داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

چاه

كمی دورتر از جایی كه الان پسرك ایستاده است، نزدیك تپه سنگی چند درخت بنه از شکاف سنگ های زرد بیرون زده اند و سایه سیاهشان را روی زمین اطراف پهن كرده اند. آسمان کاملا آبی ست. فقط یك تكه ابر سفید متراکم مثل یك تكه سنگ بالای این جا ایستاده، كه انگار هیچ وقت تكان نخورده است.

پسر راه افتاد، و وقتی رسید كنار این تك درخت، آرام، تا سر چاه آمد. صدای پایش كه لب چاه رسید، كمی خاك از زیر پاهای برهنه اش ریخت توی چاه. ایستاد، سرش را توی چاه کرد و از ته سرش داد زد: «هوی ...». صدایش را شنید که بر می گردد. دوباره داد زد، این بار یک جیغ تیز و طولانی... صدایی از ته چاه بلند شد: «هوی ...كمك...»

پسر خندید و رفت كمی آن طرف تر به درخت تكیه داد. چشم هایش را بست. دورتر از این جا گلوله بادی همه چیز را لوله می كرد و نزدیک تر؛ چند بوته ی صحرایی برای خودشان قل می خوردند.

پسر دوباره آمد لب چاه: «اوهوی ...» و وقتی صدایی را که مثل كشیده شدن ناخن روی سنگ بود شنید، خندید. داد زد: «میای بریم كوه؟...» و این بار با قهقهه خندید. .صدای ته چاه را نشنید كه التماس كنان می گفت: «اوهوی ...كمك ...»

پسر روی زمین نشست و سرش را توی دهانه ی چاه كرد: «اوهوی چاه؛ كفتر داری؟» سرش را چرخاند و گوشش را رو به چاه گرفت. نیشش باز شد. بلند شد و ایستاد. کمی عقب تر رفت و جیغ زنان از روی چاه پرید. دوباره آمد كنار چاه، نشست و آرام شروع به خواندن كرد. همان یک لحظه ای که در فاصله میان خواندنش همه جا ساکت شد، دوباره صدای چاه درآمد:

آهای بچه صدامو می شنوی؟

پسر با تعجب نگاهی کرد. بعد دوباره صدای خواندنش بلند شد.

«آهای بچه كجایی؟...»

پسر با تعجب سیاهی درون چاه را نگاه كرد: «اوهوی..من دارم شعر می خونم ، تو هم باید بخونی»

صدای مرد از توی چاه بلند شد: «آهای بچه... من افتادم توی چاه. برو یكی رو بیار منو در بیاره...»

پسر دوباره ساکت شد و توی چاه را نگاه کرد. «تو همیشه توی چاهی. بیخود می گی، تازه بیارمت بیرون كه چی؟ تو فقط هر وقت من گفتم هوی؛ بگو هوی...»

مرد دوباره داد زد «می گم افتادم تو چاه... همین دیشب.»

پسر دوباره داشت می خواند.

«ببین بچه ، من یك گونی گردو دارم، اگر بری یكی رو بیاری ، همه شو می دم بهت ...»

«اوهوی ...من اصلا گردو دوست ندارم. ننه م می گه اگر گردو بخوری گلوت درد می گیره، بعدشم تو فقط باید هر چی من می گم بگی. منم الآن دلم می خواد شعر بخونم ...بیا بریم كوه... بیا بریم کوه، كدوم كوه ...»

هوا ساكن شده بود. تپه ی سنگی هنوز میان دشت ایستاده بود و درخت های بنه، دور و نزدیک حالا كه خورشید تکان نمی خورد، سیاه می زدند.پسر نشسته است لب سنگی آن طرف تر و با یک سنگ دیگر بادام می شكند.

صدای مرد بلند شد: «آهای بچه كجایی ... هوووی ... كجا رفتی؟ ...»

پسر با دهان پر گفت: «همین جا ... نمی دونم كدوم عاقبت به خیری یه كیسه بادوم انداخته این جا.»

مرد گفت: «ببین ... همه اونا مال منه، حالاهمه شون مال تو . تو رو به خدا برو یكی رو پیدا كن، منو در بیاره. تموم بدنم بی حس شده...تو رو به خدا یكی رو پیدا كن...»

پسر آرام با خودش گفت: «ننه گفته گلوت درد می گیره ...اینا كه گردو نیستن . بادوم ن . یك كیسه بادوم...» قبل از اینکه چیزی بگوید صدای مرد از ته چاه بلند شد: «هی بچه بیا لب چاه ...»

پسر سنگ را روی زمین انداخت و خزید:«چی می گی؟»

«ببین این جا خیلی تاریكه ... من دیگه جون ندارم ... اینجا افنادم روی یه لونه ی مار... برو یكی رو بیار ...»

پسر جلوتر آمد و خندید: «هی، تخم مارم تو خونه ش هست؟» بعد خم شد توی چاه.

«نكن بچه... می افتی تو چاه»

پسر برگشت: «اولنده اسم من جواده... دومنده چه طور شده امروز هی می خوای بیای بیرون؟»

«ببین بچه... آقا جواد!... ببین من یه دختر دارم، اسمشم فاطیه. اگه بری اونو می دم بهت ...»

پسر قه قه زد زیر خنده. همین طور به پشت دراز شد. چند لحظه بعد دوباره صدای شکستن بادام بلند شده بود.

«فكر كنم کمرم شكسته باشه ...خبر مرگم، نصف شبی این جا چه كار داشتم ...»

«هی مردكه... اینا بادوم هستن؛ هی می گفتی گردو...»

بادی كه شروع به وزیدن کرد، زورش نمی رسید ابر روی آسمان را تكان بدهد. شاخه های درختان هم ساكت مانده بودند. از باد انگار فقط صدایش می آمد. پسر ایستاده بود لب چاه. خمیازه ی بلندی كشید و گفت: «خوابم می آد...» و بعد شلوارش را پایین کشید.

صدا از توی چاه بیرون آمد:«آهای... داری چه كار می كنی؟... دیوونه ی احمق ...با توام؛ هوی ...ببین؛ چه طور پاك، نجسم كردی...»

پسر عقب رفت و کیسه ی بادام را تا کنار درخت کشید. همانجا سرش را روی کیسه گذاشت و دراز شد.

