داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

انعکاس

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!

 

صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!

 

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

 

پاسخ شنید: کی هستی؟

 

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

 

باز پاسخ شنید: ترسو!

 

پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟

 

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....

و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

 

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

 

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.

 

هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و

 

اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 11:13 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

صبح بود. ابرها هنوز نیامده بودند. رودخانه‌ای زیبا بالای افق موج می‌زد. خورشید گیسوان طلایی‌اش را روی شانه‌هایش ریخته بود. من منتظر پاره آب‌هایی بودم كه دفترم را تر كنند.

 

نامت را از یك سیب سرخ پرسیدم، درهای آسمان گشوده شد. كهكشان‌ها، بهشت‌ها و ملكوت به رنگ تو بودند.

 

من از زمین فاصله گرفتم. سال‌ها و فرسنگ‌ها از این قفس خاكی دور شدم. با هر نفس دورتر و دورتر. آنقدر بالا رفتم كه دریاها را قطره‌ای بیش نمی‌دیدم و زمین گردویی كوچك و معلق در فضای هستی بود.

 

سبك شده بودم. بال نداشتم، اما سرخوش و سبكبار پرواز می‌كردم و به همه جا سر می‌زدم. به جبرئیل سلام كردم و از ستاره‌ها گذشتم. غرق لذتی باشكوه شدم.

 

صبح بود. ابرها هنوز نیامده بودند. رودخانه‌ای زیبا بالای افق موج می‌زد. خورشید گیسوان طلایی‌اش را روی شانه‌هایش ریخته بود. من منتظر پاره آب‌هایی بودم كه دفترم را تر كنند.

 

نامت را از یك سیب سرخ پرسیدم، درهای آسمان گشوده شد. كهكشان‌ها، بهشت‌ها و ملكوت به رنگ تو بودند.

 

من از زمین فاصله گرفتم. سال‌ها و فرسنگ‌ها از این قفس خاكی دور شدم. با هر نفس دورتر و دورتر. آنقدر بالا رفتم كه دریاها را قطره‌ای بیش نمی‌دیدم و زمین گردویی كوچك و معلق در فضای هستی بود.

 

سبك شده بودم. بال نداشتم، اما سرخوش و سبكبار پرواز می‌كردم و به همه جا سر می‌زدم. به جبرئیل سلام كردم و از ستاره‌ها گذشتم. غرق لذتی باشكوه شدم.

 

عطرهایی به مشامم می‌خورد كه پیش از این هرگز نبوییده بودم. صداهایی به گوشم می‌رسید كه در زمین هرگز نشنیده بودم. درخت‌ها عاطفه داشتند و مرا در آغوش می‌گرفتند. همه جا پنجره بود، نور بود، نور، نور، نور و هر لحظه فرصتی تازه برای تماشا.

 

همه چیز و همه جا دیدنی بود. حرف و كلمه و زمان رونقی نداشت. فقط باید نگاه می‌كردی، می‌بوییدی و موسیقی ازل را كه آرام آرام جاری بود، می‌شنیدی. من در بین این همه شور و هیاهوی اعجاب‌انگیز فقط به دنبال تو می‌گشتم، فقط، فقط، فقط. از همه سراغ تو را می‌گرفتم.

 

سرم را بلند كردم. آسمان هنوز ادامه داشت. انگار در پایین‌ترین نقطه آفرینش ایستاده بودم. ناگهان كسی مرا از زمین صدا زد. احساس كردم به سرعت نور به طرف خاك سقوط می‌كنم. دریاها و كوه‌ها و بیابان‌ها بزرگ و بزرگتر می‌شدند و سرانجام من مثل یك ذره سرگردان به زمین افتادم.

 

به خودم نگاه كردم. طور دیگری شده بودم. به جای دل، قطعه‌ای از خورشید در قفسه سینه‌ام می‌تپید و می‌درخشید./

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 7 شهریور 1396  ] [ 11:37 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

 

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

 

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد...

