين دليل به مسجدالحرام بكه گفتهاند كه مردم در اين سرزمين جمع ميشوند و ازدحام ميكنند.
2- بك به معني دق يعني كوبيد، خرد كرد و به اين دليل به مسجدالحرام بكه ميگويند كه گردن انسانهاي ظالم و جابر را ميشكند و به آنها اجازه گردن فرازي نميدهد.
ان اول بيت وضع للناس: همانا اولين خانهاي كه براي عبادت مردم وضع شد كعبه است. روايت است كه از پيامبر (ص) پرسيدند: اولين مسجد كجاست؟ ايشان پاسخ دادند: مسجدالحرام اولين است و بعد از آن بيت المقدس.
از حضرت علي (ع) سؤال شد: آيا اولين خانه همين بناي كعبه است؟ ايشان در پاسخ فرمودند: لا، قد كان قبله بيوت. لكنه اول بيت وضع للناس.
« نه قبل از آن هم خانههايي بود. لكن كعبه اولين خانه است براي همه مردم.»
تعابير ديگري نيز در مورد اول بيت آمده است:
برخي از مفسرين گفتهاند: كعبه اولين بنايي بوده كه ساخته شده و توسط ابراهيم نبي(ع) بنا شده است. سپس افرادي از جُرهم اين خانه را تجديد و تعمير كردند. سپس اين خانه منهدم شد و عدهاي به نام امالته آن را مجددا ساختند و سپس دوباره خراب شد و قريش بعدها آن را تجديد بنا كرد.
عبدالله بن عباس در مورد تفسير اول بيت چنين گفته است: كعبه اولين خانهاي است كه بعد از طوفان نوح زيارت شد و به اين دليل به آن اول بيت گفتهاند. عدهاي ديگر از مفسرين در اين باره گفتهاند: اولين خانهاي كه هنگام خلقت آسمانها و زمين بر روي آب پديدار شد كعبه بوده است.
ابن عباس ميگويد: خداوند اين خانه را 2000 سال قبل از آفرينش زمين آفريد و آن بر روي آب، سپيد و پيدا بود، تازمانيكه زمين گسترده شد و اين خانه بر روي زمين پديدار گشت. يعني اين مكان اولين خشكي است كه آفريده شد. در قولي ديگر كعبه را اولين خانهاي دانستهاند كه آدم روي زمين ساخته است.
و نيز گفتهاند: هنگامي كه آدم بر روي زمين هبوط كرد، ملائكه به او گفتند: اي آدم، در اطراف اين خانه طواف كن زيرا ما 2000 سال قبل از تو طواف كرديم. همچنين درباره اول بيت گفته شده: در جاي كعبه پيش از آدم خانهاي بود كه به آن ضراح ميگفتند و در طوفان نوح آن خانه به آسمان برده شد تا ملائكه طوافش كنند.
ونيز آوردهاند: اين خانه از نظر شرافت و فضل و كرامت اول است نه از نظر بنا. در روايتي ديگر از ابوخديجه نقل شده كه امام صادق (ع) فرمودند: خداوند اين خانه را از بهشت فرود آورد و چون درّي سفيد و درخشنده بود. بعد بار ديگر آن را نزد خود در آسمانها برد و اساس و پايه آن باقي ماند و به امتداد آن، اساس و پايه اين خانه پي ريزي شد. هر روز هفتاد هزار ملك بر اين خانه وارد ميشوند و ديگر به آسمانها بر نميگردند. وقتي خداوند حضرت ابراهيم(ع) را مأمور ساختن كعبه كرد، در واقع ابراهيم نبي(ع) كعبه رابر روي پايههاي باقي مانده بالا برد. و اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسماعيل(2)
«هنگامي كه ابراهيم و اسماعيل پايههاي خانه [كعبه] را بالا بردند...»
واژه مبارك از ديگر واژههاي اين آيه شريفه است. اين كلمه از ريشه بَرَكَ گرفته شده. برك معاني مختلفي دارد. 1- چشمه (بركه)

2- خير كثير و مستمر
علت به كار بردن اين صفت براي بكه اين است كه: كسي كه به حج ميرود تا آخر عمر فقير و درمانده نميشود و كساني كه حج به جا ميآورند به نوعي غنا دست مييابند كه چون از بابت خانه خداست با بركت است. كساني كه با فرد متبرك در ارتباطند نيز از او فيض ميبرند و اين بركت نصيب كسي ميشود كه اعمال حج را به قصد زيارت خانه خدا انجام دهد و آنجا معتكف شود و نتيجه آن اين است كه گناهانش بخشيده ميشود و فقر از او دور ميگردد و رزق او بسيار ميشود.
في آياتٍ بينات: در اين قسمت از آيه، آيات به معناي دلالتها و نشانههاي چيزي است كه آدمي را راهنمايي ميكند. بيّن يعني: واضح، روشن.
مقام ابراهيم: در اينجا اين سؤال مطرح ميشود كه اگر آيات بينات و مقام ابراهيم به هم عطف شدهاند، پس چرا آيات بينات به صورت جمع آمده و مقام ابراهيم به صورت مفرد؟ آيا صحيحتر نبود كه آيه چنين ميآمد: فيه آيت بينه، مقام ابراهيم؟ شايد پاسخ اين باشد كه منظور از ابراهيم يك نفر نيست بلكه ابراهيم "امت " است. امتي كه نوعي جمعيت در آن يافت ميشود. ميتوان براي اين سؤال پاسخ ديگري متصور شد و آن اينكه مقام ابراهيم خود آياتي دارد كه از آن جمله است: اثر پاي حضرت ابراهيم (ع)، چيدن بعضي سنگها بر روي بعضي ديگر. حفظ كردن خانه خدا از آسيب مشركين و...
عدهاي از مفسرين براي پاسخ به اين سؤال به مطلب ديگري اشاره ميكنند و آن اينكه مقام ابراهيم خود ازآيات و نشانههايي است كه در بكه - كعبه - وجود دارد و قسمتهاي بعدي آيه مانند و من دخله امنا خود از آيات بينه هستند.
اما نويسنده كتاب كنز العرفان - فاضل مقداد - معتقد است بهترين پاسخ اين سؤال اين است كه: از نظر دستورزبان عربي مقام ابراهيم عطف بيان براي آيات بينات نيست بلكه خبر است براي ان. چرا كه جاي جاي بيت الله الحرام جاي پاي ابراهيم (ع) است و ديگر نيازي نيست كه دليل بياوريم كه چرا آيات جمع است و مقام ابراهيم مفرد.
و اما در شأن نزول آيه فوق اينطور آمده كه: يهوديان مسجدالاقصي را برتر از مسجدالحرام و كعبه ميدانستند و خداوند با نزول اين آيه دلايل برتري كعبه را بر مسجدالاقصي بيان ميكند. آنجا كه از كعبه به عنوان محل و جايگاه قدوم شيخ النبيين ابراهيم (ع) نام ميبرد.
و من دخله كان امنا: خداوند در اين آيه دعاي ابراهيم را اجابت كرده است. آنجا كه ابراهيم به خداي خود ميگويد: "رب اجعل هذا بلداً امنا (3)
پروردگارا، اين [سرزمين] را شهري امن گردان.
و خداوند در اجابت دعاي او ميگويد: " و من دخله كان امنا"
"امن" يعني در امان - يعني كسي كه ضرر ديگري به او نرسيده است.
شايد در بطن اين جمله نوعي حالت امري وجود داشته باشد. يعني ديگران نبايد به كسي كه در اين مكان است متعرض بشوند و اين مسأله بيانگر اين مطلب است كه اين خانه و شهر شرافت و كرامت خاصي دارد. چرا كه فرمان امنيت خانه از شرافت اين خانه منشأ گرفته است. فقهاي شيعه به اين فتوا معتقدند كه: اگر كسي كه بايد مورد مجازات قرار بگيرد و حد يا تعزير شود يا حتي كشته شود، اگر به حرم الهي پناهنده شود، هيچ كس حق تعرض به او را ندارد. از علماي مذاهب ديگر ابوحنيفه اين فتوا را قبول دارد اما شافعي آنرا رد كرده است.
از امام باقر (ع) روايت داريم كه: امنيت اين دنيا زودگذر است اما: "من دخله عارفاً بجميع ما اوجبه الله عليه كان امنا في الاخره من العذاب الدائم." هر كس با معرفت كامل به تمام آنچه كه خداوند بر او واجب كرده است، به حرم وارد شود، در صراط از عذاب الهي در امان است."
به ديگر معنا، تنها امنيت دائمي، امنيتي است كه به واسطه خانه امن خدا، انسان از آن بهرهمند ميگردد. "الناس" واژه ديگري است كه نياز به تأمل دارد. "الناس"يعني همه مردم. الناس بيانگر عموميت حكم است. اما در ادامه آيه اين تكليف از سه دسته ساقط ميشود: دسته اول: كودكان تا زماني كه بالغ شوند. دسته دوم: ديوانگان تا زماني كه سر عقل بيايند. و دسته سوم شخصي كه در خواب است تا وقتي كه بيدار شود. و كسي كه اسير است تا وقتي كه آزاد شود. و اما درتفسير استطاعت، تعابير بسياري مطرح شده است. از جمله اينكه فرد از مرض در امان باشد. فرصت و زمان رفتن را داشته باشد و راه سفر او بيخطر باشد. در حديثي از پيامبر (ص) آمده است: منظور از استطاعت زاد و راحله است. يعني توشه و مركب براي سفر. اما اهل سنت استطاعت را بسيار محدود ميكنند. يعني ميگويند: تنها شرط وجوب حج سلامتي است و بدين ترتيب آنها استطاعت را محدود به سلامت فرد ميدانند.
شافعي رئيس مذهب شافعي در استناد به حديث پيامبر (ص) استطاعت را به مال ميداند. در حديث ديگري آمده است كسي كه زمينگيرست و مال دارد بايد نائب بگيرد و حج خود را درزمان حيات خويش به جا آورد. مالك پيشواي مذهب مالكي استطاعت را به توان بدني تعبير ميكند. كسي كه ميتواند راه برود مستطيع است حتي اگر ره توشه نداشته باشد.
ابوحنيفه مؤسس مذهب حنفي در مورد استطاعت هم استطاعت مالي و هم استطاعت و سلامت بدني را مد نظر دارد. همان چيزي كه فقه شيعه به آن معتقد است.
البته گروهي از علماي شيعه شرط ديگري هم بر اين دو شرط اضافه كردهاند و آن اينكه حج كننده بعد از بازگشت از حج محتاج به غير نباشد. روايت شده كه شخصي به نام ابوزبيع از امام صادق (ع) پرسيد: استطاعت چيست؟ حضرت در جواب فرمودند: به پدرم امام باقر(ع) گفته شد " استطاعت يعني زاد و راحله " حضرت فرمودند: مردم اشتباه ميكنند. كسي كه زاد و راحله دارد و قصد سفر حج ميكند نبايد به مردم محتاج باشد و اگر چنين است، مستطيع نيست و حج بر او واجب نميشود. به امام باقر (ع) گفته شد: راه چاره چيست؟ امام (ع) فرمودند: كسي وسعت مالي داشته باشد مستطيع است. وسعت مال يعني آنقدر مال داشته باشد كه بعد از بازگشت، بتواند خانوادهاش را تأمين كند. سپس گفتند: خداوند در آيات زكوه، زكوه را واجب كرده اما براي كسي كه حداقل 200 سكه داشته باشد.
البته عدهاي درسند اين حديث تشكيك كردهاند و اما نويسنده كتاب كنزالعرفان اين حديث را صحيح ميداند. از اين حديث استنباط ميشود كه توان استفاده از مركب - حال توان مالي يا توان جسمي - كفايت ميكند و نيازي نيست كه فرد حتماً خود، مركب داشته باشد. اما نظر شافعي در اين مورد جاي تأمل دارد. او در جايي صاحب مركب بودن را شرط استطاعت ميداند و در جاي ديگر خير؟!!
آيا حج واجب است؟

واجب را به چند نوع تقسيم كردهاند:
واجب تعبدي و واجب تفضلي.

واجب تعبدي عملي است كه خدا واجب كرده كه انسانها آن را به قصد قربت انجام دهند.مثل: نماز - حج
واجب تفضلي عملي است كه انجام ميدهيم ولي نه به قصد قربت. مثل برطرف كردن نجاست لباس هنگام نماز كه نيازي به قصد قربت ندارد.
واجب مطلق و واجب مشروط

بعضي واجبات مطلق هستند يعني انجام آنها تابع شرايط نيست. مثل نماز و بعضي واجبات مشروط هستند يعني بايد شرايط خاصي تحقق يابد تاآن عمل واجب شود، مثل: حج.
واجب معلق و منجز

واجب منجز واجبي است كه از نظر زمان فعليت واجب تقديم و تأخير دارد مانند: نماز. واجب معلق واجبي است كه زمان انجام آن بعد از زمان فعليت وجوب است، مثل حج.
واجب اصلي و تبعي

در واجب اصلي دليل وجوب، وجوب عمل است. مثل: نماز- دليل وجوب نماز خود نماز است. واجب تبعي يعني عملي به تبع دلايل خاص واجب ميشود. مثل راه افتادن براي مكه زمانيكه خدا ما را به حج امر ميكند.
واجب تخييري و تعييني

واجب تخييري، انتخابي ولي واجب تعييني عوض و بدل ندارد.
واجب عيني و واجب كفايي

واجب عيني تكليفي است براي شخص مكلف. مثل: نماز يا حج. اين واجب از فرد ساقط نميشود. اما واجب كفايي واجبي است كه اگر عدهاي از افراد جامعه به تعداد لازم به اين واجب اقدام كنند از بقيه افراد ساقط ميشود.
واجب موسع و واجب مضيق

1- زمان انجام عمل ما به اندازه زماني است كه خدا قرار داده است، مثل: روزه.
2- زماني كه خدا قرار داده بيشتر از زماني است كه به آن عمل اقدام ميكنيم، مثل: نماز.
3- خداوند زماني را براي كاري قرار دهد ولي عمل ما وقت بيشتري بطلبد مثل نمازي كه آخر وقت خوانده شود. (مضيق)
پس حج واجب است. اما چه نوع واجبي: حج واجب تعبدي است چون به قصد قربت انجام ميشود. واجب مشروط است چون بايد شرايط آن مهيا شود تا واجب شود. واجب معلق است چون اول وجوب، فعليت مييابد بعد حج واجب ميشود. واجب تبعي است چون تابع شرايط خاصي است. واجب تعييني است چون عوض و بدل ندارد. واجب عيني است چون از فرد مستطيع ساقط نميشود و واجب مضيق است زيرا در آن تأخير جايز نيست.
حج فقط يكبار در عمر واجب ميشود و براي اين امر دلايل بسيار هست. از جمله: 1- اصل برائت؛ وقتي انسان در انجام تكليف شك دارد هنگامي كه آن را يكبار انجام داده، آيا مجدداً واجب ميشود يا نه؟ اصل آن است كه بگويد: تكليف ندارم.
دليل ديگر اينكه، در روايتي از عبداللهبن عباس آمده است: ابن حابص از حضرت رسول(ص) سؤال كرد آيا هر سال حج بجا آوريم؟ حضرت فرمودند: نه! اگر ايشان جواب مثبت ميدادند، هر سال حج كردن واجب ميشد و امكان اين كار نيز محال است.
و اتمواالحج والعمرهلله فان احصرتم فما استيسر منالهدي ولا تحلقوا رءوسكم حتي يبلغ الهدي محله، فمن كان منكم مريضاً او به اذيً من راسه من صيام او صدقه اونسك. فاذا امنتم فمن تمتع بالعمره الي الحج فما استيسر منالهدي فمن لم يجد فصيام ثلثه ايام فيالحج و سبعه اذا رجعتم تلك عشره كامله ذلك لمن لم يكن اهله حاضري المسجدالحرام واتقوا الله واعملوا ان الله شديد العقاب
و براي خدا حج و عمره را به پايان رسانيد و اگر [ به علت موانعي ] باز داشته شديد، آنچه از قرباني ميسر است [ قرباني كنيد ] و تا قرباني به قربانگاه نرسيده سر خود را متراشيد و هركس از شما بيمار باشد يا در سر ناراحتياي داشته باشد [ و ناچار شود در احرام سربتراشد ] به كفارهِ [آن، بايد] روزهاي بدارد، يا صدقهاي دهد، يا قربانياي بكند، و چون ايمني يافتيد، پس هركس از [اعمال] عمره به حج پرداخت، [ بايد ] آنچه از قرباني ميسر است [ قرباني كند ] و آن كس كه [ قرباني ] نيافت [ بايد ] در هنگام حج، سه روز روزه [ بدارد ] و چون برگشتيد هفت [ روز ديگر روزه بداريد ] اين ده [ روز ] تمام است. اين [ حج تمتع ] براي كسي است كه اهل مسجدالحرام [ = مكه ] نباشد و از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا سخت كيفر است.
در مورد تمام كردن حج عمره عدهاي گفتهاند: از خانهاش احرام ببندد، برخي ديگر گفتهاند: خرج راه انسان حلال باشد و بعضي نيز تماميت را فقط براي حج عمره دانستهاند.
فاضل مقداد ميگويد: اينكه تماميت حج عمره چون عملي است داراي اجزا و كيفيات، فرد بايد تمام اين كيفيات را به جا آورد. تماميت آن مثل روزه نيست كه با قضا و كفاره تمام شود. اما اعمال حج تائيد هر جزءاش وابسته به قبول ساير اجزاست.
اگر كسي يكي از اجزاي نمازش را - مانند نيت - عمداً به جا نياورد بقيه نمازش درست نيست. برخلاف روزه كه هر روز آن نيت جدا ميخواهد. از اين آيه احكامي بدست ميآيد كه به تعدادي از آنها اشاره ميكنيم.
1- حاجي، حج عمره خود را براي تقرب به خدا، تماماً به انجام برساند كسي كه حتي قسمتي از حج خود را درست انجام ندهد واجب است سال آينده بيايد و حج خود را به جا آورد. به نظر علماي شيعه ابطال حج سبب مستقل براي حج مجدد در سال آينده است.
2- كسي كه به عمره مستحب ميرود بايد تمام اعمال را انجام دهد.
3- اگر ميبينيم در آيه به انجام عمره امر شده است، پس بايد در حج تمتع عمره هم باشد. ابوحنيفه و مالك، عمره مفرده را مستحب دانستهاند و منظور اين آيه را اينطور بيان ميكنند كه: واجب نيست مگر بر كسي كه شروع به مفرده بكند. پس اگر شروع كرد بايد به انجام برساند.
4- از كلمه الله ميفهميم نيت براي خداست و مثل همهِ عبادات ديگر بايد نيت خالص داشته باشد.
امام سجاد (ع) در ورود ماه رمضان و نيز در وداع با آن دعايي دارند: خدايا اعمال مرا از ريا و رياكاران، خالص بگردان.
5- اتمواالحج و العمره: اعمال حج عمره كه امر به اتمام آن شده است عبارتند از:
1- احرام 2 - طواف 3 - دو ركعت نماز طواف 4 - سعي بين صفا و مروه 5 - تقصير (كوتاه كردن مو، يا ناخن) اگر عمره مفرده باشد علاوه بر موارد ذكر شده طواف نساء و دو ركعت نماز هم دارد.

 

1- سوره آل عمران / 97 و 96
2- سوره بقره / 127
3- سوره بقره / 126
4- سوره بقره / 196
منبع:http://library.tebyan.net


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 1:45 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

 

1ـ پایگاه تخصصی قرآن کریم http://quran.al-shia.com

پایگاه اینترنتی قرآن کریم، وابسته به مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت، به 24 زبان زنده دنیا شامل فارسی، عربی، انگلیسی، اردو، فرانسه، ترکی، کردی، اسپانیایی، ایتالیایی، بوسنیایی، هندی و... مطالب قرآنی مفیدی را ارائه می دهد.

انواع متون خطی قرآن کریم ترجمه قرآن، جستجوی قرآنی، تلاوت، تجوید و ترتیل قرآن، آموزش قرآن به روش ساده و تخصصی، زندگینامه قاریان مشهور جهان، زندگینامه حافظان کل قرآن از صدر اسلام تا کنون، زندگی نامه مترجمان قرآن به زبان های مختلف و آموزش روش حفظ قرآن از مهمترین مطالب این سایت است.

ادبیات قرآنی شامل اشعار قرآنی، قصه های قرآن، مباحث علوم قرآنی، پرسش و پاسخ های قرآنی، دسترسی به متن کامل کتب تفسیر و علوم قرآن و کتابشناسی قرآن کریم بخش های دیگر این پایگاه اینترنتی را تشکیل می دهند. تنوع اطلاعات ارائه شده، مهمترین ویژگی سایت تخصصی قرآن کریم است.

2ـ پایگاه قرآن شناسی www.koranshenasi.com

این پایگاه توسط یک محقق قرآنی در سوئد تأسیس شده و به زبان های فارسی، عربی، انگلیسی و سوئدی قابل دریافت می باشد.

بخش های مختلف این سایت عبارتند از: ویژگی های قرآن، آیات محکم و متشابه، مواردی از گفته های مخالفین در مورد قرآن و پاسخ قرآن به مخالفین، 300 پرسش و پاسخ قرآنی، پیش بینی های قرآن و واژه یابی قرآنی.

از نکات قابل توجه و اختصاصی این پایگاه، بررسی آیات پیرامون ستارگان، منظومه شمسی، ابر و باران و باد، زمین و جو و کوه، درختان، جنین، مغز، بدن انسان، حیوانات، حشرات، حیات و قیامت در قرآن کریم است که به صورت مقالات علمی منتشر شده اند.

