پیامبر اسلام (ص) ــ به منظور صیانت نصوص قرآنی ــ علاوه براستمداد از نیروی حـافظه مـردم دستـور داد قرآن را بنویسند، وآنا نکه دست اندرکار نگارش قرآن بودند به "کتـّاب وحـی" نا مبردار بوده اند.
شمار این نویسندگان وحی به چهل و سه و یا چهل و پنج نفر بالغ می گردد که در زمان پیامبر اسلام (ص) به کتابت وحی اشتغال داشته اند.
لازم به ذکر ست که پنج نفر از کاتبان وحی که عبارت بودند از:
علی بن ابیطالب و زید بن ثابت و عبدالله بن مسعود و معاذ بن جبل و اُبّی بن کعب بیشتر افتخار حضور پیامبر را داشته اند و حضرت علی (ع) سرپرست و ناظر آنان بوده است.
http://radioquran.ir
ادامه مطلب
1- آخری آیه سوره اَعْراف 2- آیه 48 سوره نَحْل 3- آیه 58 سوره مَرْیم 4- آیه 77 سوره حَجْ 5- آیه 25 سوره نَمْل 6- ایه 21 سوره اِنْشقاقْ 7- آیه 15 سوره رَعْد 8- آیه 107 سوره اَسری 9- آیه 18 سوره حَجْ 10- آیه 60 سوره فُرقان 11- آیه 24 سوره (ص)
http://radioquran.ir
ادامه مطلب
1- آیه 15 سوره سجده (الجُرُزْ و یا اَلْمَضاجِعْ)
2- آیه 37 سوره سجده (فصلت)
3- آخرین آیه سوره نَجم
4- آخرین آیه سوره عَلَقْ.
http://radioquran.ir
ادامه مطلب
در قرآن مجید پانزده آیه سجده دار وجود دارد که بعد از شنیدن یا خواندن چهار آیه آن سجده واجب می گردد، و بر یازده آیه دیگر سجده مستحبی است .
http://radioquran.ir
ادامه مطلب
|
1.متداولترین نام
2.نماز مستحبی
3.سجده
4.مهمترین اعمال دینی
5.قرآن كريم
6.قرآن كريم
7.قرآن كريم
8. حروف مقطّعه
9.بلندترين و كوتاهترين
10.تمامى حروف الفبا
11.عكس كامل
12.وسط قرآن
13.چهار تشديد متوالى
14.انبياى الهى
15.«اعجاز عددى قرآن كريم»
تعدادى از آمار و ارقام شگفتآور :
16.واژه دنيا
17.كلمه یوم
18.كلمه شهر
19.كلمه جلاله (اللَّه)
20. واژه « سجد »
21.واژه ساعه
22. واژه شياطين
23.واژه حيات
24.واژه علم و معرفت
25.واژه ابلیس
26.لفظ سماوات
27.لفظ صلاة
28.لفظ وصى
29.لفظ شيعه
30.لفظ فرقه
32. اخر وقت نماز مغرب و عشا http://shahrekord.namaz.ir |
ادامه مطلب
الف) اگر پاسخ داده شود: «هدف، همان عبادت و پرستش خداوند است.»، اين پرسش مطرح مي شود كه «مگر خداوند، نيازمند عبادت و پرستش بندگان است؟».
ب) اگر پاسخ بدهيد: «خداوند، قادر و متعال است.»، اين پرسش به ذهن مي آيد كه «چرا و چگونه جهان را آفريد؟ آيا هرقادري كه مي تواند كاري كند، بايد آن را انجام دهد؟»
پ) در صورتي كه پاسخ داده شود: «هدف، تكامل انسان ها است.»، اين پرسش مطرح مي شود كه «تكامل انسان، چه اثري دارد؟ چگونه مي تواند هدف آفرينش باشد؟»
ت) بر فرض، به تكامل معهود و كمال مطلوب رسيد، چه مي شود؟
پاسخ: اين پرسش، سابقه ديرينه اي دارد و مانند برخي از مسايل فلسفي، براي همگان مطرح است. غالب انسان ها مايلند بفهمند كه «هدف خلقت خودشان و يا مجموعه انسان ها چيست؟»...
اين پرسش براي افرادي به صورت يك عقده «لاينحل» در مي آيد، كه دايره هستي را به جهان ماده منحصر مي نمايند و مرگ را پايان زندگي بشر مي دانند و عالمي به نام «رستاخيز» و سرايي به عنوان «آخرت» را نمي پذيرند.
اما كساني كه زندگي مادّي را براي انسان منزلي از منازل زندگي بشر مي دانند و به دنبال اين جهان به سراي ديگري معتقدند و اين جهان را روزنه و پلي براي نيل به ابديت مي دانند، در مكتب اين افراد، پاسخ به اين پرسش، آسان است و برفرض اگر هدف از آفرينش انسان را در اين جهان نتوانند بدانند، هدف از خلقت را در جهان ديگر و در زندگي ابدي، جست و جو مي كنند و مي گويند: «هدف خلقت انسان در اين جهان، آماده كردن او براي يك زندگي جاوداني است كه خود هدف و مطلوب نهايي است.»
بعد از ذكر اين مقدمه، ابتدا به طور اجمال به بررسي هدف از آفرينش مي پردازيم و سپس مطالبي درباره پرسش هايي كه مطرح شد، بيان مي شود.
در خلقت و آفرينش، دو هدف مي توان تصور كرد: نخست، هدف متوسط و دوم، هدف غايي و عالي. با مراجعه به آيات قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام روشن مي شود كه هدف متوسطِ خلقت، عبادت و بندگي خداست. اين مطلب، در همه پديده هاي عالم ساري و جاري است. خداوند، درباره همه اشياي مادّي عالم مي فرمايد: «... وان من شي ء الاّ يسبّحُ بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم...»(1)، همه موجودات تسبيح خدا مي گويند، اما شما تسبيح آنان را نمي فهميد. و درباره جنّ و انسان نيز مي فرمايد: «و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ ليعبدون»(2)؛ آفرينش جنّ و انسان براي بندگي است. بنابراين از ديدگاه وحي، همه هستي تسبيح گوي ذات او هستند و مشغول عبادت، و عبادت هم هدف متوسط خلقت است.(3)
اما هدف عالي و غايي، وصول به مبدأ نور هستي است، يعني منتهي اليه سير مخلوقات، اوست: «و انّ الي ربّك المنتهي»(4)؛ انتهاي سير انسان به سوي پروردگار است. «الي ربّك الرجعي»(5)؛ برگشت به سوي خداست. «انّا للّه و انّا اليه راجعون»(6): كه همگي اين آيات غايت سير را روشن مي كنند. البته رسيدن به خدا همان به كمال مطلق رسيدن مخلوقات است. موقعي پديده هاي هستي، كمال آخر خود را مي يابند كه به قرب الهي برسند. پس روشن شد هدف غايي خلقت، به كمال رسيدن همه موجودات و رسيدن انسان به مقام قرب الهي است.
در اين جا دو مطلب ديگر را نيز بايد مورد توجه قرار داد:
نخست اين كه خداي تعالي فيّاض، به تمام معناست و باران رحمت او بر سربندگان، هميشه مي بارد و مانعي هم براي آن نمي توان تصور كرد. به ديگر سخن، مقتضي موجود و مانع مفقود است، پس بايد خلق كند، چون لازمه ذات او، خلاقيت و فيّاض بودن است.
دوم اين كه آيا خدا در آفرينش ذي نفع است يا نه؟ در پاسخ بايد گفت: منفعت و سود به خلق برمي گردد نه به خالق، يعني خدا ذي نفع نيست، يا به عبارتي، ناقص نيست كه با اين كار به كمال برسد، بلكه سود به مخلوق بر مي گردد.
-
بلكه تا بربندگان جودي كنم -
من نكردم خلق تا سودي كنم
به عبارت ديگر آفرينش، احسان و فيض است از جانب خدا نسبت به مخلوقات؛ و چنين آفرينشي حسن ذاتي دارد و قيام به انجام فعلي كه ذاتاً پسنديده است؛ جز اين كه خود فعل زيبا باشد، به چيز ديگري نيازي ندارد. بنابراين اگر كسي بپرسد: «چرا خالق منّان، دست به چنين كار پسنديده بالذات زده است؟» در پاسخ بايد گفت: «خداوند كه فياض علي الاطلاق است، باتوجه به اين كه مي توانست موجودي را خلق كرده و به كمال برساند، اگر چنين نمي كرد، جاي پرسش و ايراد به او بود.»
پاسخ بخش الف:
همان طوركه مي دانيد هدف از فعل، در خداوند متعال و انسان ها متفاوت است. در افعال ما انسان ها هدف و غرض عبارت است از آن فايده اي كه هنگام فعل، انسان در نظر مي گيرد و براي رسيدن به آن تلاش مي كند. يعني هدف انسان از فعاليت هايش، دفع كمبودها و نيازمندي هاي خودش مي باشد؛ اما خداي متعال به چيزي نياز ندارد تا براي تأمين آن، كاري انجام دهد. او كمال مطلق است و هركس هرچه دارد و هرچه كه از هستي بهره اي داشته باشد، از او گرفته است و در ذات خود فاقد چيزي نيست تا باكار واجد شود؛ بلكه هدف از افعال خداوند تناسب با ذات الهي داشتن يا رفع نياز بندگان است.
درمورد عبادت هم همان طور كه بيان شد، عبادت جزو اهداف آفرينش است و از اهداف متوسط براي رسيدن به كمال نهايي و غايي مي باشد و فايده عبادت و هر اثر خوبي كه داشته باشد، تنها عايد بنده مي شود و او را پرورش داده، از نقص به كمال مي برد و در اين عبادت عبد هيچ فايده اي براي خداوند متصور نيست.
پاسخ بخش ب:
در اين كه خداوند قادر علي الاطلاق است بحثي نيست، همچنان كه كارهايش بي غرض نمي باشد و اين طور نيست كه هركاري انجام بدهد، بلكه كارها و افعالش از روي حكمت، مصلحت و هدف خاصي صورت مي گيرد كه به حكيمانه بودن افعالش امور ذيل دلالت دارد:
1 ـ وجدان و تجربه؛ به هر موجودي كه در عالم نگاه مي كنيم آن را با هدف و حكيمانه مي بينيم كه اين حاكي از حكيم بودن خداوند و حكيمانه بودن افعالش است.
2 ـ يكي از اسماي الهي كه در قرآن برآن تكيه شده «حكيم» است؛ اقتضاي اين صفت، اين است كه تمام افعال خداي متعال حكيمانه باشد. همچنان كه آيات متعددي (انعام/ 73؛ آل عمران/ 119؛ دخان/ 38 و...) دلالت مي كند براين كه تمام افعال الهي داراي هدف صحيح است.
بنابراين، خداوند قادر است و جهان را از روي هدف و غرض آفريده است كه بيان مشروحش در عبارت بالا (به ديگر سخن...) گذشت.
پاسخ بخش پ:
همان طور كه اشاره شد، هدف غايي از خلقت انسان، تكامل و وصول به رحمت الهي است و افرادي مي توانند از اين رحمت و فيض الهي استفاده كنند كه به نهايت درجه تكامل رسيده باشند؛ از اين رو اثر تكامل آرامش در سايه سار رحمت الهي است: «... و لا يزالون مختلفين* الاّ من رّحم ربّك و لذلك خلقهم»(7)؛ آنان همواره در اختلافند، مگر كساني كه پروردگارت رحمت آورد؛ و براي همين (رحمت) آنان را آفريد.
كه اين (رحمت) باعث ورود به بهشت و مخلد بودن در آن و زندگي جاودان داشتن در آن جا مي شود.(8)
چنان كه مولاي متقيان مي فرمايد: «اما بعد بي گمان خداي سبحان دنيا را مقدمه ي زندگي پس از آن قرار داده است و آن را براي مردم، بوته آزموني شمرده است تا هر آن كه را نيكوكارتر است، باز شناسد. اين است كه ما براي دنيا آفريده شده ايم و مأموريت مان تلاش در جهت آن نيست؛ بلكه براي آزمايش در دنيا نهاده شده ايم.»(9)
پاسخ بخش ت:
نكته اساسي در مورد اهداف اين است كه هدف نهايي هرچه باشد، چرا ندارد. توضيح اين كه اگر از محصّلي سؤال كنيم: براي چه درس مي خواني؟ مي گويد: براي اين كه دكتر يا مهندس شوم. مي گوييم: مدرك براي چه مي خواهي؟ مي گويد: براي اين كه فعاليت مثبتي انجام دهم و در آمد خوبي داشته باشم. باز مي گوييم: در آمد خوب را براي چه مي خواهي؟ مي گويد: براي اين كه زندگي آبرومند و مرفهي داشته باشم، سرانجام مي پرسيم: زندگي مرفه و آبرومند براي چه مي خواهي؟ در اين جا مي بينيم لحن سخن او عوض مي شود و مي گويد: خوب براي اين كه زندگي مرفه و آبرومندي داشته باشم. يعني همان پاسخ سابق را تكرار مي كند.
اين دليل براين است كه او به پاسخ نهايي خويش رسيده كه وراي آن، پاسخ ديگري نيست. در اين جا هم وقتي گفته مي شود: هدف از آفرينش چيست؟ مي گوييم: براي تكامل انسان و دريافت رحمت. اگر پرسيده شود: تكامل و قرب پروردگار براي چه منظوري است؟ مي گوييم: براي قرب به پروردگار! يعني اين هدف نهايي است و همه چيز را براي تكامل و قرب مي خواهيم، اما قرب و دريافت رحمت را براي خودش (يعني براي تقرّب به پروردگار) كه ماوراي آن پاسخ ديگري نيست.(10)
پرسش 2: با توجه به اين كه قرآن مي فرمايد: «نحن قسمنا بينهم معيشتهم»(11)؛ پس اگر فقيري يا ثروتمندي در جامعه باشد، خواست خداوند است؛ بنابراين، كمك به فقيري كه فقرش معلول خواست و اراده خداست، چه معنايي دارد؟
پاسخ: پاسخ اين پرسش بستگي به شناختن نحوه رازقيت خداوند دارد؛ آن طور كه شايسته قدوسيت و كبريايي اوست، آن گاه روشن مي شود كه رزاقيت نسبت به بندگان با اين كه مكلف باشيم، منافات ندارد. چرا كه اگر منافات داشت، خود قرآن كريم كه خداوند را به رزاقيت وصيت كرده، سعي، عمل و كوشش را واجب نمي كرد و نيز اولياي الهي براي احقاق حقوق مردم، جانبازي و فداكاري نمي كردند.
روشن است كه روزي رساني ذات اقدسش با تعهدات و ضمانت هاي انساني يك گونه نيست. تعهد آفريننده اين نظامات و مخلوقات با تعهد مخلوقي كه جزيي از همين نظام و تحت تأثير موجودات اين نظام است، تفاوت دارد؛ بنابراين، شناخت فعل خداوند و رزاقيتش مترتب برشناختن نظام هاي شگفت اين عالم است، قوه تغذي و جذبي كه در گياهان است و مواد غذايي را به سوي آن ها مي كشاند، از اسباب رزقي است كه خداوند در داخل اين نظام قرار داده است. خداونداين جاندارها را با همه تجهيزات حيرت انگيز آفريده و روزي آن ها را در هوا و خاك و نور و مواد غذايي اين عالم قرار داده است. خداوند ميل ها و رغبت ها را در جاندارها قرار داده است تا در پي نياز خود بروند.
عقل و اراده را در انسان قرار داده است تا اين كه حق خود را حفظ كند و براي به دست آوردن روزي تلاش كند و اگر اين كفالت و ضمانت در جهان هستي نبود، «و ما من دابة في الارض الاّ علي اللّه رزقها»نه ميلي بود و نه غريزه اي، نه قوه جذبي و نه دفعي، نه هضمي، نه گياه ريشه در زمين داشت و نه حيوان و نه انسان جهازات هضم و جذب و دفع و تغذي داشتند و نه انسان درباره حفظ حقوق خود مي انديشيد؛ همه اين شورها و نشاط ها و جنبش هااز رازقيت او پيدا شده است.
پس، رازقيت خداوند به اين معناست كه او موجودات را طوري آفريده كه احتياج به رزق و روزي دارند و طوري خلق شده اند كه بايد از موجود ديگري كه خداوند آفريده، تغذيه كنند تا بتوانند باقي بمانند. خداوند متعال بين روزي و روزي خوار انطباق كامل برقرار كرده است؛ همچنان كه در بعضي موارد روزي را آماده در كنار روزي خوار قرار مي دهد.
-
ابر را راند هماره سوي او آيد و ريزد وظيفه برسرش -
چون زمين را پا نباشد جود او طفل را چون پانباشد مادرش
گاهي نيز روزي خوار وظيفه دارد كه به طرف روزي حركت كند و خود را به روزي برساند؛ مانند: گياهان، حيوانات و... اما در مورد انسان، از آن جا كه او موجودي عالي تر است و افزون بر روزي حيوانات طلب مي كند؛ بنابراين، وسايل زيادتري در اختيار او قرار داده، دستگاه هدايت در وجود انسان تقويت شده، به او عقل و علم و فكر داده شده و وحي و نبوت، به كمك او آمده و برايش وظيفه و تكليف مقرر كرده است.(12)
بعد از اين كه خداوند با اراده تكويني اش تمام مواهب زمين و اسباب به دست آوردن روزي را براي انسان فراهم كرد، انسان را براي تحصيل روزي از راه حلال تشويق نمود: «وان ليس للانسان الاّ ما سعي»(13)؛ و وسعت و تنگي روزي را مشروط به شرايطي كرد كه بر زندگي انسان ها حكم فرماست؛ از قبيل ، تلاش ها، كوشش ها، اخلاص ها، فداكاري ها و...