 


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 7 شهریور 1396  ] [ 11:33 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسرکوچکی با عجله لباس هایش را در آورد خنده کنان به داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد.پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشاند.مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آن قدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریاد مادر را شنید.به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.پسر را به بیمارستان رساندند... دو ماه گذشت تا پسر بهبود یابد.پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود. و روی بازو هایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود. خبرنگاری با کودک مصاحبه می کرد.از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد!سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت:این زخم ها را دوست دارم،این ها خراش های عشق مادرم هستند! گاهی مثل یک کودک قدر شناس،خراش های عشق خداوند را به خودت نشان بده.خواهی دید چه قدر دوست داشتنی هستی.


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 7 شهریور 1396  ] [ 11:21 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.

 

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.

 

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

 

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

 

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

 

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

 

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:

 

«همسر تو گوژپشت خواهد بود»

 

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

 

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن»

 

فرمتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

 

او سال های سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.

 

نتيجه اخلاقي :

راست است كه دخترها از گوش خام مي شوند و پسر ها از چشم


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 7 شهریور 1396  ] [ 11:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

عشق و ثروت و موفقیت

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 7 شهریور 1396  ] [ 11:17 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ر کنار شهری خارکنی زندگی می‌کرد که فقر و فاقه او را به شدت محاصره کرده بود.

 

روزها در بیابان گرم، همراه با زحمت فراوان و بی‌دریغ مشغول خارکنی بوده و پس از به دست آوردن مقداری خار، آن را به پشت خود بار نموده به شهر می‌آورد و به قیمت کمی می‌فروخت.

 

روزی در ضمن کار صدای دور شو، کور شو، شنید، جمعیتی را با آرایش فوق العاده در حرکت دید، برای تماشا به کناری ایستاده دختر زیبای امیر شهر به شکار می‌رفت، و آن دستگاه با عظمت از آن او بود.

 

در این حین چشم جوان خارکن به جمال خیره کننده‎ی او افتاد و به قول معروف دل و دین یکجا در برابر زیبایی خیره کننده او سودا کرد.

 

قافله عبور کرد و جوان ساعت‌ها در اندوه و حسرت می‌سوخت. توان کار کردن نداشت، لنگ لنگان به طرف شهر حرکت کرد.

 

به حال اضطراب افتاد، دل خسته و افسرده شده، راه به جایی نداشت، میل داشت بدون هیچ شرطی، وسیله ازدواج با دختر شاه برایش فراهم شود.

 

دانشوری آگاه او را دید، از احوال درونش باخبر شد، تا می‌توانست او را نصیحت کرد ولی پند دانشور بی‌فایده بود و نصیحت او اثر نداشت و آنچه عاشق را آرام می‌کرد فقط رسیدن به محبوبش بود.

 

مرد دانشور آخر به او گفت:

 

«تو که از حسب و نسب و جاه و مال، شهرت و اعتبار و زیبائی بهره‌ای نداری و عشق خواسته تو از محالات است و اکنون که راه به بن‌بست رسیده، برای پیدا شدن چاره‌ی درد جز رفتن به مسجد و قرار گرفتن در سلک عابدین راهی نمی‌بینم. مشغول عبادت شو شاید از این راه به شهرت رسیده و گشایشی در کارت حاصل شود.»

 

خارکن فقیر پند دانشور را به کار بست،‌کوه و دشت و کار و کسب خویش را رها کرد و به مسجدی که نزدیک شهر بود و از صورت آن جز ویرانه‌ای باقی نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب نظر اهالی در آنجا پهن کرد.

 

کم‌کم کثرت عبادت و به خصوص نمازهای پی‌درپی، به تدریج او را در میان مردم مشهور کرد، آهسته آهسته ذکر خیرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن او به میان آمد.

 

آری سخن از عبادت و پاکی و رکوع و سجود او در میان مردم آنچنان شهرت گرفت که آوازه او به گوش شاه رسید و شاه با کمال اشتیاق قصد دیدار او کرد.

 

شاه روزی که از شکار باز می‌گشت، مسیرش به کلبه‌ی عابد افتاد برای دیدن او عزم خود را جزم کرد و بالاخره همراه با ندیمان، با کبکبه شاهی قدم در مسجد خراب گذاشت.