3ـ بنیاد قرآن و عترتwww.bonyad-qoran.com

پایگاه قرآن و عترت وابسته به بنیاد قرآن و حدیث می باشد که قائم مقامی آن را استاد شهریار پرهیزکار بر عهده دارد. انتشار اخبار قرآنی، متن کامل قرآن، معرفی قرآن پژوهان آلمانی، انگلیسی، فرانسوی و گفتگو با قرآن پژوهان، قاریان و حافظان قرآن، پرسش و پاسخ های قرآنی، ترجمه قرآن به زبان های مختلف، لطافت های قرآنی و اشعار قرآنی، بخش های متنوع این سایت اطلاع رسانی را تشکیل می دهند. از مهمترین امکانات این پایگاه، بخش کتابخانه است که شامل کتاب های قرآنی و نشریات قرآنی سراسر کشور و ارائه چکیده پایان نامه های قرآنی می باشد.

همچنین مقالات متعددی پیرامون اعجاز قرآن، تفسیر، فقه، وحی قرآن و... در این پایگاه گردآوری شده است.

4ـ بانک اطلاعات قرآنیwww.qurandatabank.com

بانک اطلاعات قرآنی با هدف اطلاع رسانی جامع در زمینه مسائل قرآنی و ایستگاه های رادیویی و نشریات و ارائه دست آوردهای علمی و پژوهش های قرآنی در سطح جهانی، توسط چند مرکز فرهنگی در قم راه اندازی شده است. مقالات متعدد قرآنی، پرسش و پاسخ های قرآنی، قرائت های قاریان مختلف و مختصری از زندگی نامه قاریان مشهور جهان اسلام توسط این پایگاه، بر روی شبکه جهانی اینترنت قرار گرفته است.

در بخش کتابشناسی قرآن نیز، کتاب هایی با موضوعات قرآن از نظر عارفان، قرآن و علوم قرآنی، تفسیر و تفاسیر شیعه، به طور کامل معرفی شده اند. همچنین امکان دسترسی به متن کامل تعدادی کتب مربوط به مهدویت نیز در این پایگاه وجود دارد.

5ـ پایگاه مرکز اسلامی انگلیسwww.ic-el.org

پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسلامی انگلیس، به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی بر روی شبکه جهانی اینترنت فعال می باشد. در بخش دارالقرآن این پایگاه، متن کامل قرآن، قصه های قرآنی، معرفی مؤسسات و مراکز قرآنی، ترجمه قرآن، آموزش روش حفظ قرآن، مسابقات قرآنی، آموزش تجوید تفاسیر شیعه، روش های تفسیر، ترتیل و تلاوت قرآن (تجوید)، با امکان انتخاب سوره و قاری مورد نظر، ارائه شده است.

همچنین در این شبکه، امکان دسترسی به کتاب های منتشر شده از سوی مرکز اسلامی انگلیس وجود دارد و لینک هایی نیز برای ورود به پایگاه های مفید دیگر در نظر گرفته شده است.

6ـ پایگاه معارف قرآنwww.maarefquran.com

پایگاه معارف قرآن، وابسته به مرکز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم می باشد.

اخبار قرآنی، معرفی مجلات، وبلاگ ها و پایگاه های قرآنی، پرسش و پاسخ پیرامون قرآن شناسی، ارائه دائرة المعارف و فرهنگ قرآن، جستجو در قرآن، ترجمه انگلیسی و فارسی قرآن کریم، بخش های مختلف این پایگاه را تشکیل می دهند.

از ویژگی های این سایت قرآنی، ارائه متن کامل تفسیر راهنما، تفسیر نمونه، المیزان، مجمع البیان، نورالثقلین، البیان است که به دو صورت نمایش صفحه و قابلیت جستجو در میان تفاسیر، قابل استفاده می باشد.

7ـ پایگاه شهر قرآنwww.qurancity.ir

پایگاه اینترنتی شهر قرآن به همت جهاد دانشگاهی راه اندازی شده است.

نمایشگاه، فروشگاه، خبرگزاری های قرآنی، آموزشکده قرآن کریم، شبکه قرآن سیما، رادیو قرآن، پژوهشکده قرآن، دانشکده و مهد شکوفه ها از مهمترین بخش های این سایت قرآنی می باشند.

8ـ پایگاه اطلاع رسانی ایسکاwww.iska.ir

ایسکا، پایگاه اطلاع رسانی مرکز فعالیت های قرآنی دانشجویان ایران می باشد. اخبار قرآنی، گزارش جشنواره ها و همایش های قرآنی، معرفی سایت ها و نشریات قرآنی و ارائه مقالات و پایان نامه های قرآنی دانشجویان از مهمترین بخش های این سایت دانشجویی هستند.

9ـ خبرگزاری قرآنی ایرانwww.ikna.ir

خبرگزاری قرآنی ایکنا، نخستین و تنها خبرگزاری تخصصی قرآن کریم در جهان اسلام است که به ارائه اخبار فرهنگی، سیاسی، هنری، ادبی، اجتماعی ایران و جهان با رویکرد قرآنی می پردازد.

در این پایگاه که به چهار زبان فارسی، عربی، انگلیسی و فرانسوی فعال است، امکان ثبت نام اینترنتی در کانون های تخصصی قرآن کریم نیز وجود دارد.

10ـ پایگاه قرآن کریمwww.submission.org

این پایگاه به 16 زبان زنده دنیا از جمله فارسی، عربی، انگلیسی، ترکی، چینی، ژاپنی، ایتالیایی و... فعال می باشد. موتور جستجو گر قرآنی، ترجمه فارسی قرآن، بیان معجزات قرآن، ترجمه مقالات قرآنی به زبان های مختلف، قسمت های اصلی بخش فارسی این پایگاه را تشکیل می دهند. همچنین در این سایت، مطالبی در مورد «کشف معجزه ریاضی قرآن از طریق کامپیوتر» ارائه شده است.

11ـ پایگاه درس هایی از قرآنwww.qaraati.net

سایت اینترنتی درس هایی از قرآن، توسط «مرکز فرهنگی درس هایی از قرآن»، با هدف تنظیم و نشر آثار صوتی و تصویری حجة الاسلام محسن قرائتی تأسیس شده است. متن کامل تفسیر نور، تفسیر صوتی آیات، آرشیو صوتی آخرین برنامه تلویزیونی درس هایی از قرآن، قرائت قرآن با امکان انتخاب قاری و آیه مورد نظر، مسابقه قرآنی و متن کامل 25 جلد کتاب از آثار حجت الاسلام قرائتی، مهمترین اطلاعات ارائه شده در این پایگاه هستند. بانک پرسش و پاسخ های قرآن، از دیگر امکانات این پایگاه می باشد.

12ـ پایگاه قرآن و کودکانwww.quranchildren.com

این سایت، به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی، و به منظور ترویج فرهنگ قرآن در میان کودکان و نوجوانان بر روی شبکه جهانی اینترنت فعال است.

امکانات پایگاه بچه های قرآن شامل دریافت نرم افزارهای قرآنی، آموزش قرآن به صورت زنده، پیک بچه های قرآن و پرسش و پاسخ های قرآنی کودکان می باشد.

13ـ کانون قرآن و عترتwww.ghoran-etrat.com

پایگاه کانون قرآن و عترت دانشگاه تهران، ضمن ارائه اخبار و اطلاعات قرآنی، در بخش تحقیقات، جلسات آموزشی و واژه شناسی قرآنی را به صورت درسی ارائه می نماید. معرفی وبلاگ های قرآنی، تحقیقات قرآنی و تحقیقات دانشجویی با موضوعات مؤمن، ولایت، انسان، علم و زن از مهمترین عناوین این پایگاه هستند.

14ـ جامعة القرآنwww.jameatulquran.com

پایگاه جامعة القرآن وابسته به مؤسسه جامعة القرآن کریم قم، به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی مطالب متعددی را به کاربران ارائه می دهد. پرسش و پاسخ های قرآنی، مشاوره حفظ، آموزش روش های حفظ و تقویت حافظه از بخش های ویژه این پایگاه هستند. سایر امکانات این پایگاه شامل متن کامل قرآن و نهج البلاغه و مفاتیح، مقالات قرآنی و دسترسی به مطالب نشریه قرآنی سروش وحی و معرفی حافظان قرآن می باشد.

15ـ پایگاه غدیرwww.ghadeer.org

ارائه متون تفسیری از مهمترین ویژگی های بخش قرآنی پایگاه غدیر است. با مراجعه به این سایت، می توان به متن کامل ترجمه تفسیر المیزان، تفسیر نمونه، آثار تفسیری مرحوم شهید مطهری (ره)، تفسیر نور حجة الاسلام قرائتی دسترسی یافت. همچنین مقالات متعدد قرآنی با عناوینی از قبیل «زن در قرآن»، «چهل مثل قرآنی»، «قرآن از منظر امام رضا»، «قرآن در آینه نهج البلاغه»، «ارزش ها و ضد ارزش ها در قرآن» و... بخش های دیگر این شبکه را تشکیل می دهند.

16ـ همایش قرآن www.hamayesh-qoran.com

سایت اختصاصی «همایش بزرگ نگارش قرآن مجید در یک روز» یکی از پایگاه های قرآنی به حساب می آید که مطالبی شامل قواعد نگارش قرآن مجید، معرفی کاتبان، قاریان و تذهیب کاران قرآن مجید و مقالاتی با عنوان «علی(علیه السلام)نخستین کاتب وحی» را ارائه می دهد.

17ـ پایگاه دارالتحفیظ قرآنwww.daroltahfiz.com

مهمترین بخش پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه حافظان قرآن کریم کرج، که در پایگاه های قرآنی دیگر دیده نمی شود، تالار بحث و گفتگوی قرآنی است. کاربران با ورود به این تالار، به بحث پیرامون روش های حفظ قرآن، تفسیر و مفاهیم قرآن و پرسش و پاسخ های فقهی می پردازند.

آموزش مکاتبه ای قرآن، کمک حفظ قرآن با قرائت آیه دلخواه و تکرار برای حفظ، جستجو گر اینترنتی در موضوعات ادعیه، قرآن، تفسیر و... از بخش های متنوع این شبکه اطلاع رسانی هستند.

18ـ مرکز فعالیت ها و پژوهش های قرآن و عترت www.tashimnet.net

در این پایگاه، هزار پایان نامه دکترا و ارشد با موضوع قرآن معرفی شده است. نمایه پایان نامه ها بر اساس موضوع، رشته تحصیلی، نام نویسنده، دانشگاه و مراکز عالی آموزشی، سال های تحصیلی و زبان فارسی، عربی و انگلیسی، امکان استفاده راحت تر کاربر از پایان نامه ها را برقرار می سازد.

پژوهش ها و تحقیقات قرآنی، پرسش و پاسخ و آثار هنر اسلامی با موضوع قرآن، از جمله موضوعاتی است که در این پایگاه ارائه می شوند.

19ـ پایگاه حافظان www.hafezan.com

پایگاه تخصصی حفظ قرآن ویژه خردسالان با عنوان «حافظان» به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی در زمینه آموزش حفظ قرآن کریم فعالیت دارد. تالار گفتگو، صوت و تصویر و سرگرمی، بخش های مختلف این شبکه را تشکیل می دهند.

20ـ سایت مرکز طبع و نشر قرآن جمهوری اسلامی ایران www.quran-pc.org

پایگاه اطلاع رسانی مرکز طبع و نشر قرآن جمهوری اسلامی ایران، در بخش های مختلف، به ارائه خدمات قرآنی می پردازد. آموزش کامل روانخوانی قرآن کریم، ترجمه و تفسیر، خط و تهذیب، علوم قرآن، قرآن و حدیث، مهمترین قسمت های این پایگاه هستند.

منبع:http://library.tebyan.net


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 1:44 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

در ايننوشتار, تلاش شده تا نوجوانان و جواناندر دهكده جهانى مورد آسيب شناسى قرارگيرند. قرآن كريم حضرت يوسف را به عنوان((سمبل)) پاكى معرفى كرده و خطرها و آسيبهايى كه اين جوان پاك دامن را تهديد مىكرده, برشمرده و با كمك و با توسعه اىهمه جانبه بر پيروانش عرضه شده است. حقيقتا داستان بسيار شيرين حضرتيوسف(عليه السلام) ((زندگى نامه)) واقعىجوانان حقيقت جو است و شيوه زندگى كردننوجوانان و جوانان را در گستره خود قرارداده است. پس در جواب اين سوال كه:

آياداستان يوسف(عليه السلام) قابل توسعهاست؟ و آيا عنصرى دانستن آن قابل اثباتمى باشد؟ بايد گفت: قرآن در روايات, كتاب((جرى)) معرفى گشته, يعنى مانند آفتاب وماه در جريان است و بر انواع مصاديققابل تطبيق است. از اين رو هم طبق رواياتيك آيه از قرآن نيز بر هر موردى كه قابلانطباق باشد تطبيق مى گردد; هرچند كهربطى به مورد نزول آيه نداشته باشد. عقلهم همين سليقه و روش را صحيح مى داند,چون قرآن براى هدايت همه انسان ها و درهمه زمان ها نازل شده است. بنابراين داستان حضرت يوسف(عليهالسلام) همان سرنوشت و فراز و نشيبزندگى يك جوان قدسى است و گستره زندگىتمام جوانان را در هر زمان و مكانى, تحتپوشش قرار مى دهد. از اين رو ((جوانانقرآن)) بايد يوسف گونه با آسيب ها و آفتها مقابله نمايند. از اين رو سوره يوسفرا ـ كه سوره جوانان و زندگى نامهيوسف(عليه السلام) است ـ مطالعه كرده واز آن الگو بگيرند. حد آسيبو آفت اخلاقى، در تهديدجوانان

همان طورى كه صفاتپسنديده, انسان را به معراج مى برند,صفات ناپسند نيز انسان را به گمراهى مىكشانند. يكى از صفات ناپسندى كه زندگىانسان را به نابسامانى مى كشاند, حسادتاست. ((حسد)) نهال ايمان را مى سوزاند وفرد و جامعه را با خطر جدى مواجه مىسازد. آتش حسد, حد و مرزى نمى شناسد, بلكهفراگير بوده و دامن گير همه افراد مىگردد. خداوند در همين زمينه مى فرمايد:((اذ قالوا ليوسف واخوه احب الى ابينامنا ونحن عصبه ان ابانا لفى ضلالمبين))(1) آنگاه كه (برادران او) گفتند:همانا يوسف و برادرش (بنيامين) نزدپدرمان از ما كه گروهى نيرومند هستيممحبوب ترند. همانا پدرمان (در اين علاقهبه آن دو) در گمراهى روشنى است.

اولينآسيبى كه اين جوان ملكوتى را با خطر جدىمواجه ساخت, ((حسادت خودمانى)) بود.حسادتى كه از درون خانه شعله ور شده, حسحسادت, برادران را به طرح نقشه اى وادارساخت, بعضى گفتند: ((يا يوسف را بكشيد ويا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تامحبت پدر يك پارچه متوجه شما بشود.))(2)اين بود دو پيشنهاد پليدى كه در بينبرادران به خاطر حسادت مطرح شد:

 

  • حسنيوسف ديده اخوان نديد

  • از دل يعقوب كىشد ناپديد(3)

لذا امام سجاد(عليهالسلام) مى فرمايد:

((اللهم سلم لىقلبى من البغى والحسد والكبر والعجبوالريإ والنفاق و سوء الاخلاق; خدايا!قلب و جان مرا از سركشى, حسد, خودبزرگبينى, از خود راضى بودن, خودنمايى,دورويى, و اخلاق ناپسند, سلامت بدار.))(4)

حسد, يك بيمارى روانى اى است كه جان وجامعه انسانى را نابود مى كند. لذا بايدبا دعا و عوامل معنوىاى كه ائمهمعصومين(عليهم السلام) بيان كرده اند آنرا مداوا نمود.

بنابراين حسد را بايداز طريق دعا درمان كرد, نه دارو و عواملمادى.

حضرت على(عليه السلام) مىفرمايد:

((فان الحسد يإكل الايمانكما تإكل النار الحطب; (بر هم حسد مورزيدكه) حسد ايمان را مى خورد ـ چنان كه آتشهيزم را نابود مى كند.))(5)

البتهحسادت هاى دشمنان معنويت, مرموزتر وشكننده تر از حسادت آدم هاى معمولى است,زيرا سرمنشإاش مسائل سياسى ـ اجتماعىاست. دنياى امروز به صورت مجتمعى ازهمسايگان و دهكده اى كوچك درآمده است.به طورى كه با همديگر رفت و آمد داشته واز رفتار همديگر آگاه و باخبرند. در يكچنين دهكده اى جهانى, دشمن به راحتى ازهمه چيز و همه كس اطلاع دارد. به راحتىمى تواند قشرهاى مختلف هر جامعه راشناسايى كرده و مورد هجوم فرهنگى ومانند آن قرار دهد. بنابراين آسيب شناسىجوانان بايد با نگرشى جهانى و كلى موردبررسى قرار گيرد, نه در يك جامعه بسته ومحدود. به هر حال حسودان جهانى پيروانحضرت يوسف را در سراسر جهان مورد تهديدقرار داده, و براى تمام آن ها طرح و نقشهشومى تدارك ديده اند.

گرچه آسيب ها وآفت ها در حياط خلوت منزل و درون خانه,پيروان حضرت يوسف راتهديد مى كند. امادشمنان خارجى و داخلى اى كه با پاكى ومعنويت مخالف اند, كمتر آنها را فراهممى كنند. به عنوان مثال مى توان به پخشبرنامه هاى مبتذل ماهواره اى و امثال آناشاره كرد.

لذا امام سجاد(عليهالسلام) مى فرمايند:

((بارخدايا!مشركان را به مشركان گرفتار ساز تا ازدستيابى بر سرزمين هاى مسلمانانبازمانند, و آنان را با كاستن عددشان ازكاستن مسلمين باز دار و رشته اتحادشانرا بگسل تا از همدستى بر ضد مسلمين بازمانند.))(6)

بنابراين بايد براى محفوظماندن جوانان از خطر دورى از معنويت وفرار از حقيقت و اخلاق انسانى تلاش كردو از هر نيرو و امكاناتى استفاده نمود;گرچه خود جوانان هم بايد با هوشيارى وفراست با نقشه هاى ضد انسانى دشمنان ودوستان مقابله كرده و از دام آنها فراركنند. چهره هاى دروغين,در كمين جوانان

خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:

((قالوا يا ابانا انا ذهبنا نستبقوتركنا يوسف عند متاعنا فاكله الذئبوما انت بمومن لنا ولو كنا صادقين))(7)گفتند: اى پدر! ما براى مسابقه رفتيم ويوسف را نزد اثاثيه خود گذاشتيم و گرگاو را خورد. هرچند ما راست بگوييم, اماتو باور نخواهى كرد.

گرگ ها, براىخوردن دست به درندگى نمى زنند, بلكه بهخاطر شهوت رانى و خون آشامى است كه خوىدرندگى را در آنها تقويت كرده. از اين روهيچ وقت آرام نمى گيرند و تمام توان خودرا به كار مى بندند. در عين اين كه گرگ هانسبت به بعضى از حيوانات ديگر مانند:پلنگ, نهنگ, شير و شتر, جثه كوچكترىدارند, اما به جهت صفت ((خون آشامى)) سمبل((درندگى)) مى باشند:

 

  • اى صبا در دليوسف مگو يعقوب را

  • آشتى كردنديارانش ولى گرگ آشتى(8)

گرگ صفتى وخوى درندگى در جامعه ناسالم جهانىامروز, موج مى زند. امام على (عليهالسلام) در نامه اى به عبدالله پسر عباسيا عبيدالله برادر عبدالله فرموده:

((... و ايتامهم اختطاف الذئب الازلداميه المعزى الكسيره...; و چون مجالبيشترى در خيانت به امت, به دستت افتاد,شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچهتوانستى از مالى كه براى بيوه زنان ويتيمان نهاده بودند بربودى. چنانكه گرگتيز تك برآيد و بز زخم خورده و از كارافتاده را بربايد... به خدا اگر حسن وحسين چنان مى كردند كه تو كردى از من روىخوش نمى ديدند و به آرزويى هم نمىرسيدند, تا آن كه حق را از آنان بستانم وباطلى را كه به ستمشان پديد شده نابودگردانم.))(9)

امام على(عليه السلام)زندگى رانت خواران و راحت خواهان رامورد آسيب شناسى و كالبد شكافى قرار مىدهد و آنان را با گرگ تيز تكى كه بز زخمخورده و از كار افتاده را بربايد,مقايسه و تشبيه مى كند.

به هر حالاگرچه جوانان يك جامعه مانند يوسف از شرگرگ صفتان روزگار در امان نيستند, اماباتوكل به خدا و پيمودن راه انسانيت وحقيقت مى توانند از موج حمله هاى آنهادر امان باشند. خداوند هم پشتيبان وياور انسان هاى پاك و ملكوتى است.

