داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد...!

شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد یا ...؟!

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 6:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



داستانزمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم

آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!

 

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

 

یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد

و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.

همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟

او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!

زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .

خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:

درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.

این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!

کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید آن را پیش خودتان نگهدارید.

بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

1- آنچه تو سالها صرف ساختنش می کنی، شخصی میتواند یک شبه آنرا خراب کند،با این حال سازنده باش.

 

 

 

2- هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز می شود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم!

 

 

 

3- انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند که خیال می‌کند دیگران را فریب داده است.

 

 

 

4- درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت کنید، نه بر اساس برگهایش.

 

 

 

5- خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد.

 

 

 

6- آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید.

 

 

 

7- هتر است دوباره سئوال کنی، تا اینکه یکبار راه را اشتباه بروی.

 

 

 

 

 

8- کسی که در آفتاب زحمت کشیده، حق دارد در سایه استراحت کند.

 

 

 

9- اگر هرروز راهت را عوض کنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید.

 

 

 

10- در اندیشه آنچه کرده ای مباش، در اندیشه آنچه نکرده ای باش.

 

 

 

11- در جوانی آنگاه که رؤیاهایمان با تمام قدرت در ما شعله ورند خیلی شجاعیم ولی هنوز راه مبارزه را نمی دانیم، وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را می آموزیم دیگر شجاعت آن را نداریم.

 

 

 

12- مردم آنچه را که تو در حق آنها انجام داده ای و یا از تو شنیده اند فراموش می کنند، اما هرگز احساسی را که در دلشان بر انگیخته ای فراموش نمی کنند.

 

 

 

13- شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارند، اونها فقط از آنچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن.

 

 

 

14- کاش بیاموزیم: وقتی کسی ما را آزار می دهد،آنرا روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آنرا پاک کند ولی وقتی کسی محبتی درحق ما می کند باید آنرا روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواندآن را از یاد ببرد .

 

 

 

15-بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید.

 

 

 

16-صحبت کردن با بعضی افراد به آدمی روحیه ای تازه و انرژی خاصی می دهد در عوض حرف زدن با بعضی دیگر آدمی را از زندگی کردن پشیمان می سازد در انتخاب دوستان و هم صحبتان باید دقت کرد.

 

 

 

17-در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونن. از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمی رسی.

 

 

 

18-هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی، نترس و ناامید نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می ذاشتن.

 

 

 

19-برای اینکه بخواهی خودت باشی، ابتدا باید کسی باشی.

 

 

 

20-زندگی بیابان پر پیچ و خمی است که در آن تنها قطب نمای تو، ایمان است.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا.

 

بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم.

 

بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟

 

هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

 

شخصی می گفت: می خواهم مردی خردمند و فرزانه را بیابم تا در مشکلات زندگیم با او مشورت کنم . یکی به او گفت: در شهر ما، فقط یک نفر عاقل و خردمند است که آن هم خود را به دیوانگی زده است . اگر سراغ او را بگیری می توانی اکنون او را درمیان کودکان بینی که روی یک چوب سوار شده و با آنان بازی می کند .

 

آن جوینده می رود و او را در میان کودکان پیدا می کند و صدایش می زند و می گوید: ای سوار بر چوب، یک لحظه نیز اسب خود را به سوی من بران . عاقل دیوانه نما به سوی او می تازد و می گوید: زود باش حرف بزن، چه می خواهی؟ من نمی توانم زیاد توقف کنم، چون اسبم چموش است و به تو لگد می زند !

 

آن مرد می گوید: می خواهم از این محله زنی اختیار کنم به نظر تو کدام زنی را بگیرم که مناسب حال من باشد ؟ عاقل دیوانه نما می گوید: به طور کلی در دنیا، زن بر سه نوع است:

 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

 

شخصی می گفت: می خواهم مردی خردمند و فرزانه را بیابم تا در مشکلات زندگیم با او مشورت کنم . یکی به او گفت: در شهر ما، فقط یک نفر عاقل و خردمند است که آن هم خود را به دیوانگی زده است . اگر سراغ او را بگیری می توانی اکنون او را درمیان کودکان بینی که روی یک چوب سوار شده و با آنان بازی می کند .

 

آن جوینده می رود و او را در میان کودکان پیدا می کند و صدایش می زند و می گوید: ای سوار بر چوب، یک لحظه نیز اسب خود را به سوی من بران . عاقل دیوانه نما به سوی او می تازد و می گوید: زود باش حرف بزن، چه می خواهی؟ من نمی توانم زیاد توقف کنم، چون اسبم چموش است و به تو لگد می زند !