پرواضح است، در جامعه اي كه استفاده از مواهب طبيعي اش براي همگان آزاد است، برخي سودجويان و سوء استفاده كنندگان پيدا مي شوند كه براي مردم و افراد جامعه ناراحتي هايي مي آفرينند و ديگران را از مواهب طبيعي محروم مي كنند. يا اين كه افرادي بر اثر از دست دادن سرپرستان، از كار، كسب و بهره مندي از طبيعت باز مي مانند كه در اين جا خداوند براي مبارزه با اين پديده و براي مهار غرايز، تهذيب نفوس و تربيت انسان ها، طبق اراده تشريعي اش از طريق ايثار و فداكاري و گذشت و انفاق، قوانين را وضع نمود و مردم را به انفاق و كمك به فقرا توصيه فرموده است.
در قرآن آمده است: «و اذا قيل لهم انفقوا ممّا رزقكم اللّه قال الّذين كفروا للّذين آمنوا انطعم من لويشآءاللّه اطعمه ان انتم الاّ في ضلالٍ مبين»(14)؛ و هنگامي كه به آنان گفته مي شود از آن چه خدا به شما روزي كرده، انفاق كنيد، كافران به مؤمنان مي گويند: آيا ما كسي را اطعام كنيم كه اگر خدا مي خواست، او را اطعام مي كرد؟ (پس خدا خواسته كه او گرسنه باشد.) شما فقط در گمراهي آشكاريد.
اكنون به وضوح در مي يابيم كه اين پاسخ در مقابل توصيه به انفاق، مغالطه اي بيش نيست.(15)
1- سوره اسراء، آيه 44.
2- سوره ذاريات، آيه 56.
3- سوره النجم، آيه 42.
4- سوره علق، آيه 8.
5- سوره بقره، آيه 156.
6- ر.ك: ترجمه الميزان، موسوي همداني، ج 18، ص 612 ـ 614، نشر بنياد علمي و فرهنگي علامه طباطبايي(ره).
7- سوره هود، آيات 118 و 119.
8- ر.ك: معارف قرآن، آية اللّه مصباح يزدي 3/1، نشر در راه حق.
9- فرهنگ آفتاب تفصيلي نهج البلاغه، عبدالحميد معاديخواه، ج 1، ص 77، نشر ذره.
10- ر.ك: تفسير نمونه، آية اللّه مكارم شيرازي، ج 22، ص 393.
11- سوره زخرف، آيه 32.
12- مجموعه گفتارها، شهيد مطهري، گفتار شانزدهم، رازقيت الهي، انتشارات صدرا.
13- سوره نجم، آيه 39.
14- سوره يس، آيه 47.
15- ر.ك: الميزان، علامه طباطبايي، ج 17، ص 93، جامعه مدرسين و نيز تفسير نمونه، ج 18، ص 401، دارالكتب الاسلاميه.
ادامه مطلب
در بسياري از آيات، اسم بيت بر كعبه اطلاق شده است:
الف ـ «ما كان صلاتهم عندالبيت اِلاّ مكاءً و تصدية.»3
«و دعايشان در نزد خانه كعبه جز صفير كشيدن و دست زدن، هيچ نبود».
ب ـ «فَلْيعبدوا ربّ هذاالبَيْت.»4
«پس بايد پروردگار اين خانه را بپرستد».
ج ـ «اِنّ الصفا و المروة من شعائرالله فَمن حج البيت...»5
«صفا و مروه از شعائر خداست، پس كساني كه حج خانه خدا بجاي مي آورند يا عمرهمي گذارند، اگر بر آن دو كوه طواف كنند مرتكب گناهي نشده اند».
صفا و مروه اسم دو كوهي است كه بين آنها فاصله اي وجود دارد و سعي ميان آن دو از اركان حج است. در عصر جاهلي بر كوه صفا بتي بنام «اساف»، و بر كوه مروه بت ديگري بنام «نائله» بود. مسلمانان از سعي ميان آن دو كوه كه زيارتگاه مشركين بوده بيم داشتند وليكن در اين آيه سعي ميان اين دو كوه از شعائر خداي يكتا خوانده شده تا ديگر بيمي بر جاي نماند.
د ـ «و اذ جعلنا البيت مثابة للناس و امناً...»6
«و كعبه را جايگاه اجتماع و مكان امن مردم ساختيم. مقام ابراهيم را نمازگاه خويش گيريد...»
هـ ـ «و اذ بوّ أنا لابراهيم مكان البيت...»7
«و مكان خانه را براي ابراهيم آشكار كرديم و گفتيم: هيچ چيز را شريك من مساز و خانه مرا براي طواف كنندگان و برپاي ايستادگان و راكعان و ساجادان پاكيزه بدار».
و ـ «و اذ يرفع ابراهيم القواعدمن البيت...»8
«هنگامي كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاي خانه را بالا بالا بردند. گفتند: اي پروردگار ما، از ما بپذير كه تو شنوان و دانا هستي».
ز ـ «ولله علي الناس حج البيت مَن استطاع اليه سبيلاً...»9
«و خدا راست بر مردم حج خانه، آن كس كه بتواند به سويش راهي بيابد و هر آن كس كه كفر ورزد، همانا خدا از جهانيان بي نياز است».
ح ـ «اِنّ اوّل بيت وضع للناس...»10
«نخستين خانه اي كه براي مردم (و عبادت خداوند) بنا شده است.»
ط ـ «... و عَهِدنا اِلي ابراهيم واسماعيل اَنْ طهرّا بيتي.»11
«... ما ابراهيم و اسماعيل را فرمان داديم: خانه مرا براي طواف كنندگان و مقيمان و راكعان و ساجدان پاكيزه داريد.»
و در جاي ديگر چنين آمده است
ي ـ «و اذبوّأنا لابراهيم مكان البيت اَنْ لا تشرك بي شيئاً و طهرّ بَيْتي للطائفين و القائمين و الرّكّع السجود...»12
«و بياد آور اي رسول كه ما ابراهيم را در آن بيت الحرام تمكين داديم كه با من چيزي شريك نگيرد و بر او وحي كرديم كه خانه مرا براي طواف كنندگان و نمازگزاران و ركوع و سجود كنندگان پاكيزه نمايد.»
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
الف ـ «و من حيث خَرجت فَوَلّ وجهك شَطرالمسجدالحرام...»13
«و هرگاه (يا هرجا) بيرون شدي، روي خود را به جانب مسجدالحرام برگردان.»
ب ـ «ولا تقاتلوهم عندالمسجدالحرام...»14
«و در مسجدالحرام با آنها (كافران) جنگ مكن، مگر آنكه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بكشيدشان، كه اين است پاداش كافران.»
ج ـ «ولا يجر منّكم شنئان قوم اَنْ صدّوكم عن المسجدالحرام.»15
«و دشمني با قومي كه مي خواهند شما را از مسجدالحرام باز دارند، وادارتان نسازد كه از حدّ خويش تجاوز كنيد.»
د ـ «و كيف يكون للمشركين عهدٌ عندالله و عند رسوله اِلاّ الذين عاهدتم عندالمسجدالحرام...»16
«چگونه مشركان را با خدا و پيامبر او پيماني باشد؟ مگر آناني كه نزد مسجدالحرام با ايشان پيمان بستيد.»
هـ ـ «و مالهم اَلاّ يعذّبهم الله و هم يصدون عن المسجدالحرام...»17
«و چرا خدا عذابشان نكند، حال آنكه مردم را از مسجدالحرام باز مي دارند و صاحبان آن نيستند.»
و ـ «سبحان الذي اسري بعبده ليلاً من المسجدالحرام...»18
«منزّه است آن خدايي كه بنده خود را شبي از مسجدالحرام به مسجدالاقصي، كه گرداگردش را بركت داده ايم، سير داد.»
ز ـ «اِنّ الذين كفروا و يصدون عن سبيل الله و المسجدالحرام الذي جعلناه للناس...»19
«آنهايي كه كافر شدند و مردم را از راه خدا و مسجدالحرام (كه براي مردم چه مقيم و چه غريب يكسان است) باز مي دارند...»
ح ـ «هم الّذين كفروا و صدوكم عن المسجدالحرام...»20
«ايشان همانهايي هستند كه كفر ورزيدند، و شما را از مسجدالحرام باز داشتند، و مانع شدند كه قرباني به قربانگاهش برسد.»
و آيات ديگري كه در سورهاي بقره و توبه وجود دارد، همين مطلب را اثبات مي كند.
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
الف: با وصف حرام: «يا ايهاالذين آمنوا لا تحلّوا شعائرَالله... ولا آمّين البيت الحرام.» 21
«اي كساني كه ايمان آورده ايد شعائر خدا و ماه حرام و قرباني را، چه بدون قلاده و چه با قلاده، حرمت مشكنيد... و آزار آنان را كه به طلب روزي و خشنودي پروردگارشان آهنگ بيت الحرام كرده اند، روا مداريد...»
ب: با وصف عتيق: «لكم فيها منافع اِلي اجل مسمّي ثمّ محلها اِليَ البيت العتيق.»22
«از آن شتران قرباني تا زماني معين سود ببريد، سپس (بدانيد كه) جاي قربانيشان در آن خانه كهنسال است.»
و در آيه ديگر فرمود: «وَ ليْطوّفوا بالبَيْت العتيق.»23
ج: با وصف معمور: «والبيت المعمور.»24
«قسم به بيت معمور.»
د: با وصف محرّم: «ربّنا انّي اسكنت من ذريتي بواد غير ذي زرع عند بيتك المحرّم...»25
«اي پروردگار ما! برخي از فرزندانم را بهبياباني بي هيچ كِشته اي، نزديك خانه گرامي تو جاي دادم.»
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
لغت شناسان در وجه تسميه مكّه به اين اسم، نكاتي را ذكر كرده اند، كه به آنها اشاره مي كنيم:
«ابن منظور» در لسان العرب مي گويد: از آنجا كه آبِ آن سرزمين، قليل است و مردم براي رفع احتياجات خود، آب را از زير زمين استخراج مي كردند، آن را مكّه ناميدند. (انّما سميّت بذلك لِقلّه ماءِها حيث كانوا يمتكّون الماء فيها اَي يستخرجونها.)
عبدالله بن زبير مي گويد: «انّما سميّت بذلك لقّلة مائها» و اين اسم از ضرب المثل معروف عرب گرفته شده است كه مي گويند: (مكّ الفصيل و امتكَّ) يعني: «كودك هر آنچه شير كه در پستان مادر بود، مكيد.»
و باز در همان كتاب آمده است: «مِن انّها كانت تُمكُّ مَن ظَلَم فيها و اَلْحدَ اَي تهلكُه» يعني: «هر كس در آن مكان ظلم كند و يا الحاد و بي ديني را رواج دهد، هلاك مي شود.»
و ياقوت حموي در معجم البلدان، در علّت تسميه مكّه به اين نام چنين مي گويد: چون اعراب جاهلي گمان مي كردند، حجّشان باطل است، با اين گمان به نزد كعبه مي آمدند و در حين طواف فرياد مي كشيدند و دستهاي خود را به هم مي زدند (كف مي زدند) و بعيد نيست كه آيه 35 سوره انفال اشاره به همين داستان داشته باشد. «و ما كان صلوتهم عندالبيت اِلاّ مكاء و تصدية...»
ادامه مطلب
براي روشن شدن جواب، بايد به اهل خبره رجوع كرد، و بر اين اساس ناگزيريم نظر لغت شناسان را ملاحظه كنيم:
«ابن منظور» در لسان العرب مي گويد: «اينكه مكّه را بكّه ناميدند، چون هر ظالمي قصد تعدي و تجاوز به آن را داشته باشد، گردنش قطع خواهد شد «لانّها كانت تبكّ اعناق الجبارة اذااَلحدوا فيها بظلم.»
و همين نظر را نيز اسماعيل بن حمّاد جوهري در كتاب صحاح اللغة جلد 4 صفحه 1576 ، ابراز كرده است. «عبدالله زبير نيز به همين معني نظر داده است.»
و از برخي علّت آن چنين نقل شده: چون مردم به هنگام طواف خانه خدا، مزاحم يكديگر مي شوند.
ولي اسماعيل بن حماد جوهري در «صحاح اللغة» و در همان جلد، نظريه ديگري مطرح كرده و مي گويد: «مِنْ انّ بكّة اسم بطن مكّه و انّما سميت بذلك لازدحام الناس فيها.»
يعني بكّه اسمِ خودِ مكّه است، ليكن علتّ نامگذاري آن به اين اسم آن است كه: مردم زيادي در آن مكان اجتماع و ازدحام مي كنند.
در جاي ديگري آمده است
«اَنَّ مكّة للبلد و بكّة اسمٌ لارض البيت سمّي بذلك لانّ الناس يتباكوّن فيه اي يزاحمون في الصلاة و الذّهاب.»
يعني: «مكّه، اسم شهر مكه مى باشد و بكّة اسم است براي زميني كه بيت الله، در آن واقع شده، و علّت نامگذاري آن به اين اسم آن است كه: مردم در رفت و آمد و به هنگام نماز مزاحم يكديگر مي شوند.»
بهر حال با توجه به اينهمه تفصيلات، بايد بدانيم كه اسم بكة، در قرآن مجيد نيز آمده است. آنجا كه مي فرمايد:
«اِنّ اوّل بيت وضع للناس للذي ببكة مباركاً و هدي للعالمين.»26
«همانا اولين خانه اي كه براي مردم بنا نهاده شد همان است كه در مكّه واقع شده، و براي عالميان مايه بركت و هدايت است.»
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
الف: فخر رازي در تفسير خود چنين مي گويد: «انّما سميّت بذلك اجلالاً لًها لانّ فيها البيت و مقام ابراهيم(ع) و العرب تسمي اصل كلّ شي اُمُّه.»
يعني: «علت نامگذاري مكّه بدين اسم، در واقع نوعي تجليل از مكّه مكرّمه است، زيرا خانه خدا و مقام ابراهيم(ع) در آن قرار دارد و عرب نيز ريشه هر چيزي را «امّ» مي گويد.»
ب: ابن منظور در لسان العرب مي نويسد: «انّما سميّت بامّ القري لانّها قبلة جميع الناس يؤموّنها.»
يعني: «از آنجا كه مكّه قبله همه مردم است و بدان سو نماز مي گذارند، «امّ القري» ناميده شد.
و خداوند متعال نيز از مكّه به امّ القري تعبير نموده است.
«و كذلك اَوْحينا اليك قرآناً عربيّاً لِتنذرَ امّ القري و من حولها...»27
«و نيز قرآن را به زبان عربي بر تو نازل كرديم تا ام القري (مكّه) و ساكنان اطرافش را بيم دهي.»
و در آيه ديگر: «...لتنذر ام القري و من حولها...»28
«... تا با آن مردم امّ القري و مردم اطرافش را بيم دهي...»
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
«لا اقسم بهذاالبلد و انت حلّ بهذاالبلد»29
«قسم به اين شهر، و تو در اين شهر سكونت گزيده اي.»
«والتين و الزيتون و طور سينين و هذاالبلد الامين.»30
«سوگند به انجير و زيتون، سوگند به طور مبارك، سوگند به اين شهر ايمن.»
«در آيات 126 بقره، 35 ابراهيم نيز از مكّه به بَلَد تعبير شده است.»
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
«انما امرت اَن اعبد ربّ هذه البلدة الّذي حرّمها...»31
«جز اين نيست كه به من فرمان داده اند كه پروردگار اين شهر را كه خدا حرمتش نهاده، و همه چيز از آن اوست پرستش كنم.»
ادامه مطلب
«اَوَلم نمكّن لهم حرماً آمناً يجبي اليه ثمراتُ كلّ شي رزقاً منْ لدُنّا.»32
«آيا آنها را در حرمي امن جاي نداده ايم كه هرگونه ثمرات در آن فراهم مي شود و اين رزقي است از جانب ما...»
«اَوَلَمْ يَروْا انّا جعلنا حرماً آمناً...»33
«آيا ندانسته اند كه حرم امن را جاي مردم قرار داديم، و حال آنكه مردم در اطرافشان، به اسارت ربوده مي شوند.»
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
در صفحات قبل بطور فشرده اشاره كرديم كه ابراهيم(ع) بعد از ويران شدن خانه خدا، دوباره آن را ساخت. و همچنين اشاره كرديم: كه اين خانه مقدّس قبل از ابراهيم(ع) و حتّي دو هزار سال قبل از آدم ابوالبشر، وجود داشته، و مردم گرداگرد آن طواف مي كرده اند. و اكنون طبق وعده اي كه از قبل داده بوديم شرح بيشتري در اين زمينه تقديم مي شود:
كيفيت ساختماني خانه خدا، همانطور كه حضرت ابراهيم(ع) ساخته بود، تا مدّت زماني باقي ماند تا اينكه پس از گذشت زمان (طبق نقل كتاب الفقه على المذاهب الخمسة) قصّي بن كلاب جدّ پنجم پيامبر اسلام(ص) آن را تجديد بنا كرد.