 

پادشاه در ضمن زیارت خارکن فقیر و دیدن وضع عبادت او، به ارادتش افزوده شد، شاه تصور می‌کرد به خدمت یکی از اولیاء بزرگ الهی رسیده، تنها کسی که خبر داشت این همه عبادت و آه و ناله قلابی و توخالی است خود خارکن بود.

 

در هر صورت پادشاه سر سخن را با آن جوان باز کرد و کلام را به مسأله ازدواج کشید، سپس با یک دنیا اشتیاق داستان دختر خود را مطرح کرده که ای عابد شب زنده‌دار، تو تمام سنت‌های اسلامی را رعایت کرده‌ای مگر یک سنت مهم و آن هم ازدواج است، می‌دانی که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مساله ازدواج چه تأکید سختی داشت. من از تو می‌خواهم به اجرای این سنت مهم برخیزی و فراهم آوردن وسیله‌ی آن هم با من، علاوه بر این من میل دارم که تو را به دامادی خود بپذیرم، زیرا در سراپرده خود دختری دارم آراسته به کمالات و از لطف الهی از زیبایی خیره کننده‌ای هم برخوردار است، من از تو می‌خواهم به قبول پیشنهاد من تن در دهی، تا من آن پری‌روی را با تمام مخارج لازمه در اختیار تو قرار دهم!

 

جوان بعد از شنیدن سخنان شاه در یک دنیا حسرت فرو رفت و در جواب شاه سکوت کرده و شاه به تصور این که حجب و حیاء و زهد و عفت مانع از جواب اوست چیزی نگفت، از جوان عابد خداحافظی کرد و به کاخ خود رفت، ولی تمام شب در این فکر بود که چگونه زمینه‌ی ازدواج دخترش را با این مرد الهی فراهم کند.

 

صبح شد، شاه یکی از دانشوران را خواست و داستان عابد را با او در میان گذاشت و گفت به خاطر خدا و برای اینکه از قدم او زندگی من غرق برکت شود نزد او رو و وی را به این ازدواج و وصلت حاضر کن.

 

عالم آمد و پس از گفتگوی بسیار و اقامه و دلیل و برهان و خواندن آیه و خبر، ‌جوان را راضی به ازدواج کرد.

 

سپس نزد شاه آمد و رضایت عابد را به سلطان خبر داد، سلطان از این مساله آن چنان خوشحال شد که در پوست نمی‌گنجید.

 

مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس دامادی شاه را به او پوشاندند و او را مانند نگینی در حلقه گرفتند و با کبکبه و دبدبه شاهی به قصر آورند. در آنجا غلامان و کنیزان دست به سینه برای استقبال او صف کشیده بودند و امیران و دبیران و سپاهیان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ایستاده بودند.

 

وقتی قدم به بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شکوه و عظمت افتاد، غرق در حیرت شد و ناگهان برق اندیشه درون جان تاریکش را روشن کرد، به این مساله توجه نمود، من همان جوان فقیر و آدم بدبختم، من همان خارکن مسکین و دردمندم، من همانم که مردم عادی حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند، من همان گدای دل سوخته‌ام که از تهیه‌ی قرص نان جویی و پارچه‌ای کهنه عاجز بودم، من همان پریشان عاجز و بینوای مستمندم!

 

آری جوان بر اساس آیات الهی به فکر فرو رفت، که من همان خارکنم که بر اثر عبادت میان تهی، و طاعت ریایی به این مقام رسیدم، آه بر من، حسرت و اندوه از من، اگر به عبادت حقیقی و طاعت خالص اقدام می‌کردم چه می‌شدم؟

 

در غوغای پر از آرایش ظاهری دربار، چشم دل خارکن باز شد، جمال دوست در آئینه‌ی دلش تجلی کرد. با قدم اراده و عزم استوار، پای از دربار بیرون گذاشت و از کنار آغوش آن پری‌وش کناره گرفت و به سوی نماز و عبادت واقعی و بندگی حقیقی خدا حرکت کرد.

