میخواستم بابت هر گناهی شمعی روشن کنم

 

سوختنش را ببینم و جهنم را یاداور شوم

اما گناهانم انقدر زیاد بودند که ترسیدم

ترسیدم دنیا را به اتش بکشم!

خدایـــــــــــــا

بابت هرشبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم

بابت هر صبحی که بی سلام به تو اغاز کردم

بابت لحظات شادی که به یادت نبودم

بابت هر دلی که شکستم

بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم

بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر تو را دانستم

منو ببخش خـــــــــــدا


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 شهریور 1394  | 6:38 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0

در مقابل تقدیر خداوندمثل کودکی یک ساله باش...

وقتی او را به هوا می اندازی، می خندد...

چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت...


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 شهریور 1394  | 6:36 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0

دیشب با خدا دعوایم شد
با هم قهر کردیم …..
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ……
رفتم گوشه ای نشستم ….
چند قطره اشک ریختم…..
و خوابم برد …..
صبح که بیدار شدم ….
مادرم گفت …
نمیدانی از دیشب تا صبح چه ” بارانی ” می آمد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 شهریور 1394  | 6:34 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

 

ـ «از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

 

باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . .

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 شهریور 1394  | 6:15 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0

از کسانی که با من می مانند سپاس گزارم

آنان به من معنای دوست واقعی را نشان می دهند

از کسانی را که مرا ترک می کنند متشکرم

آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست....

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 شهریور 1394  | 3:14 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات :  ::         18   19   20   21   22   23   24   25   26   27