حضرت على(عليه السلام) در يك آسيبشناسى عميق و دقيق, گرگ صفتان تمام زمانها را مورد خطاب قرار مى دهد, مى فرمايد:

((... و كان اهل ذلك الزمان ذئابا, وسلاطينه سباعا, و اوساطه إكالا, وفقراوه امواتا.. ولبس الاسلام لبس الفرومقلوبا; پيشواى قوم بايد با مردم خود بهراستى سخن بگويد و پراكندگى مردم را بهاجتماع تبديل كند, و ذهن خود را آمادهپذيرفتن گرداند[...در غير اين صورت] باطلبر جاى استوار شود, و نادانى بر طبيعت هاسوار و كار ستمكار بزرگ گردد, و دعوت (بهحق) اندك و كم خريدار شود, و روزگار چوندرنده اى ديوانه حمله آرد, و باطلآرميده برخيزد, و در كار دين جدايىپذيرند, در دروغ با هم دوست باشند و درراست با يكديگر دشمن شوند. و چون چنينشود, فرزند ـ با پدر ـ كينه ورزد و باران,كشت ها را بسوزاند, فرومايگان درهم پخشكنند, و جوانمردان تهديدست مانند. مردماين زمان گرگانند, و پادشاهانشاندرندگان, و فرودستان طعمه آنان,مستمندان همانند مردگان باشند. سرچشمهراستى خشك شود و چشمه دروغ جوشان گردد.راستى را به زبان به كار برند, ولى در دلبا هم دشمن اند. گناه و نافرمانى سببپيوند گردد و پارسايى موجب ريشخند, واسلام به طور وارونه جلوه دهند و كسىسخن حق نگويد.))(10)

بنابراين ازديدگاه اميرالمومنين (عليه السلام) رياو دورويى, گرگ صفتى و خوى درندگى, آسيبهايى هستند كه مى توانند افراد جامعه,خصوصا جوانان را به كام خود فرو برده واز مسير انسانيت و پاكى منحرف سازند.لذا در عصر ما هيچ كس نمى تواند رهبرىقافله جوانان جهان را بر عهده بگيرد مگراين كه خود از تمام پليدىها و حيله ها بهدور باشد و نفس خود را با صفات پاكانسانى آراسته گرداند. بنابراين بهترينراهنماى بشريت ـ در رسيدن به سعادت ـهمان رهبران معنوىاند. چالش ها و موانعرشد معنوى جوانان

در داستان حضرتيوسف (عليه السلام) آمده:

((وجإتسياره فارسلوا واردهم فادلى دلوه قاليا بشرى هـذا غلام واسروه بضاعه واللهعليم بما يعملون)) كاروانى فرا رسيد و آبآورشان را فرستادند. او دلوش را در چاهانداخت و گفت: مژده باد, اين پسركىاست...))(11)

چاه را تو خانه اى بينىلطيف

دام را تو دانه اى بينى ظريف(12)معمولا اشياى قيمتى ـ مانندطلا ـ و انسان هاى باارزش و انديشمند ـمانند جوانان فعال ـ در تيررس دشمنان وگرگ صفتان تيز دندان قرار دارند. جوانانهر مرز و بومى, سرمايه هاى انسانى ومعنوى آن كشوراند, و انرژىهاى متراكمزيادى را در خود ذخيره دارند.

كيم ـوو ـ چونگ مى گويد:

((در ميان تمامچيزهايى كه جوانى به همراه دارد,مهمترينشان آرزوهاست. مردمانى كه آرزوو هدف دارند فقر نمى شناسند, زيرا شخص بهاندازه هدف هايش ثروتمند است, جوانىدورانى از زندگى است كه حتى اگر شخص هيچچيز نداشته باشد, ولى هدف داشته باشد,نيازى به اشك و غبطه خوردن ندارد. تاريخمتعلق به كسانى است كه در زندگى هدفدارند, آرزوها, اهداف, آمال و اميدهاقدرت هايى هستند كه با آنها مى توانجهان را متحول ساخت, ملت هايى كه برنامهدارند سرانجام اهدافشان به واقعيتمنتهى مى شود.))(13)

لذا اين نيروهاىسرشار از انرژى و تحرك, مورد هدف دشمنانقرار مى گيرند. از اين جهت براى به دامانداختن جوانان از ((دام هاى متنوع))استفاده مى كنند و از ((تنوع دام ها)) لذتمى برند. گاهى گرگ منشى پيش مى روند وزمانى هم از چاه ها و چالش هاى موجود درجامعه مدد مى گيرند تا جوان روشن ضميررا زمين گير نمايند و به تباهى بكشند كهعامل مهم افسردگى و بى انگيزه شدنجوانان است; چنان كه برادران حضرتيوسف(عليه السلام) نيز او را فداىبلهوسى و صفت زشت حسد و خودخواهى خودشانكردند و نوجوانى مثل يوسف (عليه السلام)را از بسيارى فرصت هاى نوجوانى محرومساختند. البته چاهى كه دشمنان,در عصر جاهليت جديد و عصر فضا در مسيرجوانان قرار داده اند شكل عوض كرده و باتنوع بيشترى جلوه نموده است. چاه و چاله,در عصر جاهليت جديد, داراى لايه هايىمتعدد و متنوع است و به شكل رسانه هاىجمعى اى مانند: اينترنتى, ماهواره,رايانه و... درآمده است. دشمنانكوردل, با ارائه ده درصد برنامه هاىمنفى, موهوم, مهيج, مهمل و فحشا, دراينترنت, ماهواره و... نود درصد ازجوانان جهان قربانى مى گيرند. اگرچه دراين ميان جوانان و نوجوانان متعهد ومتدين از اين سقوط در امان مى باشند,زيرا زندگى حضرت يوسف(عليه السلام) راالگوى زندگى خود قرار مى دهند. آرى! ((خداوند بندگان مخلص خود راتنهانمى گذارد و آنها را در شدايد و سختى هانجات مى دهد. نوح را روى آب, يونس را زيرآب, يوسف را در كنار آب, نجات داد. همچنان كه ابراهيم را از آتش, موسى را دروسط دريا و محمد (صلى الله عليه و آله وسلم) را در داخل غار و على(عليه السلام)را در ليله المبيت ـ كه به جاى پيامبرخوابيده بود ـ نجات داد. خداوند هر جااراده كند, بدون خواست انسان عملى مىشود. مثلا حضرت موسى رفت تا آتش بياورد,ولى با وحى و پيامبرى برگشت و اينكاروان رفتند تا آب بياورند, ولى يوسفرا نجات داده و با او برگشتند.

بااراده الهى ريسمان چاهى وسيله شد تايوسف از قعر چاه به تخت و كاخ برسد, پسبنگريد با حبل الله چه مى توان انجامداد!))(14)

((يا ايها الناس ضرب مثلفاستمعوا له ان الذين تدعون من دون اللهلن يخلقوا ذبابا ولو اجتمعوا له...; اىمردم به مثلى كه زده شده است گوش فرادهيد: كسانى كه غير از خدا مى خوانيدشانهرگز قادر به خلق مگسى هم نيستند, اگرچهبراى اين كار متفق شوند و اگر مگس چيزىاز آنها بربايد قدرت پس گرفتنش راندارند. آرى طالب و مطلوب ناتوانند.))(15)

پيام قرآن براى هميشه جاودانه است ودشمنان يوسف قرآن و جوانان قرآنى براىهميشه ناتوان اند. اين پيام قرآنى راباور كنيم و باز باورهاى خود را باورنمائيم و آن را پاس بداريم.برده گيرى جوانان در عصرفضا

((وشروه بثمن بخس دراهممعدوده وكانوا فيه من الزاهدين; او رابا بى رغبتى به بهايى اندك ـ چند درهم ـفروختند.))(16)

با رويكرد جديد بهزندگى بشريت, ((بازگشت به برده گيرى وبرده فروشى)) به وضوح به چشم مى خورد.بازار برده فروشى در عصر جاهليت جديد,بسيار رايج است, يعنى با گرفتن اراده ازآنها, تحت سيطره خود درآورده اند.

((جاهليت مدرن)) منشإ همه فسادها است.اگر در جاهليت اولى, تن انسان ها بهبردگى افتاده مى شد, در جاهليت مدرن,انديشه, باورها, اراده, انسانيت, شخصيت,عرض و آبروى افراد به بردگى گرفته مىشود. در جاهليت قديم در سهصورت, فرزندان خود را مى كشتند:

ازدختران نفرت داشتند, لذا آنها را مىكشتند.

به خاطر نداشتن باور درست,مثلا: از ترس روزى فرزندان خودشان را مىكشتند: ((ولا تقتلوا اولادكم خشيه املاقنحن نرزقهم واياكم ان قتلهم كان خطءاكبيرا; فرزندان خود را از ترس تنگدستىبه قتل نرسانيد, ما رازق آنها و شماهستيم و كشتن آنها گناه بزرگى است.))(17)

عده اى فرزندان خود را براى بت ها,قربانى مى كردند:

((وكذلك زين لكثيرمن المشركين قتل اولادهم شركآوهمليردوهم وليلبسوا عليهم دينهم ولو شإالله ما فعلوه فذرهم وما يفترون; اينچنين شريكانشان كشتن فرزند را در نظربسيارى از مشركان بياراستند تا هلاكشانكنند و آيين آنها را مشتبه سازند, اگرخدا مى خواست اين كار را نمى كردندبنابراين آنها را با تهمت هايشان تنهابگذاريد.))(18)

اما در جاهليت جديد,فرزندان و بچه هاى خيابانى وجود دارند,پديده ((بچه هاى خيابانى)), پديده بسيارپليد عصر فضا و زندگى ماشينى است.

بىسرپناهى, بى سرپرستى و بدسرپرستى سببشده همه روزه شاهد كودكانى باشيم كه درخيابان ها, ميادين و پايانه هاى[ شهرهاىبزرگ] سرگردانند.

پايان سرگردانى همپيوستن به گروه هايى است كه كار آنهاسوء استفاده از كودكان و از بين بردنكرامت انسانى آنها است.))(19)

شكار بچههاى بوسنى هرزگوينى, از ناحيهجهانگردان اروپاى متمدن, آن هم جهتسرگرمى و تفريح, دست آورد پليد جاهليتجديد است.

بى خانه مانى و آوارگىكودكان فلسطينى ـ بالغ بر پنجاه سال ـاز دست يهوديان منحرف صهيونيسم, هزارانبرابر بدتر و پليدتر از فرزندكشى و بردهفروشى در عصر جاهليت قديم است. اين((سرطان بى پايان و دنباله دار)), به هيچچيز رحم نمى كند. همانند گرگان خون آشامو سگان هار با هيچ كس سر آشنايى و سازشندارند. خردسالان فلسطينى را همانندبره هاى نوپا زودتر و بهتر مى درند. گرگهاى خون آشامى كه خود هم مدعى مدافعحقوق بشر هستند. مثل

روزى گرگ خونآشامى كه سرچشمه مشغول خوردن آب بود, باقلدرى به ته چشمه آمد, با بره كوچكى كهمشغول خوردن آب بود برخورد كرد و به اوگفت: چرا آب را گل آلود مى كنى؟!

برهگفت: اولا من آب را گل آلود نكردم. ثانيااگر هم آب را گل آلود كرده باشم, آسيبشبه شما كه سر چشمه هستيد نمى رسد.

گفت: نه, سال گذشته هم آب را گل آلودكرده بودى!!

بره گفت: من كه شش ماهبيشتر سن ندارم.

گرگ وقتى ديد, برهدارد منطقى وقانونى حرف مى زند, در جا,بره را پاره پاره كرد!!

آرى, منطق گرگصفتان عصر جاهليت جديد, غير از اين نيست.آنها از منطق, قانون, قرآن و اسلام مىترسند و هر جا پاى مسلمانان, به ويژهشيعيان به ميان آيد, آن جا را با خاكيكسان مى كنند...

كودكان آواره وگرسنه عراق و افغانستان و ديگران هم بايك چنين سرنوشتى مواجه هستند و از دستگرگان بى امان ند. هر جامعه اىكه ارزش نيروهاى جوان خود را نداند, آنرا به طور ارزان از دست مى دهد. به همينجهت قافله مذكور, يوسف(عليه السلام) رابه بهاى اندكى به ديگران فروختند.(20)جامعه اى كه سالم نباشد, يوسف(عليهالسلام) و پيروان آن را به بهاى اندك مىفروشند و از نعمت هاى بزرگ خداوندسپاسگزارى نمى كنند... ولى آنهايى كه قدرو ارزش اين نوع جوانان را مى دانند به هرشكلى آنها را در اختيار مى گيرند:

((وقال الذى اشتراه من مصر لامراتهاكرمى مثواه عسى ان ينفعنا او نتخذهولدا)) آن كس كه او را از سرزمين مصر خريدبه همسرش گفت: مقام وى را گرامى دار,شايدبراى ما مفيد باشد, و يا او را به عنوانفرزند انتخاب كنيم.))(21) منتهافروش جوانان در هر زمانى به شكل مختلفىصورت مى گيرد. در گذشته به صورت برده وغلام, اما در زمان كنونى به صورت بىاراده كردن و بى هويت وانمود كردنجوانان است. به همين جهت دشمنان مىكوشند تا اين دوران حساس زندگى انسان هارا با تلاطم هاى روحى و جسمى نابود كنندو از حركت تكاملى آنها جلوگيرى نمايند.به هر حال جوانان عزيز در تمامنقاط جهان در هر لحظه مى توانند خود راپيدا كنند و از فرصت استفاده كرده و بهسير تكاملى روحى, انسانى و اجتماعى خودادامه دهند, چنان كه الگوى آنها يعنىحضرت يوسف(عليه السلام) نيز چنين كرد.آتشفشان شهوت و جوانان

در ادامهداستان حضرت يوسف آمده:

((وراودتهالتى هو فى بيتها عن نفسه وغلقت الابوابوقالت هيت لك قال معاذ الله انه ربىاحسنمثواى انه لا يفلح الظالمون))(22)

و زنىكه يوسف در خانه او بود از يوسف از طريقمراوده و ملايمت, تمناى كام گيرى كرد ودرها را (براى انجام مقصودش) محكم بست وگفت: بيا كه براى تو آماده ام. يوسف گفت:پناه به خدا كه او پروردگار من است ومقام مرا گرامى داشته, قطعا ستمگرانرستگار نمى شوند.))(23)

يكى از مسائلىكه براى انسان ها و مخصوصا جوان مشكلساز است قوه شهوت است, لذا دشمنان روىهمين مسئله سرمايه گذارى كرده اند. بر سر راه غريزه شهوت, دو راه وجوددارد:

راهى كه سر از آتش خروشان شهوتدرآورد.

راه ديگر آن كه, به جويبارىمبدل گردد كه آب زلال را به سوى سرزمينبكر هدايت كند, تا آن جا را به گلستانزيبا تبديل سازد.

اين دو راه, بىنهايت نسبت به هم فاصله دارند. راه اولصاحبش را به آتش ابدى و بى پايان مى بردو او را از انسانيت دور مى كند. راه دوم,صاحبش را تا به ديدار حق پيش مى راند واو را به حقيقت ارشاد مى كند. پديده شهوتو غريزه جنسى, يكى از مهم ترين زمينه هاىآسيب پذير و آسيب آفرين جوانان است. دشمنان تيزدندان و شهوت پرستانشعبده باز, هميشه روى نكات آسيب پذيرانگشت مى نهند و نسل صالح را به سوى يكنسل پليد فراخوانى مى كنند. يكى ازكارهايى كه زمينه ساز آسيب پذيرى جوانشده, عدم تشكيل خانواده و تبديل زندگىفردى به اجتماعى خانوادگى و دشوار جلوهدادن آن است به طورى كه مى توان گفت: بىشباهت به ميدان جنگ رفتن نيست, با اينتفاوت كه همواره احتمال شكست و مغلوبيتآن از پيروزى فزون تر مى باشد. گروهى از جوانان روى همين اصل وعواملديگرى از همان ابتدا فكر تشكيل خانوادهو زندگى اجتماعى را از مغز خود بيرونكرده و زندگى آزاد و تنهايى را اختيارنموده اند. جمعى ديگر به خاطر بعضىتوقعات بى جا و تقاضاهاى گوناگون كم كمعقب نشينى كرده اند...(24) نسلىكه براى شهوت رانى به خاك مى افتند وسرافكندگى را به جان مى خرد, تا مرزنيستى و فدا كردن هستى و همه ارزشها پيشمى رود. در برابر شهوت تعظيم مى كند وبرده مى شود و همانند بت آن را پرستش مىكند. در چنين حالتى, شهوت آفرينان از اينزمينه ها استفاده مى نمايند و با برنامهريزى منظم, نود درصد قربانى مى گيرد.مثلا در آيينه آمار آمده, شهوت آفرينانده درصد فيلم مبتذل و فحشا پخش كرده و درسطح بين الملل نود درصد مشترى جذب مىكنند.

امام سجاد(عليه السلام) در اينرابطه مى فرمايد: شهوت آفرينان با شهوتو شبهه در جست وجوى فرزندان ما هستند ودر راه شان دام شهوت و شبهه نصب مى كنندو اگر آنها را وعده دهند, دروغ مى گويند.خدايا عمر فرزندان را براى ما طولانىگردان, و بر ايام زندگى شان براى منبيفزا و خردسالان را برايم تربيت كن, وناتوانشان را برايم نيرو ده, و بدن ها ودينشان و اخلاقشان را برايم به سلامتدار.(25) بسيارى از جوان ها بعداز آن كه سلامتى, جوانى, ارزش ها و فرصتها را از دست دادند, متوجه مى شوند كه چهنعمت هاى بزرگى را از دست داده اند.هميشه مريض ها حسرت سلامتى را دارند وكهنسالان حسرت جوانى. زندانى در زندانبهتر متوجه نادانى و لغزش هاى خويش مىشود. اكثر جوانان, زندگى ((آزمايش وخطايى)) دارند. زندگى را از اول جدى نمىگيرند و با خطرها هم به صورت جدى برخوردنمى كند. ((زندگى آزمايشگاهى)) به جايىنمى رسد. زندگى بايد از روى تدبر و تعقلآغاز شود. محور زندگى بايد تفكر قرآنىباشد. براى زندگى و زنده ماندن بايدبرنامه داشت. زندگى را نبايد رها ساخت.زندگى همانند پرنده در قفس نيست كه ازروى دلسوزى آن را رها سازيم. همسانزندانى نيست كه آن را به حبس ابد محكومنماييم. زندگى يعنى: ((جاودانه شدن,جاودانه ماندن و جاودانه مردن)).

تفسير درست زندگى را بايد از زبان((زمان)) شنيد. با گذشت زمان روشن مى شودزندگى يعنى چه؟ پرنده واقعى و پيروزمندميدان كيست؟ به هر حال بايد نفس را بهچيزى مشغول كنيم وگرنه او ما را به گناهمشغول مى كند.

البته ممكن است كهجوانى به خاطر بى گناهى به زندان بيفتد,چنان كه حضرت يوسف(عليه السلام) نيز بهخاطر بى گناهى به زندان افتاد:

بىگناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق

يوسف از دامان پاك خود به زندان مىرودقرآن مجيد در مورد يوسف (عليهالسلام) مى فرمايد:

((واستبقا البابوقدت قميصه من دبر والفيا سيدها لدىالباب قالت ما جزإ من اراد باهلك سوءاالا ان يسجن او عذاب اليم))(26) وهر دو به سوى در سبقت گرفتند و آن زنپيراهن يوسف را از پشت دريد. ناگهانشوهرش را نزد در يافتند. زن (با چهره حقبه جانبى براى انتقام از يوسف با تبرئهخويش) گفت: كيفر كسى كه به همسر تو قصد بدداشته جز زندان و يا شكنجه دردناكچيست؟))

متإسفانه در بعضى از نقاطجهان با جوانان پاك دامن با خشونت رفتارمى شود; مثلا به جرم آزادى خواهى, دفاعازوطن و ناموس خود و مانند آن به بازداشتگاه و زندان مى افتند. منتها خداوندجبران پاكى و پاك دامنى خواهد كرد, چنانكه يوسف (عليه السلام) را پس از دورانسخت زندان به پادشاهى رساند. البته نوع زندان و زندانى كردن در هرزمانى ممكن است متفاوت باشد. در عصركنونى به طور عمومى همه را در محيط آزادزندانى كرده اند, يعنى باعث دورماندگىجوانان از حقيقت و مانع رسيدن آنها بهكمال انسانى مى شوند. با پخش برنامه هاىضد انسانى و ضد اخلاقى مانع دست يابىجوانان به چشمه انسانيت شده اند. عصرى كه در آن زندگى مى كنيم, ((عصرجنگ روان)) است همه نگران نگرانى هاى خودهستند, براى گم شده درونى, نگران وسرگردان هستند. زندگى را بسيار مبهممعنا مى كنند. آه سرد مى كشند. همه كار مىكنند ولى نمى دانند چه كار مى كنند.رقابت شديد است, اما نمى دانند براى چه؟چون براى فلسفه زندگى جواب نيافتند.بايد بدانيم دنيا دريايى استمملو از رنج و مصيبت. زندگى نه يك مسيرروان صيقل يافته است و نه بسترى است ازگلهاى سرخ, حتى اگر زندگى بسترى پوشيدهاز گل هاى سرخ بود, فراموش نكنيد, گل هاىسرخ هم پر از تيغ هاى تيز و برنده اند.

تقريبا كاميابى تمام افراد موفقامروزنتيجه محنت ها و مشقت هاى ديروز آناناست, نه به لحاظ گام نهادن در بستر گلهاى پر طراوت.(27)

رفاه طلبى توإم باتنبلى, راحت طلبى و رانت خوارى, از جملهنشانه هاى يك جامعه بيمار است. همانزندان نامريى اى است كه ديگران خواهانآن هستند.