آن روز تا عصر باد نیامد. تكه ابر هم همان جا ایستاده بود و تکان نمی خورد. تا عصر همه نوع آوایی از داخل چاه بیرون آمد؛ .صدای ناله، صدای فحش، صدای جیغ، تضرع، التماس.

وقتی عصر پسر دوباره لب چاه نشست، سرش را توی سیاهی آن فرو کرد، و از ته سرش جیغ زد: «هوی ...» تا هیچ وقت دیگر صدایی از چاه در نیامد.

 

پسر خندید و رفت كمی آن طرف تر به درخت تكیه داد. چشم هایش را بست. دورتر از این جا گلوله بادی همه چیز را لوله می كرد و نزدیک تر؛ چند بوته ی صحرایی برای خودشان قل می خوردند.

پسر دوباره آمد لب چاه: «اوهوی ...» و وقتی صدایی را که مثل كشیده شدن ناخن روی سنگ بود شنید، خندید. داد زد: «میای بریم كوه؟...» و این بار با قهقهه خندید. .صدای ته چاه را نشنید كه التماس كنان می گفت: «اوهوی ...كمك ...»

پسر روی زمین نشست و سرش را توی دهانه ی چاه كرد: «اوهوی چاه؛ كفتر داری؟» سرش را چرخاند و گوشش را رو به چاه گرفت. نیشش باز شد. بلند شد و ایستاد. کمی عقب تر رفت و جیغ زنان از روی چاه پرید. دوباره آمد كنار چاه، نشست و آرام شروع به خواندن كرد. همان یک لحظه ای که در فاصله میان خواندنش همه جا ساکت شد، دوباره صدای چاه درآمد:

آهای بچه صدامو می شنوی؟

پسر با تعجب نگاهی کرد. بعد دوباره صدای خواندنش بلند شد.

«آهای بچه كجایی؟...»

پسر با تعجب سیاهی درون چاه را نگاه كرد: «اوهوی..من دارم شعر می خونم ، تو هم باید بخونی»

صدای مرد از توی چاه بلند شد: «آهای بچه... من افتادم توی چاه. برو یكی رو بیار منو در بیاره...»

پسر دوباره ساکت شد و توی چاه را نگاه کرد. «تو همیشه توی چاهی. بیخود می گی، تازه بیارمت بیرون كه چی؟ تو فقط هر وقت من گفتم هوی؛ بگو هوی...»

مرد دوباره داد زد «می گم افتادم تو چاه... همین دیشب.»

پسر دوباره داشت می خواند.

«ببین بچه ، من یك گونی گردو دارم، اگر بری یكی رو بیاری ، همه شو می دم بهت ...»

«اوهوی ...من اصلا گردو دوست ندارم. ننه م می گه اگر گردو بخوری گلوت درد می گیره، بعدشم تو فقط باید هر چی من می گم بگی. منم الآن دلم می خواد شعر بخونم ...بیا بریم كوه... بیا بریم کوه، كدوم كوه ...»

هوا ساكن شده بود. تپه ی سنگی هنوز میان دشت ایستاده بود و درخت های بنه، دور و نزدیک حالا كه خورشید تکان نمی خورد، سیاه می زدند.پسر نشسته است لب سنگی آن طرف تر و با یک سنگ دیگر بادام می شكند.

صدای مرد بلند شد: «آهای بچه كجایی ... هوووی ... كجا رفتی؟ ...»

پسر با دهان پر گفت: «همین جا ... نمی دونم كدوم عاقبت به خیری یه كیسه بادوم انداخته این جا.»

مرد گفت: «ببین ... همه اونا مال منه، حالاهمه شون مال تو . تو رو به خدا برو یكی رو پیدا كن، منو در بیاره. تموم بدنم بی حس شده...تو رو به خدا یكی رو پیدا كن...»

پسر آرام با خودش گفت: «ننه گفته گلوت درد می گیره ...اینا كه گردو نیستن . بادوم ن . یك كیسه بادوم...» قبل از اینکه چیزی بگوید صدای مرد از ته چاه بلند شد: «هی بچه بیا لب چاه ...»

پسر سنگ را روی زمین انداخت و خزید:«چی می گی؟»

«ببین این جا خیلی تاریكه ... من دیگه جون ندارم ... اینجا افنادم روی یه لونه ی مار... برو یكی رو بیار ...»

پسر جلوتر آمد و خندید: «هی، تخم مارم تو خونه ش هست؟» بعد خم شد توی چاه.

«نكن بچه... می افتی تو چاه»

پسر برگشت: «اولنده اسم من جواده... دومنده چه طور شده امروز هی می خوای بیای بیرون؟»

«ببین بچه... آقا جواد!... ببین من یه دختر دارم، اسمشم فاطیه. اگه بری اونو می دم بهت ...»

پسر قه قه زد زیر خنده. همین طور به پشت دراز شد. چند لحظه بعد دوباره صدای شکستن بادام بلند شده بود.

«فكر كنم کمرم شكسته باشه ...خبر مرگم، نصف شبی این جا چه كار داشتم ...»

«هی مردكه... اینا بادوم هستن؛ هی می گفتی گردو...»

بادی كه شروع به وزیدن کرد، زورش نمی رسید ابر روی آسمان را تكان بدهد. شاخه های درختان هم ساكت مانده بودند. از باد انگار فقط صدایش می آمد. پسر ایستاده بود لب چاه. خمیازه ی بلندی كشید و گفت: «خوابم می آد...» و بعد شلوارش را پایین کشید.

صدا از توی چاه بیرون آمد:«آهای... داری چه كار می كنی؟... دیوونه ی احمق ...با توام؛ هوی ...ببین؛ چه طور پاك، نجسم كردی...»

پسر عقب رفت و کیسه ی بادام را تا کنار درخت کشید. همانجا سرش را روی کیسه گذاشت و دراز شد.

آن روز تا عصر باد نیامد. تكه ابر هم همان جا ایستاده بود و تکان نمی خورد. تا عصر همه نوع آوایی از داخل چاه بیرون آمد؛ .صدای ناله، صدای فحش، صدای جیغ، تضرع، التماس.

وقتی عصر پسر دوباره لب چاه نشست، سرش را توی سیاهی آن فرو کرد، و از ته سرش جیغ زد: «هوی ...» تا هیچ وقت دیگر صدایی از چاه در نیامد.