 

وقتی نماز ریائی و میان تهی و الفاظ بی‌معنی این گونه برای حل مشکل مدد کند، نماز واقعی و عبادات خالصانه، و طاعت بی‌ریا چه خواهد کرد؟[1]

 

لطیف راشدی ـ سرود شکفتن، ص 15

 

[1] . کتاب عرفان اسلامی، جلد 5، به نقل از کتاب طاقدیس مرحوم ملا احمد نراقی.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 7:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

باغبان با ذوق و سلیقه ای بود که باغ بسیار مرتب و زیبایی داشت و انواع گلهای زیبا و خوشبو را در آن پرورش می داد . او با آنکه پیر بود ، هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب در باغ قدم می زد و از هوای تازه صبح لذت می برد . او صبح زود به چمنهای سبز و گیاهان و گلها خیره می شد و عطر خوش آنها را استشمام می کرد . لذا همیشه سرخوش و با نشاط بود . به همین خاطر ، دوستانش او را پیرمرد زنده دل می نامیدند . مانند مردم دیگر ، او نیز اعتقاد داشت کسی که هر روز صبح زود از خواب بیدار شود و چند دقیقه ای کنار گلها و گیاهان قدم بزند ، هرگز پیر نخواهد شد و همیشه شاد و زنده دل باقی خواهد ماند .

باغبان در باغ خود ، انواع گلها را جمع کرده بود و از میان همه آنها شیفته بوته گل سرخ بود که گلهای آن زیباتر و خوش بوتر از گلهای دیگر است . او هر روز به آن خیره می شد و گلهای آن را یک به یک می بوئید و با خود می گفت : بلبلها حق دارند که عاشق گل سرخ شوند . گلهای سرخ ، لذت زندگی و شادی بخش روح و روان هستند . یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب ، در حالی که باغبان در باغ قدم می زد ، به بوته گل سرخ مورد علاقه اش رسید . او متوجه شد یک بلبل روی شاخه بوته گل سرخ نشسته و گلبرگهای آن را یکی یکی می کند . بلبل سرش را در گلبرگها فرو می برد و آواز می خواند . او طوری نگاه می کرد که گویی از بودن در کنار گل ، خوشحال است . بلبل آواز می خواند و گلبرگها را یکی یکی می کند تا اینکه تمام گل را پرپر کرد .

باغبان پیر ، مدتی آرام ایستاد و به آواز بلبل گوش داد . از دیدن شادی بلبل درکنار گلها خوشحال شد . اما برای گلبرگهای گل که اطراف بلبل پراکنده شده بود ، ناراحت بود . بعد از مدتی پرنده فهمید که باغبان او را تماشا می کند ، پرواز کرد و رفت .

روز بعد باغبان دوباره همین اتفاق را مشاهده کرد . دید که بلبل درحالی که گل را پرپر می کند ، آواز می خواند و با دیدن پیرمرد ، پرواز می کند و می رود .

باغبان با دیدن پرپر شدن گل عزیزش ، غمگین شد و با خود گفت بلبل حق دارد که عاشق گل سرخ باشد ، اما گل برای دیدن و بوئیدن است ، نه پرپر کردن / این دور از انصاف است ، من زحمت زیادی کشیدم تا این گلها را پرورش دادم . چرا باید بلبل آنها را از بین ببرد ؟ روز سوم او بلبل را دید که آواز می خواند و با گل سرخ و گلبرگهای پراکنده روی زمین ، صحبت می کند . عصبانی شد و گفت : مجازات بلبلی که از آزادیش سوء استفاده کند ، قفس است . او زیر بوته گل سرخ ، تور پهن کرد و بلبل را به دام انداخت و او را در قفس زندانی کرد . آنگاه گفت :

تو قدر آزادی خودت را ندانستی ، پس حالا باید در این قفس بمانی تا بفهمی عاقبت کندن گلبرگ های گل چیست ؟ بلبل به زندانی بودن خود ، معترض شد و گفت : " دوست عزیز ، من و تو عاشق گل سرخ هستیم . تو گلها را پرورش می دهی و مرا خوشحال می کنی ، در عوض از آواز خواندن من لذت می بری . من نیز می خواهم مانند تو آزاد باشم و در باغ گردش کنم . دلیل تو برای زندانی کردن من چیست؟ اگر می خواهی آواز مرا بشنوی ، لانه من باغ توست و من شب و روز در آن چهچهه خواهم زد. اگر زندانی کردن من دلیل دیگری دارد ، خواهش می کنم به من بگو؟ "