بالاخره در چنين عصرى و درچنين فضايى, وظيفه دينداران, جوانان,دولت مردان و دلسوخته گان اين است كهفضاى حاكم بر جامعه را, ((خدامحورى)) قراردهند. براى دست يافتن به چنين فضاىمعنوىاى در جامعه, به سرمايه گذارى كلاندر زمينه هاى فرهنگى و تربيتى و مانندآننيازمنديم.حب مقام و رياستطلبى

خداوند در داستان حضرتيوسف مى فرمايد:

((رب قد آتيتنى منالملك وعلمتنى من تاويل الاحاديث فاطرالسماوات والارض انت وليى فى الدنياوالاخره توفنى مسلما والحقنىبالصالحين))(28)

پروردگارم! تو به منفرمان روايى عطا كردى و علم تعبير خوابآموختى, پديد آورنده آسمان و زمين تويىو در دنيا و آخرت كارساز خواهى بود, مرامسلمان بميران و به شايستگان ملحق فرما.

حضرت يوسف(عليه السلام) بعد از عبوراز گردنه هاى دشوار و عقبه هاى عبرتانگيز, تازه با خطر بسيار بزرگ ((حبمقام)) و ((رياست طلبى)) مواجه شده است كهبراى نجات از آن به خدا پناه مى برد ودعا مى كند تا از نظر ايمان در امانبماند و مسلمان بميرد. با توجهبه آن كه حضرت يوسف (عليه السلام) درمواجهه با آسيب اخلاقى ((حسد)), گرگ صفتانبردگى, فرصت شهوت جنسى و زندان, چنيندعايى نفرمود, معلوم مى شود خطر شهوتمقام چقدر شكننده است. حضرتعلى(عليه السلام) در مورد درمان حب مقامو جنون قدرت مى فرمايد:

((مالك...مانند جانور شكارىاى مباش كه خوردنشانرا غنيمت شمارى! چون رعيت دو دسته اند:

دسته اى برادر دينى تو و دسته ديگر درآفرينش با تو همانند. گناهى از ايشان سرمى زند, يا علتهايى بر آنان عارض مى شود,يا خواسته و ناخواسته خطايى مى كنند. بهخطاشان منگر و از گناهشان درگذر, چنانكه دوست دارى خدا بر تو ببخشايد.))(29)

اگر با دقت تاريخ را مطالعه كنيم,روشنمى شود كه ((جنون مقام)) چه تعداد قربانىگرفته است و چقدر جنايت آفرينى كردهاست. منشإ و ريشه ((سناريوى سقيفه)), جنونمقام پرستى بوده است. در حادثه كربلا, صفمقابل امام حسين(عليه السلام) ((صف شهوت))و ((جنون مقام)) بوده است. اكثر پيامبركشى ها را, همين صفت ضد انسانيت بودهاست.

((هسته مركزى)) و ((خرج هاى)) تمامسلاح هايى كه تا به حال اختراع شده جنونمقام تشكيل مى دهد. پشت تمام بمب هاىاتمى و سلاح هاى هسته اى, همين نوع شهوتخوابيده است. بمب اتمى در ((هيروشيما وناكازاكى)) عين شهوت بوده است.

حادثهفلسطين, عراق, بوسنى, افغانستان و... همهريشه در رياست طلبى دارد.

از گرگانهميشه گرسنه و فرهنگ بى بند و بارى, غيراز اين هم انتظار نمى رود. پشت سر دهكدهجهانى و جهانى شدن, زندان نامريى و جهنمسياهى طراحى شده است كه همه آنها دركمين جوانان است.

به هر تقدير,جوانان و پيروان يوسف (عليه السلام) ازطرفى بايد در پست هاى كليدى و كلانكشورى خدمت بكنند, از طرف ديگر با آسيب وآتشفشان حب مقام مواجه هستند. حال درچنين حالتى چه بايد كرد؟ دومشكل بزرگ بر سر راه هر جوان فداكاروجود دارد:

رها ساختن مسووليت مشكل,پذيرفتن مسووليت مشكل تر. جاى قرعه زدنهم نيست. بالاخره عده اى از جوانان بايددر بدنه نظام و حكومت دينى مسووليتبپذيرند و در خدمت خلق باشند. به اضافهآن كه خطر شهوت مقام هم وجود دارد. امامعلى در اين مورد مى فرمايد:

((اصنافالسكر اربعه:

1ـ سكر الشباب

2ـ وسكر المال

3ـ و سكر النوم

4ـ و سكرالملك;

مستى بر چهار قسم است: مستىجوانى, مستى ثروت, مستى خواب و مستىرياست. ))(30)

از همه مهم تر اين است كهاين چهار نوع مستى در يك نفر جمع شود واو را تهديد كند. در چنين حالتى چه بايدكرد؟ در جواب بايد گفت: در اين صورت,راهكار دينى آن است كه همانند يوسفخودمان را بر قرآن عرضه كنيم و((خدامحورى)) را در زندگى حاكم نماييم وبگوييم:

((توفنى مسلما والحقنىبالصالحين))(31) مرا مسلمان بميران و بهشايستگان ملحق فرما.

قرآن مجيد هم درنفى خودكامگى و سلطه پذيرى مى فرمايد:((تو (شيطان) هرگز بر بندگان من سلطه اىنخواهى داشت و تنها پروردگارت براىنگهبانى آنها كافى است. ))(32)

به هرحال آخرين آسيب و آفتى كه يك جوان قرآنىرا تهديد مى كند, آفت و آسيب رياست طلبىاست كه تنها با ((توكل به خدا)) مى توان آنرا مهار كرد. در صورت حفظ كردن خود ازاينخطر و خدمت به خلق, مى توان بزرگترين دستآورد را از اين طريق به دست آورد; چه اينكه بزرگترين وظيفه مردان خدا, ((خدمت بهخلق خداست)) كه خود بزرگترين عبادت است.

1. سوره يوسف,آيه8.

2. همان, آيه9.

3. مثنوى معنوى,دفتر 5, بيت 3933.

4. صحيفه سجاديه جامعه,دعاى 135, ص497.

5. نهج البلاغه, خ86.

6.صحيفه سجاديه, دعاى 27, دعاى مرزداران.

7. يوسف, آيه17.

8. آصفى.

9. نهجالبلاغه, نامه41.

10. نهج البلاغه, خطبه108.

11. يوسف, آيه19.

12. مثنوى معنوى,دفتر ششم, بيت 369.

13. كيم ـ وو ـ چونگ,((سنگ فرش هر خيابان از طلاست)), محمدسودى, تهران: سيمين, نوزدهم, 1380, ص24.

14.تفسير نور, ج6, ص40.

15. سوره حج, آيه 73.

16. سوره يوسف, آيه 20.

17. سوره اسرإ,آيه 31.

18. سوره انعام, آيه 137.

19.روزنامه كاروكارگر 80/10/2

20. تفسيرنور, ج6, ص41.

21. سوره يوسف, آيه 22.

22.سوره يوسف, آيه 23.

23. عبدالمجيدرشيدپور, چرا رنج مى بريم.

24. صحيفهسجاديه, دعاى فرزندان.

25. سوره يوسف,آيه 25.

26. كيم ـ وو ـ چونگ, همان.

27.سوره يوسف, آيه 101.

28. نهج البلاغه,نامه 53.

29. تحف العقول, ص 126.

30.سوره يوسف, آيه 101.

31. سوره اسرإ, آيه65.

منبع: ماهنامهپاسدار اسلام


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 1:43 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

آثار تربيتى اعتقاد به معاد

همه عقايد دينى در رفتار انسان مؤثر است؛ هر چند تأثير آنها يكسان نيست. از ميان عقايد دينى، اعتقاد به رستاخيز و معاد يكى از نافذترين و مؤثرترين باورها در جهت دادن به رفتار آدمى و تربيت و اصلاح اوست. چنين عقيده اى نقش شايانى در پرورش روح انسان دارد و آثار تربيتى شگرفى در زندگى فردى و اجتماعى او به ارمغان مى آورد، كه در اينجا به برخى از اين آثار ـ و آن هم تنها از منظر داستانهاى قرآن ـ اشاره مى كنيم.

1 ـ اصلاح نگرش انسان به دنيا و بى اعتنايى به جلوه هاى فريبنده آن

اعتقاد به معاد، نگرش انسان را به دنيا تغيير داده، دنيا را براى انسان به عنوان ابزارى در جهت نيل به اهداف والاى انسانى و رسيدن به يك زندگى جاويد و هميشگى قرار مى دهد.

بر اساس جهان بينى توحيدى دنيا براى انسان آفريده شده و نه انسان براى دنيا، و شخصيت انسانى بسيار والاتر و گرانبهاتر از آن است كه بخواهد خود را به متاع دنيا و جلوه هاى فريبنده آن بفروشد.

اعتقاد به معاد، بينش انسان را به عالم هستى وسعت مى بخشد و او را از تنگناى دنيا به فراخناى جهان باقى پيوند مى دهد، و همّت او را بلندمرتبه تر از آن مى گرداند كه بخواهد به تعلّقات دنيوى و مادّى خشنود شود و بدان رضايت دهد.

آرى مؤمنان راستين، اين حقيقت را به خوبى دريافته اند كه كتاب زندگانى بشر سرفصلهاى بى شمارى دارد، كه چند بخش از آن در حيات دنيا حاصل گرديده، امّا فصلهاى مهم و تماشايى آن پس از مرگ و ظهور قيامت آغاز مى شود.

ژان ژاك روسو در يكى از پندهاى حكيمانه خود به فرزندش اميل مى گويد:

«من كه مى دانم فناپذير هستم چرا در اين جهان براى خود بستگيهايى ايجاد كنم؟ در اين جهان كه همه چيز تغيير مى كند، همه چيز مى گذرد و خود من هم به زودى نابود مى شوم، دلبستگى به چه دردم مى خورد؟... پس اگر مى خواهى خوشبخت و عاقل زندگى كنى قلب خود را فقط به زيباييهاى فناناپذير وابسته نما، سعى كن خواسته هايت محدود و وظيفه ات مقدّم بر همه چيز باشد، فقط چيزهايى را طلب كن كه با قانون اخلاق مغاير نباشد، به خودت عادت بده كه همه چيز را بدون ناراحتى از دست بدهى و بدون اجازه وجدان هيچ چيز را قبول ننما، در اين صورت حتما خوشبخت خواهى شد و به هيچ يك از چيزهاى زمينى دلبستگى شديد پيدا نخواهى كرد»(1).

قرآن كريم در قالب داستانهاى خود تابلوهايى زيبا ترسيم نموده كه در آنها عظمت انسانهاى بلندهمّتى را به تصوير كشيده كه هيچ گاه در برابر تمنيّات و تعلّقات دنيوى زانو نزدند، و فريفته جلوه هاى فريباى دنيا نشدند؛ از جمله:

1ـ ساحران فرعون، همانان كه پاداشهاى مادى فرعون و سكنا گزيدن در جوار او تمام آمال و آرزوهاى آنان را تشكيل مى داد، به ناگاه ايمان به خدا چنان تحوّلى در روح و جان آنها ايجاد كرد كه تمام دنيا و جلوه هاى زودگذر آن در پيش چشمشان خوار و خفيف به نظر مى رسيد و از اين رو در برابر تهديدهاى فرعون به قتل، قاطعانه مى گويند:

«هيچ مانعى ندارد و هيچ گونه زيانى از اين كار به ما نخواهد رسيد، هر كار مى خواهى بكن، ما به سوى پروردگارمان باز مى گرديم».

«قَالُوا لاَ ضَيْرَ اِنَّـآ اِلى رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ»(2).

تو با اين كار نه تنها چيزى از ما كم نمى كنى، بلكه ما را به لقاى معشوق حقيقى و معبود واقعى مى رسانى. آن روز اين تهديدها در ما اثر مى گذاشت كه ما خويشتن را نمى شناختيم، با خداى خود آشنا نبوديم و راه حق را گم كرده و در بيابان زندگى سرگردان بوديم، امّا امروز گم شده خود را يافته ايم، هر كار مى توانى بكن!(3)

آرى، ايمان به خدا و اعتقاد به حيات جاودان و انديشه رجوع به پيشگاه حق، آنان را چنان منقلب ساخته بود، كه ديگر مرگ در نظر آنان فنا نبود، بلكه وسيله اى بود براى حضور يافتن نزد محبوب.

ايمان به معاد، چهره وحشت انگيز مرگ را كه هميشه به صورت كابوسى بر افكار انسانها سنگينى داشته و آرامش را از آنها سلب كرده دگرگون مى سازد و آن را از مفهوم فنا و نيستى به دريچه اى به سوى جهان بقا تغيير مى دهد(4).

 

  • گفت حمزه چون كه من بودم جوان سوى مردن كس به رغبت كى رود ليك از نور محمّد من كنون آن كه مردن پيش چشمش تَهلُكه ست و آن كه مردن پيش او شد فتح باب

  • مرگ مى ديدم وداع اين جهان پيش اژدها برهنه كى شود نيستم اين شهر فانى را زبون امر «لا تُلقوا» بگيرد او به دست «سارعوا» آيد مر او را در خطاب(5)

2ـ همسر فرعون نيز با آنكه غرق در يك زندگى مرفّه و تجمّلاتى بود، امّا زرق و برق دستگاه فرعونى او را نفريفت و او كه دلش به نور ايمان روشن بود، از تمام تعلّقات دنيوى دست شست و از تنگناى آن قصرها به فراخناى بهشت چشم گشود و چنين دعا كرد و گفت:

«پروردگار من، خانه اى برايم در جوار قربت در بهشت بنا كن و مرا از فرعون و كارهايش رهايى بخش».

«رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيْتًا فِى الْجَنَّةِ وَ نَجِّنى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ»(6).

آرى «همسر فرعون جوار رحمت پروردگارش را خواسته، خواسته است تا با خدا نزديك باشد و اين نزديكى با خدا را بر نزديكى با فرعون ترجيح داده، با اينكه نزديكى به فرعون همه لذّات را در پى داشته، در دربار او آنچه را كه دل آرزو مى كرده يافت مى شده و حتى آنچه كه آرزوى يك انسان بدان نمى رسيده، در آنجا يافت مى شده، پس معلوم مى شود همسر فرعون چشم از تمامى لذّات زندگى دنيا دوخته بود، آن هم نه به خاطر اينكه دستش به آنها نمى رسيده، بلكه در عين اينكه همه لذّات برايش فراهم بوده، مع ذلك از آنها چشم پوشيده و به كراماتى كه نزد خداست و به قرب خدا دل بسته بود و به غيب ايمان آورده و در برابر ايمان خود استقامت ورزيده تا از دنيا رفته است»(7).

2 ـ كنترل غرايز و شهوات

تا زمانى كه انسان در اين دنيا استقرار دارد دلش از تمنّا و خواهشها باز نمى ايستد، امّا وقتى در پرتو ايمان به غيب و اعتقاد به سراى باقى دريافت كه فرصت دنيا بسيار محدود و بهره آن نيز بسى ناچيز است، و حتى در قلمرويى كه به دست مى آيد نمى توان آن را براى هميشه حفظ كرد و خوشيها و لذايذ واقعى نيز در همين ايام كوتاه خلاصه نمى شود، ديگر نه هر دم امواج خواسته هاى بى پايان بر دلش استيلا مى يابد كه خود را به همه چيز وابسته كند و موجب انهدام خويشتن گردد و نه از اينكه بيش از حد از نعمتها و ثروتهاى دنيا برخوردار نشده، آزرده خاطر مى شود.

«در زندگى دنيا هم آرزوهاى بلند و هم يأسهاى عميق در كمين انسان نشسته اند و هر دو كشنده اند و هر دو تهديدكننده زندگى اند، و آنچه هر دو را در بند مى كند، ياد مرگ است. ياد مرگ هم بر «آمال» و هم بر «آلام» كه هر دو بى حد جلوه مى كنند، حد مى زند و آنها را آن چنان كه هستند كوچك نشان مى دهد و تاب و طاقت آدمى را افزايش مى دهد و او را بر ادامه زندگى قادر مى سازد»(8).

امير مؤمنان على عليه السلام ياد مرگ را اصلاحگر انسان و تربيت كننده روح بشر مى خواند و مى فرمايد:

«الا فاذكروا هادم اللَّذات و منغِّص الشهوات و قاطع الأُمنيّات عند المساوَرةِ لِلاْءَعمالِ القبيحة»(9).

به هنگام تصميم بر كارهاى زشت، مرگ را كه نابودكننده لذتها و مكدركننده شهوت و قطع كننده آرزوهاست به ياد آوريد.

داستانهاى قرآن نيز از اين تأثير نافذ و مؤثر ايمان به معاد حكايت دارند؛ از جمله:

1ـ مؤمن آل فرعون قوم خود را كه سخت فريفته دنيا بودند و همين امر آنها را به انواع ستمها و بيدادگريها آلوده ساخته بود، نصيحت كرده آنها را به ناپايدارى زندگى دنيا و ابدى بودن سراى آخرت متوجّه مى سازد و مى گويد:

«اى قوم من! (به اين دنيا دل نبنديد كه) اين زندگى دنيا متاع زودگذرى است و آخرت سراى هميشگى و ابدى است».

«يَا قَوْمِ اِنَّمَا هذِهِ الْحَيوةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَ اِنَّ الاْخِرَةَ هِىَ دَارُ الْقَرَارِ»(10).

يعنى گيرم كه با هزار مكر و فسون ما پيروز شويم و حقّ را پشت سر اندازيم، دست به انواع ظلم و ستم دراز كنيم، و دامان ما به خونهاى بى گناهان آغشته شود، مگر عمر ما در اين جهان چه اندازه خواهد بود؟ اين چند روز عمر به سرعت مى گذرد و چنگال مرگ گريبان همه را مى گيرد و از فراز قصرهاى باشكوه به زير خاك مى كشاند. قرارگاه زندگى ما جاى ديگر است(11).

آرى، آنجا كه آدمى مى بيند به نسيمى دفتر ايامش بر هم مى خورد و تمام اموالش در كمتر از ساعتى نابود مى شود و يا سيل، زلزله و صاعقه اى همه چيز را بر باد مى دهد و سلامتى او نيز با گلوگير شدن يك جرعه آب چنان به خطر مى افتد كه مرگ را با چشم خود مى بيند، چه جاى آن است كه بخواهد به جلوه هاى فريباى دنيا و جاه و جلال آن مغرور شود، و سوار بر مركب سركش غرور صحنه اجتماع را جولانگاه خود قرار دهد.

2ـ قرآن كريم از گروهى افراد با ايمان ياد مى كند كه در برابر انسانهاى فريفته ثروت و آنان كه جاه و جلال و زرق و برق زندگى قارون چشمانشان را خيره كرده بود و آرزوى لحظه اى زندگى همچون وى را در دل مى پروراندند، مى گفتند:

«واى بر شما! چه مى گوييد، ثواب و پاداش الهى براى كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند بهتر است».

«وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللّه ِ خَيْرٌ لِمَنْ امَنَ وَ عَمِلَ صَالِحا»(12)

آرى ايمان به معاد چنان افق فكرى آنها را وسعت بخشيده بود كه به ثروت سرشار قارون و حشمت و جلال او به چشم تحقير مى نگريستند و اين جلوه هاى فريبنده و زودگذر را در برابر ثواب و پاداش الهى هيچ مى انگاشتند.

3ـ حضرت شعيب عليه السلام در برابر قوم خود كه در سنگلاخ شرك و بت پرستى سرگردان بودند و نه تنها بت كه درهم و دينار و مال و ثروت خويش را هم مى پرستيدند، و براى كسب و تجارت پر رونقشان به تقلّب و كم فروشى و خلافكاريهاى ديگرى آلوده شده بودند، ياد قيامت را به آنها گوشزد مى نمايد و ايشان را از عذاب فراگير الهى بيم مى دهد، تا شايد به خود آيند و از مفاسد اقتصادى خود دست شويند:

«وَ لاَ تَنْقُصُوا الْمِكْيَالَ وَ الْميزَانَ اِنِّىآ اَريكُمْ بِخَيْرٍ وَ اِنِّىآ اَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ مُّحيطٍ»(13)

«اى قوم من! ... پيمانه و وزن را كم نكنيد (و دست به كم فروشى نزنيد). من شما را در خير و خوبى مى بينم و از عذاب روز فراگير بر شما بيمناكم».

3 ـ شهامت و شجاعت

اعتقاد و باور به معاد چنان تحوّل عظيمى در روح و انديشه انسان ايجاد مى كند كه نه تنها از فشارهايى كه در طريق انجام مسئوليتها بر او وارد مى آيد رنجى نمى برد، بلكه از آن استقبال مى كند و همچون كوه در برابر حوادث مى ايستد و در برابر بى عدالتيها تسليم نمى شود و مطمئن است كوچك ترين عمل نيك و بد، پاداش و كيفر دارد و بعد از مرگ به جهانى وسيع تر كه خالى از هر گونه ظلم و ستم است انتقال مى يابد و از رحمت و الطاف پروردگار بهره مند مى شود.

به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است به ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست

به گفته ويليام جيمز:

«آدمى به اين اعتقاد نياز دارد كه در وراى اين عالم محسوس، عالم ديگرى وجود دارد كه غرق در معنويت است و همين اعتقاد است كه سبب مى گردد تا به افرادى كه بدان پايبند هستند در برابر حوادث نيرو و قدرتى عظيم ارزانى دارد»(14).

و به راستى چه اعتقادى مانند اين خواهد توانست تا در يورش سختيها و دگرگونيهاى روزگار به انسان ثبات قدم بخشد و همچون لنگرى مطمئن كشتى طوفان زده روح انسان را در حوادث و بلايا از تلاطم باز دارد(15).