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:35 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

 

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و

 

از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

 

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که ۵ نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

 

" کدام لاستیک پنچر شده بود ؟"


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:31 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چارلی و آنتیمو با اینکه ملیتشان فرق داشت اما رفقاقتشان انقدر قوی بود که زباتزد بچه های دانشگاه بودند .به شکلی که در سال آخر وقتی انتیمو نتوانست شش واحد را بگذارند . چارلی هم در جلسه امتحان برگه هایش را سفید داد تا رفیقش سال آخر را تنها نباشد! اما پس از فارق التحصیلی و از وقتی انتیمو ازدواج کرد میانشان فاصله افتاد و همین باعث شد چارلی معتاد شود و البته انتیمو باز هم او را تنها نگذاشت و چند مرتبه او را ترک داد اما پس از چند وقت چارلی دوباره اعتیادش را شروع میکرد و ... تا بالاخره انتیمو یک روز انقدر عصبانی شد که وقتی چارلی برای صدمین بار از او پول خواست تا مواد بخرد انتیمو رفیق قدیمی اش را از خانه بیرون کرد.

چارلی مدتها اواره بود تا ناگهان فرشته نجاتش در هیبت دختری زیبا و ثروتمتد به سراغش امد . لیندا طوری عاشق چارلی شد که توانست او را ترک بدهد تا اینکه یک روز چارلی با زنش به منزل رفیق قدیمی اش رفت و موقع شام بود که چارلی حرف دلش را زد : احمق ترین رفیق عالم من هستم که یک سال عمرم را در دانشگاه هدر دادم به خاطر تو اما تو یک وعده پول مواد را به من ندادی !

انتیمو اما لبخند تلخی زد و گفت :نه من احمق ترین هستم که پول مواد تو را ندادم اما خواهر زیبا و ثروتمندم را فرستادم تا با عشقش تو را از لجنزار خارج کند....

سپس انتیمو سرش را پایین انداخت تا گریه چارلی را نبیند!


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:31 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود وهارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟

بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند . هارون گفت :

آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟

بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :

ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی . هارون قبول نمود .

آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت :

ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند .


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:30 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

شمع دوم گفت: ...

« من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:29 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

آورده‌اند که روزی عبدالله مبارک به قصد بهلول به صحرا رفته بهلول را دید که سراپا برهنه الله‌الله گویان بود. پیش ‌رفته سلام کرد. بهلول جواب سلام بداد. عبدالله مبارک عرض کرد: یا شیخ! استدعا و التماس من آن است که مرا پندی دهی و نصیحتی کنی که در دنیا چون باید زیست کرد تا از معصیت دور بود که من مردی گناهکارم و از عهده نفس سرکش برنمی‌آیم. بهلول فرمود یا عبدالله من خود سرگردانم و به خود درمانده‌ام، از من چه توقع داری؟ اگر مرا عقل بودی مردم مرا دیوانه نگفتندی. سخن دیوانگان را چه اثر باشد؟ برو دیگری را طلب کن که عاقل باشد، و خاموش شد. عبدالله باز الحاح و تضرع کرد که یا شیخ مرا نومید مکن که به امیدی آمده‌ام.

 

بهلول گفت: ای عبدالله تو اول با من چهار شرط بکن که از سخن دیوانه بیرون نروی. آنگاه تو را پندی گویم که سبب رستگاری تو باشد و دیگر بر تو گناه ننویسند. عبدالله عرض کرد: آن چهار شرط کدام است؟

 

بهلول گفت شرط اول آن است که وقتی گناه کنی و برخلاف امر خدا نمایی روزی او را نخوری. عبدالله گفت: پس رزق که را خورم؟ بهلول گفت: پس تو مرد عاقلی، روزی او را خوری و خلاف حکم او کنی؟ خود انصاف بده، شرط بندگی چنین باشد؟

 

عبدالله عرض کرد: حق فرمودی. شرط دوم کدام است؟ بهلول فرمود: شرط دوم این است که هرگاه خواستی معصیت کنی زنهار که در ملک او نباشی. عبدالله عرض کرد: این از اولی مشکل‌تر است. همه‌جا ملک خداست پس کجا روم؟ بهلول فرمود: پس قبیح باشد که رزق او خوری و در ملک او باشی و فرمان او نبری. انصاف بده، شرط بندگی این باشد؟ و حال آن‌که در کلام خود فرموده است: «ان علینا ایابهم ثم ان علینا حسابهم.»

 

پس عرض کرد: شرط سوم کدام است؟ بهلول فرمود: شرط سوم آن است که اگر خواهی گناهی و یا خلاف امر او نمایی پنهان شوی که او تو را نبیند. عبدالله عرض کرد این از همه مشکل‌تر است زیرا که حقتعالی به همه چیز دانا و در همه جا حاضر و ناظر است و به همه چیز دانا و بیناست. پس صحیح باشد که روزی او بخوری و در ملک او باشی و در حضور او نافرمانی او کنی با این حال تو دعوی بندگی می‌کنی؟ با آنکه درکتاب خود فرموده «ولا تحسبن الله غافلاً عما بعمل الظالمون» یعنی گمان مبر که حقتعالی غافل است از عملی که ظالمان می‌کنند.

 

عبدالله عرض کرد شرط چهارم کدام است بهلول فرمود: در آن وقت که ملک‌الموت نزد تو آید به او بگو به من مهلتی بده تا فرزندان و دوستان را وداع کنم و توشه راه آخرت بردارم، آن وقت قبض روح کن. عبدالله عرض کرد این شرط از همه مشکل‌تر است، ملک‌الموت کی در آن وقت مهلت دهد که نفس برآرم؟ بهلول فرمود: ای مرد عاقل تو می‌دانی که مرگ را چاره نیست و به هیچ نوع او را از خود دور نتوان کرد و در آن دم ملک‌الموت مهلت ندهد. مبادا در عین معصیت پیک اجل در رسد و یکدم امان‌ات ندهد. چنانچه حقتعالی فرموده «فاذا جاء اجلهم لایستأخزون ساعه و لا یستقدمون» پس ای عبدالله از خواب غفلت بیدار شو و از غرور و مستی هوشیار شو و به کار آخرت درکار شو که راه دور و دراز در پیش است و از عمر کوتاه توشه دار و کار امروز به فردا مینداز. شاید به فردا نرسی. دم را غنیمت شمار و اهمال در کار آخرت منما! امروز توشه آخرت بردار که فردا در آنجا ندامت سودی ندهد. پس عبدالله سر برداشت و گفت: یا شیخ نصیحت تو را به جان و دل شنیدم و این چهار شرط را قبول کردم. دیگر بفرما و مزید کن: بهلول فرمود: در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چهل مورد از کم هزینه ترین لذت‌های دنیا اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت

ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است.