 

آن مرد می گوید: می خواهم از این محله زنی اختیار کنم به نظر تو کدام زنی را بگیرم که مناسب حال من باشد ؟ عاقل دیوانه نما می گوید: به طور کلی در دنیا، زن بر سه نوع است: دو نوع آن باعث رنج و ناراحتی است و نوع سوم مانند گنج سرشار از ثروت و مکنت . از این سه قسم زن ، یک قسم آن ، کاملا در اختیار تو است و همه مواهب و خوبی های آن برای تو . و قسم دیگر ، تنها نیمِ آن به تو تعلق دارد و نیم دیگر آن در اختیار تو نیست . ولی قسم سوم به قدری از تو جداست که گویی اصلا به تو تعلق ندارد . حالا که جواب سئوالت را شنیدی زود برو دنبال کارت که ممکن است اسبم به تو لگد بزند و نقش بر زمینت کند .

 

عاقل دیوانه نما این سخنان را گفت و شتابان به میان کودکان رفت و مشغول بازی شد . ولی از این طرف نیز مرد بیچاره مبهوت و متحیر بر جای خود ایستاده بود و از آن حرفها چیزی سر در نیاورده بود . از اینرو ملتسمانه او را صدا کرد و گفت: بیا مقصودت را از این حرفها بیان کن . عاقل دیوانه نما دوباره به سوی او دوید و گفت: آن زن که به طور کامل به تو تعلق دارد ، دوشیزه و باکره است که موجب نشاط تو می شود . و آن زن که فقط نیمی از او به تو تعلق دارد ، بیوه زن فاقد فرزند است . ولی آن زنی که اصلا به تو تعلق ندارد ، بیوه زنی است که از شوی پیشین خود فرزندی نیز دارد، زیرا وجود این فرزند ، همیشه این زن را به یاد شوهر قبلی خود می اندازد . حالا که این حرفها را شنیدی ، برو کنار که اسبم به تو لگد نزند . این را گفت و دوباره به میان کودکان رفت .

 

آن مرد دوباره فریاد زد: ای خردمند فرزانه ، یک سئوال دیگر دارم . خواهش می کنم آن را نیز پاسخ ده تا دیگر بروم . عاقل دیوانه نما می گوید: زود سئوالت را بیان کن . مرد می پرسد: تو با این همه عقل و فهم ، چرا رفتارهای کودکانه و دیوانه وار انجام می دهی؟ پاسخ می دهد: این اوباش ( دستگاه حکومتی وقت ) به این فکر افتاده اند که مرا قاضی شهر کنند، من خیلی کوشیدم که زیر بار این کار نروم ، ولی دست از سرم برنداشتند ، چاره ای ندیدم جز آنکه خود را به دیوانگی بزنم تا در این دستگاه ظالم قاضی نشوم .

 

حال به باطن داستان نیز مقداری توجه می کنیم . این داستان می گوید که وقتی عقل جزئی ، حجاب روح شود ، دست در دیوانگی باید زدن . چنانکه وقتی سئوال کننده از آن عاقل مجنون نما می پرسد که تو با این عقل و ادب چرا همچون کودکان و دیوانگان رفتار می کنی؟ جواب می دهد: شماری از اوباش می خواهند مرا قاضی شهر کنند و چون عذر مرا نمی پذیرند خویشتن را به دیوانگی زده ام . پس برای حفظ پاکی درون و عدم آلایش روح ، گاه باید عقل در سودای جنون در باخت . این گونه عاقلانِ دیوانه وش را بهلول گویند .

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش * عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود ابوحنيفه و شاگردانش از عقب

بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند بهلول پرسيد از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنيفه گفت كلوخى كه پرت كردى سرم را آزرده است بهلول پرسيد آيا ميتوانى آن درد را نشان بدهى ابوحنيفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقيقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آيا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل ديدن است و از نظر ديگر مگر تو از خاك آفريده نشده اى و عقيده ندارى كه هيچ چيز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن كلوخ هم از خاك بود پس بنا بعقيده تو من ترا نيازرده ام از اينها گذشته مگر تو در مسجد نميگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقيقت فاعل خداوند است و بنده را تقصير نيست پس از اين كلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصيرى نيست .

ابوحنيفه فهميد كه بهلول با يك كلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش كرد در اين هنگام هارون الرشيد خنديد و او را مرخص نمود


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

 خانم دانیلز آن روز داشت حوله‌های اتو شده را تا می‌‌كرد تا به انباری برود و آن جا بگذارد. همه كارهایش را با عجله انجام داده بود و فرصت كافی داشت كه به كلاس «امور اداری»‌اش برسد. این آخرین ترم كلاس بود و دیگر می‌‌توانست یك

