خِش خِش پا
!
اي گوشِ دل من به گل آهنگ
صدايت
وي ناي وجودم به تمنّاي
نوايت
*
چون بانگ پرندين تو از دور
برآيد
مستانه دَوَد در رگ من خون
صدايت
*
با قافله ي صبح بيا همره
خورشيد
تا جان بدمد در تن ما بانگ
درايت
*
بر چشمه ي مهتاب زده، هاله ي
ابرست
يا ريخته بر مرمرِ تن زلف
رهايت؟
*
گر مژده ي دامم بدهي، دانه
نخواهم
پرواز کنم همچو کبوتر به
هوايت
*
طرحي ز سر زلف تو بر شانه ي من
بود
هر نسترني ريخت به ديوار
سرايت
*
چون برگ درختان ز نسيمي
بخروشد
در گوش من آيد به گمان خشِ خشِ
پايت
*
دارم همه شب دست دعا سوي
سماوات
کز چشم حسودان بسپارم به
خدايت
*
ما را به سحر ياد کن اي همسفر
شب
جان و دل يک قافله محتاج
دعايت
*
چشمم به در و سينه ي من خانه ي
مهرت
گوش دل من هم به گل آهنگ
صدايت
*
در شام سيه از مه و پروين خبري
نيست
اي ظلمت شب! ديده ي من سوي
سُهايت
*
اي عمر گرانمايه! تو را قدر
شناسم
يک لحظه نپوشم نظر از ثانيه
هايت
!
*
گر در پي نامي به هنر دست
برآور
خود دشمن حاسد کند انگشت
نمايت
!
مهدی سهیلی