 

باور کنید ...

 

1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

2 - سعی کنیم بیشتر بخندیم.

3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

4 - با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.

5 - گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

6 - بیشتردعا کنیم.

7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت کنیم.

8- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.

9- لذت عطسه کردن را حس کنیم.

10- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.

11- زیر دوش آواز بخوانیم.

12- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

15- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی کنیم!

16- از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم.

17- برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!

18- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری کنیم.

19- در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

20- گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.

21- گاهی از درخت بالا برویم.

22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

23- گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.

24- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.

25- وقتی کارمان را خوب انجام دادیم؛ مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم.

26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.

27- سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.

28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .

29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم.

30- زیر باران راه برویم.

31- کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..

32- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.

34- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.

35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.

37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.

38- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.

40- از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

 

- چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

 

- چرا اگر به کسی بگید که در فضا ۴ میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟

 

- چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

 

- اگر این حرف درست باشه که ما به دنیا می آییم که به دیگران کمک کنیم پس دیگران برای چی به دنیا میان؟

 

- آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

 

- چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟

 

- اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟

 

- تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:27 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



چرا می ترسی؟

 

بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است.

«یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم:

 

 

چرا می ترسی؟

 

بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است.

«یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم: «دم‌پایی رو می‌زنم تو سرش می‌میره.» گفت: «نمی‌ترسی؟» با صدای بلند گفتم: «نه.» و دوباره دم‌پایی را بلند کردم. پسرم که حتی حاضر نبود به درِ دست‌شویی نزدیک شود دوباره گفت: «در رو ببند.» گفتم: «اگه در رو ببندم تو چه‌جوری می‌خوای ببینی سوسک رو چه‌جوری می‌کشم؟» پسرم گفت: «دم‌پایی رو می‌زنی سرش می‌میره دیگه. می‌خوام مرده‌ش رو ببینم.» با دل‌خوری درِ دست‌شویی را بستم. حالا در یک فضای دووجبیِ دربسته با یک سوسک بزرگِ پرنده تنها بودم. سوسک شاخک‌هایش را پیچ‌وتاب می‌داد. دم‌پایی‌به‌دست، آرام به سوسک نزدیک شدم. کمی بالا رفت و دقیقا روی شیار بین دیوار و سقف ایستاد. خیلی بد شد. این‌جا بد‌دست بود و مشکل می‌شد دم‌پایی را به سوسک زد. باید جوری ضربه می‌زدم که دم‌پایی به سقف نرسد ولی به بالاترین جای دیوار بخورد. پسرم از بیرون دست‌شویی گفت: «خوبی؟» داد زدم: «یه‌دقیقه خفه‌شو دیگه.» با یک حرکت ناگهانی دم‌پایی را به دیوار کوبیدم. کناره‌ی دم‌پایی به سقف گیر کرد و ضربه روی بدن سوسک جفت‌وجور نشد. سوسک از جایش بلند شد و عین گنجشک بال زد و چرخ خورد و از یقه‌ی بازِ لباسم رفت تو. داشت بین شکم و پیراهنم وول‌ می‌خورد و خودش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌زد. دیوانه‌وار نعره می‌کشیدم و در آن فضای دومتری این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدم. پسرم هم وحشت‌زده پشت‌سرهم داد می‌زد: «چی شده؟ چی شده؟» پیراهنم را درآوردم و پرت کردم و خودم را از دست‌شویی بیرون انداختم و در را بستم. پسرم داشت از ترس سکته می‌کرد. «چی شد؟» گفتم: «هیچی.» پرسید: «کشتیش؟» طوری نگاهش کردم که فهمید فعلا اصلا نباید با من حرف بزند.

 

دست‌ها و پاهایم می‌لرزید، ولو شدم روی کاناپه. به شکمم نگاه کردم و حالم از خودم و شکمم و همه‌چیز به‌هم خورد. قلبم تند می‌زد و دهانم خشک شده بود. پسرم آمد و پرسید: «می‌خوای برات آب بیارم؟» گفتم: «آره.» رفت و با یک لیوان بزرگ آب برگشت. گفت: «ترسیدی؟» دیدم وقت دروغ‌گفتن نیست. گفتم: «آره.» گفت: «همیشه از سوسک می‌ترسی؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس چرا گفتی سوسک ترس نداره؟» گفتم: «ببین سوسک ترس نداره چون کاری با آدم نمی‌تونه بکنه ولی چون آدم چندشش می‌شه برای همین ازش می‌ترسه ولی چون آدم می‌دونه که سوسک کاری نمی‌تونه با آدم بکنه خیلی هم نمی‌ترسه... فهمیدی؟» پسرم گفت: «تقریبا.» بغلش کردم، پسرم هم من را بغل کرد. بعد پرسید: «تو ترسویی؟» ای‌وای! دیگر وقتِ این سوال نبود. گفتم: «نه.» گفت: «واقعا؟» چه ‌جوابی باید می‌دادم وقتی چنددقیقه پیش دیده بود که یک سوسک من را به چه‌حالی انداخته. گفتم: «این از اون ‌سوال‌هاییه که نمی‌شه راحت بهش جواب داد برای این‌که ترس یه‌چیز نسبیه.» پسرم گفت: «این‌جوری که هیچ سوالی رو نمی‌شه جواب داد.» گفتم: «چرا؟» گفت: «چون همه‌چی نسبیه.» اصلا انتظار چنین جوابی را از یک پسر سیزده‌ساله نداشتم. گفتم: «به‌نظر تو همه‌چی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «تقریبا یعنی چی؟» گفت: «آخه جواب همین سوال هم نسبیه.» گفتم: «توله‌سگ اینا رو از کجا یاد گرفتی؟» گفت: «چی‌ها رو؟» گفتم: «اصلا نسبی یعنی چی؟» پسرم گفت: «یعنی یه چیزی که صددرصد نیست... حتمی نیست.» گفتم: «اون‌وقت تو می‌گی همه‌چی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «باریکلا به تو.» گفت: «حالا تو ترسویی یا نه؟» گفتم: «من هم تقریبا.» بعد گفتم: «بالاخره همه از یه چیزایی می‌ترسن.» گفت: «تو از چیا می‌ترسی؟» گفتم: «بذار فکر کنم بعد بهت بگم.»