اين بناء نيز همچنان ادامه داشت، تا عمر شريف پيامبر(ص) به 35 سال رسيد، كه ناگهان در همان سال سيل عظيمي مكّه مكرمه را محاصره كرد، بطوري كه ديوارهاي بيت را فرا گرفت و ويراني هايي نيز به وجود آورد. سپس قريش مكه، آن را تجديد بنا كردند، و آنگاه كه ديوار خانه تقريباً به اندازه قامت انسان رسيد، و شرايط براي نصب حجرالاسود مهيّا شد، قبايل عرب براي نصب آن، دچار اختلاف شديدي شدند، زيرا هر كدام، دوست داشتند اين افتخار نصيب آنان شود.
به هر حال آنقدر اختلافات بالا گرفت كه نزديك بود هر لحظه آتش جنگ در ميانآنان شعله ور شود وليكن با داوري صحيح و عقل و درايت پيامبر اسلام(ص) اين مشكل بخوبي حلّ شد.
حل مشكل
حضرت لباس خود را روي زمين پهن كرد، و سنگ را با دست خويش روي آن قرار داد، و سپس فرمود: بزرگتر هر قبيله، قسمتي از اين لباس را بگيرد، همگان دستور پيامبر را اطاعت نموده و سنگ را تا برابر مكان تعيين شده، براي نصب، حمل كردند، و آنگاه پيامبر(ص) با دست مبارك خود، سنگ را در مكان مخصوص قرار داد.
اين وضع همچنان باقي بود تا زماني كه يزيدبن معاويه به حكومت رسيد، يزيد در زمان حكومتش با عبدالله بن زبير درگيري شديدي پيدا كرد، كه در نتيجه طبق دستور وي از روي كوه هاي مكّه، با منجنيق خانه خدا را سنگباران كردند.
مورخين نوشته اند در اين حمله ده هزار سنگ به خانه خدا اصابت، و آن را ويرانكرد. ولي ابن زبير پس از فرو نشستن آتش جنگ، خانه كعبه را به همان شكلي كه در سابق بود ساخت، و اطراف آن را به وسيله چوب هايي حصار كشي كرد.
و باز به گواهي تاريخ: خانه خدا مدّت زماني به همين شكل باقي بود تا زماني كه حكومت به عبدالملك مروان رسيد، در ايّام خلافت وي، حجاج بن يوسف ثقفي ابن زبير را محاصره كرد و به قتل رساند. وليكن قتل ابن زبير به سادگي صورت نگرفت، زيرا حَجاج هم مانند يزيد، خانه خدا را سنگباران و مقداري از آن را خراب كرد و نهايتاً ابن زبير را كشت، و سپس خود حجاج، مقدار ويران شده از خانه كعبه را، دوباره درست كرد، وليكن ديوار كعبه را تغيير داد و درب غربي را هم، كه يكي از ابواب بيت بود، مسدود كرده و سرانجام ساختمان خانه خدا، توسط حجاج همچنان تا سال 1040 هجري باقي بود، تا آنكه باران شديدي، با دانه هاي درشت، باريدن گرفت و صدمه فراواني به ديوارهاي خانه خدا زد. در اين هنگام مسلمين جهان از اقصي نقاط دنيا، براي تعمير خانه خدا، متفق شدند و خانه امن را بدين شكل كه الآن موجود است، تعمير كردند.
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
تاريخ نويسان معتقدند: مسجدالحرام داراي سابقه طولاني تاريخي است، و همين مسأله موجب تأسيس شهر مكّه شده است. لذا در سال 17 هجري به خاطر نياز شديد، آن را توسعه دادند; يعني از همه اطراف ديوارهاي كوتاهي به دور آن كشيدند.
ولي در سال 979 هجري و در زمان حكومت سلطان سليم دوّم، بناهاي اطراف آن تجديد و در زمان فرزندش سلطان مراد، كامل شد.
ولي اين مساحت نيز هرگز جوابگوي جمعيّت زيادي كه براي زيارت، به خانه خدا مي آمدند، نبود. و لذا در سال 1375 هجري يعني در اوائل حكومت آل سعود، بار ديگر اطراف مسجد توسعه يافت و مساحت آن از 29127 متر به 160168 متر رسيد. و اخيراً نيز مجدداً مسجد را توسعه داده اند.
بهر حال هر چه در توسعه و ساختمان مجدّد بيت الله، اتفاق افتاده باشد، تأثيري در واقعيّت اين مهبط وحي ندارد، و در واقع مسجدالحرام همان جايي است كه اولين نداي توحيد از حلقوم پاك پيامبر اسلام(ص) بلند شد كه:
«يا ايّهاالناس قولوا لا الهَ اِلاّ الله تفلحوا.»
آري اين نقطه مقدس از سرزمين وحي، اثر شگرفي در بر انگيختن روح علم و معرفت و هدايت مردم به توحيد و نابودي شرك و الحاد، دارد.
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
محمود رجبي
قرآن مجيد براى نزول خود اهدافى را ذکر کرده است. اين اهداف در سه مجموعه قرار مى گيرند: بخشى ناظر به بعد بينش و فکر انسان است، بخشى ديگر به گرايش هاى انسان توجه دارد و بخش سوم، رفتار انسان را مد نظر قرار داده است. گزارشى از اين سه بخش در پى مى آيد:
الف - اهداف قرآن در بعد بينش
1- رهايى از غفلت
قرآن مجيد يکى از اهداف خود را نجات انسان از غفلت معرفى مى کند: «تنزيل العزيز الرحيم لتنذر قوما ما انذر آباؤهم فهم غافلون» (يس:6)؛ قرآن فرستاده خداى شکست ناپذير و مهربان است تا کسانى را که پدرانشان بيم داده نشده اند بيم دهى؛ زيرا ايشان غافل اند. در اين آيه، نجات مردم از غفلت، هدف قرآن تلقى شده است و براى تحقق چنين هدفى مى فرمايد: بايد مردم بيم داده شوند تا به هوش آيند و از غفلت رهايى يابند.
انسان براى رسيدن به کمال واقعى خود، بايد در چندراهى ها، راه صحيح را برگزيند و براى گزينش، بايد به راه هاى گوناگون و سود و زيان هر يک توجه داشته باشد؛ ولى گاهى انسان در اثر سرکشى غرايز، به گونه اى مى شود که تا حد حيوان تنزل مى کند و از توجه به راه هاى گوناگون غافل مى شود. اين غفلت ريشه بسيارى از گمراهى ها و انحرافات است. قرآن مجيد در توصيف جهنميان مى فرمايد: «اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون» (اعراف:179)؛ اين گروه با آنکه چشم و گوش و عقل دارند از آنها بهره نمى گيرند؛ همانند چهارپايان، بلکه از آنان نيز گمراه ترند؛ زيرا اينان غافلان اند.
انسان در اثر غفلت، اصلا توجه خود را به خدا، معارف حق و راه هاى تکامل از دست مى دهد، تا چه رسد به آنکه آنها را برگزيند و بدان ها دل بندد و در مسير آن ها حرکت کند. قرآن مى فرمايد: برخى انسان ها از خدا، [1] آخرت [2] و آيات الهى، [3] که نقش بسزايى در سعادت آنان دارد، غافل شده اند، بايد به آن توجه کنند.
2- به يادآوردن فراموش شده ها
خداوند بزرگ از راه فطرت، عقل و وحى، حقايقى را در اختيار بشر قرار داده، ولى انس با دنيا، لذايذ مادى و وسوسه هاى شيطانى و هواهاى نفسانى سبب شده است که آن حقايق را فراموش کند. قرآن يکى از اهدافش به ياد آوردن آن حقايق است: «ان هو الا ذکر للعالمين» (تکوير:29)؛ قرآن براى جهانيان جز يادآورى چيز ديگرى نيست.
قرآن مجيد بر اين باور است که انسان ها امور بسيارى را فراموش کرده اند. خداوند متعال، [4] نعمت هاى او، [5] آيات الهى، [6] پيمان و ميثاق خدا، [7] معارف و احکامى که از سوى پروردگار در اختيارشان قرار گرفته است، [8] معاد و روز جزا [9] و اعمالى که خود انجام داده اند [10] امورى است که انسان در طول زندگى خود آنها را فراموش مى کند و ضرورت دارد که کسى آنها را يادآورى کند. برخى از انسان ها گاه در اثر فراموشى خدا، خود را نيز فراموش مى کنند و دچار از خود بيگانگى مى شوند؛ «نسوالله فانساهم انفسهم» (حشر:19)؛ خدا را فراموش کردند، خداوند هم آنان را نسبت به خودشان دچار فراموشى ساخت.
انسانى که خود را فراموش مى کند ديگرى را، که بر او حاکم شده و در او نفوذ کرده است، خود مى پندارد. او فکر مى کند که خودش مى خواهد و خودش تصميم مى گيرد، ولى در واقع، او نيست که تصميم مى گيرد؛ هواى نفس، شيطان و انسان هايى که او را مسخ کرده اند به او دستور مى دهند، دردهاى ديگران را، که دشمنان او هستند، درد خود مى داند و درمان آنها را درمان خود مى پندارد؛ زيرا آنها را خود پنداشته است. او به دنبال هواى نفس و شيطان مى رود و مى گويد: دلم مى خواهد، خودم چنين تشخيص داده ام؛ «کالذى استهوته الشياطين فى الارض حيران» (انعام:71)؛ مانند کسى که شيطان ها او را فريفته اند و عقل و دلش را ربوده اند سرگردان است، «کالذى يتخبطه الشيطان من المس» (بقره:275)؛ مانند آن که شيطان او را مس کرده، در او نفوذ نموده، تحت سلطه خود درآورده، او را از تعادل خارج کرده است و توان حرکت در مسير تکامل خود را ندارد.
قرآن راه نجات از خودفراموشى و از خود بيگانگى را «ياد خدا» و فراموش نکردن او مى داند. اگر انسان خدا را به ياد آورد خداوند هم او را ياد مى کند: «فاذکروني اذکرکم واشکروا لي و لا تکفرون» (بقره:153)؛ پس مرا (خدا را) ياد کنيد، من هم شما را ياد مى کنم و مرا سپاس گوييد و کفر نورزيد. اگر خدا انسان را ياد کند از خودفراموشى نجات مى يابد.
3- ارائه بينش هاى صحيح و ضرورى
انسان ها در شناخت خدا و جهان دچار برداشت هاى نادرستى شده اند و در بسيارى از موارد، شناخت صحيحى از جهان، خود و خدا ندارند، چنان که در موارد بسيارى نمى توانند با اتکاء به ابزارهاى شناخت بشرى شناخت هاى لازم را به دست آورند؛ «و ما اوتيتم من العلم الا قليلا» (اسراء:85) قرآن مجيد مى فرمايد: ما قرآن را فرو فرستاديم تا همه شناخت هاى صحيح و لازم براى هدايت انسان به کمال واقعى اش را در اختيار او قرار دهيم؛ «و انزلنا اليک الکتاب تبيانا لکل شى ء.» (نحل:89) اصلا دليل آمدن پيامبران: همين بوده است که بشر از دست يابى به همه شناخت هاى لازم و صحيح، که براى سعادت وى ضرورى مى باشد، ناتوان است.
4- ارائه دلايل روشن بر بينش هاى صحيح و ضرورى
انسان براى پيمودن مسير صحيح کمال نيازمند آن است که راه درست و صحيحى را، که به کمال واقعى او منتهى مى شود، به او نشان دهند و بر صحيح بودن آن راه، دليل روشن و قطعى نيز داشته باشد تا عقلش سيراب گردد، به پيمودن مسير او را فرمان دهند و در طول راه دچار ترديد و توقف يا عقب گرد نشود و در برابر شهوات و وساوس شيطانى از حيث عقلى نلغزد. قرآن کريم هم راه راستين تکامل را نشان مى دهد و هم با پشتوانه دلايل روشن و يقين آور، استوارى آن را تضمين مى کند. قرآن کريم در آياتى به اين حقيقت اشاره مى کند: «و بينات من الهدى و الفرقان» (بقره:185)، «قد جاءکم برهان من ربکم.» (نساء: 174)
البته نشان دادن راه به دو صورت ممکن است: نخست آنکه کليه جزئيات موضوع از سوى قرآن بيان شود و بر آن استدلال گردد. دوم آنکه راهى براى به دست آوردن جزئيات موضوع به ما نشان دهد و بر آن استدلال کند؛ مثلا، راه امامت را در اختيار ما قرار دهد و بر آن استدلال نمايد و ما از طريق آن راه، جزئيات را به دست آوريم، بدون آنکه براى هر مساله نيازمند استدلال باشيم. هرچند اين آگاهى ها غير از ايمان به آنهاست، ولى علم زمينه ايمان را فراهم مى سازد و اگر بسيار شفاف باشد و به آن معتقد شود زمينه ساز خشيت از خداست؛ «انما يخشى الله من عباده العلماء» (فاطر:28)؛ همانا بندگان دانشمند از خدا مى ترسند.
5- تبيين حق از باطل
تبيين مسائل اختلافى و ارائه معيارى براى شناخت حق از باطل در مسائل اختلافى و مشتبه، يکى ديگر از اهداف قرآن است: «و ما انزلنا عليک الکتاب الا لتبين لهم الذى اختلفوا فيه» (نحل:64)؛ و ما کتاب را بر تو نازل نکرديم، مگر براى آنکه آنچه را در آن اختلاف کرده اند برايشان روشن سازى؛ «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدى للناس وبينات من الهدى والفرقان» (بقره:185)؛ ماه رمضان است که در آن، قرآن براى هدايت مردم و ارائه نشانه هاى روشن هدايت و معيار تشخيص حق و باطل نازل شده است.
با آنکه بسيارى از حقايق از طريق دل، عقل و وحى در اختيار انسان قرار گرفته، ولى وساوس شيطان [11] به شکل هاى گوناگونى جلوه حق را مشوه مى کنند، حتى در حقايق روشن نيز اختلاف ايجاد مى نمايند، به گونه اى که گاهى انسان هاى پاک سرشت نيز از تشخيص حق به طور کامل، ناتوان مى شوند. قرآن، که کتاب هدايت هر انسان پاک سيرت است، براى زدودن زنگارهاى وساوس شيطانى از چهره حقيقت، گاه خود به بيان حقايق مورد اختلاف مى پردازد و گاه ميزان و معيار تشخيص حق و باطل را بيان مى کند؛ مانند ارجاع به اهل ذکر در آيه شريفه «فاسالوا اهل الذکر» (نحل: 42) و يا آياتى که بر اعتبار عقل، تجربه و حجيت قول پيامبر و امام وجود دارد.
6- تدبر در آيات قرآن
تدبر و دقت در آيات قرآن در فهم آن نقش بسزايى دارد و در روايات نيز بر آن تاکيد فراوان شده و خواندن بى تامل و بى تدبر، بدون خير واسف بار ناميده شده است. درآيه شريفه 29سوره ص مى فرمايد: «کتاب انزلناه اليک مبارک ليدبروا آياته»؛ کتاب پربرکتى فرو فرستاديم تا در آياتش تدبر کنيد. در آيه 83 سوره نساء فهم اعجاز قرآن در هماهنگى را منوط به تدبر دانسته است و در آيه اى ديگر مى فرمايد: آيا در قرآن تدبر نمى کنند يا بر دل ها قفل زده شده است؟ [12] از دو آيه اخير استفاده مى شود که تدبر در قرآن زمينه پى بردن به حقانيت آن را فراهم مى سازد و انسان را به راه صحيح دست يابى به کمال رهنمون مى شود، مگر کسانى را که در اثر گناه بر دل هاشان قفل زده باشند.
7- تفکر
قرآن مجيد از «تفکر» بسيار ستايش کرده است و خود از طريق يادآورى يا بيان و توضيح آيات [13] با مثال ها و توصيف هاى گوناگون [14] و با گزارش کردن داستان ها، به بهترين بيان، a= #lz_015 name= ly_015 [15] [16] مسير تکاملى خود را شکل دهد و به مقدمه و گذرا بودن دنيا و جاودانگى آخرت پى ببرد و فريفته دنيا نشود و دنيا را هدف قرار ندهد.
قرآن در خصوص اينکه هدف از نزول آن تفکر و انديشيدن است، مى فرمايد: «و انزلنا اليک الذکر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفکرون» (نحل:44)؛ و قرآن را به سوى تو فرو فرستاديم تا آنچه را نازل شده است براى مردم تبيين کنى و شايد بينديشند.
8- به کارگيرى عقل و فهم
عقل و دل انسان بسيارى از حقايق را درک مى کند و در عمق جان به آن اعتراف دارد، ولى حاکميت هواهاى نفسانى بر عقل، مانع از توجه به اين حقايق و اعتراف به آنها مى شود. يکى از اهداف نزول قرآن زمينه سازى براى به کارگرفتن عقل و فهم است: «انا انزلناه قرآنا عربيا لعلکم تعقلون» (يوسف:2)؛ ما کتاب خويش را به صورت خواندنى عربى فرو فرستاديم تا شايد عقل را به کار بنديد. در آيه ديگرى، مى فرمايد: «انظر کيف نصرف الآيات لعلهم يعقلون» (انعام:69)؛ بنگر که چگونه آيات را بيان مى کنيم، شايد که دريابند و حقايق را فهم کنند.