داستانهاى قرآن نيز حكايتگر خوبى از شهامتها و شجاعتهاى مردان خدا در پرتو اعتقاد به معاد هستند؛ از جمله:

1ـ قرآن داستان گروهى از بنى اسرائيل را حكايت مى كند كه همراه «طالوت» (فرمانده الهى لشكرشان) براى مبارزه با «جالوت» كه پادشاهى ستمگر بود، روانه ميدان جنگ شده بودند. امّا پس از يك امتحان سخت گروهى باز ماندند و تنها اقليتى پا به ميدان جهاد گذاشتند. اين اقليت نيز به دو دسته تقسيم شدند؛ بعضى گرفتار وحشت و ترس گشتند و گفتند: «ما امروز قدرتى براى مبارزه با جالوت و لشكريانش نداريم».

امّا در مقابل اين گروه، كسانى كه ايمانى راسخ به روز رستاخيز داشتند، به بقيه هشدار دادند كه نبايد به «كميّت» جمعيت نگاه كرد، بلكه بايد «كيفيّت» را در نظر گرفت؛ زيرا بسيار شده كه يك جمعيّت كم امّا با ايمان و مصمّم به فرمان خدا بر انبوه جمعيّت دشمن پيروز شده اند:

«قَالَ الَّذينَ يَظُنُّونَ اَنَّهُمْ مُلاَقُوا اللّه ِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِاِذْنِ اللّه ِ»(16)

آرى كسى كه مرگ را دريچه اى مى داند به جهان ابدى، و مى داند با مرگ، پرنده روحش از قفس تن آزاد شده و در آسمان بيكران پر مى گشايد، نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتى به خود راه نمى دهد، بلكه به استقبال آن رفته، آن را عاشقانه در آغوش مى كشد:

 

  • مرگ اگر مرد است گو نزد من آى من از او عمرى ستانم جاودان

  • تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ

2ـ ساحران فرعون نيز به تهديدهاى شديد فرعون به خاطر اظهار ايمانشان به خداى يگانه، وقعى نمى نهند و با صراحت به وى مى گويند:

«هر حكمى مى خواهى بكن، تو تنها در اين زندگى دنيا مى توانى فرمان دهى، ولى ما به پروردگارمان ايمان آورده ايم تا گناهان ما و آنچه را از سحر بر ما تحميل كردى ببخشايد و خدا بهتر و باقى تر است».

«فَاقْضِ مَآ اَنْتَ قَاضٍ اِنَّمَا تَقْضى هذِهِ الْحَيوةَ الدُّنْيَآ * اِنَّـآ امَنَّا بِرَبِّنَا لِيَغْفِرَ لَنَا خَطَايَانَا وَ مَآ اَكْرَهْتَنَا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللّه ُ خَيْرٌ وَاَبْقىآ»(17)

آرى، هنگامى كه جرقه هاى ايمان به معاد به اعماق جان مى رسد، آن را چنان شعله ور مى سازد كه ديگر هيچ تهديدى در برابر آن كارگر نيست و هر چيز جز خدا و لقاى آخرت و نعيم جاودانش در نظر انسان بى ارزش و ناچيز است.

همين ايمان نيرومند و شعله ور سبب شد كه ساحران مادى زبون و چاپلوس ديروز، به انسانهاى قوى و شجاع و پر استقامت امروز مبدّل شوند(18).

3 ـ ياد قيامت سبب مى گردد تا نوح عليه السلام تسليم خواسته هاى اشراف و بهانه جويانى كه خواهان طرد فقرا از اطراف وى بودند، نشود و با قاطعيت در برابر آنها ايستاده بگويد:

«من هرگز كسانى را كه ايمان آورده اند طرد نمى كنم؛ چرا كه آنها با پروردگار خويش ملاقات خواهند كرد».

«وَ مَآ اَنَا بِطَارِدِ الَّذينَ امَنُوآ اِنَّهُمْ مُلاَقُوا رَبِّهِمْ»(19)

4 ـ دلگرمى و آرامش

انسان فطرتا جوياى سعادت خويش است، از تصوّر وصول به سعادت غرق در مسرّت مى گردد، و از فكر يك آينده شوم و مقرون به محروميت لرزه بر اندامش مى افتد و سخت دچار دلهره و اضطراب مى گردد. آنچه مايه سعادت انسان مى گردد دو چيز است: يكى تلاش و ديگرى اطمينان به شرايط محيط.

موفقيت يك دانش آموز معلول دو چيز است: سعى و تلاش خودش، ديگرى مساعدت و آمادگى محيط مدرسه و تشويق و ترغيب اولياى مدرسه. يك دانش آموز ساعى و كوشا، اگر به محيطى كه در آنجا درس مى خواند و معلمى كه آخر سال نمره مى دهد اعتماد نداشته باشد و نگران يك رفتار غير عادلانه باشد، در تمام ايام سال دلهره و اضطراب سراپاى وجودش را مى گيرد.

تكليف انسان با خودش روشن است. از اين ناحيه اضطرابى دست نمى دهد؛ زيرا اضطراب از شك و ترديد پديد مى آيد. انسان درباره آنچه مربوط به تلاش خودش است شك و ترديد ندارد. آنچه كه انسان را به اضطراب و نگرانى مى كشاند و آدمى تكليف خويش را درباره او روشن نمى بيند، جهان است.

آيا كار خوب فايده دارد؟ آيا صداقت و امانت بيهوده است؟ آيا همه تلاشها و انجام وظيفه ها پايان كار محروميت است؟ اينجاست كه دلهره و اضطراب در مهيب ترين شكلها رخ مى نمايد(20).

ايمان به معاد، ريشه يأسها و نوميديها را كه آفت جان انسانهاست مى سوزاند و انسان را اميدوار مى سازد كه هيچ يك از اعمال نيك او از صفحه هستى پاك نمى شود و مصائب و ناكاميهايش در اين دنيا هيچ كدام بى پاسخ نخواهد ماند.

از سوى ديگر يادآورى آن دادگاهى كه عدالت محض بر آن حكمفرماست و صالح و طالح و ابرار و اشرار در آن به يك چشم نگريسته نمى شوند، و هر كس را به مقتضاى اعمالش ثواب يا عقاب مى كنند، براى مؤمنان، آرامش خاطر و بهجتى وصف ناشدنى به ارمغان مى آورد و آينده روشنى را به آنها نويد مى دهد.

در لابلاى داستانهاى قرآن نيز از اين اثر تربيتى ايمان به معاد مى توان نمونه هايى را سراغ گرفت؛ از جمله:

1ـ لقمان حكيم، در اندرزهاى حكمت آموز خود به فرزندش، انگشت بر همين موضوع مى گذارد و به وى چنين توصيه مى كند:

«پسرم! اگر (اعمال نيك و بد) به اندازه سنگينى دانه خردلى باشد و در دل صخره اى يا در گوشه اى از آسمان يا درون زمين جاى گيرد، خداوند آن را در دادگاه قيامت حاضر مى كند و حساب آن را مى رسد، چرا كه خداوند دقيق و آگاه است».

«يَابُنَىَّ اِنَّهَآ اِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فى صَخْرَةٍ اَوْ فِى السَّمـوَاتِ اَوْ فِى الاَْرْضِ يَاْتِ بِهَا اللّه ُ اِنَّ اللّه َ لَطيفٌ خَبيرٌ»(21)

اشاره به اينكه اعمال نيك و بد هر قدر كوچك و كم ارزش، و هر قدر مخفى و پنهان باشد همانند خردلى كه در درون سنگى در اعماق زمين يا در گوشه اى از آسمانها مخفى باشد، خداوند لطيف و خبير كه از تمام موجودات كوچك و بزرگ و صغير و كبير در سراسر عالم هستى آگاه است، آن را براى حساب و پاداش و كيفر حاضر مى كند و چيزى در اين دستگاه گم نمى شود(22).

قرآن كريم در قالب اين تصوير بديع و زيبا، علم و آگاهى الهى و حساب و كتاب دقيق قيامت را چنان روشن ترسيم نموده است كه چشم انداز آن روح انسان را متأثّر مى سازد و درك حقيقت آن هر وجدان بيدارى را تحت تأثير قرار مى دهد و او را به مراقبت نسبت به تك تك اعمالش فرا مى خواند(23).

2 ـ در صحنه اى ديگر «مؤمن آل فرعون» را مى بينيم كه قوم خود را مخاطب قرار داده، مى گويد:

«اى قوم من! ... هر كس عمل بدى انجام دهد فقط به اندازه آن به او كيفر داده مى شود، امّا كسى كه عمل صالحى انجام دهد خواه مرد باشد يا زن در حالى كه مؤمن باشد، وارد بهشت مى شود و روزى بى حسابى به او داده خواهد شد».

«مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلاَ يُجْزَىآ اِلاَّ مِثْلَهَا وَ مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاُولـئِـكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيهَا بِغَيْرِ حِسَابٍ»(24)

او در اين سخن حسابشده اش از يك سو به عدالت خداوند در مورد مجرمان اشاره مى كند كه تنها به مقدار جرمشان جريمه مى شوند، و از سوى ديگر اشاره به فضل بى انتهاى او كه در مقابل يك عمل صالح پاداش بى حساب به مؤمنان داده مى شود و هيچ گونه موازنه اى در آن رعايت نخواهد شد؛ پاداشى كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و حتى به فكر انسان خطور نكرده است.

به هر حال او با اين سخن كوتاه خود اين واقعيت را بيان مى كند كه متاع اين جهان گر چه ناچيز است و ناپايدار، ولى مى تواند وسيله رسيدن به پاداش بى حساب گردد و چه معامله اى از اين پرسودتر(25).

5 ـ احساس مسئوليت و حالت آماده باش دائمى

يكى از آثار پر بركت اعتقاد به معاد، بيدار شدن احساس مسئوليت و وظيفه شناسى در عمق وجود انسانهاست، به گونه اى كه تمام افكار و كردار آدمى را تحت شعاع قرار مى دهد و او در مقابل هر كارى خود را موظف به پاسخگويى مى داند.

از اين رو كوتاه ترين لحظات عمر نيز ارزشى فوق العاده مى يابد و انسان خود را همچون مسافرى خواهد دانست كه بايد از فرصتها بيشترين بهره را ببرد و رهتوشه آخرت را هر چه بيشتر و بهتر برگيرد.

«انسان مؤمن به حيات جاويدان، همواره كمال دقت را در انديشه ها و خُلق و خويها و اعمال و رفتار خويش به كار مى برد؛ زيرا مى داند كه به اينها به چشم يك سلسله امور زودگذر نبايد نگاه كرد، اينها همه پيش فرستاده هاى انسان به سراى ديگر است و در سراى ديگر با اين سرمايه ها بايد زندگى كند»(26).

بدين سان مى توان دريافت كه اين اعتقاد ماترياليست ها و هواداران آنها كه مى پندارند اعتقاد به حيات بازپسين سبب مى شود تا قدرت تحرك و نشاط را از آدمى سلب نموده، او را به انزواطلبى بكشاند، تا چه حد خام و پوچ است؛ زيرا همان گونه كه گفتيم، ايمان به وجود دادگاهى كه تمام اعمال انسان بى كم و كاست در آن مورد بررسى قرار مى گيرد و هيچ راهى براى فرار از چنگال مجازات آن نيست، انسان را سخت تكان مى دهد و روح خفته او را بيدار مى كند و او را به وظيفه شناسى فرا مى خواند و نه تنها او را به رخوت و سستى دعوت نمى كند، بلكه بر عكس روح تقوا و تعهد و احساس مسئوليت را در وى زنده مى كند. جلوه هايى از اين تأثير شگرف اعتقاد به معاد را مى توان در ميان داستانهاى قرآن سراغ گرفت؛ از جمله:

1 ـ خداوند متعال پس از آنكه موسى عليه السلام را از وراى شجره طور (طُوى) با نداى روح پرور خود مورد خطاب قرار داده، او را به مقام رسالت مفتخر نمود، پس از ياد كرد «توحيد» به سراغ مسئله «معاد» رفته مى فرمايد:

«رستاخيز به طور قطع خواهد آمد، من مى خواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود جزا ببيند».

«اِنَّ السَّـاعَةَ اتِيَةٌ اَكَادُ اُخْفِيهَا لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعى»(27)

مخفى نگاه داشتن زمان قيامت نقش مؤثّرى در اصلاح و تربيت انسان ايفا مى كند و او را به تلاش و جدّيت وا مى دارد، چرا كه اگر همه چيز براى انسان مكشوف بود زندگى انسانها را با خمودى مواجه مى ساخت و جلوى نشاط و تحرّك آنها را مى گرفت. آرى در پرتو اين مجهول بودن است كه بيم و اميد و اشتياق و انتظار و تلاش و كارزار، و به هر حال ساير ابعاد يك زندگى زنده و پويا، معنى و مفهوم مى يابد، و مخفى بودن زمان تحقّق آن روز عظيم است كه انسان را در حالت آماده باش دائمى نگاه داشته و روح تقوا و پرهيز از معاصى را در نهاد وى زنده نگاه مى دارد(28).

2 ـ در صحنه اى ديگر مى بينيم خداوند بنى اسرائيل را مورد خطاب قرار مى دهد و مى فرمايد:

«(حال كه فرعونيان را غرق نموديم، به دنبال اين نجات بزرگ) در اين سرزمين سكونت نماييد، امّا بدانيد هنگامى كه وعده آخرت فرا رسد همه شما را به پاى ميزان حساب حاضر خواهيم كرد».

«وَ قُلْنَا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنىآ اِسْرَآئيلَ اسْكُنُوا الاَْرْضَ فَاِذَا جَآءَ وَعْدُ الاْخِرَةِ جِئْنَا بِكُمْ لَفيفًا»(29)

يعنى حال كه وارث سرزمين و اموال فرعونيان شده ايد و خداوند شما را جايگزين آنها نمود بايد بدانيد مسئوليت خطيرى بر دوش شما گذارده شده كه به ازاى آن در قيامت از شما سؤال خواهد شد؛ پس نيك بنگريد كه چگونه وارثانى هستيد و از خود نيز چه به ارث مى گذاريد!

3 ـ «مؤمن آل ياسين» هم قوم خود را به مسئله معاد و بازگشت به سوى خدا و لزوم آمادگى براى آن روز فرا مى خواند و مى گويد:

«من چرا كسى را پرستش نكنم كه مرا آفريده است؟ و همگى به سوى او بازگشت مى كنيد».

«وَ مَا لِىَ لاَآ اَعْبُدُ الَّذى فَطَرَنى وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»(30)

در حقيقت اين مرد الهى در كلام خود دو دليل براى لزوم عبوديت پروردگار ذكر كرده: نخست اينكه او خالق ماست و تمام هستى ما و علم و دانش و قدرت ما همه از اوست و ديگر اينكه جهان ديگرى در پيش است كه همه به آن مى پيوندند و به سوى خدا و دادگاه عدلش باز مى گردند(31).

لذا ايمان به معاد مى تواند ضامن اجرايى خوبى براى عمل به تكاليف و احكام الهى باشد و روح تسليم و عبوديت را بر وجود آدمى حاكم سازد.

6 ـ عبرت آموزى

يكى ديگر از ميوه هاى شيرين و ثمرات نيكوى درخت پربار ايمان به معاد، عبرت آموزى از تاريخ گذشتگان و پندآموزى از فراز و نشيب زندگى است.

آدمى در پرتو ايمان و باور به معاد چشمانى نافذ و حقيقت بين مى يابد، كه از ظواهر امور به باطن آنها ديده مى گشايد و از خانه غرور به خانه شعور پا مى نهد.

تحوّلات دنيا، دگرگونيهاى روزگار، آمدنها و رفتنها همه و همه آينه هاى تمام نمايى هستند كه به خوبى ناپايدارى اين دنيا و جلوه هاى فريباى آن را نشان مى دهند و انسان را از دلبستن به دنيا و فرو رفتن در گرداب غفلت بر حذر مى دارند، به شرط آنكه انسان تنها تماشاگر حوادث نباشد، بلكه از مدرسه روزگار، درس عبرت آموزد و خود را براى دانشگاه قيامت مهيا سازد:

اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود

امير مؤمنان على عليه السلام در سفارش به پندپذيرى از تاريخ مى فرمايد:

«اگر راهى براى زندگى جاودانه وجود مى داشت، يا از مرگ گريزى بود، حتما سليمان بن داوود عليه السلام چنين مى كرد، او كه خداوند حكومت بر جن و انس را همراه با نبوت و مقام بلند قرب و منزلت، در اختيارش قرار داد. امّا آن گاه كه پيمانه عمرش لبريز و روزى او تمام شد تيرهاى مرگ از كمانهاى نيستى بر او باريدن گرفت و خانه و ديار از او خالى گشت، خانه هاى او بى صاحب ماند و ديگران آنها را به ارث بردند.

مردم! براى شما در تاريخ گذشته درسهاى عبرت فراوان وجود دارد، كجايند عمالقه و فرزندانشان؟ كجايند فرعونها و فرزندانشان؟ كجايند مردم شهر رس، آنها كه پيامبران خدا را كشتند و چراغ نورانى سنّت آنها را خاموش كردند و راه و رسم ستمگران و جباران را زنده ساختند؟»(32)

قرآن كريم پس از بيان سرگذشت دردناك قوم نوح و عاد و ثمود و قوم شعيب و قوم لوط و سرگذشت فرعونيان، ماجراى آنها را درس عبرتى مى داند براى همه كسانى كه از عذاب آخرت در ترس و بيم به سر مى برند، و پشتشان از

شنيدن حوادث هولناك قيامت مى لرزد؛ آنجا كه مى فرمايد:

«در اين (سرگذشتهاى عبرت انگيز و حوادث شوم و دردناكى كه بر گذشتگان رفت) علامت و نشانه اى است براى كسانى كه از عذاب آخرت مى ترسند؛ همان روزى كه همه مردم در آن گرد مى آيند».

«اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِمَنْ خَافَ عَذَابَ الاْخِرَةِ ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ»(33)

آرى آنها كه به رستاخيز ايمان دارند، با ديدن هر يك از اين نمونه ها و سرنوشت شومى كه چنين اقوامى بدان گرفتار آمدند، دلهايشان تكان مى خورد، و از ماجراى آنها عبرت مى گيرند و راه خود را باز مى يابند و دامان خود را به گناهانى كه آنها بدان آلوده شدند نمى آلايند.

امّا آنها كه ايمانى به قيامت ندارند، دريچه دلهايشان بر واقعيتهاى زندگى بسته شده، تنها سر در آخور زندگى دارند و از آخرت غافل اند. از اين رو از كنار تمامى حوادث و تحوّلات زندگى به سادگى مى گذرند و دلهاى سنگ و سختشان از مواعظ و عبرتهاى فراوان عالم هيچ تأثير نمى پذيرد:

 

  • هر كه آخربين بود او مؤمن است

  • هر كه آخوربين بود او بيدن است

منبع :

فصلنامه مشكوة، شماره 83

1 ـ اميل، ص 547.

2 ـ شعراء / 50.

3 ـ تفسير نمونه، ج 15، ص 231.

4 ـ پيام قرآن، ج 5، ص 18.

5 ـ مثنوى معنوى، دفتر سوم.

6 ـ تحريم / 11.

7 ـ تفسير الميزان، ج 19، ص 695.

8 ـ نگاهى دوباره بر تربيت اسلامى، ص 85.

9 ـ نهج البلاغه، خطبه 99.

10 ـ مؤمن / 39.

11 ـ تفسير نمونه، ج 20، ص 106.

12 ـ قصص / 80.

13 ـ هود / 84.

14 ـ ارادة الاعتقاد، ص 131، به نقل از: سيكولوجية القصّة فى القرآن، ص 355.

15 ـ بنگريد به: تفسير فى ظلال القرآن، ج 3، ص 1387.

16 ـ بقره / 249.

17 ـ طه / 72 و 73.

18 ـ پيام قرآن، ج 5، ص 393.

19 ـ هود / 29.

20 ـ انسان و ايمان، ص 42.

21 ـ لقمان / 16.

22 ـ تفسير نمونه، ج 17، ص 51.

23 ـ بنگريد به: تفسير فى ظلال القرآن، ج 5، ص 2789.

24 ـ مؤمن / 40.

25 ـ تفسير نمونه، ج 20، ص 107 با تلخيص.

26 ـ زندگى جاويد يا حيات اخروى، ص 36.

27 ـ طه / 15.

28 ـ بنگريد به: تفسير فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2331.

29 ـ اسراء / 104.

30 ـ يس / 22.

31 ـ پيام قرآن، ج 5، ص 391.

32 ـ نهج البلاغه، خطبه 182.

33 ـ هود / 103.

منبع:http://library.tebyan.net


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 1:42 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

آنچه در اين مقاله مد نظر است، مرورى است بر آداب سخن از ديدگاه قرآن.انتخاب اين بحث از جهات گوناگون حايز اهميت است كه ذيلا به آنها اشاره خواهد شد و مهم‏ترين آنها نقش بلندى است كه زبان و سخن در ميان اعضا و افعال انسانى، در سعادت و شقاوت انسان ايفا مى كند.

مباحث اين مقاله عبارتند از:

الف - اهميت كلام؛

ب - آداب سخن گفتن;

ج - آداب سخن شنيدن؛

د - آداب گفت و گو.

اهميت كلام

قرآن كريم از سنخ كلام است خود را به عنوان بيان معرفى كرده است: هذا بيان للناس»(آل عمران، 3 / 138) گر چه بيان، مفهومى است گسترده و بر هر چيزى كه مبين مقصود و مراد انسان باشد اطلاق مى شود، خواه سخن يا خط يا اشاره، لكن شاخص همه آنها سخن است و لذا قرآن به آداب سخن، بيش از خط يا اشاره پرداخته است.

به حسب عادت، سخن گفتن مسأله ساده‏اى به نظر مى رسد لكن با اندك تأمل خواهيم دانست كه اين امر از پيچيده‏ترين و ظريف‏ترين اعمال انسانى است.