 

از سگ‌هایی که پارس می‌کنند و دنبال آدم می‌کنند می‌ترسم، از مار و موش هم می‌ترسم، از سوسکی که کشته‌ام ولی هنوز تکان‌تکان می‌خورد هم می‌ترسم ولی وانمود می‌کنم که نمی‌ترسم. از جنازه‌ی سوسک هم... اصولا از جنازه می‌ترسم حتی جنازه‌ی عزیزان و نزدیکانم، همان‌هایی که تا وقتی زنده بودند عزیزترین‌هایم بودند وقتی می‌میرند، جنازه‌شان برایم ترسناک می‌شود چون بدنِ بدون روح‌شان را نمی‌شناسم. تازه از روح هم می‌ترسم؛ نه بدن بی‌روح، نه روح بی‌بدن. از کلاغی که خیره به آدم نگاه می‌کند و نمی‌پرد و از گربه‌های خیابانی که وقتی پخ‌شان می‌کنی فرار نمی‌کنند، می‌ترسم و از گربه‌ای که وقتی پخ‌اش می‌کنی نزدیک‌تر هم می‌آید، بیشتر می‌ترسم و از گیرکردن در راهرویی دربسته با یک گربه، بیشتر از بیشتر می‌ترسم. از جاهای خیلی تنگ، از جاهای خیلی بلند، از سیم برق لخت‌، از چاقوی خیلی تیز، از در قوطی کنسرو که خوب باز نشده و به تو می‌گویند: «می‌تونی این رو بازش کنی؟» از بریده‌شدن انگشت با ورق کاغذ، از صدای زنگ تلفن در نیمه‌شب، از رد شدنِ سینی چای از بالای سرم ، از گرفتنِ پا موقع شنا در جای عمیق دریا، از پریدن از بانجی‌جامپینگ، رد شدن از مقابل تفنگ سربازی که جلوی در کلانتری ایستاده وحواسش جای دیگری است. از رانندگی کسانی که توی اتوبان لایی می‌کشند، از رفتن توی محفظه‌ی دستگاهِ اِم آر آی، از دندان‌پزشکی، از آمپول‌زدن، از هرچیزی که انتظار نداری حرکت کند ولی یک‌دفعه راه می‌افتد، از موجوداتی که خیلی کند حرکت می‌کنند، از رهگذری که آخرشب تنها پشت‌سرت راه می‌رود، از صدای تلق‌وتولوق نیمه‌شب وقتی هیچ‌کس خانه نیست، از پشت‌سرِ یک وانت یا یک کامیون بودن، وقتی که دارد بار سنگینی را در وضعیتی نامتعادل حمل می‌کند، از نشستن و بلندشدن هواپیما، از دعواهای خیابانی، از نشستن توی پارک‌هایی که لابه‌لای بوته‌هایش پر از سرنگ است، از آدم‌هایی که عجیب‌وغریب و خیره نگاه می‌کنند، از فیلم‌های ترسناک.

باورم نمی‌شد، چه فهرست بلندبالایی و تازه هنوز خیلی چیزهای دیگر مانده بود.

همه‌ی این‌ها را نوشتم و به پسرم نگاه کردم که کمی آن‌طرف‌تر داشت پی‌اس‌پی بازی می‌کرد، انگار متوجه سنگینی نگاه من شده باشد، به طرف من برگشت. بلافاصله نگاهم را دزدیدم.

 

ترس‌هایم از کی شروع شد؟ از بچگی؟ از شب می ترسیدم از تاریکی، از خوابیدن، از تنهایی... دلم می‌خواست همیشه همه‌جا روشن باشد. آرزو داشتم دانشمندان آینه‌ی بزرگی اختراع کنند و آن را با سفینه‌ای به فضا بفرستند تا وقتی یک نیم‌کره تاریک است، آینه‌ی غول‌آسا نور خورشید را از آن‌طرف بگیرد و به این‌طرف بتاباند و به‌این‌ترتیب همیشه همه‌جا روشن باشد. بعد یاد سنگ‌های آسمانی افتادم و احتمال این‌که سنگی به آینه بخورد و آینه را بشکند. با خودم فکر کردم وقتی بزرگ شدم، شش‌ماه اول سال را در قطب شمال و شش‌ماه دوم سال را در قطب جنوب زندگی خواهم کرد تا همیشه روز باشد و شب نشود. دلم می‌خواست موقع خواب جایی بخوابم که بقیه هم باشند و همه باهم حرف بزنند. من بی‌هوا خوابم ببرد، بعد یک‌نفر بیاید و لحاف بیندازد رویم و بگذارند همان‌جا بخوابم. چقدر شب‌هایی را که همه کنار هم رخت‌خواب می‌انداختیم و ردیفی می‌خوابیدیم، دوست داشتم و چقدر از جمله‌ی «برو تو اتاق خودت بخواب.» متنفر بودم. خانه‌ی ما قدیمی و اتاق من ته حیاط بود، حیاطی با دو کاج بلند که شب‌ها باد توی شاخه‌هایش می‌پیچید و گاهی باد، کاجی می‌انداخت و... تق!

خانه‌ی قدیمی، اتاقِ آن‌طرف حیاط، درخت‌های کاج، باد، صدای افتادن میوه‌ی کاج... شاید هرکس دیگری هم جای من بود، می‌ترسید. شاید من ترسو نبودم.

اولین‌بار فکر سنگ‌های آسمانی وقتی به سرم زد که به آینه‌ی غول‌آسا فکر می‌کردم ولی بعد خود سنگ‌ها هم برایم مساله شدند. سنگ‌های عظیمی که ممکن بود به زمین بخورند و کل هستی را نابود کنند. شنیدم که ستاره‌ی دنباله‌دارِ ادموند هالیدی که به آن ستاره‌ی هالی می‌گویند، هر ‌هفتادوپنج‌سال از کنار زمین می‌گذرد و با یک تغییر کوچک در مسیر بر اثر یک رویدادِ جوّیِ غیرمنتظره، ممکن است به زمین بخورد و در یک لحظه هرچه هست و نیست، دود بشود و به هوا برود.