از آيات شريفه مى توان اين نکته را استفاده کرد که قرآن با ذکر مقررات الهى، [17] هشدار نسبت به تلاش شيطان براى گمراهى بشر، [18] توجه دادن به معاد [19] و ذکر مثال ها [20] در صدد است تا زمينه به کاربندى عقل را در درک حقايق فراهم سازد.
9- آگاهى از يگانگى خدا
انسان تا به مرحله «توحيد در الوهيت» نرسد و معتقد نشود که جز خداوند متعال موجود ديگرى شايسته پرستش نيست، اهل نجات نخواهد بود. به همين دليل، همه پيامبران: مردم را به توحيد در الوهيت دعوت مى کردند. قرآن مجيد نيز، که هدفش رساندن مردم به آستانه نجات و سعادت ابدى است، يکى از اهداف نزول خود را آگاه ساختن مردم از توحيد در الوهيت قرار داده است و مى فرمايد: «هذا بلاغ للناس... ليعلموا انما هو اله واحد» (ابراهيم:52)؛ اين (قرآن) بيان رسائى براى مردم است... تا آنکه بدانند که خدا يگانه معبود و موجود شايسته پرستش است.
از مجموع آنچه که در بعد بينش ذکر شد، چنين نتيجه مى گيريم که قرآن در مرحله اول سعى دارد که انسان را از غفلت و بى خبرى نجات دهد،سپس امورفراموش شده رابه خاطرش آورد. در مرحله بعد، زمينه به کارگيرى عقل و آمادگى براى فهم حقايق را فراهم مى آورد. پس از آن نيز بينش هاى ضرورى و صحيح را در اختيار او قرار داده و بر آن استدلال مى کند، مسائل مورد اختلاف راتوضيح مى دهد وانسان راتامرحله «توحيددرالوهيت»، که سعادت او در گرو اعتقاد به آن است، به پيش مى برد.
ب - اهداف قرآن در بعد گرايش
1- پند دادن
براى آنکه انسان مسير صحيح سعادت را انتخاب کند، علاوه بر بيرون آمدن از عالم غفلت و فراموشى و به دست آوردن بينش هاى صحيح و ضرورى، بايد دل او نيز در گرو آن بينش ها قرار گيرد، ولى توجه به ماديات و پيروى از هواهاى نفسانى دل انسان را سخت و او را سنگ دل مى سازد و آمادگى پذيرش حقايق را از او مى ستاند. در چنين موقعيتى، ضرورى ترين عنصر مورد نياز عاملى است که دل او را رام کند و به حالت فطرى نخستين بازگرداند. آن عامل، «پند و موعظه» است. به همين دليل، يکى از نام هاى قرآن «موعظه» مى باشد و در آيات گوناگون از اينکه هدف قرآن موعظه کردن است سخن به ميان آورده است؛ مانند: «يا ايها الناس قد جاءتکم موعظة من ربکم» (يونس:57)؛ اى مردم، شما را از سوى خداوندگارتان پندى آمد.
پذيرش حقايق غير از آگاهى از حقايق است. کم نيستند افرادى که با آنکه حقيقت برايشان روشن گشته، از پذيرش آن سرباز مى زنند و در برابر آن مقاومت و حتى جبهه گيرى مى کنند. قرآن مجيد از افراد و گروه هايى نام مى برد که در برابر ادعاهاى حق انبيا: در عين يقين داشتن به آنها، موضع مخالف گرفته و تسليم نشده اند و بويژه، برترى طلبى و ستمگرى آنان سبب شده است که حاضر به پذيرش حقايق نشوند: «جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما وعلوا» (نمل:14)؛ آيات الهى را در عين آنکه بدان ها يقين داشتند، به دليل ستمگرى و برترى طلبى، انکار کردند. از اين رو، نقش «موعظه» دقيقا اين است که زمينه را براى پذيرش دل و تسليم شدن در برابر حقايق فراهم سازد.
نکته شايان توجه آنکه موعظه هاى قرآنى صرفا بر امورى که شهرت دارد (مشهورات) و مورد قبول توده مردم است متکى نمى باشد، بلکه آنچه در مواعظ قرآنى رعايت مى شود تکيه بر امور صحيح و درستى است که فهم آن آسان و همراه با تعابيرى است که دل را تحت تاثير قرار مى دهد. به عنوان مثال، به اين موعظه قرآن توجه کنيد: «قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموا لله مثنى وفرادى ثم تتفکروا ما بصاحبکم من جنة.» (سبا:46) روى سخن در اين موعظه با منکران نبوت است که با نزول قرآن به عنوان معجزه الهى و درخواست همانندآورى، نبوت پيامبر اسلام(ص) برايشان به اثبات رسيده، ولى براى بهانه جويى يا در اثر شبهه اى که مغرضان مطرح کرده بودند، چنين مى پنداشتند که پيامبر(ص) - نعوذ بالله - جن زده شده يا تحت تاثير نيروهاى ديگر، تصور کرده که پيامبر است.
قرآن از مرحله استدلال، که همانندآورى است، گذشته و مى فرمايد: چون شما در مقام استدلال نتوانسته ايد همانند قرآن بياوريد پس پيامبرى رسول گرامى(ص) ثابت شده است؛ ولى براى آنکه دل هاى آنان را تسليم اين حقيقت کند، مى فرمايد: «بگو من شما را فقط به يک چيز موعظه مى کنم: براى خدا به پاخيزيد و به تنهايى و يا با هم انديشى درباره نبوت پيامبر(ص) بينديشيد و ببينيد که او جن زده نيست. اگر از نيروى تفکر خود، به دور از تعصب، کمک بگيريد نبوت او را تصديق خواهيد کرد. موضوع «موعظه» در اين آيه مطلب حقى است که قبلا بر آن استدلال شده و در اينجا به طريقى آسان و روشن و به منظور رام ساختن دل ها، راه زدودن و تحت تاثير اغراض و انگيزه هاى مخالف حق قرار نگرفتن را نشان مى دهد.
2- انذار و تبشير
فعاليت هاى اختيارى انسان در اثر آگاهى و انگيزه، جامه عمل مى پوشد. براى حرکت انسان ها در هر مسير (اعم از حق و باطل) صرف آگاهى کافى نيست، بلکه علاوه بر آگاهى، انگيزه نيز لازم است و تا انسان نسبت به کارهاى خير، انگيزه و نسبت به کارهاى ناشايست، دافعه اى باطنى نداشته باشد، در مسير صحيح قدم نمى گذارد و به پيش نمى رود. انسان بايد در کنار سيراب شدن عقل با توجه به نتايج و عواقب کارهاى خوب و بد، تمايل قبلى به خيرات و نفرت و انزجار نسبت به شرور و زشتى ها داشته باشد. اين نيز در پرتو «انذار» و «تبشير» حاصل مى شود. اين همه تاکيد قرآن بر بهشت و جهنم و ذکر جزئيات و تفاصيل پاداش ها و کيفرهاى آن جهانى، علاوه بر حقانيت آن، براى نقش عظيم آن در جهت دادن و به تلاش واداشتن انسان است.
بجز انسان هاى متعالى، که عبادت را تنها به دليل شايستگى خدا براى عبادت يا محبت و يا سپاسگزارى انجام مى دهند، بيشتر انسان ها شوق به بهشت و يا بيم از جهنم عامل حرکت آنها در جهت عبادت خداست. افزون بر اين، انذار و تبشير براى انسان هايى که در اثر کجروى ها بيان استدلالى و موعظه برايشان سودى ندارد، هشدارى است که گه گاه آنان را از مسير انحرافى خويش باز مى دارد. قرآن مجيد يکى از اهداف خود را انذار و تبشير معرفى مى کند و مى فرمايد: «انزل على عبده الکتاب ... لينذر باسا شديدا من لدنه ويبشر المؤمنين» (کهف:1و2)؛ خداوند بر بنده خويش کتاب را فرو فرستاد... تا از عذاب سخت پروردگار بيم دهد و مؤمنان را بشارت گويد.
3- درمان بيمارى هاى روحى
زدودن زنگارهاى دل، هم براى باورداشت سخن حق ضرورت دارد و هم براى ارتقا در نردبان تکامل و قرب به خدا نقش اساسى ايفا مى کند. قرآن کريم يکى از اهداف خود را شفابخشى اعلام کرده و مى فرمايد: «يا ايها الناس قد جاءتکم... شفاء لما فى الصدور» (يونس:75)؛ اى مردم، از سوى خدا برايتان... بهبودبخش بيمارى هاى روحى آمد. تعبير «شفاء لما فى الصدور» عام است و هرگونه بيمارى درونى، خواه کفر و نفاق و گمراهى باشد و خواه ديگر امراض باطنى را، که مانع از رشد معنوى انسان است، دربر مى گيرد.
در آيه شريفه چهاردهم از سوره مطففين، قرآن دليل تکذيب معاد و روز جزا از سوى انسان هاى گناهکار و تجاوزگر را زنگارگرفتگى دل هايشان مى داند. در آيه دهم سوره بقره نيز دليل نفاق و نيرنگ بازى منافقان را بيمارى دل آنان مى داند. به هرحال، تا ظرف دل از زنگار بيمارى گناهان و کارهاى ناشايست پاک نشود، بهترين معارف هم اگر در آن جاى گيرد، آلوده به شرک و نفاق مى شود و ثمربخشى خود را از دست مى دهد. قرآن درصدد است که ظرف دل را پاک سازد و بيمارى هاى آن را بهبود بخشد. تلاوت قرآن و دل سپردن به آن چنين اثرى دارد که در روايات آمده است: دل ها همچون فلزات زنگار دارند، زدودن زنگار آنها با استغفار و تلاوت قرآن ميسر است.
4- هدايت پذيرى و پندپذيرى
اگر عقل سيراب شود، دل رام مى گردد و ظرف دل از زنگارها و بيمارى ها پالوده شود، آماده پذيرش هدايت قرآن و تسليم در برابر موعظه و پند آن مى شود. اين هدف ديگرى است که در آيات مطرح شده است. قرآن مى فرمايد: «ام يقولون افتراه. .. بل هو الحق من ربک... لعلهم يهتدون» (سجده:3)؛ يا آنکه مى گويند: قرآن را به دروغ به خدا نسبت مى دهد...، بلکه قرآن حق است و از سوى خداوندگار تو است... تا شايد هدايت پذيرند. در آيه ديگرى مى فرمايد: «کتاب انزلناه اليک... ليتذکر اولوالالباب» (ص:29)؛ کتابى به سوى تو فرو فرستاديم... براى آنکه خردمندان از آن پند گيرند.
5- تقوا
يکى از اهداف قرآن ايجاد تقوا در انسان ها است. قرآن مى فرمايد: «قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون» (زمر:28)؛ قرآن عربى را، که در آن هيچ کژى نيست، فروفرستاديم تا شايد تقوا پيشه کنند. «تقوا» يکى از عناصر مهم در بينش قرآنى و در اصل، به معناى «خودپايى» است. انسان همواره در برابر خطرات، خود را مى پايد و مراقب خويش است. اين خودپايى مى تواند در برابر عذاب جهنم، خشم خدا و از دست دادن کمالاتى باشد که انسان مى تواند به آنها برسد. به همين دليل، به نحوى بر «ترس» هم دلالت دارد. و اينکه گاهى تقواى الهى يا تقواى از جهنم را به ترس از خدا يا جهنم معنا مى کنند بر همين اساس است، وگرنه معناى اصلى آن «ترس» نيست. در اينجا اين سؤال مطرح مى شود که «ترس از خدا» به چه معنا است؟ «ترس از خدا» مى تواند به دو صورت مطرح شود:
نخست آنکه از معصيت خدا برحذر باشد؛ زيرا معصيت خدا منشا همه عذاب هاى اخروى و عقوبت هاى دنيوى است.
دوم آنکه خطر هميشه جسمانى نيست، محروميت از رحمت و دورى از محبوب براى انسان هاى برجسته بالاترين رنج است. انسان هايى که مراحلى از کمال را طى کرده اند بدين دليل از معصيت خدا دورى مى کنند که نگران دورماندن از محبوب خود هستند. برجستگان از بندگان خدا اصولا از توجه به غير خدا بيمناکند و تقواى آنکه آنان راهميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و ناظر اعمال آنان قرار مى دهد و نسبت به غفلت از خدا ترسانند. برجستگان از بندگان خدا اصولا از توجه به غير خدا بيمناکند و تقواى آنکه آنان را هميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و ناظر اعمال آنان قرار مى دهد و نسبت به غفلت از خدا ترسانند.
تقوا هم در مرحله فکر و نظر مطرح است و هم در مرحله عمل و رفتار. اولين مرحله تقوا در بعد نظرى، «حقيقت طلبى» است تا انسان گرفتارباطل نشود. چنين کسى وقتى با قرآن مواجه مى گردد بدان هدايت مى شود ووقتى آيات خدا ومعجزات الهى رامى بيند، تسليم آن مى گردد و بدان ها ايمان مى آورد. حضرت سلمان؛ با آنکه در محيط کفر و شرک متولد شد و در آنجا رشد کرد، ولى حقيقت طلبى و تقواى او موجب شد که در پى يافتن آيين حق برآيد و سرانجام، به پيامبر اسلام(ص) برسد و ايمان آورد. قبلا گفتيم که قرآن مى خواهد حقيقت طلبى را در انسان تقويت و شکوفا سازد.
بالاترين مراحل تقوا نيز برترين درجات کمال است که انسان را شايسته آرامش يافتن در جوار رحمت حق مى سازد: «ان المتقين في جنات و نهر في مقعد صدق عند مليک مقتدر» (قمر:54 و 55)؛ اهل بهشت در باغ ها و کنار نهرهاى بهشت اند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوند عزت و سلطنت جادوانى متنعم اند.
اولين مرحله تقوا در بعد عمل نيز آن است که آنچه را طبق فطرت خويش زشت مى يابد از آن اجتناب مى کند. اين نوع تقوا را مى توان «تقواى فطرى» ناميد؛ زيرا فطرت آن را به انسان الهام مى کند، ولى اين اولين مرحله تقوا در مرحله عمل است. پس از اسلام آوردن نيز تقوا مطرح است. اما کسانى از مراحل بالاتر هدايت قرآن برخوردار مى شوند که مراتب ديگر تقوا را داشته باشند.
در قرآن مجيد، آنچه انسان بايد خود را از آن دور نگه دارد، مشخص گرديده است؛ و لذا آن جمله خداوند معاد آتش دوزخ فتنه اى که فقط ظالمان را در بر نمى گيرد، وضعيت حاضر و آينده هرکس مى باشد. پرداختن به همه اين مواردونکته سنجى هاى موجود در آنها بافرصت محدود اين مقاله سازگار نيست. بنابراين، تقوا داراى درجات است،و هرچند همه موارد آن مدنظر قرآن مى باشد ولى به نظر مى رسد در آنجا که تقوا هدف نزول قرآن است، مرحله اوليه تقوا نيست؛ زيرا اگر چنان خصلتى (حقيقت طلبى) در انسان نباشد، از ابتدا به قرآن گوش فرانمى دهد.
ج - اهداف قرآن در بعد عمل
1- شکرگزارى
انسانى که به اين مرحله رسيده است خود را با انبوهى از نعمت هاى خدا روبرو مى بيند و آماده مى شود تا در برابر اين همه نعمت شکرگزارى کند. او اگر به نعمت ها توجه نداشته باشد و يا از صاحب نعمت غافل باشد در صدد شکرگزارى برنمى آيد. قرآن در آيات خود با برشمردن نعمت ها و توجه دادن به اين نکته که همه آنچه در اختيار انسان است، از خداست، اين زمينه را فراهم مى سازد. در چنين موقعيتى است که انسان حق شناس به ولى نعمت خود توجه مى کند و در مى يابد که همه چيز از اوست و جز نعمت هاى او چيز ديگرى از خود يا ديگرى ندارد. به شکرگزارى آن ذات اقدس مشغول مى گردد و تا آنجا پيش مى رود که حتى عبادت خويش را براى خوف از دوزخ يا شوق به بهشت انجام نمى دهد، بلکه انگيزه شکرگزارى از نعمت هاى بى شمار خدا او را به عبادت وامى دارد. [21]
2- داورى بحق در مسائل مورد اختلاف
يکى ديگر از اهداف قرآن حل مسائل مورد اختلاف در مرحله عمل است. فطرت پاک انسان وى را به رعايت عدالت و اعطاى حقوق ديگران فرامى خواند و در مقابل تجاوزطلبى، او را از اين کار باز مى دارد. پيامبران: از يک سو، با انذار و تبشير، زمينه کنارزدن تجاوزطلبى و عمل به خواست فطرت الهى و پاک انسان را فراهم مى سازند و از سوى ديگر، در موارد اختلاف بين انسان ها قضاوت مى کنند و مصداق حقوق ديگران را تعيين مى نمايند. البته پس از هر پيامبرى در طول تاريخ، انسان ها دچار انحراف شده اند و با آنکه مسائل حقوقى برايشان روشن بوده، حقوق ديگران را ناديده گرفته و به آنان ستم روا داشته اند.