شغل آبرومند با درآمد خوب دست و پا كند. دو سال بود كه در متل «سان شاین» كار می‌‌كرد. یك آپارتمان جمع و جور هم اجاره كرده بود. صبح‌ها سركار می‌‌رفت و عصرها به آموزشگاه. سخت بود ولی ارزشش را داشت. مشتری‌های متل بیشتر راننده كامیون‌ها بودند. تقریبا همه آنها مردهای خوب و خانواده‌ داری به حساب می‌‌آمدند ولی در آن بین «جیم بونهام» با همه فرق می‌‌كرد. مردی بلند قد و متین كه هفته‌ای دو بار به متل می‌‌آمد و دست كم یك قهوه می‌‌خورد. بت احساس می‌‌كرد به «جیم بونهام» علاقمند شده است. هر وقت او را می‌‌دید قلبش تالاپ تولوپ می‌‌كرد یك روز تصادفی عكس زنی زیبا را به همراه دو بچه در كیف او دید و فهمید متاهل است. از آن پس سعی می‌‌كرد دیگر به این موضوع فكر نكند و با او هم مثل بقیه مشتری‌ها برخورد می‌‌كرد ولی ته دلش ناراحت بود. با خود می‌‌گفت بعد از این همه سال بالاخره یك نفر پیدا شد كه به من توجه نشان بدهد ولی او هم زن و بچه دارد...

خانم دانیلز آن روز داشت حوله‌های اتو شده را تا می‌‌كرد تا به انباری برود و آن جا بگذارد. همه كارهایش را با عجله انجام داده بود و فرصت كافی داشت كه به كلاس «امور اداری»‌اش برسد. این آخرین ترم كلاس بود و دیگر می‌‌توانست یك

شغل آبرومند با درآمد خوب دست و پا كند. دو سال بود كه در متل «سان شاین» كار می‌‌كرد. یك آپارتمان جمع و جور هم اجاره كرده بود. صبح‌ها سركار می‌‌رفت و عصرها به آموزشگاه. سخت بود ولی ارزشش را داشت. مشتری‌های متل بیشتر راننده كامیون‌ها بودند. تقریبا همه آنها مردهای خوب و خانواده‌ داری به حساب می‌‌آمدند ولی در آن بین «جیم بونهام» با همه فرق می‌‌كرد. مردی بلند قد و متین كه هفته‌ای دو بار به متل می‌‌آمد و دست كم یك قهوه می‌‌خورد. بت احساس می‌‌كرد به «جیم بونهام» علاقمند شده است. هر وقت او را می‌‌دید قلبش تالاپ تولوپ می‌‌كرد یك روز تصادفی عكس زنی زیبا را به همراه دو بچه در كیف او دید و فهمید متاهل است. از آن پس سعی می‌‌كرد دیگر به این موضوع فكر نكند و با او هم مثل بقیه مشتری‌ها برخورد می‌‌كرد ولی ته دلش ناراحت بود. با خود می‌‌گفت بعد از این همه سال بالاخره یك نفر پیدا شد كه به من توجه نشان بدهد ولی او هم زن و بچه دارد...

    وقتی حوله‌ها را برداشت و از پله‌ها پایین رفت اصلا متوجه خیسی زمین نشد. در یك لحظه سرخورد و به شدت به زمین افتاد. اول اهمیت نداد ولی وقتی دید كه دیگر نمی‌‌تواند تكان بخورد تازه فهمید چه فاجعه‌ای روی داده حالا هم كه توی این اتاق...

    «خانم دانیلز» صندلی‌اش را به تخت نزدیك كرد و با لحن موذیانه‌ای گفت: «ولی آوردن این دسته گل تنها كاری نیست كه «جیم بونهام» انجام داده است. او دیشب اومد متل و یك بسته پول به ما داد تا كرایه آپارتمان تو را بدهیم. من و شوهرم گفتیم نیازی به این كار نیست ولی او گفت این از طرف همه كامیون‌دارهای این متل است آنها از بت راضی هستند و می‌‌خواهند به او كمك كنند تا حالش خوب شود.»

    اشك از چشم‌های بت سرازیر شد. دیگر نمی‌‌توانست آنها را نگه دارد. خانم دانیلز ادامه داد:«تازه این همه‌اش نیست. جیم گفت خواهرش می‌‌آید و دو سه ماهی به جای تو در متل كار می‌‌كند تا تو خوب بشوی و برگردی. بت دیگر به هق هق افتاد بود: «وای نمی‌‌توانم باور كنم همه شما خیلی مهربان هستید چقدر خوشبختم كه با شما آشنا شده‌ام» خانم دانیلز با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: به خصوص جیم بونهام. وقتی خانم دانیلز رفت بت با خودش گفت:«امیدوارم همسرش قدرش را بداند.»

