دوستای صمیمی٬ کارای قدیمی
یک جمعه٬ تو ماه رمضون٬ آخرای تابستون
یک مکان آشنا و پُر از خاطره
بودنِ همه٬
و نبودِ...
نمی تونم بگم خوش نگذشت٬ که گذشت
خندیدم مثل همیشه و پیک ها رو بهَم زدیم باز هم مثل همیشه
ولی تو تک تک لخظه ها که سپری شد فقط من بودم که یک جای خالی رو حس کردم
و با تک تک پیک ها که بهَم زده شد باز هَم من بودم که گفتم به سلامتی اونایی که نیستن و با چشم غره اطرافیان مواجه شدم
و باز هم من بودم که حتی در اوج مستی هم یک جای خالی رو بیشتر از همیشه حس کردم