همچنين به تدريج، با ايجاد انحراف در دين خدا و يا برداشت هاى ناروا از تعاليم دين، انسان هاى ديگر را گمراه ساخته و افراد را دچار اختلاف کرده اند. در چنين وضعيتى، فقط ايمان به خدا راهگشاى مؤمنان مى گردد. قرآن مجيد، که پس از پيامبران فراوان گذشته رسيده، يکى از اهدافش قضاوت در مسائل اختلافى بين مردمان است. بنابراين، هدف قرآن در يک مرحله، تبيين مسائل مورد اختلاف از نظر فکرى و در مرحله ديگر، قضاوت بحق در مسائل مورد نزاع است تا از انحراف بشر در مقام عمل جلوگيرى به عمل آيد. در آيه 213 از سوره بقره هدف بعثت همه انبياء و نزول کتب آسمانى قضاوت، در مورد مسايل مورد اختلاف مردم دانسته شده است و اين نکته مطرح شده است که پس از آمدن پيامبران نيز مردم به دليل تجاوزطلبى اختلاف کردند و در آيه 64 از سوره نحل مى فرمايد «و ما انزلنا عليک الکتاب الا لتبين لهم الذى اختلفوا فيه» ما قرآن را بر تو نازل نکرديم مگر براى آنکه موارد مورد اختلاف ميان مردم را برايشان توضيح دهى و بيان کنى.
3- تثبيت مؤمنان
خداوند مى فرمايد: «قل نزله روح القدس من ربک بالحق ليثبت الذين آمنوا» (نحل:102)؛ اى رسول، بگو اين آيات را روح القدس از جانب پروردگارت به حقيقت و راستى آورد تا اهل ايمان را در راه خدا ثابت قدم گرداند.
نزول وحى و تداوم آن، عامل ثبات مؤمنان در مسير خويش و نلغزيدن به جهات انحرافى است. هرچند تثبيت در مرحله «قلب» نيز مطرح شده، ولى ثبات قدم در مسير دين و تکامل بيش تر ناظر به مشکلاتى است که در مقام عمل پيش مى آيد و انسان را در ادامه راه دچار تزلزل مى کند. قرآن مجيد با تقويب روحيه و توجه دادن بشر به خداوند و قدرت بى نظير وى و نيز پاداش عظيم مجاهدان، امدادهاى غيبى فرشتگان و ذکر داستان هاى پيامبران: و مجاهدان گذشته، زمينه ثبات قدم مؤمنان و پيامبر(ص) را در مقام عمل فراهم مى سازد.
4- برپايى جامعه عادلانه
«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الکتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط» (حديد:25)؛ همانا پيامبران خود را با دلايل و معجزات فرستاديم و برايشان کتاب و ميزان عدل نازل کرديم تا مردم عدالت را به پا دارند.
عدالت و قسط، هر دو با رعايت حقوق ديگران و دست يابى هرکس به حق خويش مرتبط است، ولى قسط بيش تر ناظر به پياده کردن قوانين عادلانه است. قرآن مجيد هدف نزول کتاب هاى آسمانى، از جمله قرآن، را اقامه قسط مى داند، آن هم قسط عمومى که به دست خود مردم برپا شود؛ بدين معنا که هدف، رشددادن جوامع است تا آنجا که مردم، خود انگيزه اجراى عدالت پيدا کنند و آن را اجرا نمايند.
5- حاکميت قوانين خدا
«انا انزلنا اليک الکتاب بالحق لتحکم بين الناس بما اريک الله» (نساء:105)؛ اى پيامبر، ما قرآن را بحق به سوى تو فرو فرستاديم تا بدانچه خدا با وحى بر تو پديدار ساخته است، حکم نمايى.
عدالت مورد نظر قرآن و اجراى آن (قسط) تنها در سايه قوانين الهى امکان پذير است. از اين رو، در اين آيه شريفه هدف از نزول قرآن را حکم نمودن پيامبر(ص) در بين مردم، طبق دستور و راى خدا مى داند. اجراى احکام دينى از يک سو، بر اساس قوانين عادلانه است و از سوى ديگر، به دست عادل ترين انسان ها به اجرا درمى آيد. در نتيجه، در مراحل قانون گذارى و اجرا، ضامن عدالت اجتماعى است.
6- حاکميت دين خدا بر ساير اديان
«هو الذي ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين کله» (فتح:28)؛ او رسول خود محمد(ص) را با قرآن و دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان غالب گرداند.
حاکميت دين خدا و غلبه آن بر ساير اديان، که هدف ارسال پيامبر گرامى اسلام(ص) است، از ديگر اهداف اجتماعى نزول قرآن است. اين نکته با توجه به خاتم پيامبران بودن آن حضرت روشن تر مى شود. نکته شايان توجه اينکه از آنجا که سعادت واقعى انسان در قرب به خداوند متعال است و قرب به خداوند بستگى کامل به حاکميت دين حق بر جامعه بشرى دارد و تمام مراحل پيشين و حتى اجراى عدالت و امنيت عمومى براى آن است که مردم آزادانه به عبادت خالص الهى بپردازند و به بالاترين مراحل قرب الهى دست يابند، قرآن مجيد مى فرمايد: خداوند به کسانى که ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند وعده داده است که آنان را جانشينان و وارثان زمين گرداند، دينى را که براى آنان پسنديده ست برايشان مستقر سازد، به آنان امنيت ارزانى دارد تا تنها او را بپرستند و همتايى براى او در نظر نگيرند. [22]
7- خروج از ظلمت ها به سوى نور
«کتاب انزلناه اليک لتخرج الناس من الظلمات الى النور» (ابراهيم:2)؛ اين قرآن کتابى است که ما به سوى تو فرستاديم تا مردم را به امر خدا، از ظلمات (جهل و کفر) بيرون آورى و به عالم نور برسانى.
«نور» و «ظلمت» در اين آيه مصاديق فراوانى دارد که از يک سو، کفر و نفاق و زنگارهاى دل و هرگونه عاملى را که موجب دورى و جدايى از خداست و از سوى ديگر، مراتب قرب به خداوند از آغاز تا پايان را دربر مى گيرد. بنابراين، مراتب گوناگون تقرب به خداوند مصاديق گوناگون خارج شدن از ظلمت ها به نور است که يکى از اهداف قرآن به شمار مى آيد.
8- هدايت به راه هاى امن و صراط مستقيم
«قد جاءکم من الله نور و کتاب مبين يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام... ويهديهم الى صراط مستقيم» (مائده:15 و16)؛ براى هدايت شما نورى عظيم و کتابى با حقانيت آشکار آمد. خدا با آن کتاب هرکه را در پى رضا و خشنودى او ست به راه هاى سلامت و صراط مستقيم رهنمايى مى کند.
قرآن کريم، که نورى از سوى خداوند متعال است، کسانى را که در پى کسب خشنودى خدا باشند به راه هايى که از هر نظر سلامت است و کسى را که در آن پاى نهد به سلامت به سر منزل مقصود - که خداست - مى رساند، هدايت مى کند. اين راه ها مى تواند در طول يکديگر و نيز در عرض هم باشند. کسانى که در اين راه ها قدم مى زنند در هر قدم، از ظلمتى رهايى يافته و به نورى نايل مى شوند و سرانجام، از سبل امن به شاهراه هدايت (صراط مستقيم) راه نمون مى شوند.
9- ورود به رحمت ويژه الهى و هدايت به ذات او
«يا ايها الناس قد جاءکم برهان من ربکم و انزلنا اليکم نورا مبينا فاما الذين آمنوا بالله و اعتصموا به فسيدخلهم في رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا مستقيما» (نساء:174 و 175)؛ اى مردم، براى هدايت شما از جانب خدا برهانى محکم آمد و نورى تابان به سوى شما فرستاديم. پس آنان که به خدا گرويدند و به او متوسل شدند به زودى، آنها را به جايگاه رحمت و فضل خود در خواهد آورد و به راه راست رهنمايى مى نمايد.
مؤمنانى که به اين ريسمان نورانى الهى چنگ زنند و پناه برند خداوند، خود، ايشان را در رحمت و فضل ويژه اش وارد مى سازد و از صراط مستقيم ويژه اى، ايشان را به ذات اقدس خود راهنمايى مى کند. آنان در اين جهان از هم نشينان خدا و در سراى آخرت نيز در پايگاهى رفيع و راستين در آستان مقدس الهى خواهند بود. در آيه ديگرى مى فرمايد: «ان المتقين في جنات ونهر في مقعد صدق عند مليک مقتدر» (قمر:54 و 55)؛ اهل تقوا در باغ ها و کنار نهرهاى بهشت منزل گزيده اند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوند عزت و سلطنت جاودانى متنعم اند.
شروط وموانع بهره مندي ازقرآن
قرآن مجيد در کنار اهدافى که براى خود برمى شمرد، موانعى را نيز براى بهره مندى از قرآن و رسيدن به اهداف آن مطرح کرده است. در اين بخش، ابتدا شروط و سپس موانع بهره مندى از آن مطرح مى گردد:
الف - شروط بهره مندى از قرآن
1- در پى علم و يقين بودن
يکى از شروط مهم براى بهره مند از قرآن آن است که انسان در پى دست يابى به علم و يقين باشد، بخواهد به حقايق پى برد و بر گمان و حدس و امثال آن تکيه نکند. قرآن مجيد در پاسخ به مشرکان و در مقام نفى شرک، همواره مى گويد که آنان دنبال گمان، تقليد و شک اند و نسبت به مدعاى خويش يقين ندارند؛ اگر راست مى گويند دليل قاطعى بر مدعاى خود بياورند. به هر حال، اگر کسانى به دنبال هواهاى نفسانى خود باشند و يا بر اساس گمان و شک بخواهند زندگى خود را بنا نهند، از قرآن بهره اى نخواهند برد. در آيه 11 سوره توبه مى فرمايد: «قد فصلنا الايات لقوم يعلمون.» در آيه 11 بقره نيز مى فرمايد: «قد بينا الايات لقوم يوقنون.» مشابه اين، آياتى است که چنين بيانى دارند:«لقوم يفقهون» (انعام:98)، «لقوم يتفکرون» (يونس:24)، «لاولى الالباب» (آل عمران:190).
2- در اختيار داشتن قلب خود
در آياتى از قرآن مجيد مى فرمايد: «ان في ذلک لذکرى لمن کان له قلب» (ق:37)؛ در اين، پند و تذکرى است براى آن که داراى قلب هوشيارى باشد.
انسان در اثر گناه و ياغفلت گاهى قلب و دل خود را در اختيار شيطان،هواى نفس، غرايزحيوانى وانسان هاى منحرف قرارمى دهد و آنان دلش را مى ربايند. کسى که دل ندارد - يعنى، دل را به ديگرى سپرده است واو هرگونه که مى خواهد بر آن حکم مى راند - نمى تواند از قرآن بهره مند شود. کسى از قرآن بهره مند مى شود که بر دل خود مسلط باشد. در روايات آمده است که اگر شياطين پيرامون دل پرسه نمى زدندوآن رااحاطه نمى کردندانسان مى توانست به ملکوت جهان نظر کند و حقايق هستى را دريابد. بايد دل در اختيار انسان باشد تا آن را در اختيار قرآن و حقايق آن قرار دهد؛ در نتيجه، متاثر شود و به سوى کمال خويش حرکت کند.
3- حيات و زنده(دل) بودن
در آيه 70 سوره يس مى فرمايد: «لينذر من کان حيا»؛ قرآن نازل شده است تا کسانى را که زنده اند بيم دهد. برخى انسان ها مرده اند و مرده را هرقدر صدا بزنى، موعظه کنى يا حقايق را برايش بازگو کنى اثرى نخواهد داشت. انسان هايى که در اثر گناه بر قلب هاشان مهر خورده و راه نفوذ معارف حق را بر خود بسته اند وقتى حقايق و آيات الهى را مى شنوند، ذره اى تاثير در آنان نمى نهد؛ گويا چنين حقايقى را نشنيده اند. منافقان مظهر کامل اين حالت مردگى و مؤمنان حقيقى مظهر کامل زنده دل بودن اند. قرآن مجيد مى فرمايد: «ا و من کان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به فى الناس کمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها» (انعام: 122)؛ آيا کسى که مرده بود و او را زنده کرديم و برايش نورى قرار داديم که با آن در بين مردم حرکت مى کند مانند کسى است که در تاريکى ها به سر مى برد و از آن خارج نيست؟
انسان هاى زنده، که باتقوا هستند، با نور خدا حرکت مى کنند و در برخورد با شياطين، هوشيارانه عمل مى نمايند: «ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذکروا فاذا هم مبصرون» (اعراف:201)؛ اهل تقوا را چون وسوسه و خيالى از شيطان به دل رسد، همان دم خدا را به ياد آورند و همان لحظه بصيرت و بينايى پيدا کنند.
4- در پى خشنودى خدا بودن
انسان ها در هر عملى که انجام مى دهند، علاوه بر علم و آگاهى، انگيزه اى نيز دارند و بايد داشته باشند، ولى انگيزه ها در افراد و موقعيت هاى گوناگون متفاوت است؛ گاهى کارها برخاسته از انگيزه هاى حيوانى و نفسانى مانند سيرکردن شکم و تامين لذايذ مادى است و گاهى انسان فراتر از سطح حيوانات قرار مى گيرد. در اين صورت، انگيزه هاى مادى نمى تواند محرک اصلى او باشد و آنچه در پى آن است موضوعى فراتر از تامين لذايذ مادى خواهد بود. در اين ميان، آنان که عشق به حقايق دارند با کشف مطالب علمى دل خوش مى شوند و حداکثر با درک مفاهيمى که از معنويات حکايت دارد، سرمست مى شوند؛ ولى اگر انسان با خدا آشنا شود، خدا را خوب بشناسد و به او معتقد گردد بالاترين لذت براى او خشنودى خداست؛ نه در انجام اعمالش انگيزه دنيوى دارد و نه اميدى به نعمت هاى بهشتى و نه خوفى از عقوبت هاى اخروى در خود مى يابد. چنين افرادى حتى اگر خدا نعمت هاى بهشتى را هم در اختيارشان قرار ندهد يا عقوبتشان کند از او ست برنمى دارند؛ زيرا خشنودى خدا برايشان از همه چيز بالاتر است.
خداوند درباره اينان مى فرمايد: «يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ... و يهديهم الى صراط مستقيم» (مائده:16)؛ خداوند کسانى را که در پى خشنودى او باشند... به وسيله قرآن به راه هاى امن هدايت مى کند و آنان را به صراط مستقيم رحمت و قرب خويش رهنمون مى گردد.
5- تقوا
(در اين زمينه در قسمت اهداف قرآن در بعد گرايش سخن گفته شد. بدان جا رجوع کنيد.)
6 و 7- خشيت و خوف
يکى ديگر از شروط بهره مندى از قرآن، که مرتبط با انذار و بيم دادن قرآن مى باشد، خوف و خشيت است. در سوره يس، پس از آنکه هدف قرآن را انذار و بيم دادن مردم مى داند و متذکر مى شود که منافقان از انذار قرآن بهره اى ندارند، مى فرمايد: «انما تنذر من اتبع الذکر و خشى الرحمن بالغيب فبشره بمغفرة و اجر کريم» (يس:11)؛ فقط کسى از بيم دادن تو بهره مى برد که پيرو قرآن باشد و از خداوند رحمان خشيت داشته باشد، پس او را به آمرزش و پاداش ارجمند الهى بشارت ده. در سوره طه نيز مى فرمايد: «طه ما انزلنا عليک القرآن لتشقى الا تذکرة لمن يخشى» (طه:1-3)؛ اى پيامبر، ما قرآن را بر تو نازل نکرديم تا خود را بسيار به رنج و زحمت اندازى، جز آنکه اين کتاب يادآور و پند براى کسانى است که داراى خشيت اند. در سوره ق نيز مى فرمايد: «فذکر بالقرآن من يخاف وعيد» (ق:45)؛ با قرآن کسى را پند بده که از وعده هاى عذاب و کيفر الهى ترسان است.
در قرآن «خشيت» نسبت به خداوند مطرح شده، ولى «خوف» بيش تر در خصوص عذاب جهنم و گاهى در مورد خداوند يا مقام خداوندگار به کار رفته است. به همين دليل، گفته اند: «خشيت» احساس ترسى است که از درک عظمت خدا براى فرد حاصل مى شود و قرآن مى فرمايد: «هرکس عظمت خدا را درک کند و در اثر درک عظمت الهى بيمناک شود انذار قرآن برايش سودمند است و درک عظمت خدا موجب مى گردد که همه موجودات جهان در پيش چشم انسان کوچک شود.» [23] ترس از عذاب هاى اخروى نيز زمينه بهره گيرى از انذار قرآن را فراهم مى آورد. کسى که ترسى از عذاب ندارد به آن دليل است که ايمان و اعتقادش به معاد ضعيف است و چنين کسى انذار برايش سودى ندارد، ولى آنان که ايمانشان به معاد مستحکم است ترس از معاد در پرتو انذار انبياى الهى: و قرآن زمينه کناره گيرى از گناه و پاک و پالوده ساختن آنان را فراهم مى سازد واز مخلصان مى شوند. قرآن مجيد در وصف انسان هاى برجسته و باايمان، بويژه انبياى الهى:، مى فرمايد: «انا اخلصناهم بخالصة ذکرى الدار» (ص/46)؛ آنان را با ياد معاد از آلودگى ها آميزه شرک، پاک، ناب و خالص کرديم.