    دو هفته بعد خانم و آقای دانیلز بت را به خانه‌اش بردند. با آن چوب‌های زیر بغل‌ اصلا نمی‌‌توانست راه برود. با خنده گفت: «فكر كنم الان دوباره می‌‌افتم و یك جای دیگرم می‌‌شكند» خوشحال بود كه به خانه بر‌می‌‌گردد. هر چند كه باید تا مدتها یك گوشه می‌نشست و تكان نمی‌خورد. صدای فریاد تعداد زیادی زن و مرد را شنید كه گفتند: «به خانه خوش آمدی!» فكر نمی‌‌كرد این همه آدم در آپارتمانش جا بشوند. مشتری‌ها و كاركنان متل بودند. تری، جس، میكی، جیم بونهام و البته همسرش. زن زیبایی بود. بت تعجب كرد كه چطور او هم به آن جا آمده است. آقای دانیلز گفت: «خب دوستان بهتر است به حیاط برویم تا بت استراحت كند.» و همه موافقت كردند.

    جیم با همسرش به طرف بت آمد. به همسر جیم لبخند زد و گفت: «باورم نمی‌‌شود شما هم به خانه من آمده‌اید.» جیم جواب داد:« بالاخره شما باید به هم معرفی می‌‌شدید. این خواهرم «جانیس» است. او ده روز است كه به جای تو در متل كار می‌‌كند تا خودت برگردی.»

    بت حیرت كرد. با لكنت به جانیس گفت: «ولی شما. شما بچه دارید. آنها كجا... هستند؟» جانیس با صدای دلنشینی جواب داد: «شوهرم شب‌كار است و روزها می‌‌تواند تا ظهر از بچه‌ها مراقبت كند. تازه كار من هم كه فقط برای دو سه ماه است و برای خودم یك تنوع است. بعد لبخندی زد و ادامه داد: «جیم آنقدر از شما برایم حرف زده كه فكر می‌‌كنم سالهاست با هم دوست هستیم» بعد او هم به حیاط رفت. جیم آهسته روی صندلی كنار بت نشست و لبخند محبت‌آمیزی به او زد. بت بهت زده شده بود.

    آرام گفت:« شما به من خیلی لطف كردید.» جیم حرفش را قطع كرد و گفت:«من به شما لطف نكردم... باید بگویم كه از مدتها پیش... به شما علاقه‌مند بودم. فكر می‌‌كردم خودتان متوجه شده‌اید. من فقط به خاطر شما به متل می‌‌آمدم چون از آنجا تا خانه‌ام دو ساعت راه است ولی آنجا می‌‌ایستادم تا شما را ببینم وقتی آن اتفاق افتاد و دیدم كسی نیست مراقب شما باشد، با خودم گفتم باید یك كاری بكنم. می‌‌ترسیدم از متل بروید و برای همیشه شما را از دست بدهم. پس می‌‌بینید كه در واقع به خودم لطف كرده‌ام. حالا هم... می‌‌خواهم همین‌جا... از شما خواستگاری كنم...»

    بت هرگز فكر نمی‌‌كرد یك اتفاق بتواند اینقدر خوش‌یمن باشد. شاید خودش نمی‌‌دانست چه لبخند رضایتمندانه و دلنشینی بر لبانش نقش بسته است.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

بزرگی درعالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام برو وکار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن.دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله ی دوربرای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.به نزدیک حمامی رفت وگفت:کار بسیار سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت:این نیز بگذرد.

یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید ودوباره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده ودر داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد.مرد وارد حمام شد وگفت:یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری،حمامی گفت:این نیز بگذرد.دوسال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند:او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای(پاساژی) دارد ویکی از معتمدین بزرگ است.به بازار رفت و آن مرد را دید گفت:خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار وصاحب تیمچه ای شده ای،حمامی گفت:این نیز بگذرد.مرد تعجب کرد گفت:دوست من ،کار وموقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟ چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود .مردم گفتند:پادشاه فرد مورد اعتمادی رابرای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد واودر مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد وچون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.مرد به کاخ پادشاهی رفت واز نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود جلو رفت خود را معرفی کرد وگفت:خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم پادشاه فعلی وحمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد.مرد شگفت زده شد وگفت :از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد.گفتند: پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده ونوشته است این نیز بگذرد.

 

هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذ رد

هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذ رد

گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا

خود را مساز رنجه که این نیز بگذ رد


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:37 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

مدیر اجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا

 

هیچ‌وقت از ریسک کردن نهراسیم. چرا که به ما این فرصت را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.

 

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید...

 

جنس یکی از آن توپ‌ها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه‌ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ لاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما چهار توپ شیشه‌ای، به محض برخورد، کاملا شکسته و خرد میشوند.

 

او در ادامه میگوید: " آن چهار توپ شیشه‌ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است "

 

در خلال ساعات رسمی روز ، با کارایی وافر به کارتان مشغول شوید و بموقع محل کارتان را ترک کنید. برای خانواده و دوستانتان نیز وقت کافی بگذارید و استراحت کامل و مکفی داشته باشید.

 

سریعترین راه برای دریافت عشق ، بخشیدن آن است 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:36 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45514 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396