باغبان پاسخ داد : " تا آنجا که مربوط به آواز و چهچهه باشد ، من با تو موافقم . اما تو شادی مرا با صدمه زدن به گلهای عزیزم بر هم زده ای . وقتی تو آزاد هستی و آواز می خوانی ، انگار کنترل خودت را از دست می دهی و گلهای مرا پرپر می کنی. این مجازات به خاطر انجام کار بد توست تا درس عبرت برای دیگران باشی."

بلبل گفت : " ای مرد بی انصاف ، تو با زندانی کردن من ، قلب مرا می شکنی و روح مرا آزار می دهی . آن وقت از مجازات حرف می زنی ؟ آیا فکر نمی کنی که گناه تو بیشتر است ؟ چون تو قلبی را شکستی ، حال آنکه من فقط یک گل را پرپر کردم . "

حرفهای بلبل ، باغبان را خیلی تحت تاثیر قرار داد . او آنقدر از جواب پرنده خوشش آمد که آن را آزاد کرد . بلبل پرواز کرد و روی شاخه ای از بوته گل سرخ نشست و به پیرمرد گفت: " چون تو به من خوبی کردی ، من هم می خواهم آن را تلافی کنم. یک ظرف پر از سکه های طلا زیرزمین وجود دارد و درست در همان جایی که ایستاده ای دفن شده است. آن را بردار و خوشحال باش . "

باغبان زمین را کند، ظرف طلا را یافت و به پرنده گفت: " تعجب می کنم که تو ظرف زیرزمین را دیدی ، اما دامی را که برای تو پهن کرده بودم ، ندیدی . "

بلبل گفت : " این مسأله دو دلیل دارد. اول آنکه علیرغم دانایی ، ممکن است یک موجود به علت برخی موقعیت های پیش بینی نشده که ما آن را تقدیر می نامیم ، گرفتار شود . دوم آنکه من عاشق طلا نیستم ، لذا وقتی آن را می بینم ، به آن اهمیتی نمی دهم . اما به خاطر این که عاشق گل سرخ هستم ، آن قدر شیفته آن شدم که تمام حواسم به بوته گل سرخ بود و متوجه دام تو نشدم . هر چیزی که از حد خودش تجاوز کند ، سبب رنج و زحمت می شود ، حتی عشق زیاد هم می تواند این نتیجه را داشته باشد .

بلبل این حرفها را گفت و پرواز کرد و رفت تا زیبایی گلها را تحسین کند .

 

 

پندها:

مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند

نی آن چنان سیلی است این کش کس تواند کرد بند

ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی

حال دل بی ‌هوش را هرگز نداند هوشمند

بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند

زان باده‌ ها که عاشقان در مجلس دل می‌ خورند

خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین می ‌کند

فرهاد هم از بهر او بر کوه می ‌کوبد کلند

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 7:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

اولین اشتباهی كه دختربچه مرتكب شد، پاره كردن ورق‌‌های كتابش بود . بنابراین ما ـ من و زنم ـ قانونی وضع كردیم كه به ازای پاره كردن هر ورق كتاب، بچه به اجبار، چهار ساعت در اتاقش تنها بماند، پشت درِ بسته.در ابتدای ماجرا، روزی كه دختربچه ورق كتاب را پاره كرده بود، قانون به شكل عادلانه‌ای اجرا شد؛ اگر چه گریه كردن‌ها و جیغ‌زدن‌های او از پشت در اعصاب‌خردكن بود.ما ـ من و زنم ‌ـ استدلال كردیم این بهایی است كه باید بپردازیم، یا دست‌كم، قسمتی از بهایی است كه باید بپردازیم . اما بعد، همان‌طور كه مشت‌زدن‌های بچه به در بیش‌تر شد، او تصمیم گرفت دو صفحه از كتابش را در یك لحظه پاره كند . به این ترتیب باید هشت ساعت در اتاقش زندانی می‌شد؛ و به طور طبیعی، داد و فریاد‌ها و اعصاب‌خردكنی‌اش هم دو برابر می‌شد. دختربچه مصرانه می‌خواست به رفتارش ادامه بدهد. همان‌طور كه روزها می‌گذشت، یك بار كه بچه چهار صفحه از كتابی را پاره كرده و شانزده ساعتِ متوالی در اتاق زندانی بود، زنم سعی كرد با ایما و اشاره، در حالی كه غصه می‌خورد، پادرمیانی كند تا بچه زندانی نشود؛ اما من فكر كردم اگر قانونی وضع كردی باید روی آن ایستادگی و پافشاری كنی، وگرنه آن‌ها ـ زنم و بچه ـ الگوی غلطی از این عمل می‌گیرند.