در نجات و سعادت انسان، طبق بينش قرآنى، ايمان بدون عمل و عمل بدون ايمان نقشى ندارد، بلکه اين دو با هم سعادت بشر را تامين مى کنند. از اين رو، قرآن دو شرط ديگر براى بهره مندى از قرآن را «ايمان» و «احسان» دانسته است. در سوره لقمان، آيه 2 و3 مى فرمايد: «تلک آيات الکتاب الحکيم هدى وبشرى للمحسنين»؛ اين است آيات کتاب حکمت آموز که هدايت و بشارت براى نيکوکاران است. در آيه 120 سوره هود نيز مى فرمايد: «و جاءک في هذه الحق و موعظة و ذکرى للمؤمنين»؛ براى تو در اين کتاب، حقيقت، موعظه، يادآورى و پندى براى مؤمنان آمده است.
8- طلب راه درست
در برخى از آيات قرآن مى فرمايد: اين قرآن براى کسانى پند و اندرز و يادآورى است که بخواهند راه درست را در پيش گيرند. قرآن هيچ کس را به صورت جبرى و اتفاقى هدايت نمى کند؛ تا کسى خودش نخواهد که مسير صحيح را بپيمايد قرآن نيز دست او را نمى گيرد. اصولا در درمان بيمارى هاى روحى اولين قدم تمايل فرد بيمار است؛ اوبايد خود به بيماربودن خود باور داشته و در پى علاج خويش برآيد؛ دست کم، آمادگى داشته باشد که به راهنمايى ها و درمان هايى که قرآن در اختيار او قرار مى دهد جامه عمل بپوشاند. اما اگر کسى هدفش جز اين باشد خواندن قرآن و فهم محتواى آن برايش سودى ندارد و چه بسا زيان آور هم باشد.
قرآن مجيد درباره قوم هود مى فرمايد: «اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى» (فصلت:17)؛ ما قوم ثمود را هدايت کرديم، ولى آنان کورى را بر هدايت برگزيدند. قرآن مجيد در آيه 27 سوره تکوير، پس از زدودن شبهاتى که در مورد رسالت پيامبر(ص) و حقانيت قرآن مطرح شده است، مى فرمايد: «ان هو الا ذکر للعالمين لمن شاء منکم ان يستقيم»؛ قرآن جز يادآورى و پندى براى عالميان نيست، (البته) براى کسى از شما که بخواهد راه راست را در پيش گيرد.
9- ايمان به خدا و تمسک به قرآن
شرط ديگرى که در بهره مندى از قرآن مطرح است ايمان به خدا و تمسک بدان است. در آيه 175 سوره نساء مى فرمايد: «و انزلنا اليکم نورا مبينا فاما الذين آمنوا بالله و اعتصموا به فسيدخلهم في رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا مستقيما»؛ به سوى شما نورى روشنگر فرو فرستاديم، اما آنان که به خدا ايمان آوردند و به قرآن چنگ زدند پس خداوند آنان را در رحمت و فضل خود وارد مى کند و آنان را از راهى مستقيم به سوى خود هدايت مى نمايد.
ايمان به خدا اساس تمام ارزش هاست و هر عملى که بدون ايمان انجام گيرد هيچ نقشى در سعادت انسان ايفا نمى کند. چنگ زدن به تعاليم قرآنى نيز تنها راه وصول به هدف نهايى قرآن است. آگاهى دادن به وسيله انذار و تبشير و انتخاب راه درست و رعايت تقوا براى آن است که انسان در پرتو تعاليم قرآن به خداوند رهنمون شود. استفاده از تعاليم قرآن زمينه چنين رشد عظيمى را، آن هم به دست خدا، فراهم مى سازد. در آيه اى ديگر مى فرمايد: «انما تنذر من اتبع الذکر» (يس:11) ؛ اى پيامبر(ص)، تو فقط کسى را بيم مى دهى و بيم دادنت در او مؤثر واقع مى شود که پيرو قرآن باشد و از دستورات آن پيروى کند.
10- سجده و تسبيح
يکى ديگر از شروط بهره مندشدن و رسيدن به اهداف قرآن نهايت تذلل و عبوديت در برابر خداست. سجده مظهر تام عبوديت بنده در برابر خداست و در روايات آمده که اگر انسان بداند در هنگام سجده خداوند چه قدر به او عنايت دارد حاضر نمى شود سر از سجده بردارد. سجده بر خدا معلول درک عظمت خدا و رابطه انسان با اوست. اگر خداوند کمال مطلق است و علم، قدرت، رحمت، حيات و ديگر اوصاف او بى نهايت است و انسان در پى کسب کمال مى باشد، وقتى بالاترين و کامل ترين موجود را مى يابد، نهايت کرنش و تذلل را در برابر او اظهار مى نمايد، بويژه اگر آن موجود خداوندگار او باشد و هستى خود را حقيقتا از او دريافت کند.
در سوره سجده آيه 15 مى فرمايد: کسانى به آيات الهى ايمان مى آورند که وقتى آنان را به آيات خداوندگارشان توجه مى دهند به سجده مى افتند و او را تسبيح مى کنند. در آيه 107 سوره اسراء مى فرمايد: «ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان يبکون و يزيدهم خشوعا»؛ کسانى که پيش از اين دانش و معرفت در اختيارشان قرار داده شده است وقتى آيات قرآن بر آنان تلاوت مى شود به سجده مى افتند و اشک مى ريزند. همين اظهار بندگى بر خشوع آنان مى افزايد.
تسبيح و تنزيه خداوند نيز يکى ديگر از شروط بهره مندى از قرآن است. کسى که خداوند را منزه از هرگونه نقص و آلودگى بداند سخن او را نيز، که قرآن است، کامل ترين و بى نقص مى داند و آنگاه است که در پذيرش و تسليم در برابر آن دچار ترديد نمى شود. پذيرفتن و باورداشتن قرآن به عنوان سخن بى عيب و نقص پروردگار زمينه را براى فهم، عمل و بهره گيرى از آن و در نهايت، رسيدن به بالاترين اهداف قرآن فراهم مى سازد.
11- شب زنده دارى
در آيه شريفه 15 سوره سجده يکى ديگر از شرايط بهره مندى از قرآن را شب زنده دارى مى داند. شب زنده دارى از ديدگاه قرآن عامل بسيارى از موفقيت هاست. در آيه سوره 79 سوره اسراء به پيامبر گرامى اسلام(ص) مى فرمايد: «و من الليل فتهجد به نافلة لک عسى ان يبعثک ربک مقاما محمودا»؛ و پاسى از شب را بيدار و متهجدباش و نماز شب را، که خاص توست، به جاى آور که خدا تو را به مقام محمود مبعوث گرداند. در آيات اول سوره مزمل نيزمى فرمايد:«قم الليل... انا سنلقي عليک قولا ثقيلا»؛ اى پيامبر(ص)، شب را به پاخيز... ما گفتارى گران سنگ بر تو مى افکنيم.
شب زنده دارى هم صفاى روحى براى پذيرش حقايق فراهم مى سازد و هم انسان را براى صعود به قله هاى رفيع معنويت کمک مى کند. به همين دليل، قرآن مجيد مى فرمايد: وقتى چنين افرادى با قرآن برخورد مى کنند، به دليل صفاى باطنيشان، آماده اثرپذيرى از قرآن مى باشند.
12- انفاق
تامين نيازمندى هاى مردم، آن هم تنها با انگيزه الهى و بدون چشم داشت و يا ريا و به عنوان انجام وظيفه و بر اساس احساس مسؤوليت در برابر خداوند، يکى ديگر از شروطى است که در آيه 16 سوره سجده براى بهره مندى از قرآن ذکر شده است. انفاق در بينش قرآنى با تامين نيازهاى نيازمندان در نظام هاى غير الهى بسيار متفاوت است. انسان مؤمن انفاق را به اين دليل انجام مى دهد که خداوند او را موظف به انجام آن کرده و نگران انجام وظيفه است. در اين صورت، حالات گوناگون فردى و اجتماعى در انگيزه او خللى وارد نمى کند. او خود را مالک ثروت و امکاناتى که در اختيار ديگران قرار مى دهد، نمى داند، بلکه معتقد است که اين ثروت و امکانات حق نيازمندان است که بايد در اختيار آنان قرار دهد. از سوى ديگر، آن را عطيه الهى مى داند که خدا در اختيار او قرار داده تا به صاحبانش برساند.
به همين دليل، قرآن مجيد مى فرمايد: «و مما رزقناهم ينفقون» (بقره:3)؛ از آنچه به آنان روزى داده ايم، انفاق مى کنند. بر اساس چنين بينشى، انسان انفاق کننده هيچ چشم داشتى ندارد و مى داند در صورتى وظيفه اش را انجام داده است که رياکارانه انفاق نکند و نياز نيازمندان را به گونه اى برآورده مى کند که حيثيت و منزلت اجتماعى آنان حفظ شود و تلاش براى تامين نيازمندان، با شرط مذکور، بى شک، انسان انفاق کننده را مشمول عنايات خداوند و بهره مندى از قرآن مى کند. در آيه مزبور، انفاق يکى از شروط بهره مندى از هدايت قرآن و اوصاف متقين دانسته شده است.
ب - موانع بهره مندى از قرآن
1- ظلم
يکى از موانع بهره مندى از قرآن «ظلم» است. در بينش قرآن، «ظلم» تنها ستمگرى نسبت به ديگران نيست، بلکه رکت بر خلاف جهت کمال خويش نيز نوعى ستمگرى است و آنکه به ديگرى ستم مى کند در واقع، دو نوع ظلم مرتکب شده، هم به ديگران ستم کرده است و هم به خود. و به اين وسيله، خود را از رسيدن به کمال واقعى خويش محروم کرده است. به همين دليل، در قرآن مجيد شرک و بت پرستى نوعى ظلم و ظلمى بزرگ قلم داد شده است: «ان الشرک لظلم عظيم» (لقمان:13)؛ زيرا شرک بالاترين و بزرگ ترين عامل دورى از خدا و فاصله گرفتن از کمال حقيقى است. اگر «ظلم» ندادن و ناديده گرفتن حق ديگران است در بيان قرآن مجيد، فقط انسان ها مشمول آن نيستند، بلکه اين موضوع شامل هر موجود ديگرى نيز مى شود و به همين دليل، قرآن از کسانى نام مى برد که به آيات الهى ظلم کرده اند: «بما کانوا ب آياتنا يظلمون» (اعراف:9)؛ ظلم به آيات الهى به معناى ناديده گرفتن وانکار آنهاست که خداوند فرمود: «هيچ کس جز ستمگران آيات ما را انکارنمى کنند: «و مايجحد ب آياتنا الاالظالمون.» (عنکبوت:49)
به هر حال، ستمگرى در مرحله اول سبب مى شود که فرد، قرآن و حقانيت آن را منکر شود، هرچند يقين داشته باشد که قرآن حق است: «و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا.» (نمل:14) در مرحله بعد، به جاى آنکه از قرآن بهره برد و بيمارى هاى روحى اش شفا يابد و مشمول رحمت خدا شود، قرآن جز بر زيان و خسرانش نمى افزايد: «و لايزيد الظالمين الا خسارا» (اسراء:82)؛ قرآن ستمگران را جز زيان نمى افزايد.
2- دروغ گويى و گناه کارى
يکى ديگر از موانع بهره مندى از قرآن دروغ گويى و گناه کارى است. گاهى انسان در اثر عواملى مرتکب گناهى مى شود و يا دروغى مى گويد، ولى زود پشيمان مى شود و توبه مى کند و مشمول رحمت خدا واقع مى شود. اما گاهى در اثر تکرار گناه و يا دروغ گفتن، دروغ گويى و گناه کارى در او تبديل به يک صفت مى شود. تکرار گناه و تکرار دروغ سبب مى شود که انسان گناه کار و دروغ گو آيات الهى را بشنود، ولى از آن بهره مند نگردد و بلکه بر گناه خويش اصرار ورزد و از آيات قرآن روى بگرداند، به گونه اى که گويا نشنيده است.
تکرار گناه «استکبار» را به همراه مى آورد و استکبار، تسليم حق نشدن و تسليم حق نشدن، مهر و قفل بر دل مى زند و کسى که بر دل او مهر زده شود بهترين موعظه ها و حکمت ها هم در آن اثرنخواهدکرد. چنين انسانى حتى اگر در قرآن تدبر کند و بينديشد از قرآن سودى نمى برد: «ا فلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها.» (محمد:24) استکبار قفل دل است، ولى چنين انسانى علاوه بر آنکه بردلش قفل ومهرزده شده است، در گوشش نيز وقر (سنگينى) وجود دارد و شنيدن و نشنيدن آيات برايش يکسان است.
استکبار از جمله موانع بهره مندى از قرآن است. در آيه شريفه 15 سوره سجده مى فرمايد: «کسانى که استکبار ندارند به قرآن ايمان مى آورند.» استکبار و خود را برتر از حق و حقيقت دانستن سبب مى شود که انسان با آنکه حق را شناخته است، تسليم آن نشود و راه سعادت را به روى خود ببندد. قرآن مجيد در آيات فراوانى از مقاومت مستکبران در برابر دعوت انبياى الهى: سخن گفته است و متذکر مى شود: «مستکبران با آنکه حقانيت پيامبران را دريافته بودند، تسليم دعوت ايشان نشدند، بلکه با آنان به مبارزه پرداختند.» شيطان نخستين مستکبرى است که قرآن از او نام مى برد. استکبار شيطان سبب شد با آنکه مى دانست دستور خدا حق است و حضرت آدم(ع) لياقت خلافت خدا را دارد، حاضر به سجده کردن بر او نشود.
استکبار در برابر قرآن سبب مى شود که انسان نه تنها تسليم قرآن نشود، بلکه براى توجيه برخورد خويش، به قرآن نسبت ناروا بدهد. وليد، يکى از شاعران عصر نزول قرآن، ابتدا حقانيت قرآن را دريافت و به آن اعتراف کرد، ولى در اثر وسوسه، تحريک و تشويق سران کفر، در مقام استکبار برآمد و گفت: «قرآن چيزى جز سحر برگزيده نيست».(مدثر: 24) قرآن مجيد يکى از علل برخورد خصمانه يهود با مسلمانان و برخورد مسالمت آميز مسيحيان با مسلمان را مستکبرنبودن پيروان واقعى حضرت مسيح(ع) مى داند و مى فرمايد: «ذلک بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لايستکبرون» (مائده:82) ؛ اين برخورد دوستانه مسيحيان با مسلمانان بدان دليل است که برخى از مسيحيان، کشيش و راهبان اند و ايشان استکبار ندارند.
کسى که با استکبار با قرآن برخوردکند به آياتى که بر او تلاوت مى شود،هيچ توجهى نمى کند، گويا از قرآن هيچ نشنيده است: «و اذاتتلى عليه آياتناولى مستکبرا کان لم يسمعها کان في اذنيه وقرا.» (لقمان:7)
4- ناديده گرفتن اعمال ناشايست گذشته
کسى که مى خواهد از قرآن بهره مند شود بايد آلودگى هاى روحى خود را بزدايد و براى اين کار ضرورت دارد که نوعى بازنگرى نسبت به اعمال گذشته خويش داشته باشد. آنان که اعمال گذشته خود را ناديده مى انگارند و يا اعمال اشايست خود را اندک مى شمارند از قرآن بهره اى نمى برند. در روايات آمده است که اگر کسى اعمال ناشايست خويش را اندک شمارد و با خود بگويد که اگر فقط با اين گناه مؤاخذه شوم مساله اى نيست، خداوند آن گناه را بر او نمى بخشد. [24]
فراموشى اعمال ناشايست گذشته سبب مى شود که وقتى آيات الهى به کسى تذکر داده مى شود، از آن روى برگرداند و به آن توجهى نکند. روشن است که چنين انسانى از قرآن بهره اى نخواهد داشت. قرآن مجيد در اين زمينه مى فرمايد: «و من اظلم ممن ذکر ب آيات ربه فاعرض عنها و نسى ما قدمت يداه انا جعلنا على قلوبهم اکنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا.» (کهف: 57)
5- باور نداشتن آخرت
يکى از شرايط بهره مندى از قرآن ايمان به آخرت است. هر قدر ايمان انسان به آخرت قوى تر باشد، بهره مندى اش از قرآن بيش تر خواهد بود و هر قدر اين ايمان ضعيف گردد اثرپذيرى او از قرآن کم تر مى شود. در آيه چهارم سوره بقره، شرط هدايت پذيرى از قرآن يقين به آخرت معرفى شده است. آيه 45 سوره ق مى فرمايد: کسى از قرآن متذکر مى شود که از وعده هاى ناگوار آخرت بيمناک باشد. «فذکر بالقرآن من يخاف وعيد» در آيه 45 و46 سوره اسراء مى فرمايد: «و اذا قرات القرآن جعلنا بينک و بين الذين لايؤمنون بالاخرة حجابا مستورا و جعلنا قلوبهم اکنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا»؛ آنگاه که قرآن را تلاوت مى کنى، بين تو و کسانى که به آخرت ايمان ندارند پوششى قرار مى دهيم و بر دل هايشان پرده ها و در گوش هاشان سنگينى مى نهيم تا قرآن را نفهمند.
قبلا نيز يادآور شديم که، خداوند در وصف انسان هاى صالح و برجسته مى فرمايد: «انا اخلصناهم بخالصة ذکرى الدار» (ص:46)؛ ما آنان را با عنصرى خالص کننده خالص و ناب کرديم و آن عنصر، ياد معاد است.