اين ظرافت عظمت، از يك سو به نحوه همكارى اعضاى دستگاه صوتى براى ايجاد اصوات مختلف و نيز به وضع لغات و چينش آنها به دنبال يكديگر مربوط است و از سوى ديگر به تنظيم استدلالات و بيان احساسات از طريق عقل مربوط مى شود. عظمت زبان، اين عضو كوچك و فعال، و سخن كه فعل آن است، از نكات زير دريافت مى شود:

1. آن گونه كه از آيات 1 تا 4 سوره الرحمن استفاده مى شود، يكى از مهم‏ترين نعمت‏هاى الهى بعد از نعمت آفرينش، نعمت بيان است. در اين آيات آمده است: الرحمن.علم القرآن. خلق الانسان. علمه البيان»(خداى رحمان، قرآن را ياد داد، انسان را آفريد، به او بيان آموخت.) گويا مفهوم اين سخن آن است كه انسان است و بيانش.

2. در قيامت از مسؤوليت زبان سؤال مى شود.در سوره بلد آيات 8 و 9 مى خوانيم: الم نجعل له عينين. و لسانا و شفتين»(آيا دو چشمش نداديم، و زبانى و دو لب). شايد تعقيب آيه فوق به آيه 10 اين سوره: و هديناه النجدين»( و هر دو راه‏[ خير و شر] را بدو نموديم)، اين مطلب را مى فهماند كه زبان يكى از ابزار هدايت است.

3. سخن بهترين ابزار انتقال افكار و حتى تأثير گذارى است كه در كلام پيامبر به عنوان سحر به آن اشاره شده. فرمود: ان من البيان سحرا.(1)

4. از ميان معجزات انبيا، با عظمت‏ترين معجزه، معجزه خالده نبوى يعنى قرآن، از سنخ كلام است. تأثير اين معجزه تا بدانجا بوده كه كفار با شنيدن اين كلام، از آن به سحر» تعبير مى كردند: فقال ان هذا الاسحر يؤثر»(مدثر، 74 / 24)(گفت: اين قركن جز سحر نيست) و گاه تا بدانجا پيش مى رفتند كه مى گفتند: و قال الذين كفروا لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه لعلكم تغلبون»(فصلت، 41 / 26)

(كسانى كه كافر شدند گفتند: به اين قرآن گوش مدهيد و سخن لغو در آن اندازيد شايد شما پيروز شويد.)

تعبير به سحر و نهى از استماع قرآن، هر كدام به نوعى حكايت از نفوذ تأثير كلام الهى بر مردم دارد.

5. از جمله نخستين خواسته‏هاى موسى پس از مبعوث شدن به رسالت، براى موفقيت در انجام مسوليت خويش، زبان رساست.فرمود: و احلل عقدْ من لسانى.يفقهوا قولى.»(طه 20 / 27، 28)

(و از زبانم گره بگشاى، تا سخنم را بفهمند.)

6. وجود آفات براى سخن در فرمايش امير المؤمنين، نشان ديگرى از اهميت و شأن كلام است. فرمود: للكلام آفات (2)(همانا براى سخن آفاتى است.)

فيض كاشانى در محجْ البيضأ آفات زبان را تا 20 عدد بر شمرده است.

در بيانى ديگر امام على عليه‏السلام، سخن را يكى از ابزار وضع و رفع نعمت دانسته است: رب كلمْ سلبت نعمْ و جلبت نقمْ(3)( چه بسا سخنى كه نعمتى را سلب كند و بلاهايى را جذب كند.)

و در تعبير ديگر، تأثير كلام را به شمشير تشبيه كرده است. آنگاه كه فرمود: رب كلام كالحسام (4)( چه بسا كلامى كه [ در برندگى‏] همچون شمشير است.)

آداب سخن گفتن

در قرآن براى سخن گفتن آدابى مطرح شده كه تأثير سخن در گرو رعايت آنها است:

1. فصاحت:

نخستين ادب كلام، فصاحت در كلام است.

فصاحت در لغت به معنى خلوص چيز است؟(راعب) و در اصطلاح، كلام فصيح يعنى كلام عارى از انواع تعقيدات. هرگاه كلام از تنافر حروف، غرابت حروف، كراهت در سمع خلاف قياس صرفى، تنافر كلمات مجتمع و ضعف تأليف عارى و برهنه بود فصاحت در كلام حاصل شده است.

هرگاه متكلم داراى ملكه‏اى باشد كه بتواند مراد خود را به راحتى و با رساترين تعابير ادا كند، فصيح ناميده مى شود.

موسى از خداوند در خواست مى كند برادرش هارون به جهت فصاحت كلامش كمك كار او باشد: و اخى‏ها هارون هو افصح منى لسانا فارسله معى»(قصص، 28 / 34)(برادرم هارون از من زبان آورتر است پس او را با من به دستيارى گسيل دار)

فصاحت در كلام امير المؤمنين اين چنين تعريف شده است: احسن الكلام ما لا تمجه الاذن و لا يتعب فهمه الافهام. (5)بهترين سخن آن است كه گوش را اذيت نكند و فهم را به زحمت نيندازد(كه اشاره است به عارى بودن از تعقيدات لفظى و معنوى.)

شأن فصاحت تا حدى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: الفصاحْ زينْ الكلام،( فصاحت زينت سخن است.)(6)در كلام ديگر فرمود: جمال الرجل فصاحْ لسانه(7)(جمال مرد رسايى زبانش مى باشد.)

2. بلاغت:

در لغت به معناى وصول و انتهاست؛(راغب) و در اصطلاح عبارت است از مطابقت كلام با مقتضاى حال و مقام، به عنوان نمونه در مقام تأكيد، ايجاز و يا اطناب سخن، رعايت هر يك را بنمايد.

بسيارى از ناهنجارى‏هاى سخن ناشى از عدم رعايت موقعيت كلام است. در آيْ 63 سوره نسأ درباره منافقين آمده است:

فاعرض عنهم و عظ هم و قل لهم فى انفسهم قولا بليغا»( از آنان روى بر تاب و پندشان ده و با آنها سخن رسا بگوى.)

بلاغت در سخن حتى شامل پرهيز از سؤول نامناسب هم خواهد شد، در آيه 101 سوره مائده مى خوانيم:

يا ايها الذين آمنوا لا تسألوا عن اشيأ أن تبدلكم تسؤكم»

(اى اهل ايمان از چيزهايى كه اگر براى شما آشكار گردد شما را اندوهناك مى كند مپرسيد.)

از امام على عليه‏السلام نقل شده كه فرموده: لا تتكلمن اذا لم تجد الكلام موقعا(8)(البته نبايد هنگامى كه براى كلام زمينه نيست سخن گفت.)

اقتضاى بلاغت در سخن آن است كه محدوده كلام نيز به تناسب موقعيتها رعايت گردد. در كلام امام على عليه‏السلام آمده است: الكلام كالدوأ قليله ينفع و كثيره قاتل(9)(سخن همچون داروست، اندكش سود مى بخشد و فراوانى آن كشنده است.)

3. لينت سخن:

در لغت گفته شده: اللين ضد الخشونْ، لينت ضد خشونت است؛(راغب) كلام لين همراه با نوعى نرمى و ملايمت است.

تأثير لحن ملايم تا بدانجاست كه خداوند به موسى و هارون مى گويد: قوله له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى»(طه، 20 / 44)(با او سخنى نرم گوييد شايد كه پند گيرد يا بترسد.) رمز توفيق پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عليرغم نبود امكانات و وجود موانعى همچون فرهنگ ضعيف مردم، ياران كم و دشمنان زياد حضرتش، لينت خلق و خوى و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است:

فبما رحمْ من الله لنت لهم ولو كنت فظاً غليظ القلب لا نفضوا من حولك»(آل عمران، 3 / 159)

( پس به بركت رحمت الهى با آنان نرمخو شدى و اگر سخت دل بودى قطعا از اطرافت پراكنده مى شدند.)

4. سديد بودن:

سداد و سديد از ماده سد، به معناى استقامت و محكم بستن است.(راغب)

از آداب سخن، سديد بودن كلام است، هر چه كلام با عقل و منطق و استدلال بيشتر همراه باشد ميزان استحكام آن بيشتر خواهد بود. هر چه استحكام كلام بيشتر باشد ثبات و بقأ آن بيشتر خواهد شد. اصولاً قرآن به دليل آنكه سخنش يا با عقل همانگ است و يا با فطرت، از استحكام و استقامت خاصى برخوردار است.

در سوره احزاب آيه 70 و 71 آمده است:

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سديدا. يصلح لكم اعمالكم و يغفر لكم ذنوبكم»

(اى مؤمنان از خدا پروا داريد و سخنى استوار گوييد تا اعمال شما را به اصلاح در آورد و گناهانتان را ببخشايد.)

گويا از آثار سخن محم، اصلاح اعمال و تطهير انسان از گناه خواهد بود.

5. ميسور بودن كلام:

در لغت سير و ميسور به معناى سهل و آسان آمده است.(راغب)

يسير نقطه مقابل عسر و تكلف است و تكلف نوعى زحمت است كه تكليف هم به همين معناست. همان گونه كه انسان مى تواند در زندگى خود با محدوديتها و با تكلفات فراوان رفتار كند و در نتيجه عرصه را بر خود تنگ نمايد، در مقام سخن هم مى تواند دچار انواع تكلفات گردد.

قل ما اسألكم عليه من اجرو ما انا من المتكلفين»(ص، 38 / 86)

(بگو من مزدى بر رسالتم از شما طلب نمى‏كنم و اهل تكلف و تصنع نيستم،) پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

نحن معاشر الانبيأ و الاوليأ برآ من التكلف(10)

(ما گروه انبيا و اوليا از تكلف و زحمت بيزاريم.)

متقابلا در احاديث به سهولت توصيه شده است. امير المؤمنين عليه‏السلام فرمود:

السهل يدر الرزق (11)،(آسانى عامل ريزش رزق است.)

سهولت همان گونه كه در افعال جارى است، در كلام نيز قابل اجراست.از آداب سخن آن است كه همراه با سهولت و آسانى باشد. قرآن، خود را به اين صفت، موصوف كرده، آنجا كه مى‏گويد:

و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر»(قمر، 54 / 40)(و قطعاً قرآن را براى پند آموزى آسان كرديم. پس آيا پند گيرنده‏اى هست؟) از اين آيه استفاده مى شود كه سهولت در كلام، خود عاملى است براى يادگيرى آسان و مقبوليت در سخن و لذا قرآن دستور مى دهد را با آسانى ادا كنيد:

فقهل لهم قولا ميسورا»(اسرأ، 17 / 28)(و با ايشان با ملايمت آن گونه كه از نبوى شريف معلوم مى شود:

ان الله ليبغض الرجل البليغ الذى يلعب بلسانه كما تلعب الباقرْ(12)(همانا خداوند مبغوض مى دارد انسان بليغى كه با زبانش همچون گاو، بازى مى كند.)

ب: و همچنين مى تواند به محتوا و استفاده از واژه‏هاى پيچيده كه ملازم با صعوبت در فهم است مربوط شود كه البته اين نوع تكلف در كلام، خلاف فصاحت در سخن است.آن گونه كه در فرمايش اميرالمؤمنين آمده است:

احسن الكلام، ما لا تمجه الاذن و لا يتعب فهمه الافهام(13)(بهترين سخن آنست كه گوش را اذيت نكند و فهم را به زحمت نيندازد.)

اداى نارواى سخن باعث اذيت گوش؛ و بكارگيرى مفاهيم پيچيده باعث اذيت فهم خواهد شد.

6. لغو بودن سخن:

اللغو من الكلام ما لا يعتد به و هو الذى يورد لا عن رويْ و فكر فيجرى مجرى اللغا و هو صوت العصافير. و قد يسمى كلا كلام قبيح لغوا.

(كلام لغو آن است كه قابل اعتنا نباشد. همان سخنى كه از روى فكر و تأمل صادر نشود كه به منزله صداى گنجشكان است. و گاه به هر كلام قبيحى لغو گفته مى شود.)(راغب)

در اوصاف بهشت آمده است كه: لا يسمعون فيها لغوا و لا كذابا»(نبأ، 78 / 35)

(در آنجا نه بيهوده‏اى شنوند و نه يكديگر را تكذيب كنند.)

همچنين در اوصاف مؤمنين مى خوانيم: و الذين هم عن اللغو معرضون»(مؤمنون، 23 / 3)

(آنان كه از سخن بيهوده رويگردانند.)

از موارد استعمال كلمه لغو مى توان چنين نتيجه گرفت كه يكى از آداب سخن آن است كه كلام، همراه با نوعى فكر و مقبوليت باشد.

7. معروف بودن كلام:

المعروف: اسم لكل فعل يعرف بالعقل او الشرع، حسنه. و المنكر ما ينكر بهما.

(معروف نامى است براى هر كارى كه بواسطه عقل يا شرع، حسنش شناخته شده باشد و منكر آن است كه به واسطه اين دو مورد انكار قرار گرفته باشد.)(راغب)

معروف، الف: گاه صفت فعل قرار مى گيرد، آن گونه كه از آيه و أمر بالعرف»(اعراف، 7 / 199) فهميده مى شود.

ب:و گاه صفت كلام قرار مى گيرد. يعنى يكى از آداب سخن آن است كه كلام متكلم بايد از نظر عقل و شرع تحسين شده باشد. آن گونه كه از آيات و قلن قولا معروفا( احزاب، 33 / 32) و قول معروف»(محمد، 47 / 21) فهميده‏مى‏شود

8. حسن مطلع و حسن ختام:

از آداب كلام آن است كه آغاز و ختم سخن با نام خدا باشد.توجيه اين دستور مى تواند:

الف - هم به اقتضاى ادب و تجليل از مقام ربوبى باشد، كه سخن با نام خدا آغاز شود.

ب - و هم باب معاشقه با خدا چنين اقتضايى را دارد كه عاشق همواره در مقام احياى نام معشوق است.

ج - و هم تعظيم شعائر كه مصداقى است از تقواى الهى، اقتضاى بزرگداشت نام خدا را دارد. آن گونه كه آيه و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب»(حج، 22 / 32)(هر كس شعائر خدا را بزرگ دارد در حقيقت از پاكى دلهاست.) اشاره دارد.اين ادب الهى از آيات 29 و 30 سوره نمل كه بلقيس گفت:

يا ايها الملأ انى القى الى كتاب كريم، انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم»

(اى سران، نامه‏اى ارجمند براى من آمده از طرف سليمان است و آن به نام خداوند رحمتگر مهربان است.)

و همچنين آيه 41 سوره هود كه فرمود: قال اركبوا فيها بسم الله مجريها و مرسيها»(نوح گفت در آن سوار شويد، به نام خداست روان شدنش و لنگر انداختنش.) فهميده‏مى‏شود.

9. كريم بودن كلام:

كريم، هم مى تواند صفت خدا باشد كه در اين حال، اسمى است براى احسان الهى. آنجا كه آمده است: و ان ربى غنى كريم»(نمل، 27 / 40)(همانا پروردگار من بى نياز و ارجمند است.)

و هم صفت انسان باشد كه در اين صورت اسمى است براى اخلاق و افعال پسنديده‏اى كه از انسان ظاهر مى شود و به طور كلى هر چيزى كه در باب خودش نوعى شرافت داشته باشد، به كرم متصف‏مى‏شود مثل اينكه درباره قرآن مى خوانيم:

انه لقرآن كريم»(واقعه، 56 / 77)(اين پيام قطعا قرآنى است ارجمند.)

و يا درباره فرشتگان مى خوانيم: بل عباد مكرمون»(انبيأ، 21 / 26)(بلكه فرشتگان بندگانى ارجمنداند.) و كرام برره»(عبس، 80 / 16)(ارجمند و نيكو كارند.) و يا درباره انسان مى خوانيم: جعلنى من المكرمين»(يس 36 / 27)(پروردگارم مرا در زمره عزيزان قرار داد.) همچنين درباره كلام مى خوانيم: فلا تقل لهما اف و لا تنهر هما و قل لهما قولا كريما»(اسرأ، 17 / 23)(به آنان اوف مگر و پرخاش مكن و با آنان شايسته سخن بگوى)

از موارد استعمال اين واژه مى توان چنين استفاده كرد كه كرامت به معناى شرافت؛ و بيانگر نوعى ادب براى سخن است. بدين معنا كه از آداب سخن آن است كه، كلام همراه با ادب القا شود. در نبوى شريف مى خوانيم: اجملوا فى الخطاب تسمعوا جميل الجواب(14)(زيبا خطاب كنيد تا جواب زيبا بشنويد.) بديهى است ادب يك مقوله بسيط نيست، بكله مقوله‏اى است كه از امور مختلف تشكيل مى شود، كه عبارت‏اند از:

الف - استفاده از واژه‏هاى سالم

يكى از چهره‏هاى ادب و شرافت در سخن، بكارگيرى الفاظ مناسب است. در وصف عبادالرحمن، قرآن مى فرمايد: و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما»(فرقان، 25 / 63)(و چون نادانان ايشان را مورد خطاب قرار دهند به ملايمت و سلامتى جواب دهند.)

از سوى ديگر قرآن فحش و ناسزاگويى را مورد نهى قرار داد. و لا تسبّوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا عدوا بغير علم»(انعام، 6 / 108)(آنان كه جز خدا مى خوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى و به نادانى خدا را دشنام مى دهند.)

ب - آهنگ ملايم

آهنگ ملايم مى تواند يكى از چهرهاى ادب و سخن باشد، آن گونه كه از آيه 2، سوره حجرات استفاده مى شود:

يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم بعضا»

(اى كسانى كه ايمان آورديد! صدايتان را بلندتر از صداى پيامبر مكنيد و همچنان كه بعضى از شما با بعضى ديگر بلند سخن مى گوييد با او با صداى بلند سخن مگوييد.)

ج - تشريفات در كلام

ادب اقتضا دارد كلام را با تشريفات ادا كنيم كه نمونه‏هايى از اين ادب را در آيات روايات مشاهده مى كنيم.

اغلب آيات در مقام بيان احكام، حكم را با تشريفات خاصى بيان مى كنند كه لطافت خاصى به بيان حكم مى بخشد. تعبير به يا ايها الذين آمنوا» و يا ايتها النفس المطمئنه» و لعلكم تعقلون» و لعلكم تفلحون» و امثال اين تعابير مى تواند نوعى تشريفات سخن باشد.بنى تميم پيامبر را با اسم صدا مى زدند و مى گفتند: يا محمد يا محمد اخرج الينا» (15)(اى محمد به نزد ما خارج شو.) خطاب آمد:

لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم بعضا»(همچنان كه بعضى از شما با بعضى ديگر بلند سخن مى گوييد با او سخن نگوييد) ان الذين ينادونك من ورأ الحجرات اكثرهم لا يعملون»(حجرات، 49 / 4)(كسانى كه تو را از پشت اتاقها به فرياد مى خوانند بيشتر شان نمى‏فهمند.)

در آيه 63 سوره نور مى خوانيم: لا تجعلوا دعأ الرسول كدعأ بعضكم بعضا»(خطاب كردن پيامبر را در ميان خود مانند خطاب كردن بعضى از خودتان به بعضى قرار مدهيد.)

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره بيان نام ماه مبارك رمضان فرمود: لا تقولوا رمضان فان رمضان است من اسمأ الله تعالى ولكن قولوا شهر رمضان.(16)(نگوييد رمضان، همانا رمضان نامى است از اسامى خداوند متعال. لكن بگوييد:ماه مبارك رمضان.)

تعابير فوق هر كدام به نوعى حكايت از تشريفات در سخن دارد.تها در دو مورد، تشريفات در سخن استثنا شده است.

الف - آنجا كه در تشريفات افراط شود كه خود، موجب استهجان كلام است.در كلام امير المؤمنين عليه‏السلام آمده است:الثنا باكثر من الاستحقاق ملق (17)

(تعريف و تجليل به بيش از اندازه نوعى تملق و چاپلوسى است.)

ب - آنجا كه تشريفات، خلاف باب محبت باشد. گاه تشريفات در سخن، با الفت و صميميتى كه بين افراد، موجود است سازگار نيست. در ذيل آيه 63 سوره نور، در روايت آمده است كه حضرت فاطمه عليه‏السلام پيامبر را به عنوان يا رسول الله» خطاب مى كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: قولك يا اباه، احب الى قلبى و ارضى للرب.(18)(اينكه مرا پدر خطاب كنى نزد من محبوب‏تر و مايه خشنودى پروردگار است.)

اين برخورد نشان مى دهد، در جو صميميت و محبت به كارگيرى القاب و تشريفات از اثر محبت خواهد كاست.

براى تكميل بحث، مناسب است به آداب شنيدن سخن و آداب گفت و گو نيز، از ديدگاه قرآن اشاره كنيم.

آداب سخن شنيدن

مطالبى كه معمولا مى شنويم از سه حال بيرون نيست:

الف - داراى رشد آشكار است:

اقتضاى ادب درباره اين نوع سخنان، آن است كه:به اين سخن دل داد و توجه كرد و نيز در برابرش سكوت كرد.

اين ادب از آيه و اذا قرى القرآن فاستمعوا له و انصتوا»(اعرف، 204)(و چون قرآن خوانده شود گوش بدان فرا دهيد و خاموش مانيد) قابل استيناس است. تعبير به استمعوا»(گوش دادن و توج كردن) و انصتوا» خاموش ماندن، بيانگر دو جلوه ادب در برابر كلام حق است.

ب - داراى ضلالت آشكار است:

به همان ميزان كه سخن حق داراى تأثير مثبت است و تجليل و حمايت از آن لازم است، كلام باطل نيز داراى تأثير منفى بوده و اعراض از آن لازم است.