همان‌موقع بود که خیلی چیزها به‌نظرم بی‌اهمیت شد. درس‌خواندن، نخواندن، تلاش، پشتکار... آدم‌هایی را که در خیابان سر جای پارک یا سبقت‌گرفتن باهم دعوا می‌کردند، می‌دیدم و شاخ درمی‌آوردم، از جنگ‌ها و کشورگشایی‌ها شاخ درمی‌آوردم، از سخنرانی‌ها، وعده‌ها، آرزوها، تنگ‌نظری‌ها و حسادت‌ها شاخ درمی‌آوردم... چطور این آدم‌ها حواس‌شان نبود هرلحظه ممکن است سنگی از جایی بیاید و پرونده‌ی همه‌چیز را برای همیشه ببندد. بعدها به دانشِ دانشمندان دل بستم. به لیزر، به بمب... با خودم فکر کردم بالاخره این دانشمندان به داد ما خواهند رسید و اگر سنگی در راه باشد، قبل از این‌که سنگ به زمین برسد با لیزر یا بمب یا هر کوفت و زهرمار دیگری آن را تکه‌تکه خواهند کرد و ذهنم را بستم، بستم که به سنگ‌های آسمانی، به زلزله، به گردباد و به آتش‌فشان فکر نکنم.

ولی ترس‌ها ول‌کن نبودند. در را به روی مجموعه‌ای از ترس‌ها می‌بستم، ترس‌های دیگر می‌آمدند. می‌ترسیدم، می‌ترسیدم پدرم یا مادرم بمیرند (اتفاقی که بعدها برای هردو افتاد)، از ازدواج‌کردن و مشکلات زندگی می‌ترسیدم، از ازدواج‌نکردن و تنهاماندن هم می‌ترسیدم، ازدواج کردم. از بچه‌دارشدن و مسؤولیت بچه می‌ترسیدم، از بچه‌دارنشدن و پشیمانیِ این‌که چرا بچه‌دار نشده‌ام هم می‌ترسیدم، وقتی داشتیم بچه‌دار می‌شدیم می‌ترسیدم نکند بچه سالم نباشد اما سالم بود. بعد برای آینده‌ی بچه‌ام می‌ترسیدم. شغلش، زنش، کارش... ترس‌ها تمامی نداشتند. یک‌بار دوستم گفت: «می‌دونی آهویی که تو جنگله از چی می‌ترسه؟» گفتم: «از چی؟» گفت: «فقط از شیر... دیگه هیچی.» پس من چرا از این‌همه چیز می‌ترسیدم؟

حتی وقت‌هایی که نباید می‌ترسیدم هم می‌ترسیدم. یک‌بار با زنم رفته بودیم بیرون، یک ماشین که یک‌طرفه و خلاف می‌آمد، جلویمان سبز شد. بوق زدم که عقب برود، جوانی که راننده‌ی ماشین بود سر را از پنجره بیرون آورد و گفت: «بی‌شعور این‌قدر بوق نزن.» دیگر بوق نزدم. زنم که آن‌موقع نامزدم بود، نگاهم کرد و گفت: «چیزی بهش نمی‌گی؟» این جوان‌های بی‌کله اکثرشان چاقوماقو هم دارند، خیلی‌هایشان دعوایی هم هستند. گفتم: «ولش کن جواب ابلهان خاموشیه.» هنوز که هنوز است، زنم توی دعواهایمان آن روز را یادآوری می‌کند که چرا آن روز پیاده نشدم و یک مشت توی فک مرتیکه نکوبیدم؟

سال‌ها بعد یک‌بار وقتی با زنم و یکی از دوستانم و همسرش بیرون رفته بودیم، با راننده‌ی ماشین بغلی که جلوی ما ویراژ می‌داد دعوایمان شد، راننده‌ی ماشین بغلی که هیکلش سه‌برابر من بود با یک چوب گنده از ماشینش پیاده شد، دوستم که هم‌قدوقواره‌ی من بود، در چشم‌به‌هم‌زدنی پایین پرید و به دماغ مردِ سه‌متری یک «کله» زد، مردِ چوب‌به‌دست نقش زمین شد. من ایستاده بودم و نگاه می‌کردم و تمام بدنم می‌لرزید. به دوستم گفتم: «از قدوهیکلش نترسیدی؟ ندیدی چوب دستشه؟» دوستم گفت: «چرا ترسیدم ولی خب باید می‌زدم دیگه.» بعد گفت: «همه می‌ترسن. باید به روی خودت نیاری. اگه به روی خودت نیاری یعنی نترسیدی.» بارها سعی کردم وانمود کنم که نمی‌ترسم ولی می‌ترسیدم.

 

 

پسرم را صدا زدم و گفتم: «خیلی ناراحتم.» پسرم گفت: «چرا؟» گفتم: «برای این‌که فهمیدم آدم ترسویی هستم.» پسرم گفت: «از کجا فهمیدی؟» گفتم: «فهرست ترس‌هام رو نوشتم.» پسرم گفت: «ببینم.» گفتم: «نه.» گفت: «چرا؟» گفتم: «خجالت می‌کشم.» پسرم گفت: «بده ببینم.» جایمان عوض شده بود، کاغذ را دادم دست پسرم.