6 و 7- کفر و شرک
در آيات متعددى از قرآن مجيد، کفر مانع بهره گيرى از قرآن معرفى شده است. در آيه 47 سوره عنکبوت مى فرمايد: «و ما يجحد ب آياتنا الا الکافرون»؛ جز کافران کسى آيات ما را انکار نمى کند. در آيه 31 سوره سبا مى فرمايد: «و قال الذين کفروا لن نؤمن بهذا القرآن»؛ کافران گفتند که ما هرگز به اين قرآن ايمان نمى آوريم. کفر موجب تکذيب آيات و معارف الهى مى شود و تکذيب حقايق قرآنى نپذيرفتن و تسليم نشدن در برابر آن را به دنبال دارد: «بل الذين کفروا يکذبون و اذا قرى ء عليهم القرآن لايسجدون.» (انشقاق:28 و29) شرک نيز سبب مى شود که انسان مشرک نه تنها از بيانات قرآن پند نگيرد، بلکه با شنيدن قرآن بر نفرتش نسبت به قرآن و معارف حق آن افزوده شود: «و لقد صرفنا في هذا القرآن ليذکروا ومايزيدهم الا نفورا» (اسراء:41)؛ به همين دليل است که با شنيدن آيات به مجادله مى پردازد تا موضع گيرى خويش را در برابر حقايق قرآنى حق جلوه دهد: «و لقد صرفنا في هذا القرآن للناس من کل مثل و کان الانسان اکثر شى ء جدلا.» (کهف: 54) چنين انسانى دوست ندارد که آيه يا سوره اى بر مسلمانان از سوى خدا نازل شود: «ما يود الذين کفروا من اهل الکتاب و لا المشرکين ان ينزل عليکم من خير من ربکم.» (بقره:105)
8 و 9 و 10- پيروى از هواى نفس، مسخره کردن آيات و ياوه گويى
ريشه اصلى مخالفت با حق و حقايقى که پيامبران (ع) مى آوردند پيروى از هواى نفس است. تمايلات نفسانى، انسان را به خوى حيوانى دعوت مى کند و قرآن و معارف دينى او را به سوى کمالات انسانى فرامى خواند. کسانى که به هر دليل، هواى نفس خويش را اله و معبود خود قرار مى دهند و آن را بر عقل و دل خود حاکم مى کنند، از قرآن و معارف آن سر باز مى زنند و از آن بهره مند نمى شوند. در آيه 16 سوره محمد(ص) مى فرمايد: «و منهم من يستمع اليک حتى اذا خرجوا من عندک قالوا للذين اوتوا العلم ماذإ؛ه ه قال آنفا اولئک طبع الله على قلوبهم واتبعوا اهوائهم»؛ اى پيامبر، برخى از آنان کسانى هستند که به تو گوش فرا مى دهند، آنگاه که از نزد تو بيرون روندبه آنان که اهل دانش اند مى گويند: پيامبر(ص) اندکى پيش چه گفت؟ خداوند بر دل هاى اينان مهر نهاده و اينان از هواهاى نفسانى خويش پيروى کرده اند که چنين سخنانى مى گويند.
کسى که هواى نفس خويش را مدار حرکت، فعاليت، موضع گيرى و پذيرش يا عدم پذيرش قرار مى دهد، با آنکه مى داند حقيقت جز آن است که او عمل مى کند، مسير باطل را ادامه مى دهد و با آگاهى، دچار گمراهى مى شود: «ا فرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم»؛ آيا مى بينى آن را که هواى نفس اش را خداى خود قرار داده و خدا او را دانسته - و پس از اتمام حجت - گمراه ساخته است؟ چنين کسى ديگر راهى براى هدايت نخواهد يافت؛ زيرا همه راه ها و ابزارهاى شناخت خود را آگاهانه از کار انداخته است. او سخن حق قرآن را نمى پذيرد و آن را مسخره مى کند، ولى ياوه ها را با بهاى گزاف مى خرد تا با آن ديگران را گمراه سازد: «و من الناس من يشتري لهوا الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم ويتخذها هزوا ... و اذا تتلى عليه آياتنا ولى مستکبرا.» (لقمان:6 و7)
[1]. اعراف: 205
[2]. روم:7
[3]. اعراف:136
[4]. بقره: 152
[5]. فاطر:3
[6]. طه:126
[7]. مائده: 14
[8]. اعراف: 165
[9]. اعراف: 51
[10]. کهف:57
[11]. نساء: 82
[12]. محمد: 24
[13]. بقره: 221
[14]. حشر: 21
[15]. اعراف:176
[16]. بقره:219
[17]. انعام: 51
[18]. يس: 62
[19]. جاثيه: 5
[20]. عنکبوت:43
[21]. (... و ان قوما عبدوا الله شکرا فتلک عبادة الاحرار»، (محمدتقى مجلسى، بحارالانوار، ج 78، ص 69)
[22]. نور: 55
[23]. على(ع) در وصف انسان هاى با تقوا مى فرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم»؛ خدا نزد اهل تقوا بزرگ جلوه کرده، عظمت او را درک کرده اند و باورشان آمده ست. درنتيجه، آنچه جز خداست در چشمانشان کوچک جلوه کرده است. (نهج البلاغه، خطبه 193)
[24]. «من الذنوب التي لايغفر قول الرجل ليتني لا اوءاخذ الا بهذا» (محمدتقى مجلسى، همان، ج 15، باب 43، ص 312، روايت 20612)
فصلنامه معرفت شماره 24
ادامه مطلب
ازدواج، در عرف و شرع، پيمان زناشويى است كه براساس آن، براى مرد و زن در برابر هم، تعهّدات اخلاقى و حقوقى پديد مى آيد كه سرپيچى (از بسيارى) از آن ها، عقوبت و كيفر را در پى خواهد داشت.
در هر آيينى، ازدواج با قوانين و مقرّرات ويژه اى صورت مى گيرد و اسلام به آداب و رسوم ديگر اقوام احترام گذاشته است: «لكلِّ قوم نكاحٌ» از پيمان زناشويى در قرآن به «نكاح» نيز تعبير شده، و به دو معنا به كار رفته است:
1. آميزش جنسى (بقره/230 ; نساء/ 6)
2. عقد ازدواج (نور/ 32)
اهداف و آثار ازدواج
حكمت ها و آثار مهمى بر ازدواج ترتّب دارد، و قرآن در آياتى به آن ها پرداخته است. در برخى موارد، هرچند زن و مرد با يك ديگر زندگى مى كنند، اهدافى كه بايد در زندگى حاكم باشد، از ميان مى رود و دو طرف بدون آن كه بهره اى از زندگى مشترك ببرند، با يك ديگر زندگى مى كنند برخى گفته اند: هر جا نشانه هاى الفت و حكمت هاى زوجيت چه در دنيا و چه در آخرت برقرار باشد، قرآن واژه زوجيّت را به كار برده است (روم/ 21; فرقان/ 74; زخرف/ 70; بقره/ 25 ; يس/ 56)، و هر گاه جاى اين نشانه ها و حكمت ها را بُغض و خيانت يا تفاوت عقيده زن و مرد با يك ديگر پر مى كند، قرآن از كلمه «امرأه» استفاده كرده است (يوسف/ 30; تحريم/ 10 و 11)، هم چنين آن جا كه حكمت زوجيّت (بقاى نسل انسان) از ميان برداشته مى شود، باز قرآن واژه «امرأه» را به كار برده است (ذاريات/ 25; مريم/ 4 و 5; آل عمران/ 40); بدين سبب دوباره وقتى اين حكمت سر بر مى آورد و ثمره زوجيّت به بار مى نشيند، باز قرآن تعبير را عوض كرده كلمه «زوج» را به كار مى برد. در آيه 40 آل عمران، زكريا به خدا خطاب مى كند كه همسرم نازا است: «وَ امرأتى عاقِر»; ولى وقتى دعاى او اجابت مى شود، قرآن مى فرمايد: «واَصلَحنَا له زوجَه»
اهداف و آثار ازدواج عبارتند از:
1. حفظ اَنساب:
ازدواج و رعايت مقرّرات آن، نسب را حفظ مى كند. در اسلام، حفظ نسب، پايه احكام و حقوق فراوانى است. بعضى از احكام فقهى، بر شناخت رابطه فرزند با پدر و مادر يا بر شناخت نسبت هاى فاميلى ديگر، مبتنى است. تبعيّت فرزند از پدر و مادر در كفر و اسلام، در طهارت و نجاست، در بردگى و حريّت، ربابين پدر و فرزند، قصاص نشدن پدر به قتل فرزند، مقبول نبودن شهادت پسر بر ضدّ پدر، وجوب قضاى نمازهاى ميّت بر پسر بزرگ تر، مسائل ارث، ولايت پدر و جدّ، حقوق طرفينى مانند حق حضانت و نفقات، عقوق والدين و اطاعت از آن ها و مسائل اخلاقى مانند صله رحم، هبه به اقارب، عقيقه فرزند و مسائل فراوان ديگرى، بر حفظ انساب متوقّف است. و از اين جا به اهميّت ازدواج و مراعات حدود آن نيز پى مى بريم. حفظ نسب، حكمت عدّه زن بين دو ازدواج شمرده شده است. انتظار زن براى ازدواج دوباره پس از وفات شوهر به مدّت چهار ماه و ده روز (بقره/ 234)، عدّه زن به مدّت سه دوره پاكى پس از طلاق (بقره/ 228) و انتظار زن باردار براى ازدواج مجدد تا هنگام وضع حمل (طلاق/ 4) همه اين مقررات گوياى اهميّت حفظ نسب است. حرمت ازدواج با زن شوهردار (نساء/ 24)، و حرمت زنا (اسراء/ 32) نيز بر پايه حكمت حفظ نسب قرار داده شده است.
2. برخوردارى از سكون و آرامش:
نياز روح به كانون آرامش، با اهميت تر از نياز جنسى است. همسر شايسته در پيش آمدهاى زندگى، راه وصول به آرامش و سعادت را نزديك مى كند: «وَ مِنْ ءَايَـتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَ جًا لِّتَسْكُنُواْ إِلَيْهَا...» ، «...وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا...»
برخى مفسران، مقصود از لباس را در آيه 187 بقره، سكون و آرامش دانسته اند; همان گونه كه خدا و شب را لباس (مايه آرامش و سكون) دانسته: «وَ جَعَلْنَا الَّيْلَ لِبَاس لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ» نيز به سكون و آرامشى كه با همسر حاصل مى شود، اشاره خواهد داشت.
3. حفظ نوع بشر:
طبق بيان قرآن، ازدواج وسيله اى براى توليد و بقاى نسل در انسان و حيوان است: «...جَعَلَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَ جًا وَ مِنَ الاَْنعَـمِ أَزْوَ جًا يَذْرَؤُكُمْ فِيه ...» گرچه جمله «يَذْرَؤُكُمْ فِيه» تكثير نسل انسان را بيان داشته است، در اين جهت، ميان انسان و چارپايان و گياهان فرقى نيست. در جاى ديگرى مى فرمايد: پروردگار، شما را از «نفس واحدى» آفريد و جفتش را نيز از او خلق كرد، و از آن دو، مردان و زنان بسيارى را پراكنده ساخت: «...وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيرًا وَنِسَآءً...» . در آيه 72 نحل مى فرمايد: از همسرانتان براى شما فرزندان و نوه ها قرار داد «...وَ جَعَلَ لَكُم مِّنْ أَزْوَ جِكُم بَنِينَ وَ حَفَدَة». قرآن، بقاى نسل انسان و اجتماع مدنى را به ازدواج منوط مى داند و روى آوردن به زنا و لواط را نابود كننده راه بقاى نسل مى شمارد: «وَ لاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَـحِشَةً وَسَآءَ سَبِيلا» ، «أَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيل» ; زيرا با رواج راه هاى نامشروع، رغبت به نكاح كم مى شود; جاذبه اش از بين رفته، فقط بار تأمين مسكن و نفقه و به دنيا آوردن اولاد و تربيت آنان، باقى مى ماند; در نتيجه، آسان ترين راه هاى اشباع غرايز كه نامشروع است، رايج مى شود و هدف بقاى نسل، رنگ مى بازد.
4. داشتن فرزندان صالح:
يكى از خواسته هاى غريزى انسان، نياز فطرى به پدر و مادر شدن شمرده، و پاسخ به اين خواسته با ازدواج و داشتن فرزند تأمين مى شود; زيرا اصل توليد و تكثير، از راه هاى غير مشروع نيز ممكن است; ولى در سايه ازدواج، نسلى داراى اصل و نسب پديد مى آيد. قرآن در آياتى، فرزند را زينت زندگى دنيا شمرده كه بيان گر رغبت انسان به داشتن فرزند و برقرار شدن رابطه پدر يا مادر و فرزند است. «الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا» داشتن فرزند به صورت ثمره ازدواج، با تعبيرهاى گوناگونى در قرآن آمده است. در آيه 223 بقره از اين كه مى گويد: «نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُم ...»، يادآور مى شود كه بكوشيد از اين فرصت بهره گيريد و با پرورش فرزندان صالح و شايسته كه به حال دين و دنياى شما مفيد باشد، اثر نيكى براى خود از پيش بفرستيد. «...وَقَدِّمُواْ لاَِنفُسِكُم ...». در آيه 187 بقره پس از آن كه از آميزش با همسر سخن به ميان آمده است، مى فرمايد: «...وَابْتَغُواْ مَا كَتَبَ اللَّهُ لَكُم ...» كه به نظر بسيارى مقصود، طلب فرزند است. در موارد متعددى از قرآن، خداوند براى داشتن فرزند صالح، خوانده شده است. در آيه 189 اعراف از قول پدر و مادر نقل مى كند كه عرضه مى دارند.
اگر فرزند صالح نصيبشان شود، شكرگزار خواهند بود: «دَّعَوَا اللَّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ ءَاتَيْتَنَا صَــلِحًا لَّنَكُونَنَّ مِنَ الشَّـكِرِين...». در چند جا، درخواست حضرت زكريا(ع) مطرح شده است كه از خداوند، فرزندى كه لياقت جانشينى او را داشته: «...فَهَبْ لِى مِن لَّدُنكَ وَلِيًّا» ، و مورد رضايت پروردگار باشد: «...وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» را خواسته است. در سوره آل عمران، پس از مشاهده شايستگى هاى مريم(ع) پروردگارش را مى خواند: خداوندا! از طرف خود، فرزند پاكيزه اى نيز به من عطا فرما: «...هَبْ لِى مِن لَّدُنكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَآءِ»
5. مودّت و رحمت:
از ديگر آثار ازدواج، مودّت و رحمت است: «وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَ رَحْمَة...» آن چه در آغاز زندگى مشترك بين زن و شوهر، يگانگى برقرار مى كند، و اثر آن در مقام عمل ظاهر مى شود، مودّت است; ولى پس از گذشت زمان و رسيدن دوران ضعف و ناتوانى، رحمت جاى مودّت را پر مى كند. رحمت و مودّت به تعبير قرآن، دو نشانه الهى و ضامن به پا ماندن بناى زندگى و تداوم وحدت است; البته رحمت در همان آغاز زندگى نيز در زندگى نقش دارد. گاهى زحمات و خدمات بلاعوض و ايثارگرانه بدون هيچ گونه چشم داشتى و حتى گاهى با برخورد سرد از طرف مقابل، از انسان سر مى زند. در اين جا براى حفظ نظام خانوادگى، مودّت رنگ مى بازد; ولى رحمت جايگزين آن مى شود.
6. ارضاى غريزه جنسى:
غريزه جنسى، نيرويى است كه در زن و مرد قرار داده شده و ازدواج، وسيله اى مجاز براى اطفاى نيروى شهوت و پاسخى به اين غريزه خدادادى است: «وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَـفِظُونَ * إِلاَّ عَلَى أَزْوَ جِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَـنُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِين» در حديث آمده است: ميان لذّت هاى مادّى و جسمانى در دنيا و آخرت، هيچ كدام به پايه لذّت زناشويى نمى رسد; سپس امام به آيه 14 آل عمران استشهاد مى كند كه در ميان شهوات گوناگون، علاقه به زن را مقدّم داشته است: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَ تِ مِنَ النِّسَآءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَـطِيرِ الْمُقَنطَرَة ...» در آيه 187 بقره مى فرمايد: خداوند مى دانست كه شما به خود خيانت مى كرديد و آميزش با همسر را كه ممنوع شده بود، انجام مى داديد; بدين سبب، ممنوعيّت برداشته شد: «...عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتَانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنكُمْ فَالْـَـنَ بَـشِرُوهُنَّ...». اين آيه، به نياز غريزى جنسى اشاره دارد كه به رغم ممنوعيّت شرعى، مردم به سوى آن كشيده مى شوند; البته اين امر نمى تواند انگيزه اصلى و هدف نهايى ازدواج باشد; زيرا غريزه جنسى در زن و مرد، دوره محدودى دارد و اگر غرض از ازدواج، فقط اين جهت باشد، بايد زوجين هنگام ناتوانى جنسى، يك ديگر را رها كنند يا زن و مردى كه توانايى جنسى خويش را از دست داده اند، هيچ گاه پيمان زناشويى نبندند.
