اخیرا جلسه ی تجلیل از اساتید نمونه کشوری با حضور جناب رییس جمهور برگزار شد. آقای دکتر روحانی در سخنانشان نکاتی را تبیین کردند که بازخوانی آن خالی از لطف نیست. ایشان در بخشی از سخنان خود گفتند:
(چطور دانشجوی ما در یک دانشگاه مهم و بنام دوران علمی و تحصیلیاش حتی در رشته علومانسانی میگذراند، اما دیده میشود که اطلاعاتش کامل نیست بعد میگویند که اینها باید اسلامی شوند. کجایش اسلامی شود. پایهها و مبانی علم اسلام، مسیحی و یهودی ندارد. پایههای علم جهانی است و جغرافیا نمیشناسند که بخشی از این پایهها نیز متد هستند که این متد نیز جهانی است. حال اگر یک سری اهداف داریم آن بحث دیگری است. هر کشور اهدافی را دنبال میکند که اگر ما نیز به دنبال اهداف خاص هستیم آن اهداف متفاوت هستند. مثال وقتی به دنبال علم کاربردی هستیم باید بومیسازی کنیم.)
آقای روحانی صراحتا می گوید مبانی علوم انسانی، اسلام و مسیحی و یهودی ندارد. نمی دانم منظورشان از مبانی دقیقا چیست!
کسی که از علوم انسانی مطلع است، به خوبی می داند این علوم از نظر انسان شناختی بر پایه ی اومانیسم افراطی ( انسان محوری ) و از نظر معرفت شناختی (Epistemology) بر پایه ی پوزیتویسم ( تجربه گرایی ) بنا شده است. وقتی مبنای یک علم، نادرست و غیر الهی چیده شد، دیوار آن علم تا ثریا کج خواهد رفت. اکنون برای این که از فضای انتزاع خارج شویم و کمی عینی تر بحث کنیم، به چند مورد ملموس از آثار مبانی غلط علوم انسانی اشاره می کنم. البته برای حفظ اختصار مطلب تنها به ذکر نمونه از دو علم انسانی اشاره می کنم:
اقتصاد: مبنای اندیشه اقتصادی غرب، سرمایه، سود و افزایش آن است. یعنی دانشمندان علم اقتصاد تمامی تلاش فکری خود را به کار می گیرند تا بتوانند به راهکارهای افزایش سرمایه دست پیدا کنند. اما محور تفکر اقتصادی اسلام، تلاش برای رفع نیازهای مادی انسان برای رسیدن او به آرامش و حرکت در مسیر تکامل و عبادت معبود مطلق است. (ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون ) (1).
هم چنان که مشاهده می شود دو رویکرد کاملا متفاوت و حتی متضاد در اقتصاد اسلامی و غربی مطرح است که طبیعتا مسیر طراحی علم و تئوری پردازی دانشمندانش را تغییر می دهد. اقتصاد با محوریت اومانیسم غربی سر از تجمل گرایی حداکثری و رفاه زدگی در می آورد و در اقتصاد اسلامی سخن از ساده زیستی، قناعت، انفاق و عدالت به میان می آید.
علوم سیاسی: در اندیشه سیاسی غرب که بر اساس اومانیسم سامان یافته است، محوریت با لیبرالیسم است. لیبرالیسم می گوید: هر کسی آزاد است هر چه می خواهد بگوید، هر کار می خواهد انجام دهد مگر این که آزادی انسان دیگری خدشه دار گردد. یعنی فقط آزادی می تواند آزادی را محدود کند. اما اندیشه سیاسی اسلام که بر اساس تفکر توحیدی شکل گرفته است، می گوید: الله محور جهان است و همه موظف اند حقوق پروردگار را مراعات کنند. یعنی علاوه بر حق الناس، مسئله حق الله هم مطرح است. البته در بعضی موارد، اسلام پا را فراتر می نهد و برای حفظ مصالح اجتماعی و کیان جامعه اسلامی، آزادی شخص را محدود می کند تا زمینه ی هدایت مردم از بین نرود و یا حتی کم رنگ نشود. نمونه بارز مورد اخیر، برخورد محکم و قاطع اسلام با کتب ضاله و نیز کسانی است که اندیشه های انحرافی را ترویج می کنند. یعنی برای هدایت جامعه و دوری آن از گمراهی، آزادی قلم و بیان را محدود می کند. باشد که مردم مسیر مستقیم را پیدا کنند.
ادامه مطلب