نگاهش می‌کردم. خیلی بادقت می‌خواند، وقتی تمام شد یک‌بار دیگر هم خواند. گفت: «به‌نظرم تو ترسو نیستی.» گفتم: «واقعا؟» گفت: «آره مثل همه‌ای.» خوشحال شدم. از این‌که به‌نظرش مثل همه بودم، این‌قدر خوشحال شدم که در پوستم نمی‌گنجیدم. پسرم گفت: «حالا سوسکه رو نمی‌کشی؟» فکر می‌کردم ماجرای سوسک و کشتنش تمام شده باشد ولی از قرار معلوم این رشته سر دراز داشت. گفتم: «خودت نمی‌کشیش؟» گفت: «نه. می‌ترسم.» گفتم: «می‌دونم، ولی بالاخره ممکنه یه موقعی مجبور بشی مثلا وقتی زن بگیری، اگه زنت بگه یه سوسک تو دست‌شوییه و بخواد بکشیش که نمی‌تونی بگی می‌ترسم.» پسرم گفت: «اون‌موقع می‌رم می‌کشم.» گفتم: «دیدی که منم نوشتم می‌ترسم.» گفت: «زود باش، داره می‌ریزه.» دوباره شروع شد، وارد شدن به توالت، درآوردن دم‌پایی، بستن در توالت و تنهاشدن با سوسک. این‌بار سوسک روی زمین بود، پیراهنم هم کنار سوسک روی زمین افتاده بود و نوک شاخک‌های سوسک به یقه‌ی پیراهنم می‌خورد. همین که به سوسک نزدیک شدم، سوسک رفت پشت پایه‌ی سرامیکِ روشویی قایم شد. با دم‌پایی یکی دو ضربه به پایه‌ی سرامیکی زدم که سوسک بیرون بیاید. یک‌دفعه سروکله‌ی سوسک پیدا شد و در فاصله‌ی یک سانتی‌متری، صاف جلوی چشمم شروع به بال‌زدن کرد. این‌قدر نزدیک بود که بال‌زدنش باعث می‌شد باد آرامی که بوی سوسک می‌داد به صورتم بخورد. این‌بار دیگر نمی‌خواستم جیغ بزنم ولی زدم و وقتی می‌خواستم از دست‌شویی بیرون بدوم، پایم روی آبی که از شیلنگ بیرون ریخته بود لیز خورد و کف خیس دست‌شویی خوردم زمین. سوسک آمد و نشست روی پیشانی‌ام آرام گرفت. پسرم داد زد: «دوباره چی شد؟» داشتم قبض روح می‌شدم. با صدایی که به‌سختی از گلویم بیرون می‌آمد گفتم: «چیزی نشده.» پسرم گفت: «کشتیش؟» گفتم: «تقریبا.» گفت: «تقریبا یعنی چی؟» گفتم: «یعنی به‌طور نسبی دارم می‌کشمش.» پسرم گفت: «در را باز کنم؟» این‌بار دیگر فریاد زدم: «نه... نه.» سوسک آرام‌آرام روی پیشانی‌ام قدم زد و آمد نوک دماغم، جوری با طمانینه راه می‌رفت انگار پیشانی من خیابان شانزلیزه است. حالا نوک شاخک‌هایش زیر چشمم می‌خورد و هم قلقلکم می‌آمد هم صدبرابر چندشم می‌شد. سوسک گفت: «چطوری؟» گفتم: «داری حرف می‌زنی؟»گفت: «از بس ترسیدی فکر می‌کنی من دارم حرف می‌زنم.» پسرم دوباره از پشت در گفت: «بیام تو؟» این‌بار بلندتر از دفعه‌ی قبل داد زدم: «نه.» به سوسک گفتم: «ببین پسرِ سیزده ‌‌ساله‌ی من پشت در وایساده خیلی بده اگه در رو باز کنه من رو که باباشم تو این موقعیت ببینه، جان هرکی دوست داری یه لطفی به من بکن.» گفتم: «بذار جامون عوض بشه.» گفت: «عین اون صحنه‌ی فیلم گوزن‌ها؟.» گفتم: «آره، بیا و عین پوریای ولی یه کار جوون‌مردونه بکن، جای دوری نمی‌ره.» سوسک گفت: «نمی‌تونم پسر من هم داره

نگاه می‌کنه.» دیدم بغل پاشویه یک بچه‌سوسک دارد به ما نگاه می‌کند. بچه‌سوسک گفت: «بابا، گناه داره از روی دماغش برو اون‌طرف.» سوسک کمی فکر کرد. بعد پر زد و از روی دماغم بلند شد و رفت پیش پسرش. از جایم بلند شدم و سوسک بامعرفت و پسرش را با یک ضربه له کردم. سوسکِ له‌شده گفت: «این بود نتیجه‌ی جوون‌مردی من؟ حالا که این‌جوری من رو کشتی دیگه به‌نظرت ترسو نیستی؟» و دیگر حرفی نزد.

پسرم گفت: «بیام تو؟» گوشه‌ی چشمم اشک جمع شده بود، گفتم: «ببین به‌خاطر یه دست‌شویی رفتن آدم رو مجبور به چه‌کارایی می‌کنی؟» پسرم آمد توی دست‌شویی و گفت: «تازه می‌خوام درباره‌ی شجاعت، گذشت، عشق، دوستی، خودخواهی، قهرمانی، ازخودگذشتگی و این چیزا باهم حرف بزنیم.»

ای‌وای این‌بار سوسک بود، دفعه‌های بعد باید شیر می‌کشتم.

 

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:26 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

هشدار: اگر می‌خواهید زندگی موفقی داشته باشید، هیچ‌وقت خودتان را درگیر 7 عادت آدم‌های ناموفق نکنید. کدام 7 عادت؟! ....

 

 

عادت اول: آنها منفی فکر می‌کنند، منفی حرف می‌زنند و منفی عمل می‌کنند!

 

 

آنها در هر شرایطی فقط مشکلات را می‌بینند. همیشه شکایت می‌کنند که آفتاب خیلی داغ است، باران گل‌های باغچه‌شان را خراب کرده، باد موهای‌شان را به هم ریخته و ... خلاصه، فکر می‌کنند همه عالم برخلاف میل آنهاست. همیشه مشکل را می‌بینند و هیچ‌وقت راه‌حل را نمی‌بینند. یک ضربه کوچک مشکلات را آن‌چنان بزرگ می‌کنند که تبدیل به یک تراژدی اساسی می‌شود. آنها شکست را عاقبت هر کاری می‌دانند؛ همچون یک بلای آسمانی که یک دفعه نازل می‌شود. هیچ‌وقت به جلو حرکت نمی‌کنند و در زندگی‌شان تغییر زیادی نمی‌دهند، چرا که همیشه می‌ترسند حاشیه امنیت و راحتی خودشان را از دست بدهند.

عادت دوم: آنها قبل از اینکه فکر کنند، عمل می‌کنند!