بچه حدود پانزده یا شانزده ماه به همین منوال عمل كرد. بیش‌تر وقت‌ها، بعد از یك عالمه جیغ زدن به خواب می‌رفت، كه جای شكر داشت. اتاقش خیلی قشنگ بود؛ صدتایی عروسك داشت، با یك اسب چوبی متحرك و حیواناتی كه با پنبه پر شده بودند . خیلی از این چیزها مال این بود كه آدم با آن‌ها سرش را گرم كند . تازه، می‌توانست خودش را با پازل مشغول كند، كه هم بازی بود، هم عاقلانه و بهتر از وقتش استفاده می‌كرد. با همه‌ی این‌ها، متاسفانه وقتی كه در را باز می‌كردیم، می‌دیدیم بازهم ورق كتاب‌ها را پاره كرده و به این خاطر، كاملا منصفانه و دقیق، ساعات جریمه بابت هر ورق را به جمع نهایی اضافه می‌كردیم.

اسم بچه "بورن دانسین" بود. ما ـ من و زنم ـ تكه كاغذهایی به رنگ شرابی، قرمز، سفید و آبی بهش دادیم تا سرگرم شود؛ حتا سعی كردیم به او یاد بدهیم چه طور می‌شود با آن‌ها چیزهای كاغذی درست كرد، اما فایده نداشت.دخترك واقعا ناقلا بود. گاهی كه به اتاق سر می‌زدیم ـ وقت‌هایی كه جریمه نداشت و آن جا نبود ـ كتاب‌های ولو شده روی كف اتاق را باز می‌كردیم.

در نگاه اول، از پهلو كه نگاه می‌كردی، چیزی نمی‌دیدی. كتاب عادی بود و وضع، فوق‌العاده و عالی به نظر می‌آمد؛ بیش‌‌تر كه دقت می‌كردی متوجه می‌شدی گوشه‌ی بعضی ورق‌ها پاره شده، بدون این‌كه خودِ صفحه كنده شده باشد. می‌شد خیلی راحت از این اتفاق ساده صرفنظر كرد؛ اما معلوم بود بچه، به عمد، خواسته همه‌ی ماجرا را بی‌اهمیت جلوه بدهد؛ یا حتا بدتر، به ما دهن‌كجی كند. تصمیم گرفتم تعداد این صفحه‌ها را هم جمع بزنم و تنبیه مقرر را اعمال كنم. زنم گفت شاید ما بیش از حد سختگیری كرده‌ایم و همین باعث شده بچه خودش را ببازد و اعتماد‌ به نفسش را از دست بدهد. به او خاطرنشان كردم بچه باید یك عمر زندگی كند، مجبور است در جامعه با دیگران برخورد داشته باشد، در جامعه‌ای پر از قاعده و قانون. اگر ما نتوانیم رودررویی با قوانین را، قاعده‌ی بازی را بهش یاد بدهیم، هیچ كاری برایش نكرده‌ایم. شخصیتش را نساخته‌ایم. همین باعث انزوا و طرد او از طرف جامعه می‌شود.

طولانی‌ترین زمانی كه بچه در اتاقش زندانی شد، هشتاد و هشت ساعت بود؛ و این قضیه وقتی تمام شد كه زنم با دیلم، لنگه‌ی در را از لولا درآورد در حالی كه بچه هنوز دوازده ساعت به ما بدهكار بود، چون بیست و پنج ورق را پاره كرده بود. من لنگه‌ی در را جا انداختم و قفلی به آن اضافه كردم تا فقط وقتی باز شود كه یك كارت مغناطیسی در شكاف آن قرار بگیرد. كارت مغناطیسی را پیش خودم نگه داشتم. اما انگار مسائل اصلاح‌شدنی نیست.