در آيه 68 سوره انعام آمده است. و اذ رايت الذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيره»(چون بينى كسانى‏[ به قصد تخطئه‏] در آيات ما فرو مى روند از ايشان روى بر تاب تا در سخنى ديگر در آيند.)

قطعا كلام باطل كه داراى ضلالت است، مصداقى است از قول زور و قول لغو، كه در آياتى از آنها نهى شده است: فاجتنبوا قول الزور»(حج، 22 / 30)

و الذين هم عن اللغو معرضون»(مومنون، 23 / 3)(مومنان كسانى هستند كه از بيهوده رويگردانند.)

ج - كلام مشتبه:

الشبهه هو ان لا يتميز احد الشيئين من الاخر لما بينهما من التشابه عيناً كان او معنى.(شبهه آن است كه دو چيز از همديگر تمييز داده نشود به خاطر تشابه عينى يا معنوى كه بين آنهاست.)(راغب)

آنچه مايه سر در گمى انسانهاست كلام حق يا باطل نيست، بكله كلام مشتبه است. آن گونه كه از آيه 7 سوره آل عمران استفاده مى شود، مشتبه يعنى كلام دو پهلو، كلامى كه آبستن فتنه است.

... و أخر متشابهات فاما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغأ الفتنه»

(پاره‏اى از آيات مشتابهات اند. آنانى كه در دل هايشان انحراف است براى فتنه جويى از آنها پيروى مى كنند.)

ادب در برار كلام مشتبه

الف - تحقيق در راوى

يكى از آداب براى كشف حق، دقت و كنكاش در راوى سخن است. در ذيل آيه 42 سوره عبس: فلينظر الانسان الى طعامه»(پس انسان بايد به خوراك خود بنگرد)، از امام باقر عليه‏السلام نقل شده: علمه الذى ياخذه عمن يأخذه، (19)(انسان بايد دقت كند كه علوم خود را از چه كسى دريافت مى كند.)

ب - تحقيق در مروى

آن گونه كه از آيه 6 سوره حجرات استفاده مى شود، تحقيق در مروى ادب ديگرى است در برخورد با كلام مشتبه:

يا ايها الذين آمنوا ان جأكم فاسق بنبأ فتبينوا ان تصيبوا قوما بجهالْ فتصبحوا على ما فعلتم نادمين»(اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، اگر فاسقى برايتان خبرى آورد، نيك وارسى كنيد. مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد و از آنچه كرده‏ايد پشيمان شويد.)

ج - گلچين كردن

سومين ادب در برخورد با كلام مشتبه پس از تحقيق در راوى و مروى، انتخاب بهترين سخنان است: فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم او لو الالباب»(زمر، 39 / 17، 18)

(پس بشارت ده به آن بندگان من كه به سخن گوش فرا مى دهند و بهترين آن را پيروى مى كنند. اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.)

معيار انتخاب احسن، قرآن است و عقل، چرا كه اين دو مى توانند نقش امامت و رهبرى اسنان را در ارآيْ فكر صحيح بيان كنند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره قرآن فرمود: عليكم بالقرآن فاتخذوه اماما و قائدا (20)(بر شما باد به قرآن، پس آن را امام و جلودار خود انتخاب كنيد.) و درباره عقل، امام على عليه‏السلام چنين فرمود: العقول ائمْ الافكار (21)(عقل‏ها امامان افكارند.)

بديهى است كه تحقيق درباره مشتبهات تنها شأن كسانى است كه در اين امور، قدرت تشخيص داشته باشند و براى آنان كه فاقد قدرت تجزيه و تحليل اند، اين كار ممنوع است. كليد اين تشخيص نيز، به حكم آيه 29 سوره انفال، در گروى تقوى است: ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا»(اگر خدا ترس و پرهيزكار شويد خدا به شما فرقان بخشد.)

آداب گفت و گو

مرحله سوم آداب كلام، به آداب رد و بدل كلام مربوط مى شود.

1. توجه كردن به طرف مكالمه:

شايد بتوان اين ادب را از آيات مربوط به مجلس انس بهشتيان استيناس كرد.

متكين عليها متقابلين»(واقعه، 56 / 16)(بهشتيان بر تختها روبروى هم بر آنها تكيه داده‏اند.)

على الارئك ينظرون»(مطففين، 83 / 23)(بهشتيان بر تختها نشسته، مى نگرند.)

لا يسمعون فيها لغوا و لا تأثيما. الا قيلا سلاما سلاما»(واقعه، 56 / 25، 26)(در آنجا نه بيهوده‏اى مى شنوند و نه سخنى گناه آلود. سخنى جز سلام و درود نيست.)

از اين آيات استفاده مى شود كه در بهشت مجلس انس سالمى برقرار است و بدون شك، آنچه ادب يك مجلس در خور شأن بهشت است از ناحيه بهشتيان رعايت مى شود. در آن مجلس، اهل بيت روبروى يكديگر، در حال توجه، سخنان سالم رد و بدل مى كنند.

2. گفت و گو به صورت نجوى نباشد:

اصولاً مكالمه بايد از آفات كلام دور باشد. لكن مهم‏ترين آفات كه اغلب در ظرف مكالمات بوجود مى آيد دو آفت است.

الف - نجوى، ب - جدال

قرآن در باب نجوى مى‏فرمايد: انما النجوى من الشيطان ليحزم الذين آمنوا و ليس بضارهم شيئا الا باذن الله»(مجادله، 58 / 10)(نجوا از القائات شيطان است تا كسانى را كه ايمان آورده‏اند، دلتنگ گرداند. ولى جز به فرمان خدا هيچ آسيبى به آنها نمى‏رساند.)

با توجه به روحيه ضعيف اغلب مردم، نجوا در مجالس مى تواند عامل وسوسه و تخيلات باطل بوده، و قلوب مؤمنين را نسبت به يكديگر محزون كند. هر چند تا اراده الهى نباشد، نجواى افراد به كسى ضرر نمى‏رساند، لكن درك اين مهم از افق، فكر افراد ضعيف الايمان بيرون است.

نجوا تنها در سه مورد تجويز شده كه در سوره نسأ آيه 114 به آن اشاره شده است: لا خير فى كثر من نجوبهم الا من عمل بصدقْ او معروف او اصلاح بين الناس»(در بسيارى از رازگويى‏هاى ايشان خيرى نيست مگر اينكه بدين وسيله به صدقه يا كار پسنديده يا سازشى بين مردم فرمان دهد.)

3. جدل نباشد:

شيطان همواره در صدد ايجاد عداوت و كينه و از بين بردن محبت و صميميت افراد است.

انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوْ و البغضأ.»(مائده، 5 / 91)(همانا شيطان مى خواهد در ميان شما دشمنى و كينه‏اى ايجاد كند.)

يكى از بهترين فرصتها براى ايجاد تفرقه و عداوت بين مردم، جدال است كه مكالمات نيز، عموماً ميدان مناسبى است براى جدال. قرآن مى فرمايد:

ان الشياطين ليوحون الى اوليائهم ليجادلوكم »(انعام، 6 / 121)(شياطين به دوستان خود وسوسه مى كنند تا با شما ستيزه نمايند.)

1- محمدى رى شهرى، ميزان الحكمْ، حديث شماره 1847.

2- همان، ح 17959.

3- نهج البلاغه، حكمت 381، فيض الاسلام.

4- ميزان الحكمْ، ح 17830.

5- همان، ح 17934.

6- همان، ح 15917.

7- همان، ح 18164.

8- همان، ح 17964.

9- همان، ح 17904.

10- همان ح 17494.

11- همان، ح 7189.

12- همان، ح 1864.

13- همان، ح 17934.

14- همان، ح 17952.

15- جمعى از نويسندگان، تفسير نمونه، 22 / 140.

16- ميزان الحكمه، ح 7442.

17- نهج البلاغه، حكمت 347، فيض الاسلام.

18- بحرانى، تفسير البرهان، 4 / 104.

19- همان 4 / 429 .

20- ميزان الحكمْ، ح 16425.

21- همان، ح 13345.

منبع:http://library.tebyan.net

ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 1:40 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

ایمان هر چند از ماده آمن به معنای طمانینه داشتن روح و زایل شدن ترس از بشر است، ولی در اصطلاح قرآنی در موارد چندی به کار رفته است. از جمله این کاربردها می توان به اقرار به خداوند و شرایع آسمانی و به ویژه شریعت محمدی (ص) ؛ اعتقاد قلبی به حق همراه با تصدیق و نیز اعتقاد و گفتار راست و عمل صالح اشاره کرد. اما آن چه را می توان به یک مفهوم جامع برای آن در نظر گرفت، آن است که ایمان مجموعه ای از اذعان قلبی و اقرار زبانی نسبت به آفریدگاری و پروردگاری خدا و پذیرش رسالت پیامبران و رستاخیز و معاد و نیز عمل به آموزه های وحیانی در زندگی دنیایی است.

 

کارکردهای قرآنی ایمان

قرآن برای ایمان در زندگی فردی و اجتماعی کارکردهای چندی را بیان می کند. می توان با پژوهش هایی علمی دریافت که بیش از 90 کارکرد و اثر مفید و سازنده برای ایمان در زندگی بشر وجود دارد که قرآن بدان ها اشاره کرده است. البته این کارکردها گاه جزیی و مصداقی است و گاه کلی است. به این معنا که کارکردهای جزیی و مصداقی از آن رو به طور جداگانه مورد تاکید قرار گرفته است که نقش مهمی را در زندگی بشر ایفا می کند.

 

مهم‌ترین و کلیدی‌ترین نقش ایمان در حوزه عقلانیت و بصیرت بخشی انسان است. بی گمان مهم ترین دغدغه و پرسش بشر در طول تاریخ، مسایلی چون جایگاه بشر در هستی و نقش او در عالم است. این دغدغه زمانی تشدید می‌شود که مرگ به عنوان حقیقتی عینی و ملموس همراه با زندگی او آمیخته و عجین شده. به هر سوی روی می آورد مرگ را مشهود و عیان می‌یابد. هراس و وحشت از مرگ وی را به سوی تفسیر دیگری از هستی و علل و عوامل ظاهر و باطن آن می‌کشاند. در این میان است که دین و ایمان، خود را برای تفسیر هستی و جایگاه انسان نشان می دهد و تفسیر مثبت از زندگی ارایه می دهد تا انسان را از پوچی برهاند.

 

قرآن تفسیری از هستی ارایه می دهد که نقش ایمان به گونه ای در آن حضور می یابد و می توان ادعا کرد که اگر ایمان از زندگی انسان برداشته شود، زندگی به معنای واقعی کلمه پوچ می شود. قرآن برای هستی آغاز و انجام بیان می‌کند که توحید محوری ترین عنصر آن را تشکیل می دهد. خدایی که آفریدگار و پروردگار انسان است به هدفی او را آفریده است و زندگی با مرگ پایان نمی یابد. برزخ و قیامت عوالم دیگری است که انسان به سوی آن کشانده می شود و این عمل به طور اجبار در فرآیندی زمانی رخ خواهد داد.

 

قرآن هدف از زندگی بشر در این دنیا را خلافت انسان بیان می کند. هر چند خلافت تنها هدف آفرینش انسان نیست و قرآن اهدافی چون عبودیت ، آبادگری ، تکامل و مانند آن را نیز از اهداف خلقت بر می شمارد ولی این اهداف ذکر شده به زندگی انسانی معنا و مفهوم دیگری می بخشد چنان که وجود رستاخیز تحول عظیم و شگرفی در انسان و رفتار و منش او پدید می آورد. بینش و نگرشی که ایمان به خدا با همه اسما و صفات پسندیده و حسنای او به زندگی انسان می بخشد موجب می شود که عنصر آرامش در انسان تقویت شود. از این رو قرآن آرامش را به عنوان یکی از آثار ایمان در زندگی فردی بر می شمارد و بیان می کند که چگونه انسان مضطرب و حیران با باور و ایمان خود زندگی خود را به نوعی امنیت و آرامش درونی مبدل می سازد.( بقره آیه 62 و 277و آل عمران آیه 139) ؛ زیرا انسانی که دارای ایمان است به عنصر امید آراسته می گردد. امید به عنوان عامل حرکت و شادابی و طراوت موجب می شود تا یاس و کسالت از وی دور گردد و زندگی اش معنا و مفهوم دیگری یابد.( بقره آیه 218 و یوسف آیه 87) از فشار زندگی به درد نمی آید و از ظلم و ستم نمی هراسد ؛ زیرا خداوندی را می بیند که در روز رستاخیز از همه کس و همه چیز بازخواست می کند و از کوچک ترین ستمی نمی گذرد. این گونه است که خود را از هر کاستی در دنیا ایمن می یابد و ترس و خوفی ندارد که گرفتار مشکلات و مصبیت‌هایی شود.(طه آیه 112 و جن آیه 13) از نظر روحی به صفا و پاکی دست می یابد ( آل عمران آیه 179) و خداوند را به عنوان عامل اصلی تاثیر گذار در همه چیز از فقر و ثروت و حکومت و قدرت می یابد و از فقر و فاقه نمی هراسد و دل تنگ از دست دادن چیزی نمی شود و سختی ها و اذیت‌هایی را که در راه خدا می کشد به جان و دل می پذیرد.( عنبکوت آیه 10 و 11)

 

در حوزه عمل اجتماعی و زندگی اجتماعی نیز از نوعی امنیت و آرامش اجتماعی برخوردار می شود . قرآن در این باره می‌فرماید: خداوند به کسانی که ایمان آوردند و کارهای پسندیده و صالح انجام داده اند وعده می دهد که در همین دنیا آن‌ها را خلافت بخشد و زندگی اجتماعی ایشان را پس از ناامنی به امنیت تبدیل سازد.(نور آیه 55) این آیه در حقیقت به کارکرد اجتماعی ایمان اشاره دارد که انسان های مومن می توانند جامعه ای برتر و نمونه ای را ایجاد کنند و با همبستگی و صلح و صفا در کنار هم از آرامش اجتماعی بدون ترس و خوف از ظلم و تعدی و تجاوز زندگی خوبی را پدید آورند. طبیعی است که هنگام تحقق آرامش اجتماعی ، رشد و توسعه تمدنی و فرهنگی نیز به دنبال خواهد آمد و آسایش نیز آن جامعه را در بر می گیرد و مومنان در همین دنیا از وسایل و ابرازهای رفاهی و آسایشی برخوردار می گردند.(یونس آیه 98 و نیز صافات آیه 139 تا 148)

 

به طور طبیعی جامعه برخوردار از ایمان، جامعه ای برتر با برخورداری از امنیت و آرامش و آسایش بالا خواهد بود و زمینه های هر گونه جرم و گناه و تعدی از میان خواهد رفت و بستری برای رشد ناهنجاری های اجتماعی چون کم فروشی( اعراف آیه 85 و هود آیه 85) فساد و فسادگری( اعراف آیه 85) تجاوز و تعدی به حقوق و اموال دیگران ( ص آیه 24) و رباخواری و زیاده خواهی ( بقره آیه 278) و گزافه گویی (شعراء ایه 224) و تهمت و افتراهای ناروا ( نور آیه 11 و 17) و مانند آن وجود نخواهد داشت. جامعه به جای هنجارگریزی رو به اصلاح می آورد( انفال آیه 1) و کمک مالی به دیگران ( مائده آیه 55 و انفال آیه 3 و 4) و برادری ( توبه آیه 7 و 11 و حجرات آیه 10) و پیروزی در همه عرصه‌ها (آل عمران آیه 139) و خیرخواهی ( غافر آیه 28 تا 38) و دوستی و مودت ( توبه آیه 71 و بقره آیه 257 و آل عمران آیه 68) جای آن می نشیند.

 

در حقیقت قرآن تبیین می کند که همه کارکردهایی که جامعه شناسان دینی با رویکردهای مختلف در صدد تبیین آن برای دین و ایمان بوده اند ، کارکردهای درست و واقعی است افزون بر این که این کارکرد منحصر به دنیا و زندگی دنیایی نیست و در آخرت نیز خود را نشان خواهد داد.

به هر حال در آموزه های قرآنی به خوبی معلوم می شود که ایمان تا چه اندازه در تصحیح بینش و نگرش مردم نقش مثبت و سازنده ای ایفا می کند و در زندگی فردی و اجتماعی چه تاثیرات مفیدی به جا می گذارد. کارکردهایی که همه جوانب و جهات وجودی و ابعاد مختلف و متنوع بشری را در بر می گیرد و حوزه ای از حوزه ها را خالی نمی گذارد. از آن جایی که در بینش توحیدی، انسان موجودی چند بعدی است و می بایست به همه ابعاد انسان توجه داشت ؛ از این رو قرآن، کارکردهای دین و ایمان را در همه حوزه و ابعاد مورد تحلیل و تبیین قرار داده و به این نیز بسنده نکرده بلکه با بیان راهکارها و سازو کارهایی به مومنان می آموزد که چگونه می توانند ایمان خود را تقویت کرده و از کارکردهای بیش تر ایمان وفواید و آثار آن بهره مند گردند.

منبع:http://atcce.com


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 1:37 PM | نويسنده : محمد | نظرات 0

.. ما شياطين را به سراغ كافران مي‌فرستيم تا آنها را از راه به در برند[1].
58ـ وَ لا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا...
منصور يكي از خلفاي عباسي به عارفي گفت: چه چيز تو را از آمدن به نزد ما بازمي‌دارد؟ عارف گفت: خداوند سبحان ما را از شما بازداشته است، چرا كه مي‌فرمايد:
وَ لا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ...[2]؛ شما مؤمنان، هرگز نبايد با ظالمان همدست و دوست باشيد و گرنه آتش كفر آنان، شما را نيز خواهد گرفت... .
پس منصور، عارف را نزد خود فراخواند و گفت: آن چه از من خواهي بگو. عارف گفت: خواهم كه مرا به درگاه خويش نخواني، تا خود آيم و چيزي به من ندهي تا از تو خواهم. پس بيرون رفت. آنگاه منصور گفت: ما مِهر خود را در دل هر دانشمندي افكنديم مگر اين شخص[3].
59ـ وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ
از بخيلي پرسيدند: از قرآن كدام آيه را دوست داري؟ گفت: آية:
وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ؛[4] اموالتان را به بي‌خردان ندهيد[5].
60ـ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ
مريضي به ابن‌سيرين گفت: در عالم خواب، كسي به من گفت: براي شفاي خود لا و لا بخور، تعبير اين خواب چيست؟ ابن‌سيرين گفت: برو زيتون بخور. زيرا خداوند در قرآن دربارة آن مي‌فرمايد: لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ[6].
61ـ مِنَ الْمُنْظَرِينَ...
پس از رحلت امام صادق، (ع)، ابوحنيفه به مؤمن طاق كه از شاگردان آن حضرت بود، بعنوان سرزنش گفت: امامِ تو از دنيا رفت. فوراً مؤمن طاق گفت: اَمّا اِمامُكَ؛ اما پيشواي تو (شيطان)؛
مِنَ الْمُنْظَرِينَ * إِلي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ[7]؛ تا قيامت زنده است[8].
62ـ يا هامانُ
يكي از خلفا، به نديم خود گفت: أيْنَ كُنْتَ يا هامان؟ كجا بودي اي هامان؟ نديم گفت:
كُنْتُ ابني لَكَ صَرْحاً؛[9] داشتم براي تو صرح و نردباني مي‌ساختم.
چون اين همان چيزي بود كه هامان براي فرعون ساخته بود.
نديم با اين جوابش به او فهماند كه اگر من هامان هستم تو نيز فرعون هستي.
خليفه از اين جواب خجل شد و هيچ نگفت[10].
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شهيد قاضي نورالله، مجالس المؤمنين، ج 1، ص 354.
[2] . سورة هود، آية 113.
[3] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
[4] . سورة نساء، آية 5.
[5] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
[6] . سورة نور، آية 35.
[7] . سورة حجر، آيات 37ـ 38.
[8] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
[9] . اشاره به آية 26 سورة مؤمن.
[10] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
http://howzeh-meybod.ir


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 12:25 AM | نويسنده : محمد | نظرات 0