 

آنها براساس تصمیم‌های غریزی، آنی و تکانه‌ای عمل می‌کنند! مثلا اگر چیزی را ببینند که خوش‌شان بیاید و چشم‌شان را در نگاه اول بگیرد بدون لحظه‌ای درنگ آن را می‌خرند. حتی خیلی چیزهای به درد نخور و بی‌ربط با زندگی‌شان. بعد یک چیز بهتر را می‌بینند و شروع می‌کنند به ناله و نفرین و چانه زدن برای دست آوردن آن. اگر به دست‌اش بیاورند زود از یادش می‌برند و اگر به دست‌اش نیاورند زمان زیادی را صرف غم و اندوه ناشی از آن می‌‌کنند. اکثر وقت‌ها درباره‌ آینده فکر نمی‌کنند و با این حال فکر می‌‌کنند فردا موقعیت بهتری از امروز خواهند داشت. درباره نتایجی که به دست خواهد آمد، نظری ندارند. عمدتا از زندگی زناشویی‌شان لذت نمی‌برند. گاهی دست به اعمال خلاف – چه تخم‌مر‌غ‌دزدی و چه شترمرغ دزدی- می‌زنند و جالب اینکه همه این کارها را در تصورات‌شان، مطلوب می‌بینند.

عادت سوم:خیلی بیشتر از آنکه گوش بدهند، حرف می‌زنند!

 

انگار می‌خواهند یک «شومن» باشند و خودشان را مدام توی بحث‌هایی درباره قهرمانان زندگی‌شان و گروه‌ها و دسته‌هایی که دوست دارند، می‌اندازند و در این راه از دروغ گفتن هم ابایی ندارند اما اکثر مواقع حرف‌هایی که می‌زنند با توجه و استقبال دیگران روبه‌رو نمی‌شود. وقتی کسی به آنها نصیحتی می‌کند، گوش‌های‌شان را می‌بندند و چیزی نمی‌شنوند، چرا که آن‌قدر مغرورند که نمی‌خواهند اشتباه‌شان را قبول کنند. در تصور خودشان، خیلی هم با فهم و کمالات هستند. آنها توصیه‌های دیگران را رد می‌کنند چون احساس می‌کنند اگر به حرف دیگران گوش بدهند، رتبه و منزلت‌شان پایین می‌آید.

عادت چهارم: آنها راحت تسلیم می‌شوند

 

آدم‌های موفق از ناموفق‌ها و شکست‌خورده‌ها به عنوان پله‌هایی برای بالا رفتن استفاده می‌کنند. اما جواب اینکه چگونه این افراد را شناسایی می‌کنند و پل موفقیت‌شان را از ناکامی آنها می‌سازند این است که ناموفق‌ها اکثرا در کاری که انجام می‌دهند یا صلاحیت ندارند یا استعداد و چه نشانه‌ای واضح‌تر از نشان آدمی که چیزی در آستین برای رد کردن ندارد؟!

 

آدم‌های ناموفق در شروع هر کاری سعی و تلاش نشان می‌دهند اما چیزی نمی‌گذرد که همه شور و شوق‌شان را از دست می‌‌دهند. مخصوصا وقتی با اشتباهی از خودشان روبه‌رو می‌شوند. به محض این اتفاق، کارشان را ترک می‌کنند و دنبال کار دیگری می‌گردند. البته اتفاقی نمی‌افتد؛ چون باز همان داستان و همان نتیجه تکرار می‌شود. آدم‌های ناموفق پافشاری خاصی در دنبال کردن رویاها و کارهایی که دوست دارند انجام بدهند، ندارند.

عادت پنجم: آنها حسودند و سعی می‌کنند دیگران را پایین‌تر از خودشان نگه دارند

 

آنها حسودند! خودشان را در موفقیت‌های دیگران سهیم می‌بینند و دیگران را سهیم در شکست‌های‌شان و به جای اینکه کار و تلاش‌شان را بیشتر کنند شروع می‌کنند به شایعه‌سازی و زیر‌آب‌زنی دیگران و با این کار سعی می‌کنند دیگران را از معرکه به در کنند و جای آنها را بگیرند. هر چند گاهی آنها در این کار موفق به نظر می‌رسند اما چیزی که کاملا واضح است ناموفق بودن آنها است و احساس غرور کاذب‌شان! آنها حتی اگر در زمینه‌ای خوب باشند و صاحب استعداد و توانایی، به شما هیچ کمکی نمی‌کنند.

 

 

عادت ششم: آنها وقت‌شان را زیاد هدر می‌دهند

 

آنها نمی‌دانند فردا چه کاری باید انجام بدهند و گاهی فقط می‌خورند و مهمانی می‌روند و می‌گردند و تلویزیون نگاه می‌کنند و از آن بدتر، خیلی از آنها هیچ کاری نمی‌کنند و هیچ فکری هم برای آینده در سرشان ندارند. این شاید برای مدت‌زمان کوتاهی آزاردهنده نباشد و حتی یکی از روش‌های آرامش‌بخش (ریلکسیشن) به حساب بیاید اما اگر می‌خواهیم موفق باشیم، باید زمان‌مان را مدیریت کنیم و به نحو مطلوبی بین کار و سرگرمی‌های خودمان تعادل ایجاد کنیم.

عادت هفتم: آنها راحت‌ترین و بی‌دردسرترین راه را انتخاب می‌کنند

 

 

اگر دو راه برای انتخاب کردن وجود داشته باشد، آدم‌های ناموفق راهی را انتخاب می‌کنند که راحت‌تر است؛ حتی اگر این راه منفعت کمتری داشته باشد. آنها نمی‌خواهند به هیچ عنوان به خودشان کمی زحمت بدهند؛ در حالی که یک زندگی خوب می‌خواهند. نکته‌ای که این آدم‌ها نمی‌دانند این است که هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت! و هیچ چیزی بدون تلاش به دست نمی‌آید (البته در 99 درصد موارد) و اگر همین آدم‌ها کمی، فقط کمی، برای خودشان و در راه خودشان فداکاری کنند زندگی‌شان خیلی‌بهتر می‌شود. در مقابل، زندگی خوب آدم‌های موفق بنا می‌شود بر استمرار و خطا! آنها ثابت‌قدم هستند و در راه رسیدن به هدف‌های‌شان تسلیم نمی‌شوند. آنها خطا می‌کنند اما آنها را تکرار نمی‌کنند و از میان خطاهای‌شان، نکته‌های مثبت را بیرون می‌آورند.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:25 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45520 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396