مهدويت
 
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي به پيام آشنايي بنوازد آشنارا (حافظ)
 
دعای عظم البلا
تقديم به ساحت مقدس مادر آقا صاحب الزمان حضرت فاطمه الزهرا سلام الله عليها

اي خداي فاطمه !

مولاي من !

اي يوسف دور افتاده از كنعان امت اسلام ;

اي قلب تپنده قرآن;

اي نور ديده;

اي غريب;

اي اسير جهل امت ;

اي راند شده از شهروديار;

اي باديه نشين غم هاي بي پايان;

اي مصداق((اذاضاقت عليهم الارض بما رحبت))

اي سلطان عشق!

تو را با كدام نامت صدا بزنم تا دلم آرام گيرد؟

اي اشك ها مجالم دهيد تابا مولاي خود سخني بگويم ,مولايي كه

تنها نامي ازاو شنيده ام!

اي دست ها نلرزيد واجازه ي نوشتن رااز من نگيريد.

آه از اين همه دوري وبي پناهي;

آه ازاين همه بيچارگي ودرماندگي.

عزيز من!

اگر چه شايسته تو نيستم.اما يتيمم وبا يتيمي بزرگ شده ام واز

يتيم انتظارفراوان نخواهد بود .

مگر نه اين است كه تو را پدر امت اخر الزمان وما را ايتام تو ناميده اند؟!

مگر نه اين است كه ما دوراز پدر مهرباني چون تو, شب ها راصبح

كرديم وروزهارا به شب رسانديم؟

ازتومي پرسم, اي پدر خوبان!

ما كي وكجا دست نوازش تورا در سياهي ظلمت بر سر خود احساس

كرديم .كي وكجا چشمانمان به رؤيت سيماي پدرانه ات روشن شد؟

مگردست رحمت خدا از آستين تو بيرون نيامده بود؟پس چرا ما

رادر بيابان سرگرداني رها كرده اي؟نكند كه ما ارا به باد فراموشي

سپردي وبه خوبان عالم مشغول گشته اي؟

عزيزم!

مولاي من!

بي ادبي ام را ببخش كه درد فراق وهجمه ي گرفتاري ها ,مرا وادار به

گفتن ساخته كه در اضطرار انتظار, سخن حكمت آميز روا نيست.

سرورم!

مي دانم كه تو هم در برابر اين همه حرف هاي نيش دار, حرفهاي

زيادي براي گفتن داري!

اري تو آن سنگ زيريني هستي كه تمام غصه ها را در درياي

بي ساحل دلت مخفي ساخته اي.آري اگر تو لب به سخن بگشايي واز

بي وفايي امت وفراموشي آنها بگويي, از سوز ان, دل سنگ آب

مي شود ومرغان هوا كباب مي شوند.

اري, امتي كه تورا فراموش كرد.

يوسف گم گشته ام!تو هم حرف بزن.تا كي لب به دندان خواهي گرفت

واز سخن گفتن ابا خواهي كرد.

اجازه بده كمي هم خودم را ملامت كنم.آري دلم مي خواهد كمي

خود را وارسي كنم .مولاي من !ما وقتي در كشور, دانشگاه و

حوزه وهرجاي ديگر طرح هاي جامع مي ريزيم, ابدا ظهورتورادربرنامه هاي خود

نمي گنجانيم. هيچ گاه ما براي ظهور تو برنامه ريزي نمي كنيم .

ما بدون تو مي خواهيم به خدا ودنيا وهمه چيز برسيم.ما بدون فرمانروا به جنگ شياطين رفته ايم!

آري تقصير از ماست ,مرا ببخش اگر زياده روي كردم وبه توگفتم

كه رسم پدري را فراموش كرده اي .نه مولاي من .گويا ما رسم فرزندي

را از ياد برده ايم .

مارا ببخش....ماراببخش .

اگر ميدانستم كجايي.........

ديگر دليلي براي ماندن وفرصتي براي تفكرنداشتم.با كوله باري

از عشق به ميهماني شب چشمانت مي آمدم وزير نور مهتاب امنيت,

خستگي از تن مي زدودم.





، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 2 خرداد 1393  توسط عليرضا