46ـ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ...
ديوانه‌اي از ترس سنگ‌اندازيِ كودكان مي‌گريخت تا به خانة خواجه‌اي رسيد و چون در باز بود به درون رفت و در را بست. كودكان بيرون خانه، سنگ به دست به انتظار او نشستند. صاحب‌خانه چون ديوانه را سر و پا برهنه و مجروح ديد، دلش به حال او سوخت و به غلامان خود گفت تا مقداري غذا برايش آوردند. ديوانه كه آن غذاي لذيذ را ديد اين آيه را خواند:
...لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ؛[1] ... آن حصار، دري دارد كه باطن و درون آن رحمت است و از جانب ظاهر، عذاب خواهد بود.
با اين آيه، هم به لطف صاحب‌خانه اشاره كرد و هم به عذابي كه بيرون درب در انتظارش بود. خواجه از اين اقتباس او خوشش آمد و گفت تا اطفال را از آن جا راندند و به او هدايايي داد[2].
47ـ يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ...
منصور دوانقي امر كرد، مردي را كه دربارة او سعايت كرده بود آوردند. آن مرد نيز شروع به طرح دلايل خود كرد. منصور برآشفت و گفت: آيا نزد من نيز، دوباره به تكرار حرفهايت مي‌پردازي؟
آن مرد پاسخ داد. خداوند مي‌فرمايد:
يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها...؛[3] يادآور روزي را كه هر كس براي رفع عذاب از خود، به جدل و دفاع برخيزد... .
تو با خدا مجادله مي‌كني و ما چيزي به تو نمي‌گوييم، حال مرا به اين گستاخي‌ام مؤاخذه مي‌كني؟
منصور از اين پاسخ مبهوت شد و دستور داد تا جايزه به او بدهند[4].
48ـ إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ
در مجلس جشن شاهانه‌اي، مردم يكايك وارد مي‌شدند و هر كس سعي مي‌كرد نزديك پادشاه بنشيند. در اين هنگام نصرالله نامي، كنار پادشاه نشسته بود كه فتح‌الله نامي، وارد شد و خواست بين او و شاه بنشيند. در اين هنگام نصرالله گفت: خداوند در قرآن مجيد ترتيب نشستن ما را معلوم كرده است، آن جا كه فرموده:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ؛[5] آن هنگام كه ياري و پيروزي خدا فرا‌مي‌رسد.
پس بايد بعد از من نشيني[6].
49ـ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَخْرُجُونَ مِن دِينِ اللَّهِ!
روزي زني را نزد حجاج آوردند كه قبيلة او سركشي كرده بود. حجاج به او گفت: اي زن! آيه‌اي مناسب بخوان تا تو را ببخشم. زن اين آيه را خواند:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَخْرُجُونَ مِن دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً.
حجاج گفت: واي بر تو! اشتباه گفتي بلكه يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ، درست است. زن گفت: اي حجاج! دَخَلُوا وَ أَنْتَ تُخْرِجُهُمْ؛ مردم در دين خدا شدند و تو آنها را خارج مي‌كني[7].
50ـ إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً
يكي نماز مي‌خواند و در نماز، پس از خواندن سورة حمد، شروع به خواندن سورة نوح نمود. در همان آية اول:
إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً؛[8] ما نوح را فرستاديم.
بازماند و بيش از آن را به ياد نياورد. اعرابي كه حوصله‌اش سر رفته بود، گفت: اگر نوح نمي‌رود، ديگري را بفرست و ما را باز رهان[9].
51ـ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ...
منصور خليفه عباسي، سليمان بن راشد را به ولايت موصل برگمارد و او را با هزار عجم، راهي موصل كرد و گفت: همراه تو هزار شيطان فرستادم تا با آنها مردم را گمراه و ذليل كني!
نزديكي موصل، هزار عجم سرپيچي كردند و پراكنده شدند. منصور به سليمان نوشت: أَكَفَرْتَ النِّعْمَةَ يا سُلَيْمانُ؟ پاسِ نعمت نگه نداشتي اي سليمان؟
سليمان پاسخ داد:
وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا؛[10] سليمان كافر نشد، بلكه شياطين كافر شدند.
منصور خنديد و او را بخشيد[11].
52ـ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
از اصمعي روايت شده كه در بازار بغداد مي‌گذشتم، دكاني كه به انواع ميوه‌ها و مرغ‌هاي چاق، آراسته بود، ديده‌ام را جلب كرد، در اين حال، زني خوش صورت و زيبا به در دكان رسيد. من اين آيه را خواندم:
وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ * وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ * وَ حُورٌ عِينٌ * كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ؛[12] و ميوه‌هايي از هر نوع كه انتخاب كنند و گوشت پرنده از هر نوع كه مايل باشند و همسراني از حورالعين دارند. همچون مرواريد در صدف پنهان.
آن زن فوري جواب داد:
جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ؛[13] اينها پاداشي است در برابر اعمالي كه انجام مي‌دادند[14].
53ـ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ...
در يكي از ايام عيد، ديوانه‌اي مي‌گفت:
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ؛[15] اي مردم، من فرستاده خدايم به سوي شما.
بهلول وقتي اين را شنيد، سيلي محكمي به صورت آن ديوانه زد و گفت:
...لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضي إِلَيْكَ وَحْيُهُ...؛[16]... شتاب مكن به تلاوت قرآن، پيش از آن كه به تو وحي برسد...[17].
54ـ نادان چه كسي است؟
روزي معاويه به يكي از يمني‌ها گفت: از شما نادان‌تر نبوده است، زيرا زني بر شما فرمانروايي داشته است. يمني در پاسخ گفت: نادان‌تر از قبيلة من، دودمان تو هستند كه چون پيامبر خدا، (ص)، آنان را فراخواند، گفتند:
وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ؛[18] و (به خاطر آوريد) زماني را كه گفتند: پروردگارا! اگر اين حق است و از طرف توست، باراني از سنگ از آسمان بر ما فرود آر، يا عذاب دردناكي براي ما بفرست!
و نگفتند كه پروردگارا اگر اين بر حق است، ما را به سوي او هدايت كن[19].
55ـ بهلول با قرآن جواب مي‌دهد
روزي هارون، پنجمين خليفة عباسي، بهلول را به حضور طلبيد. او، ناگزير نزد هارون آمد. هارون از او پرسيد: عاقبت مرا چگونه مي‌داني؟
بهلول گفت: قرآن كتاب خدا در ميان ماست، روش خود را با دستورات آن تطبيق كن. قرآن مي‌گويد:
إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ * وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ؛[20] نيكوكاران از نعمتهاي بهشتي بهره‌مندند، و بدكاران گرفتار عذاب دوزخ هستند.
اگر كردار تو نيك است، عاقبتت خوب است وگرنه عاقبت بدي خواهي داشت.
هارون گفت: پس اين همه كارهاي نيك ما، در كجاست؟ بهلول گفت: خداوند تنها كردار پرهيزكاران را مي‌پذيرد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ[21].
هارون گفت: پس رحمت خدا در كجاست و چه مي‌شود؟ بهلول گفت: رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است: إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الُْمحْسِنِينَ[22].
هارون گفت: پس خويشاوندي ما با رسول خدا چه مي‌شود؟ بهلول گفت: در روز قيامت از عمل مي‌پرسند، نه از خويشان: فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ[23].
هارون گفت: پس شفاعت رسول خدا؟ بهلول گفت: بستگي به اذن و اجازة خدا دارد: يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً[24].
هارون به بهلول گفت: آيا حاجتي داري تا برآورم؟ بهلول گفت: حاجتم اين است كه مرا بيامرزي و اهل بهشت گرداني.
هارون گفت: برآوردن چنين حاجتي از دست من خارج است، ولي شنيده‌ام مقروض هستي، خواستم بدهكاري تو را ادا كنم.
بهلول گفت: اگر راست مي‌گويي اموال مردم را به صاحبانش برگردان، تو كه خودت بدهكار هستي، با بدهكاري نمي‌توان رفع بدهكاري كرد.
هارون گفت: آيا مي‌خواهي دستور دهم همه روز تا آخر عمر، معاش روزانة تو را بدهند؟
بهلول گفت: اي هارون من و تو هر دو بندة خدا هستيم. صاحب ما، اوست، آن خدايي كه معاش تو را تأمين مي‌كند و او هرگز مرا فراموش نمي‌كند[25].
56ـ أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا...
قرآن مي‌فرمايد:
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ...؛[26] آيا مؤمنان را هنگام آن نرسيده است كه دلهايشان به ياد خداوند و آن چه از حق نازل شده است، خشوع يابد؟
شنيدستم فُضَيلِ‌ نيك فرجام شبي بر شد به دزدي بر درِ بام
شنيد از خانه‌اي آواز قرآن بزد راه دل او راز قرآن
دل شب داشت بود پارسايي بدين خوش نغمه از قرآن، نوايي
ز شورانگيز، آه عاشقانه ألَم يأْنِ همي‌زد در ترانه
كه پويي تا به كي راه خطا را؟ دل آگه شو، به ياد آور خدا را
فضيل آن نالة جانسور بشنيد پشيمان شد و راه عشق، بگزيد
به كنج مسجد آن شب تا سحرگه برآورد از دل افغان و از جگر آه
از آن پس راه، رسم عشق دريافت به جانش پرتو توفيق برتاخت
سخن كز دل برآيد همچو تيري بشيند بر دل روشن ضميري[27]
الهي قمشه‌اي
57ـ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ...
روزي ابوحنيفة كوفي با اصحاب خود، در مجلسي نشسته بودند كه ابوجعفر مؤمن، شاگرد برجستة امام صادق،‌(ع)، از دور پيدا شد و رو به سوي ايشان آورد: چون نظر ابوحنيفه به او افتاد، از روي تعجب و عناد، با اصحاب خود گفت:
قَدْ جآءَكُمُ الشَّيطانُ؛ شيطان به سوي شما آمده.
ابوجعفر چون اين سخن شنيد، نزديك رسيد و اين آيه را بر ابوحنيفه و اصحاب او خواند:
...أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَي الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا؛[28] .
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورة حديد، آية 13.
[2] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة دهم، ص 62.
[3] . سورة نحل، آية 111.
[4] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 57.
[5] . سورة نصر، آية 1.
[6] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة يازدهم، ص 61.
[7] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة دوم، ص 59.
[8] . سورة نوح، آية 1.
[9] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 61.
[10] . سورة بقره، آية 102.
[11] . معادن الجواهر و نزهه‌الخواطر، ج 2، ص 230.
[12] . سورة واقعه، آيات 20ـ 23.
[13] . همان، آية 24.
[14] . سرگذشت‌هاي تلخ و شيرين، ج 4، ص 190، به نقل از تاريخ نگارستان، داستان 87.
[15] . سورة اعراف، آية 158.
[16] . سورة طه، آية 114.
[17] . مكالمة قرآني، ص 29.
[18] . سورة انفال، آية 32.
[19] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هفتم، ص 64.
[20] . سورة انفطار، آيات 14ـ 15.
[21] . سورة مائده، آية 27.
[22] . سورة اعراف، آية 56.
[23] . سورة مؤمنون، آية 101.
[24] . سورة طه، آية 109.
[25] . سرگذشت‌هاي تلخ و شيرين، ج 1، ص 223، به نقل از عنوان الكلام، ص 206.
[26] . سورة حديد، آية 16.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هفتم، ص 52.
[28] . سورة مريم، آية 83.
http://howzeh-meybod.ir


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 12:24 AM | نويسنده : محمد | نظرات 0

چون خبر يافت كه رسول خدا رحلت كرده است، توبه نمود و به عبادت مشغول شد. كسي سؤال كرد: چگونه شد كه توبه كردي و پشيمان شدي؟ جوان پاسخ داد: تا زماني كه پيامبر در حيات بود، به اين آيه پشت‌گرم بودم:
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ؛[1] تا تو در ميان آنان هستي، خدا آنان را عذاب نخواهد كرد.
اكنون آن در، بسته شد و پناه به اين آيه آوردم:
وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ؛[2] مادامي كه از نافرماني خدا استغفار كنند، خدا آنان را عذاب نخواهد داد[3].
32ـ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً
روزي منصور عباسي در حالي كه بر منبر نشسته بود و سخن مي‌گفت، مگسي روي بيني او نشست. منصور، مگس را با دستش دور كرد، در صورتي كه عادت خلفا اين بود كه دستشان را بر روي منبر تكان ندهند. مگس پرواز كرد و بر چشم او نشست. او مجدداً آن را پراند. ولي مگس دوباره روي چشم ديگر او نشست. تا اين كه منصور ناراحت شد و او را به دستش كشت.
چون از منبر پايين آمد، از عمرو بن عبيد پرسيد: خدا مگس را براي چه خلق كرد؟
عمرو گفت: براي اين كه ستمكاران را ذليل كند.
منصور پرسيد: اين را از كجا مي‌گويي؟
گفت: از فرمايش خداوند متعال كه مي‌فرمايد:
وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ؛[4] اگر مگس چيزي از آنها بربايد، نمي‌توانند آن را بازستانند، و طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
منصور گفت: وصَدَقَ اللَّهُ الُْعَظيم[5].
33ـ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيم...ٍ
روزي يك زنداني به زندان‌بان نوشت:
ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ؛[6] از پروردگارتان بخواهيد تا يك روز از عذاب ما بكاهد.
زندان‌بان نوشت:
...ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ‌...؛[7] ستمكاران را در آن روز، نه خويشاوندي باشد و نه شفيعي كه سخنش را بشنوند[8].
34ـ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ...
شيخ شرف‌الدين درگزيني از مولانا عضد‌الدين ايجي (دانشمند معروف) پرسيد كه: خداي تعالي در كجاي قرآن نامي از من برده است؟
مولانا پاسخ داد كه: در كنار علما ياد كرده است:
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ؛[9] آيا آنان كه مي‌دانند با آنان كه نمي‌دانند برابرند؟[10]
35ـ سورة بقره و سورة فيل
شخصي به نماز جماعت حاضر شد و امام جماعت، سورة بقره را مي‌خواند. آن شخص خسته شد و نماز را فرادا خواند و پيِ كار خود رفت. روز بعد به جماعت آمده و امام شروع به خواندن سورة فيل كرد.
نمازگزار با خود گفت: پناه بر خدا! من كه نتوانستم بر سورة بقره صبر كنم، چطور به سورة فيل توانم ايستاد؟![11]
36ـ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ...
شخصي به احمد بن خالد گفت: خدا به تو عطايي كرده كه به رسول خدا، (ص)، نكرده بود. احمد از اين گفته در خود فرو رفت و به خشم آمد و با عتاب، از گوينده، سؤال كرد: اي كم خرد آن چيست كه خداوند به من عطا كرده و به رسول اكرم ارزاني نداشته است؟
آن مرد در پاسخ گفت: خداوند به رسول خودش مي‌فرمايد:
لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ؛[12] (اي پيامبر) اگر تو تندخو و سخت دل بودي، مردم از گرد تو متفرق مي‌شدند.
در صورتي كه تو تندخو و سخت‌دل هستي و ما از گِردت متفرق نمي‌شويم[13].
37ـ سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا
از شعبي پرسشي پرسيدند، گفت: نمي‌دانيم.
به او گفتند: آيا از گفتن نمي‌دانم، حيا نمي‌كني و حال آنكه تو فقيه عراق هستي؟
او گفت: ملايكه نيز حيا نكردند آنگاه كه گفتند:
سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا؛[14] منزّهي تو، ما را جز آن چه خود به ما آموخته‌اي دانشي نيست.[15]
38ـ فَجٍّ عَمِيقٍ
به صَعْصَعَة‌‌بن صوحان گفته شد: از كجا آمده‌اي؟ گفت: از
فَجٍّ عَمِيقٍ؛[16] از راهي دور.
پرسيده شد: كجا مي‌روي؟ گفت:
الْبَيْتِ الْعَتِيقِ؛[17] خانة ديرينه (کعبه).[18]
39ـ وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ
طفيلي جمعي را ديد كه صحبت‌كنان با هم مي‌رفتند. ترديدي به دل راه‌ نداد كه به مجلس سور و طعام مي‌روند، پس به دنبال آنان روانه شد. در يك لحظه متوجه شد آنان شاعرند و آهنگ قصر سلطان را دارند تا سروده‌هاي خويش را بخوانند. از آنها جدا نشد و همراه آنان به خدمت سلطان رفت. هر يك از شعراء شعر خويش خواندند. و صله‌اي دريافت كردند و رفتند. نوبت به طفيل رسيد. سلطان به او گفت: شعرت را بخوان و به دوستانت بپيوند.
طفيل گفت: ولي من شاعر نيستم!
سلطان پرسيد: پس چه‌كاره‌اي؟
گفت: من غاوي هستم از آن كساني كه خداوند متعال فرموده‌ است:
وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ؛[19] و گمراهان از پس شاعران مي‌روند.
سلطان خنديد و صله‌اش بخشيد![20]
40ـ يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا
اسكافي در ديوان رسايلِ نوح‌بن‌منصور، دبير بود، ولي چون قدر او را نشناختند، از نزد او و بْخارا اعراض كرد و به نزد آلپتكين رفت. آلپتكين او را عزيز داشت و پايگاه بخشيد سپس بين نوح بن منصور و آلپكتين مجادله‌اي پيش آمد و كار بالا گرفت. نوح، نامه‌اي بسيار آتشين پر از وعيد و تهديد براي آلپتكتين نوشت، و به قول نظامي عروضي كه راوي اين حكايت است: همة نامه پر بود از آنكه بيايم و بگيرم و بكشم.
چون نامه به آلپتكين رسيد، بسيار آزرده خاطر شد كه چرا نوح از حدّ خود تجاوز كرده و آن همه لاف و گزاف نوشته است. سپس از اسكافي خواست كه در پاسخ، سنگ تمام بگذارد.
اسكافي با فراست و بالبديهه به آية بسيار مناسبي از قرآن مجيد استشهاد كرد و آن را در پشت نامة نوح نوشت. آيه چنين بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ؛[21] اي نوح! با ما جدال كردي و در جدال، زياده‌روي نمودي، اگر راست مي‌گويي وعده‌هايي را كه به ما مي‌دهي انجام ده[22].
41ـ وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا...
يكي از اكابر، به صاحب بن عباد، رقعه‌اي نوشت در شفاعت و حمايت ظالمي كه مستوجب قتل شده و مجازات وي بر اين وجه قرار گرفته بود كه او را در حوض آب، مكرر غوطه دهند تا وقتي كه بميرد. صاحب عباد در جواب رقعة آن بزرگ، اين آيه را نوشت:
وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ؛[23] در مورد (اخلاص) آنها كه ظلم كردند با من خطاب مكن كه ايشان غرق‌شوندگانند[24].
42ـ وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ
امير اسماعيل گيلكي، پسر خوانده‌اي داشت كه دچار مرض آبله شد و زيبايي صورتش در اثر اين بيماري از بين رفت. روزي وي به همراه امير‌اسماعيل ايستاده بود و قاضي ابومنصور كه در آن جا حاضر بود، اين آيه را خواند:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ؛[25] همانا ما انسان را در نيكوترين صورت آفريديم، سپس او را به صورت پست‌ترين پستان، برگردانديم.
چون خود قاضي نيز چهرة زيبايي نداشت، پسر در پاسخ گفت:
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ؛[26] براي ما مثلي زد و خلقت خويش را فراموش نمود. قاضي خجل گشت و ديگران از فطانت پسر، متعجب شدند[27].
43ـ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا
يكي از بزرگان به صاحب بن عباد، مكتوبي نوشت در نهايت لطافت، كه بسي آثار فصاحت وبلاغت از آن ظاهر بود، چون صاحب بن عباد آن را مطالعه كرد، دريافت كه اكثر اين كلمات نغز و بديع كه در نامه درج شده، از خود اوست، از اين رو، در جواب او، اين آيه را نوشت:
هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا؛[28] اين كالاي ماست كه به سوي ما بازگردانيده شده است[29].
44ـ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري
در زمان خلافت مأمون، شخصي، خلافي كرد. امر به گرفتاريش شد. او فرار كرد. برادرش را گرفتند و نزد مأمون آوردند. مأمون به او گفت: برادرت را حاضر ساز، وگرنه تو را به جاي او به قتل خواهم رساند.
آن شخص گفت: اي خليفه! اگر سرباز تو بخواهد مرا بكشد و تو حكمي بفرستي كه مرا رها كند، آيا آن سرباز مرا آزاد مي‌كند يا نه؟! گفت: آري.
گفت: من نيز حكمي از پادشاهي آورده‌ام كه اطاعت او بر تو لازم است و به واسطة حكم او، بايد مرا رها سازي؟ گفت: آن كيست و آن حكم چيست؟
گفت: آن كس خداي تعالي و حكم، اين آيه است:
...وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري...؛[30] ...‌و هيچ گناهكاري، گناه ديگري را متحمل نمي‌شود... .
مأمون متأثّر شد و گفت: او را رها كنيد كه حكمي صحيح آورده است[31].
45ـ يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ...
ديوانه‌اي در شهر بغداد از آزار و سنگ‌اندازي كودكان مي‌گريخت تا اين كه به خواجة بزرگواري رسيد، به نزدش دويد و اين آيه را خواند:
يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلي أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا؛[32] اي ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج، فساد (و خونريزي) مي‌كنند، آيا چنانكه ما خرج آن را به عهده بگيريم، سدي ميان ما و آنها مي‌بندي (كه از شر آنان آسوده شويم)؟
خواجه از اقتباس او به اين آيه متعجب شد و كودكان را از آزار او بازداشت و از طعام، سيرش ساخت[33].
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورة انفال، آية 33.
[2] . همان.
[3] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره دهم، ص 61.
[4] . سورة حج، آية 73.
[5] . الاقتباس، ج 2، ص 156.
[6] . سورة غافر، آية 49.
[7] . همان، آية 18.
[8] . الاقتباس، ج 2، ص 47.
[9] . سورة زمر، آية 5.
[10] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره يازدهم، ص 60.
[11] . همان.
[12] . سورة آل عمران، آية 159.
[13] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 57.
[14] . سورة بقره، آية 32.
[15] . الاقتباس، ج2، ص39.
[16] . سورة حجّ، آية 27.
[17] . همان، آية 33.
[18] . الاقتباس، ج2 ، ص37.
[19] . سورة شعراء، آية 224.
[20] . الاقتباس، ج2، ص 47.
[21] . سورة هود، آية.32.
[22] . قرآن‌پژوهي، ص 782ـ 783، به نقل از چهار مقاله، نظامي عروضي سمرقندي، ص 13ـ 15.
[23] . سورة هود، آية 37.
[24] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[25] . سورة تين، آيات 4ـ5.
[26] . سورة يس، آية 78.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[28] . سورة يوسف، آية 65.
[29] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[30] . سورة انعام، آية 164.
[31] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة چهاردهم، ص 60.
[32] . سورة كهف، آية 94.
[33] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة دهم، ص 62.
http://howzeh-meybod.ir


ادامه مطلب




تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393  | 12:24 AM | نويسنده : محمد | نظرات 0
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 27 :: 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 >