7. بازداشتن از گناه:
يكى از آثار ازدواج براى زن و مرد، ايجاد زمينه تقوا و دورى از گناهان است. با اشباع غريزه جنسى در زن و مرد، زمينه گناهان شهوت انگيز از ميان مى رود. اين كه در قرآن از كسى كه ازدواج كرده، به «محصن و محصنه» تعبير شده: «فَإِذا أُحصِنّ...» ، به جهت اين است كه زن و مرد، با ازدواج در حصن سنگر مستحكمى قرار مى گيرند و خود را حفظ مى كنند تا وسوسه هاى شهوانى در آنان اثر نگذارد; بلكه ازدواج، زمينه گناهان ديگر را نيز از بين مى برد; زيرا پذيرفتن مسؤوليّت تأمين و تربيت اولاد، انسان را به استفاده بهينه از عمر وا مى دارد و براى گناه و معاشرت هاى گمراه كننده جايى باقى نمى ماند. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «مَنْ تزوّج فقد احرز نصف دينه» با ازدواج، نيمى از دين صيانت مى شود. در روايتى ديگر آمده است: بدترين مردم، كسانى اند كه در تجرّد به سر مى برند. در تفسير آيه 187 بقره «هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ» برخى گفته اند: آن گونه كه انسان، با لباس از سرما و گرما و حشرات و آسيب هاى جلدى، محافظت مى شود، زن و مرد، با ازدواج، يك ديگر را از گناه حفظ مى كنند. در آيه 28 نساء حكمت تشريع ازدواج اين گونه بيان شده است: «يُرِيدُ اللَّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُم...»; زيرا پيروى از شهوات و در دام گناه افتادن، براى انسان، و زر و سنگينى مى آورد و تشريع ازدواج و فراهم شدن امكان آن براى كسى كه نمى تواند با زنان آزاد ازدواج كند، از فساد و گناه جلوگيرى مى كند و انسان از عواقب آن در امان مى ماند و اين نوعى توسعه براى انسان شمرده مى شود.
8. توسعه رزق:
نگرانى از تنگ دستى، يكى از بهانه هايى است كه براى گريز از ازدواج، مطرح مى شود. قرآن، اين گونه به انسان اميدوارى مى دهد: از فقر و تنگ دستى جوانان و مجرّدان نگران نباشيد و در ازدواج آن ها بكوشيد; چرا كه اگر فقير باشند، خداوند از فضل خويش، آنان را بى نياز مى سازد: «وَ أَنكِحُواْ الاَْيَـمَى مِنكُمْ وَ الصَّــلِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ إِمَآئِكُمْ إِن يَكُونُواْ فُقَرَآءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِه ...» برخى گفته اند: مفاد اين آيه، وعده خداوند به غنا و بى نيازى است براى كسانى كه تشكيل خانواده دهند. رواياتى نيز اين معنا را تأييد مى كند. در حديثى، امام صادق(ع) ترك ازدواج را به سبب ترس از گرسنگى را سوء ظن به پروردگار دانسته است; زيرا پس از وعده قرآن به توسعه رزق، نگرانى در اين زمينه، جز بدگمانى به خدا نيست. با توجه به اينكه افرادى در جامعه، پس از ازدواج، نه تنها ثروتمند نمى شوند، بلكه بر فقرشان افزوده مى شود و اگر اين آيه، متضمّن وعده خداوند باشد، خلف وعده لازم مى آيد و خلف وعده قبيح است، گروهى برآنند كه براى وعده در اين آيه بايد معلّق بر مشيّت الهى در تقدير گرفته شود; يعنى پس از ازدواج، اگر خدا بخواهد، آنان را بى نياز مى كند، چنانكه در آيه 28 توبه، براى وعده الهى به غنا و بى نيازى به مشيّت خدا تصريح شده است: «وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَآء ...» اشكال شده است: همان طور كه غنا و بى نيازى متأهّلان، به مشيّت منوط است، غنا و بى نيازى مجردها و كسانى كه همسر ندارند (بلكه هر پديده اى) نيز به مشيّت توقّف دارد، پس اين چه وعده اى است كه خدا، براى ازدواج داده است; زيرا همان گونه كه متأهل ها، بر اثر مشيّت الهى، به دو گونه (فقير و غنى) تقسيم مى شوند، مجرّدها نيز چنين هستند و اتفاقاً اين وعده درباره مجردان در قرآن آمده است: «وَإِن يَتَفَرَّقَا يُغْنِ اللَّهُ كُلاًّ مِّن سَعَتِه ...» اگر وضيعتى پيش آيد كه زن و شوهر نتوانند با هم زندگى كنند و از هم جدا شوند، خداوند هر دو را با فضل و رحمت خود بى نياز خواهد كرد.
پاسخ اشكال آن است كه بسيارى از مردم خيال مى كنند، ازدواج و فراوانى عائله، سبب فقر، تجرّد، سبب پس انداز و ثروت مى شود. آيه در صدد آن است كه اين توهّم را از دل ها بزدايد و غفلت از رزّاق حقيقى را بر دارد و به ما بفهماند كه گاه، بركت و فراوانى، در مال انسان (با وجود عائله مند بودن) ايجاد مى شود، و گاهى هم انسان (در عين كم عائله بودن و مجرّد زيستن) هر چه مى كوشد، در معيشت او پيشرفتى حاصل نمى شود. افزون بر آن كه پذيرفتن مسؤوليّت تأمين زن و فرزند، در او مسئوليّت پديد مى آورد. وقت را از بين نمى برد و از عمر خويش استفاده بهينه مى كند و با كسب معاش بر عزّت و اعتبار خويش مى افزايد، بنابراين، آيه «إِن يَكُونُواْ فُقَرَآءَ يُغْنِهِمُ اللَّه» بيان مى دارد كه گاهى با ازدواج، فقر از زندگى رخت بر مى بندد، نه آن كه هميشه با ازدواج، فقر بر طرف مى شود وگرنه اين آيه با آيه «وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لاَ يَجِدُونَ نِكَاحًا» تناقض مى يافت. فخر رازى معتقد است كه آيه «إِن يَكُونُواْ فُقَرَآءَ يُغْنِهِمُ اللَّه» در مقام وعده الهى نيست; بلكه مفاد آيه آن است كه نبايد ترس از فقر، مانع ازدواج شود; زيرا مال فناپذير است و آن چه ارزش و بقا دارد، فضل خدا است كه بايد در پى آن بود كه از انباشتن ثروت بهتر است. «قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذَ لِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُون»
آثار ديگرى نيز بر ازدواج مترتّب است; مانند حرمت برخى از زنان از جمله مادر زن و خواهر زن و... كه در ازدواج هاى ممنوع خواهد آمد. اثر ديگر ازدواج، ايجاد حقوق زوجيّت است كه بحث از آن مجال ديگرى مى طلبد.
http://library.tebyan.net
ادامه مطلب
نويسنده: آيتالله عبدالكريم بيآزار شيرازي
آيتالله عبدالكريم بي آزار شيرازي محقق و نويسنده كه در ميزگرد «جوان در آينه قرآن كريم» و در حضور عدهاي از جوانان و نوجوانان بازديد كننده از نهمين نمايشگاه بينالمللي قرآن كريم سخن ميگفت كه قسمتهايي از گفتههايش به استحضارتان ميرسد.
آيتالله بي آزار شيرازي در ابتداي سخنانش اظهار داشت: ابتدا بايد ديد قرآن و دستورات الهي آن براي اجتماع بخصوص جوانان چه ارمغاني داشته، طبيعي است كه بسياري از احكام و دستورات قرآن مشترك ميان همگان است، اما بطور طبيعي مسايل جوانان مختص به آنها است و پيرامون برخي مسايل مربوط به جوانان مطالب خاصي در قرآن مطرح شده است.
البته، در قرآن سورهاي راجع به جوانان نيست. ولي در سورههاي متعددي، قرآن به موضوعات مربوط به جوانان پرداخته است.
در قرآن به روانشناسي جوانان اشاره شده كه بخشي از آن را در ابتدا سوره بقره ميبينيم، در يكي از آيات قرآن خداوند ميفرمايد: «بدانيد كه زندگاني دنيا عبارتست از دنياي بازي، دنياي لهو و سرگرمي، دوران زينت و خودآرايي». در اين باره شيخبهايي ميگويد: كه اين آيه به ترتيب زندگاني انسان اشاره دارد. هفت سال اول اوج عشق و علاقه انسان به بازي است ودر هفت سال دوم علاقه انسان بيشتر متوجه سرگرميها است و مرحله سوم كه هفتسال سوم عمر را دربرمي گيرد به زينت و خود آرايي ميگذرد خداوند در نهاد جوانان و نوجوانان عشق و علاقه به بازي را قرار داده تا ضمن بازيهاي سازنده بسياري مطالب را از راه بازي فراگيرند، كه اوج اين فراگيري در هفت سال اول است و در هفت سال دوم نيز ادامه مييابد.
اما در هفت سال دوم بيشترين علاقه انسان به سرگرميها متمايل ميشود كه متأسفانه خيليها بر اين باورند كه مقصود از سرگرميها وقتگذراني است، در حاليكه جوانان و نوجوانان ميتوانند با مطالعه در گذشته پيشينيان عبرت بگيرند. جوانان در عين اينكه از نيروي فراواني برخوردارند، اما يك چيز تحت عنوان تجربه كم دارند، كه اين تجربهها را اگر بخواهند خودشان، در هر زمينهاي به دست آورند تا بتوانند از آنها چيزي ياد بگيرند، عمر دوباره لازم است، اما با مطالعه داستانها و سرگذشت اقوام ميتوانند خودشان را با پيشينيان همگام كنند. حضرت علي (ع) در نهجالبلاغه فرمودهاند، من تاريخ گذشتگان را آنچنان براي تو اي پسر (امام حسن (ع)) خلاصه كردم كه گويي من با پيشينيان زندگي آثارشان مطالعه كردم و از آنها مجموعهاي بطور مختصر و مفيد فراهم آوردم تا چراغ راه تو باشد.
قرآن تمام زندگي گذشتگان از حضرت آدم تا پيغمبر خاتم، همچنين داستانها و سرگذشت و تجربيات آنها را در معرض مطالعه و شناخت جوانان قرار داده تا از آنها عبرت بگيرند و تجربه بياموزند واينكه عشق و علاقه به لهو و سرگرمي را خداوند در نهاد نوجوان قرار داده، به اين منظور است. و بدنبال اين دوران، عشق به زيباييها است. و اين دوران را خداوند از آن جهت قرار داده تا جوانان با آراستن خودشان تشكيل خانواده دهند. اما متأسفانه جوانان دراين سنين در مسايل عشق و علاقه به زيبايي در معرض انواع خطرها هستند واز اين رو اسلام براي دختران حجاب و براي پسران نگاه نكردن را مطرح ساخته است. در اين زمينه در سوره يوسف (ع)، درسهاي زيادي به جوانان در زمينه خودآرايي، عشق و جواني داده شده و دو عشق مطرح گرديده است، يكي عشق مجازي كه در عشق زليخابه حضرت يوسف (ع) ترسيم شده و ديگري عشق حقيقي است كه حضرت يوسف به خداوند دارد و چقدر جالب اين دو عشق را در برابر يكديگر مجسم شده است.
همانطور كه در اين سوره ذكر شده، زليخا به دنبال عشق مجازي بود و درنتيجه رسواييهايي به بار آورد و مشكلاتي در زندگي وي بهوجود آمد، اما حضرت يوسف (ع) به دنبال عشق به خدا رفت ودر نتيجه آن عشق از عمق چاه به اوج ماه رسيد.
از نكات ديگر سوره يوسف آن است كه چگونه حضرت يوسف (ع) در برابر دو عشق حقيقي و عشق مجازي واقع شده ازيك طرف مسئله خودنمايي زليخا و خاتونان مصري با لباسهاي رنگارنگ در كاخ عزيز مصر با بهترين لذتها و خوشگذرانيها و از سوي ديگر عشق به خدا همراه با زندان تهمت و شكنجه، خارج شدن از كاخ و بسياري از مشكلات ديگر.
حضرت يوسف (ع) در آن دو راهي خدا را ترجيح داد و در برابر آنهمه اظهار علاقهاي كه زليخا و خاتونان مصر به او نشان دادند، فرمود: خدايا در زندان باشم اما تو را داشته باشم، بهتر است براي من از آنچه كه اينها مرا به سوي آن دعوت ميكنند».
اما بسياري از جوانان وقتي در دو راهي آزمايش قرار ميگيرند، معمولا دنيا را ترجيح ميدهند. اما در عشق حقيقي، مشكلاتي نيز وجود دارد. حضرت يوسف (ع) آخر و عاقبتانديش بود. آخر كار را ديد و خدا را برگزيد و خداوند نيز در اين راه عشق به خود را ارزاني داشت و وي را به مقامات عاليهاي ميرساند و اين براي جوانان درس بسيار مهمي است .
اين استاد محقق و نويسنده و پژوهشگر قرآني در ادامه سخنان خود مسايلي را كه جوانان به آن نياز دارد گوشزد كرد و افزود: از جمله مسايلي كه جوانان به آن نياز دارند، ايمان به خدا، نبوت و آخرت است كه سورههاي بسياري در قرآن سرگذشت پيامبران از جمله داستان زندگي حضرت ابراهيم و شكستن بتها و مبارزه با بتپرستي و توجه به امر توحيد كه در سنين جواني آن حضرت رخ داد و همچنين داستان اصحاب كهف در قرآن كه نشانگر امر ايمان به توحيد و آخرت است، وجود دارد.
وي همچنين احترام گذاشتن به شخصيت جوانان و الزام و ضروري دانست و در اين باره اظهار داشت: متأسفانه بسياري از مربيان و معلمان و حتي والدين شخصيت لازم را براي جوانان در نظر نميگيرند و با همان حال و هواي كودكي به آنها مينگرند. در قرآن كريم در اين رابطه داستان قضاوت حضرت داود (ع) و حضرت سليمان (ع) آمده كه وقتي قضاوت بين دو كشاورز درباره خصارتي كه گوسفندان آنان به زمين كشت شده كشاورزي وارد كرده بود، حضرت داود (ع)، پدر حضرت سليمان جوان، به قضاوت فرزندش در اين امر احترام گذاشت و حكم قضاوت وي در رابطه با اين موضوع را پذيرفت واين اوج احترام و شخصيت گذاشتن به جوانان است كه در قرآن نشان داده شده. نمونه ديگري از نكات اخلاقي جوانان و موضوع شخصيتگذاري به جوانان را ميتوان بازهم در سوره حضرت يوسف (ع) ديد.
از جمله اموري كه جوانان به آن نيازمندند، زهد و تقوا است كه اين مسئله در سوره يوسف (ع) نشان داده شده و جوانان ميتوانند نكات اخلاقي، زهد و تقوا را در اين سوره از قرآن بيابند.
در ادامه اين سخنراني، طي جلسه گفتوگو، آيتالله بيآزار شيرازي به سوالات حاضران پاسخ گفت و متذكر شد در قرآن كريم توصيه شده قبل از هرگونه برخورد، البته تذكر و توصيه داده شود تا شايد فرد خاطي آگاه شده و خود را اصلاح كند. بهترين راه براي حفظ شخصيت والاي جوانان، رجوع به قرآن و تفحص در قرآن كريم و آيات الهي است. وي در رابطه با اينكه مجازات و تنبيه به عنوان آخرين راهكار بايد مورد استفاده قرار گيرد، افزود: رفتار با جوانان خيلي مورد سفارش است، اما نكته اينجاست كه متأسفانه خانوادهها و جامعه نسبت به اين قشر بياحترامي ميكنندو تصورشان اين است كه آنان همان كودكان سالهاي دور هستند و هيچگونه نقشي و جايگاهي در امور زندگي ندارند، در حالي كه چنين نيست و جوانان بايد مورد احترام قرار گيرند.
در پايان اين ميزگرد، آيتالله بيآزار شيرازي در پاسخ به اينكه چگونه ميتوان جوانان را با فرهنگ قرآني بيشتر آشنا كرد و رابطه نزديكي بين آنان با قرآن به وجود آورد، گفت: متأسفانه ما با قرآن و محتواي آن بيگانه هستيم.قرائت صوري آيات كلامالله كافي نيست. بايد با عمل كردن به مفاهيم، دستورات و تأكيدات قرآن كريم شائبهها را بزداييم. در شرايط كنوني اكثر جوانان ما با مسايلي سرگرم و مشغول شدهاند كه همه آنها ظاهرسازي است و هيچگونه محتوا و بنياني ندارد. جوانان ما آنگونه كه شايسته است، از قرآن اطلاع ندارند. تاريخ اسلام و سرگذشت امامان و پيامبران را نميشناسند و اين غفلتها باعث يك گسست و شكاف عميق شده است.
وي همچنين با تأكيد به اينكه در جامعه، توجه نسبت به قرآن كريم كم است، گفت: اگر عملكرد و رفتار ما برخاسته از عقايد و ديدگاههاي مذهبي باشد، ميتوانيم ديگران را به خود جذب كنيم و آنان را با دين و علوم قرآني آشنا كنيم. رعايت اعتدال در همه شئول زندگي نكته مهم و اصلي است.
از نكات مهم ديگري كه آيتالله بيآزار شيرازي در پايان سخنانش مورد توجه قرار داد اين بود كه قرآن كريم محدود به شرايط زماني و مكاني نيست، بلكه ما با برداشتها و تفاسير خود قرآن كريم اين منبع جامع انسانسازي را محدود به شرايط زماني و مكاني كردهايم.
ادامه مطلب