 

بعد از پایان مدت جریمه، وقتی بچه از اتاق بیرون آمد، مثل گلوله‌ای كه از جهنم بیرون می‌پرد، به سوی نزدیك‌ترین كتاب دوید و شروع كرد مشت مشت ورق‌هایش را بكند. به طور میانگین، در هر ده ثانیه، سی و چهار ورق از كتاب روی كف اتاق می‌افتاد؛ به اضافه‌ی جلد آن كه وقتی روی زمین افتاد توانستم اسمش را بخوانم: "شب به خیر ماه"ّ غصه‌ام شد. وقتی تعداد ورق‌هایی كه بچه در پنج دقیقه پاره كرد حساب كردم، معلوم شد او باید پنج ماه و بیست روز و چند ساعت در اتاقش زندانی شود. در این صورت، رنگ‌ و رویش را از دست می‌داد و تا مدت‌ها نمی‌توانست به پارك برود. به نظرم ما، كم یا زیاد، با یك بحران اخلاقی روبه‌رو بودیم. من مسئله را با اعلام این كه پاره كردن كتاب‌ها كار درستی بوده حل كردم. علاوه بر این، اعلام كردم پاره كردن ورق كتاب‌ها در گذشته هم كار درستی بوده. برای پدر بودن همین كافی است؛ این كه بتوانی به‌موقع، مثل مهره‌ی شطرنج، جا به جا بشوی و تغییر موضع بدهی، با یك حركت طلایی.

حالا ما ـ من و بچه ـ با خوشحالی، پهلو به پهلوی هم، می‌نشینیم كف اتاق، صفحه‌ی كتاب‌ها را پاره می‌كنیم؛ وبعضی وقت‌ها، در خیابان كه راه می‌رویم، فقط محض خنده، شیشه‌ی جلو یك اتومبیل را با كمك هم خرد می كنیم.

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 7:00 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج. پ.مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته بود: می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من ۲۴ سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به ۵۰۰ هزار دلار. خواست من چندان زیاد نیست. آیا مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری وجود دارد؟ آیا شما خودتان ازدواج کرده‌اید؟ سئوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟

چند سئوال ساده دارم:۱- پاتوق جوانان مجرد و پولدار کجاست؟۲-چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند؟۳-معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند؟ امضا، خانم زیبا و خوش آندام

 و اما جواب مدیر شرکت مورگان:

نامه شما را با شوق فراوان خواندم. درنظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سئوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم :

درآمد سالانه من بیش از ۵۰۰ هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف می‌کنم. از دید یک تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دلیل آن هم خیلی ساده است: آنچه شما در سر دارید مبادله منصفانه زیبائی با پول است. اما اشکال کار همینجاست: زیبائی شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو می‌شود اما پول من، در حالت عادی بعید است بر باد رود. در حقیقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زیبائی شما نه و چین و چروک و پیری زود رس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند. از نظر علم اقتصاد، من یک “سرمایه رو به رشد” هستم اما شما یک “سرمایه رو به زوال”. به زبان وال‌استریت، هر تجارتی “موقعیتی” دارد. ازدواج با شما هم چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگاه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و این چنین است در مورد ازدواج با شما. بنابراین هر آدمی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار نادان نیست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم و استفاده می کنیم اما ازدواج نه هرگز.

اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود. کالاهایی با ارزش مثل “انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و … ” آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم.

چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل، مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.

در هر حال به شما پیشنهاد می‌کنم که قید ازدواج با آدمهای ثروتمند را بزنید.

بجای آن شما خودتان می‌توانید با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری، فرد ثروتمندی شوید. اینطور، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آن که یک پولدار احمق را پیدا کنید.امیدوارم این پاسخ کمکتان کند. امضا رئیس شرکت ج پ مورگان


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:59 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45511 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396